تاریخ تولد : 1328/10/05
نام : محمدباقر محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : جهانتاب تاریخ شهادت : 1362/12/04
نام پدر : نصراله مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : کشاورز یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
rId6
خاطرات
- اوایلی که محمدباقر شهید شده بود یک شب خواب دیدم که با همان لباسهای بسیجی پیش من آمد و یک دسته گل دستش بود، آنها را به من داد. گفتم: عجب گلهایی، که ایشان گفت: این گلها از باغ من است بیا با هم برویم که از خواب بیدار شدم .
- به یاد دارم یک روز درباره سهم سادات صحبت میکردیم که شهید جهانتاب گفت من 50 تومان از سهم سادات به آنها بدهکارم. خدا نکند که بمیرم و این حق بر گردنم مانده باشد. ایشان خیلی به مسائل شرعی و بیتالمال تقید داشتند .
- آخرین باری که محمدباقر میخواست به جبهه برود، چون دام زیادی داشت منصرف شد و راهی جبهه نشد. تا اینکه یک شب خواب دیده بود که یک سید در جمعی سخنرانی میکند و میگوید: چه کسی سرش را در راه علی میدهد؟ هیچ کس بلند نشده و ابراز آمادگی نکرد. جز محمدباقر که بلند شد و گفته است من حاضرم سرم را در راه علی بدهم. با توجه به این خوابی که دیده بود دوباره عزم جبه کرد و رفت و مفقودالاثر شد و پس از 12 سال پیکرش را پیدا و به خاک سپردند .
- به خاطر دارم وقتی که من دختر شهید جهانتاب را برای پسرم عقد کرده بودم، ایشان را در خواب دیدم و گفتم: نظر شما در مورد این وصلت که انجام دادهایم چیست؟ که ایشان خوشحال شد و گفت: چه چیزی از این بهتر که دختر من را به عنوان عروس خود انتخاب کردهای که از خواب بیدار شدم .
- یک شب خواب دیدم که محمد باقر یک چادر شب را پر از برگ کرده و به منزل ما آورده است گفتم :چرا این همه برگ آورده ای گفت :اینها را آورده ام که شما راحت باشید و نیازی نداشته باشید که به صحرا بروید بعد هم رفت ولی هنوز چند متری نرفته بود که دوباره برگشت و گفت:راستی من با شما کار دارم . گفتم:بگو چه کار داری .گفت:خواهش می کنم روسری سیاه را از سرت در بیاور و نا راحت نباش که از خواب بیدار شدم .[۱]