شهید علی توکلی
تاریخ تولد : 1340/10/01 نام : علی محل تولد : مشهد نام خانوادگی : توکلی تاریخ شهادت : 1362/09/24 نام پدر : هاشم مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : حرممطهرامامر
خاطرات
یک زمانی مادرمان خیلی دلتنگ علی شده بد، البته نه این که خدایی نا خواسته نارضایتی درباره شهادت فرزندشان نشان دهند. بلکه فقط دلشان گرفته بود. مادرم به من گفت: من خیلی دلم گرفته است. من هم به مادرم گفتم: بیائید به بهشت رضا (ع) برویم که مادرم هم قبول کردند. روز دوشنبه بود. غسل زیارت کردیم و عازم بهشت رضا (ع) شدیم. حدوداً صبح بود که مشرف شدیم و بهشت رضا کاملاً خلوت بود. من در کنار قبر اخوی قرار گرفتم و بعد از خواندن فاتحه مشغول نظافت اطراف شدم، و مادر هم بین قبور شهدای دیگر سجاده خودشان را پهن کردند و نشستند و مشغول به خواندن زیارت عاشورا و عرض ادب خدمت تمام شهدا شدند و یک حالت خاصی داشتند. لحظاتی گذشت ومن مت.جه شدم که مادرم با یک نفر دارند صحبت می کنند، من بلند شدم که ببینم چه کسی هستند، صدای صحبت مادرم بود و چیزی در حدود دو دفیفه گذشت که مادرم من را صدا زد و گفت: ببین این آقا کجا رفتند. من زود از جا بلند شدم و به اطرافم نگاه کردم، ولی کسی را ندیدم. گفتم مادرجان کدام آقا؛ که دیدم مادرم با یک حالت گریه و تضرع و یک حالت هیجان زده گفتند: همین آقایی که الآن این جا بودند. من در تجسس شدم ولی به هر طرفی که نگاه کردم کسی راندیدم، و به کنار مادرم آمدم و گفتم: مادرجان این جا که کسی نیست، چرا این قدر گریه می کنید. مادرم گفت: من در کنار قبور این عزیزان متوسل به آقا ابا عبدالله شدم که یک مرتبه متوجه شدم که بر سر آن مزاری که من نشسته بودم، یک آقایی در کنارم است و این آقا فرمودند که مادر التماس دعا. من هم عرض سلامی خدمت آن آقا کردم و گفتم من هم التماس دعا دارم که متوجه می شوم که یک آقاییی با عبا و عمامه ای مشکی و نورانیت و روحانیت کامل که همه چیز گویای این بود که فرد بسیار متشخصی هستند، و عرض التماس دعای خودشان را تجدید می کنند. و من دوسه مرتبه گفتم: آقا برای گرفتاری های جوان ها دعا کنید، برای مسلمان ها دعاکنید، که این آقا مجدد فرمودند: مادر من هم التماس دعا دارم. و من هم که دوباره می خواستم عرض حالی داشته باشم و التماس دعایی بگویم، ناگهان متوجه شدم که آن آقا نیستند و کسی در کنارم نیست. این جا بود که تو را صدا زدم وگفتم که ببین این آقا کجا رفته. ما تازه متوجه شدیم و گفتیم که شاید این آقا اباعبدالله باشند. من و آقای توکلی در کارهای سیاسی زاید شرکت می کردیم و کار سیاسی ماهم همین بود که اگر در جایی سخنرانی باشد، چه در رابطه با انقلاب و چه مخالف انقلاب، و چه از طریق بسیج بود، با خودمان قرار می گذاشتیم که شرکت کنیم. من به یاد دارم که در زمان بنی صدر یکی از روحانی ها به نام آقای لاهوتی که فکر می کنم به طرفداری از بنی صدر قرار بود در میدان شهدا سخنرانی کند، که من به همراه شهید توکلی و چند نفر دیگر و البته دایی من که ایشان اعزامی فرمانده سپاه قوچان بود و فرمانده قوچان آقای رضائی هم همراهان بودند، و آقای اربابی و چند تن از بچه های محل که عضو بسیج هم بودند جمع شدند و همگی اوایل غروی به میدان شهدا رفتیم. و چون که می دانستیم سخنرانی این بنده خدا به طرفداری بنی صدر است، گفتیم برویم و آن جا باشیم که تا بشود وظیفه خودمان را انجام بدهیم. ماهمگی رفتیم وسط میدان شهدا وآقای لاهوتی شروع به سخنرانی کرد و بعد از چند دقیقه ای که گذشت، شروع کرد به مخالفت با بهشتی و تعریف از بنی صدر، و ما هم چهارنفر بودیم که در سخنرانی های ایشان تکبیر می گفتیم و مخالفت خودمان را به او می رساندیم. طرفدارهای جامعه مدنی آن موقع هم خیلی زیاد بودند، یعنی طوری بود که ما حدوداً دویست نفر بودیم و آن ها حدود ده، دوازده هزار نفر دورتادور ما نشسته بودند که ما البته آن موقع نمی توانستیم تشخیص بدهیم که آن ها کدام طرف هستند و به محض این که ما شعار می دادیم، می دیدیم که به سمت ما سنگ پرتاب می کنند. البته ما اول احساس کردیم که شاید این سنگ بی مورد باشد. ولی دومرتبه که سخنرانی ادامه پیدا کرد و ما شعار دادیم و تکبیر گفتیم، دیدم که نه، این سنگ ها اتفاقی نبوده و این دفعه پنج، شش تا سنگ پرتاب کردند. یک چند لحظه گذشت که متوجه شدیم نه این جا خبرهایی است و هم از این طرف سنگ می زنند وهم از آن طرف و ما هم دیدم که نمی شود کوتاه بیاییم، و بنابراین ماهم سنگ ها را از هر طرفی که می آمد به همان طرف پرتاب می کردیم. درهرحال می دانم حدوداً ده دقیقه ای از سخنرانی نگذشته بود که مجلس برهم خورد و سنگ پرانی شد. و یک باره به خودمان آمدیم دیدیم که ما همین دویست سیصد نفر هستیم و یک جمعیت عظیمی دوتادور میدان شهدا قرار دارند و خیلی وحشتناک بود. شهید توکلی به ما خندید و گفت:" برادرها فرار کنید، این جا دیگر جای ما نیست." و ما هم هرطوری بود از میدان شهدا فار کردیم، ولی درکل به هدف نهایی که درنظر داشتیم رسیدیم و مجلس را برهم زدیم. در حین درگیری، شهید بزرگوار توکلی خودشان را به پشت آن سنگی که ما موضع گرفته بودیم رساندند، و در کنار ما نشستند. ( ایشان چون که فرمانده ما بود منتظر بودیم که یک دستوری بدهد و بگوید ما چه کار بکنیم ) علی آقایتوکلی به من گفتند: فلانی من امروز حالم یک طوری است. ولی من چون که در عالم دنیوی و مادی بودم، متأسفانه متوجه نشدم که ایشان در مورد چه چیزی می گویند و ناراحت شدم. من به آقای توکلی گفتم: خوب شما دل درد داری. آقای گفت: نه، حالم ناجور است. من گفتم: خوب شاید مسموم شده باشید، رفع می شود. آقای توکلی گفت: من امروز اصلاً حالم منقلب است. البته چون که آن روز ماه مبارک رمضان بود من به ایشان گفتم: شما چون که اسمتان سید علی است و امروز هم روز شهادت حضرت علی (ع) ناراحت هستید و همه ی ما هم عزاداریم. ولی آقای توکلی گفت: خلاصه من حالم یک جور دیگری است، امروز با روزهای دیگر خیلی فرق می کند و اصلاً هیچ وقت یک این چنین وضعیتی نداشته ام. من گفتم: حالا درگیری تمام می شود و با هم صحبت می کنیم، و در همان لحظه درگیری زیاد شد و طوری شد که تقریباً جنگ به حالت تن به تن کشید و طوری بود که من تا آخر کار نتوانستم سرم را برگردانم و به عقب نگاه کنم که ببینم وضعیت چگونه است. وقتی که آتش دشمن کم شد، به پشت سرم که ننگاه کردم متوجه یک کلت شدم. چون که آقای توکلی و آقای کاوه کلت داشتند در این جا شک داشتم که کلت متعلق به آقای توکلی است و یا متعلق به آقای کاوه. بنابراین من کنجکاو شدم و گفتم چه شده که کلتشان افتاده، شاید مجروح شدهاند. من رفتم جلو دیدم که شهید توکلی روی زمین افتاده است و با همان چهره نورانی به خدا پیوسته و شهید شده است. در آن جا بود که متوجه شدم ما چه گوهری را از دست دادیم، و فرصت نشد که از ایشان استفاده کنیم. زمان که علی آقای توکلی به شهادت رسیدند، آن موقع متوجه شدم که ایشان به من چه می خواستند بگویند که متآسفانه من غرق مادیات بودم و نفهمیدم که در وجود ایشان چه می گذرذ، و زمانی من متوجه این مطلب شدم که از برکت وجود ایشان محروم شده بودیم. زمانی که ایشان به مرخصی می آمدند، وقت خودشان را زیاد این جا نمی گذراندند. یک شب حدوداً ساعت 1 صبح بود که علی آقا به مرخصی آمده بودند. اتفاقاٌ زمستان بود، و هوا هم خیلی سرد شده بود. علی آقا آمدند و پس از احوالپرسی رفتند و وضو گرفتند و مشغول عبادت شدند. من عرض کردم: شما تازه از راه آمده ای و خسته اید، بهتر است تا اذان صبح استراحت کنید. علی آقا گفت: نه وقت کم است و ما باید از این وقت استفاده کنیم و نماز شب بخوانیم و وقت برای خواب زیاد است. ولی زمانی برسد که به حال این مواقع غبطه بخوریم و نتوانیم برگردیم. حتی براردهایم هم که تعریف می کنند، می گویند که ایشان حتی در سنگر هم نماز شب را ترک نمی کردند و فرصت ها را غنیمت می شمردند. یک روز مردم روستای کنگ، بسیجی های منطقه مار را برای اردو به کنگ دعوت کردند و شب حدوداً ساعت 10 بود که به دره ای در نزدیکی کنگ رسیدیم. در کآن جا به ما امکانات و چادر تحویل دادند و گفتند: شما باید برای خودتان چادر بزنید و شب را هم همین جا استراحت کنید. ولی تا وقتی که چادرها و وسایل چادر را به ماد دادند ساعت حدود یازده، دوازده شب شده بود. من و شهید توکلی و آقای افسری و شهید طباطبائی ازبس که خسته شده بودیم، با هم مشورت کردیم که چه کار بکنیم که آقای توکلی گفت: چادر می خواهیم چه کار کنیم، چادر را پهن می کنیم و روی چادر می خوابیم، به جای این که داخل چادر بخوابیم. زمانیکه در پادگان واقع در 10 کیلومتری مهاباد مستقر بودیم ، در یکی از عملیاتها نیروهای ضد انقلاب به داخل پادگان نفوذ کرده و آقای کاوه را مجروح کرده بودند وطوری بود که ایشان را داخل خود پادگان مستقر کردند و نیاز بود که ایشان را شبانه به ارومیه برسانند و عمل هایی را بر روی ایشان انجام بدهند . یعنی زمانیکه مقامات بالا متوجه شدند که آقای کاوه مجروح شده اند با من تماس گرفتند و گفتند به هر شکلی که شده باید کاوه را امشب به ارومیه برسانید . و از آنجا به تبریز ایشان را منتقل کنید . هرگز از یادم نمی رود که در کردستان بیشتر جاده ها از ساعت 5 بعد از ظهر به بعد دیگر کلاً جاده ها بسته می شد . و نیروهای ارتشی که به عنوان تامین جاده بودند از ساعت 5 به بعد که می رفتند دیگر این جاده ها در دست مانبود . یه یاد دارم که در ارمیه هلی کوپتر مستقر شده بود ولی به لحاظ امنیتی و مسایل پروازی برایشان مقدور نبود که بخواهند به پادگان مهاباد بیایند و به ما تماس گرفتند و گفتند : به هر شکلی شده باید آقای کاوه را به ارومیه برسانید ما هم مجبور شدیم آقای کاوه را با آمبولانس به تبریز ببریم . و برای تامین امنیت آمبولانس حامل آقای کاوه هم یک ماشین دوشیکا آماده شده بود ولی خدمه دوشیکا در آنجا نبود یا مرخصی رفته بود ویا به دلایلی آماده نشده بود . و به همین دلیل از افراد جوان برای خدمه دوشیکا داوطلب خواستند که آقای توکلی که ایشان فرمانده گردان بودند یکی از افرادی بود که داوطلب شدند وگفت : من خودم به عنوان خدمه دوشیکا می روم و عقب تویوتا سوار می شوم و تا خود ارومیه برادر عزیز کاوه را همراهی می کنم . این حرکت آقای توکلی باعث تعجب برادرهای دیگر شد یعنی اخلاق آقای توکلی طوری بود که در موقع کار کارهای پرسنلی را می کرد دززمان سازماندهی کارهای سازماندهی را انجام می داد و هر زمان در هر کجا که می دید کوچکترین مشکلی پیش می آید و کاری می خواست روی زمین بیافتد این برادر عزیز اولین داوطلب بود و نمی گذاشت که کاری لنگ بماند . من از یادم نمی رود که برادر توکلی این ماموریت مشکل را بر عهده گرفت و به لطف خداوند به طور معجزه آسایی توانستند کاوه عزیزمان را آنشب طبق روال برنامه ریزی شده به داخل آمبولانس هدایت کردند ودر جاده ای که من واقعاً یادم است وقتی که برادر کاوه را بردند بچه ها سراسیمه به داخل مسجد رفتند و شروع کردند به دعا کردند که خدایا خودت از فرمانده مان و برادرهای همراه حفاظت کن وبا دعای بچه ها و با آن شجاعت و شهامت که بچه ها داشتند و با یاری خداوند این ماموریت را انجام دادند و برادر کاوه را سریعاً به بیمارستان رساندند . در بیمارستان ارتش ارومیه یک سری مداوا بر روی برادرکاوه انجام شد و از همانجا شبانه ایشان را به تبریز انتقال دادند و ایشان بعد از مدتی که مداوا بر روی ایشان انجام گرفت و بهبود پیدا کردند به قسمت ویژه شهدا برگشتند و ادامه فرماندهی تیپ را بر عهده گرفتند . آن زمان بچه های سپاه همه یکدست و اطاعت پذیر بودند و همین اطاعت پذیری بچه ها باعث شد که علی آقای توکلی پیشنهادی را به آقای کاوه دادند در رایطه با این که قسمت ویژه شهدا با کمبود نیرو مواجه است و الان هم کار سازماندهی و کاری که در رابطه با کارهای تیپ است کمتر است پیشنهاد داد و گفت : اجازه بدهید که ما بیاییم ویک گردان تشکیل بدهیم ازخود بچه های کادر تیپ و بچه های پرسنلی و بچه هایی که داخل واحد ها مستقر هستند شهید کاوه از این طرحی که آقای توکلی داده بود خیلی خوشحال شد و گفت : اگر شما خودت می توانی این کار را انجام بدهی و تمام مراحل آن را هم به عهده می گیری ، بسم ا…. شهید توکلی هم همانجا بند های پوتینشان را محکم بست و سوار بر یک موتور شدند و برای جذب نیروی رزمی به دور پادگان به راه افتادند وبا بچه هایی که توی واحدها بودند و تک تک بچه های قدیمی صحبت می کرد و می گفت : ما این چنین برنامه ای داریم و می خواهیم گردانی را به نام گردان حضرت رسول تشکیل بدهیم که در بعضی مواقع که احساس کردیم نیاز به ما هست ضمن اینکه کارهای عقبه را انجام می دهیم وارد عمل می شویم و کارهای رزمی را هم انجام می دهیم . بچه ها هم از خدا خواستند و قبول کردند . این حرکتی که آقای توکلی انجام داد واقعاً باعث تشکیل این گردان شد . و من به یاد دارم که در ماموریتهای ویژه شهدا که انجام می شد در جاده پیرانشهر سردشت که در سال 61 بود گردان حضرت رسول خیلی ماموریتهای ویژه و کارهای چشمگیری را انجام می داد. و واقعاً شهید کاوه خیلی از این حرکت و ابتکار شهید توکلی راضی بود ولی امکان داشت که بروز ندهند چونکه اخلاق خاصی داشتند ولی از چهره شهید کاوه مشخص بود که از این حرکات خوشایند هستند. و واقعاً اگر حساب کنید که یک تیپ دارای 3 گردان است و هر گردان دارای ماموریتهای خاصی است و اگر یک موقعی یکی از گردانها با مشکلی مواجه می شد بدون اینکه داخل تیپ خللی بوجود بیاید خیلی سریع گردان شهید توکلی وارد عمل می شد و واقعاً بدون هیچگونه خستگی و یاسی آن ماموریت را انجام می دادند . این امر باعث می شد که واقعاً تیپ ویژه شهدا بتواند هر چه بهتر و سریعتر از آن برنامه ای که داشت و آن چیزی که ردیف کرده بودند ماموریتشان را انجام بدهند . در جاده پیرانشهر سردشت که بچه ها کار می کردند، در آنجا یک جنگل آلواتان بود که تقریباً زاه نصف می شد . آن زمان یکی از فرمادهان که فکر می کنم سردار محسن رضایی بودند صحبت می کردند . از تعجب انگشت به دهان مانده بودند از اینکه بچه ها توانسته بودند تا به اینجا بیایند . سردار رضایی گفته بودند که اگر شما خسته شدید ما شما را ترخیص می کنیم و بروید به عقبه پادگان مستقر شوید . تا اینکه ما یگان دیگری را وارد عمل کنیم که دیدند بچه های اینجا و شهید کاوه و برادرهای دیگر همه مصمم و محکم ایستاده اند و همه می گویند به فضل خدا ما همه آمدیم و با نیرویی که داریم و با اخلاقی که بچه ها دارند حاضر هستیم که این ماموریت را خودمان با اتمام برسانیم و همین طور هم شد من به یاد دارم که مرحله به مرحله بچه ها پیش می رفتند و جاهایی را که خیلی مهم بود و از نظر استراتژیک خیلی برای دشمن ارزش داشت مثل جنگل آلواتان که در آنجا خیلی مانور می کردند و زندان دولتو که خیلی از افراد بچه های سپاه را در اوایل آنجا شهید کردند را از دست دشمن خارج کردند و تحت تسلط خود قرار دادند . سید علی همیشه ما را دعوت به صبر می کرد و می گفت: ((دردتان وخواسته ها یتان را به غیر از خدا به هیچ کس دیگری نگوئید. )) من به یاد دارم که سید علی آن زمانی که در مقطع ابتدائی درس می خواند، پدر و مادرم به مسافرت رفته بودند. البته ایشان چونکه آن زمان خیلی کوچک بودند، احساس دلتنگی می کردند و در تماسهایی که با پدر و مادر داشت به آنها نمی گفت که دلتنگ شده است، بلکه ایشان به نماز شب متوسل می شد و از خداوند می خواست و به خدا می گفت: خدایا پدر و مادرم را هر چه زودتر به من برسان، و این در صورتی بود که در ظاهر به هیچ عنوان دلتنگی خودشان را بروز نمی دادند. من در همانجا از صبور بودن ایشان متوجه ایمان قوی ایشان شدم و اینکه ایشان بدون اینکه از کسی چیزی بخواهد در نماز شب از خداوند طلب میکرد. قبل از شهادت علی آقا، من خواب دیدم که در یک بیابان وسیعی هستم و یک آقای خیلی روحانی و نورانی بین زمین و آسمان قرار دارند، و علی آقا هم در کنار این آقا است. من صدا زدم و گفتم علی جان، شما کجا هستید؟ علی آقا فرمودند: من آمده ام که از شما خداحافظی کنم و بروم. من نگاه کردم و دیدم که آن روحانی نورانی دارد آب می ریزد و علی آقا دستشان را می شویند. من به علی آقا گفتم: پس من چی؟... که علی آقا خداحافظی کردند و رفتند. البته این خواب قبل از شهادت ایشان بود، و من این موضوع را به کسی نگفتم تا زمانیکه خواب را تعبیر کردم. و متوجه شدم که زمان شهادت ایشان فرارسیده است. و مدتی هم از این موضوع نگذشته بود که علی آقا به درجه شهادت نائل گشتند.
نگار خانه تصاویر
منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5434