شهید علی پور محمدی

نسخهٔ تاریخ ‏۲۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۱۵ توسط Kheyri9803 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

تاریخ تولد : 1345/03/10

نام : علی‌ محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : پورمحمدی‌ تاریخ شهادت : 1362/05/18

نام پدر : حسین‌ مکان شهادت : مهران

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌رضا


خاطرات

- به خاطر دارم یک روز عمه علی به خانه ی ما آمد و گفت: زن داداش علی تو شهید واقعی است هرچه می خواهی از او بگیر گفتم: چطور، گفت: امروز صبح نوه ام فرشته را برای زایمان به بیمارستان حضرت زینب سلام الله علیها بردم. دکتر گفت: ایشان باید سزارین شود و هیچ راه دیگری نیست. یک دفعه به یاد علی افتادم و گفتم: علی جان مگر تو شهید نشدی، مگر با خدا ارتباط نداری پس چرا شفاع بچه ام را از خدا نمی خواهی. چهل تا ان نا انزلنا برایت می خوانم. یک ربع طول نکشید که دکتر آمد و گفت: تو رو به امام زمان (عج) به هرکس که متوسل شدی برای دختر من هم متوسل شو. گفتم: من به بچه برادرم که به شهادت رسیده متوسل شدم .

- به خاطر دارم زمانی فرزندم علی برای بار دوم به مرخصی آمده بود اخلاق و رفتارش فرق می کرد گویی به ایشان الهام شده بود این بار که به جبهه برود به شهادت خواهد رسید . وقتی به جبهه رفت، آرام و قرار نداشتم و هر شب بعد از نماز مغرب برای سلامتی اش نماز غفیله می خواندم 15 روز از زمانی که به جبهه رفته بود می گذشت. یک شب بعداز نماز مغرب وقتی بلند شدم که نماز غفیله بخوانم دیدم یک دفعه یک جنازه از سقف پایین آمد و جلویم قرار گرفت رویش پوشیده بود. استغفر الله گفتم و دوباره خواستم نیت کنم دو مرتبه جلویم ظاهر شد. با خودم گفتم فکر و خیالات برم داشته است بار سوم که خواستم نیت کنم دیدم جنازه ای که جلویم قرار گرفته بود رویش باز شد. دیدم جنازه فرزندم علی است. که جیغ کشیدم و توی کوچه دویدم و چیزی نفهمیدم بعد از چند روزی که حالم خوب شد. منتظر بودم تا جنازه فرزندم علی را بیاورند. بعد از 10 روز جنازه ی فرزند شهیدم علی را آوردند .

- وقتی که مادر شوهرم خبر به شهادت رسیدن برادم علی را شنید خیلی ناراحت شد خیلی گریه می کرد و می گفت: انشا ا... دروغ است. به ایشان گفتم چرا اینقدر گریه میکنید؟ گفت : چون ایشان پسر خوبی بود و خاطره ای از ایشان را اینگونه برای نقل کرد : گفت من هر روز به صحرا می رفتم و برای گاوها علف جمع میکردم و می آوردم. یک بار که ایشان به خانه ی ما آمدند همراه من به علف جمع کنی آمدند و کمک من کردند و علف ها را تا خانه آوردند. به ایشان گفتم شما میهمان ماهستید. گفت: حتی اگر پادشاه هم باشم این کار را انجام می دهم .

- فصل گوجه جمع کنی بود و هر کسی که توان مالی خوبی داشت گوجه می خرید و رب درست می کرد. در آن زمان ما مشکل اقتصادی داشتیم و نمی توانستیم حتی دو جعبه گوجه بخریم و مادرم از اینکه فصل گوجه داشت تمام می شد ولی هنوز گوجه نخریده بودخیلی ناراحت بود. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم مادرم به من گفت دیشب خواب دیدم که علی به دیدنم آمده است و وقتی که مرا ناراحت دید گفت مادر جان برای چی اینقدر ناراحتی؟ گفتم چیز مهمی نیست کمی آن طرف تر رفت و دو جعبه کوجه همراه خود آورد و به من داد. گفتم اینها چیه که گرفتی؟ گقت : مگر شما گوجه نمی خواستید. که از خواب بیدار شدم نزدیک ظهر بود که برادرم ابوالفضل به خانه آمد و همراه خود دو جعبه گوجه هم آورد گفتم: اینها را از کجا آوردی؟ گفت: این دو جعبه را از طرف بنیاد شهید به ما دادند و خواب مادرم به حقیقت پیوست .

- آخرین دفعه ای که فرزندم علی می خواست به جبهه برود مجروح شده بود. یک روز که در خانه نشسته بودم. ایشان هم مشغول آب دادن باغچه خانه بود که درب خانه به صدا در آمد. وقتی که ایشان درب را باز کرد. دیدم دوستش است همراه ایشان وارد خانه شد و گفت مادرجان تصمیم گرفتم به جبهه بروم من که در آن موقع مریض هم بودم به ایشان گفتم می خواهی با این پایت به جبهه بروی؟ سرش را پایین انداخت و اشکهایش سرازیر شد. گفتم به این خاطر می گویم نرو چون اذیت می شوی و نمی توانی با این پا به جبهه بروی دوبارره شروع کرد به گریه کردن . حالم جور دیگری شد و تحت تاثیر قرار گرفتم گفتم: من چیزی نمی گویم هر کاری که دوست داری همان کار را انجام بده. از خانه بیرون رفت و بعد از چند ساعتی دوباره برگشت، گفتم چه شده است دوباره برگشتی؟ گفت: فرمانده مان به ما گفت بروید و از خانواده هایتان دوباره خداحافظی کنید. من آمدم تا از شما حلالیت بطلبم گفتم: من راضی ام به رضای خدا . ایشان گفت مادر جان تمامی رزمنده ها با پدر و مادرشان به محل اعزام آمدند دوست دارم شما هم بیایی . من هم همراه ایشان به محل اعزام رفتم. در آنجا با چند نفر از همرزمانش احوالپرسی کردم . بعد از یک ساعتی به ما گفتند بروید و فردا بیایید چون امروز اعزام نداریم. برگشتیم و قرار بود روز بعد ساعت یک به راه آهن برود . صبح روز بعد ایشان از خانه بیرون رفت. تقریبا ساعت 11 بود که به خانه آمد . گفت : من آش دوست دارم نمی شود آش درست کنید؟ گفتم مادر توساعت یک می خواهی بروی تا آن موقع آش درست نمی شود نزدیک ظهر شد گفت: بابا هم نیامد تا با او خداحافظی کنم گفتم: مگر دیروز با پدرت خداحافظی نکردی؟ گفت: می خواهم دوباره ایشان را ببینم وقتی نهار خوردیم ساکش را آماده کرد و از حیاط بیرون آمدیم تا به راه آهن برویم که دیدم پدرش هم آمد تا راه آهن رفتیم . در راه آهن حالم خوش نبود و ناراحت بودم. همسرم به من گفت طاهره جان نگران نباش انشاا... به سلامتی بر می گردد و فریادی از ته دل کشید . کم کم قطار می خواست راه بیفتد ایشان با پدرش خداحافظی کرد و او رادر بغل گرفت با من هم خداحافظی کرد و رفت سوار قطار شد قطار راه افتاد هنوز چند متری نرفته بود که ایستاد و خراب شد. و دومرتبه از قطار پیاده شد و باهم بودیم و قطار درست شد و با ما خداحافظی کرد و سوار بر قطار شد و رفت . یادم هست سرش را از شیشه ی قطار بیرون آورده بود و مارا نگاه میکرد و بر ایمان دست تکان می داد گفت دیگر بر نمی گردم . آنجا فهمیدم که به ایشان الهام شده بود بار آخری است که ما را می بینید برای همین دوست داشت بیشتر من را ببیند و بعد از 25 روز خبر به شهادت رسیدنش را برایم آوردند .

- یک شب به همراه اعضای خانواده نشسته بودیم تقریبا ساعت 8 شب بود که درب خانه به صدا درآمد وقتی درب را باز کردم دیدم چند نفر از اقواممان هستند آنها را به خانه تعارف کردم به خانه آمدند و مادرم به علی گفت: برو از نانوایی نان بگیر و علی هم بیرون رفت. ساعت 11 شب بود که ایشان برگشت: مادرم گفت: تا الان کجا بودی؟ گفت: نانوایی های اطراف بسته بود رفتم به محله دیگری تا نان تهیه کنم برای همین دیر کردم و برای شما نان گرفتم. من از این کار علی تعجب کردم چون با اینکه دیده بود نانوایی های اطراف بسته است. مسئولیتی که بر دوشش گذاشته بودند. به درستی انجام داد و تا نان تهیه نکرده بود به خانه نیامد .

- علی هر موقع که جهاد نیرو برای جمع کردن و درو نیاز داشت می رفت و روزهای جمعه را به این کار اختصاص داده بود. یک سری که برای درو نخود رفته بود، وقتی که برگشت به او گفتم : حالا واجب کرده اند که توهفته ای یک بار بروی ؟ گفت امروز که در حال درو نخود بودیم . به خدا که هر خاری به دست آدم می خورد یک ذره از گناهش می ریخت خصوصا اینکه برای جهاد و مردم کار می کنم ما برای همین مستضعف ها انقلاب کردیم، حالا بیائیم بنشینیم و بگوییم به ما چه مربوط است. یادت هست موقعی که انقلاب کردیم داخل شهرمان نان کم بود چقدر از روستا برایمان نان آوردند. گفتم خوب نان آوردند دستشان درد نکند ماهم تلافی برایشان نان می بریم. گفت : آنها احتیج به نان شما ندارند . واقعا اگر راست می گویی یک هفته بیا و کمک کن .

- شبی را که می خواستم زایمان کنم مشکلی پیش آمده بود فرزندم دنیا نمی آمد همان شب مادر شوهرم خواب دید که چند تا اسب سوار در روستا هستند. با خود می گوید این اسب ها از کجا آمده اند ما که در روستا اسب نداریم وقتی که نزدیک شدند می بیند اسب سوارها شال سبز به سر دراند گفت : حتما دهه محرم است و آمده اند شبیه در بیاورند . بعد متوجه شد که علی هم روی اسبی سوار است و پشت سر آنها می آید. به او گفت: علی توکه اسب سواری یاد نداشتی چطور حالا اسب سواری شدی؟ گفت یک طوری یادمان دادند که متوجه نشدیم چه زمانی یاد گرفتیم . سپس به او گفت : تو با این سیدها اینجا چه کار میکنی گفت مشکلی آمده بود که الحمد لله رفع شد. آن شب من به سختی زایمان کردم به طوری که بی هوش شدم و به من خون وصل کردند .

- یک بار به همراه علی به روستای شوهرم رفته بودیم . در همان موقع پدر شوهرم برای جمع آوری هیزم رفته بود . علی گفت : محبوبه پدر شوهرت کجاست ؟ چون می دانستم می خواهد برای کمک به او برود گفتم نمی دانم . معلوم نیست در کدام کوه و کمر است . گفت می روم تا پیدایش کنم گفتم کجا میروی گم می شوی . گفت روستای عباس آباد را همه می شناسند تو جوش مرا نزن . خلاصه رفت و پدر شوهرم را پیدا کرد وقتی که برگشتند پدر شوهرم گفت ماشا الله علی چه دست پر برکتی داشت . هر روز اگر من یک خرمن هیزم جمع می کردم ، امروز علی سه خرمن جمع کرد . برادرم به کار کردن خیلی اهمیت می داد و در کارها به دیگران کمک می کرد .

- فرمانده برادرم علی نحوه شهادت او را اینگونه نقل کرد. تخریب چی ها شیفت به شیفت می آمدند و معبرها را باز می کردند و سپس در چادر استراحت می کردند .وقتی که تخریب چی ها شیفتشان تمام شد. اعلام کردیم چه کسی دوباره حاضر است برود؟ که یک دفعه علی و دو نفر دیگر داوطلب شدند به علی گفتیم : شما که الان برگشتید و در جوابم گفت : من خسته نیستم صبح دوباره داوطلب رفتن شد گفتیم کجا می روی گفت : همین سری را بروم دیگر نمی روم . انشاا... برای نماز صبح بر می گردم و با شما نماز می خوانم . هنگامی که معبر را پاک میکند . موقع برگشت مورد اصابت گلوله قرارمی گیرد و به درجه رفیع شهادت نائل می گردد .

- چند روز بعد از اینکه خبر شهادت علی را برایم آوردند . خواب دیدم که یک طبق از آسمان جلوی من آوردند . گفتم این چیست ؟ گفتند: این فرزند شماست که از آسمان آمده است . تا داخل آن را نگاه کردم دیدم که جنازه علی است. همین که روی طبق را پوشاندند از خواب بیدار شدم در آن لحظه خیلی ناراحت بودم ولی بعد از چند دقیقه متوجه شدم که فرزندم در مکان خوبی زندگی میکند و در آسمان با ملائکه محشور است .

- از طرف بنیاد شهید برای مکه ثبت نام می کردند و با توجه به اینکه آن موقع تازه بنایی کرده بودیم پول زیادی در دسترس نبود و خیلی ناراحت شدم و گریه کردم و از فرزند شهیدم خواستم که مشکلم حل شود . یک شب خواب دیدم که علی به زانویم زد و گفت : مادرجان این قدر ناراحت نباش امسال به مکه می روی . در همان لحظه از خواب بیدار شدم دستش را حس کردم که به زانویم زد . به پدرش گفتم : ان شاءا... به مکه می رویم . گفت : نه ما نمی توانیم به زیارت خانه خدا برویم . ولی چون علی به من گفت دلم قرص بود . صبح در مغازه گفتند برو هر چه پول می خواهی از زیر متکا بردار . رفتم و دیدم که مقدار بسیار زیادی پول در آنجا گذاشته اند . خوشحال شدم و به بنیاد شهید رفتم . چون در آن روز آخر ثبت نام بود بسیار شلوغ شده بود . یکی از همسایه ها در آنجا بود و به من گفت : خانم پورمحمدی اینجا چه کار می کنی ؟ گفتم : شناسنامه و پول آورده ام که برای مکه ثبت نام کنم دارد ظهر می شود و اینجا هم خیلی شلوغ است . ایشان مدارک را از من گرفت و ثبت نامم را انجام داد . خیلی خوشحال شدم و فهمیدم که فرزند شهیدم چه مقام بالایی دارد که حرفش به حقیقت پیوست .

- مدتی بعد از این که علی به شهادت رسید به مکه رفته بودم. در آن جا خیلی گریه می کردم و با خودم می گفتم کاشکی علی هم قبل از شهادتش به مکه می آمد . شب دومی که در مکه بودم خواب دیدم که علی آمد و به من گفت: مادر جان چرا این قدر گریه می کنی؟ هر جا که شما پا می گذاری من قبلا رفته ام. چرا این قدر گریه می کنی و ناراحت هستی. جای من خوب است و هیچ مشکلی ندارم. شما به فکر خودتان باشید. و افتخار کنید که فرزندتان در راه کشور و اسلام به شهادت رسیده است .

- یک شب علی که امتحان داشت ما در منزل میهمان داشتیم و همه در اتاق نشسته بودیم و صحبت می کردیم. در یک لحظه دیدم که علی کتابش را برداشت و به بیرون رفت. منتظرش شدیم اما دیر کرد و نیامد. رفتم بیرون و دیدم که در آن هوای سرد در حالی که برف هم آهسته می بارید زیر چراغ برق کوچه نشسته و درس می خواند. الان که یادم می آید با خود می گویم او هم به درس و هم به جبهه علاقه ی بسیاری داشت .

- هفت ماه بعد از شهادت برادرم علی قصد ازدواج داشتم البته قبل از شهادت ایشان هم مادرم چند جا برای خواستگاری رفته بودند و من اصلا آن جا را ندیده بودم همان شب خواب دیدم که علی در منزل همسرم بود. در حیاط نشسته بودم که دیدم علی از در حیاط وارد شد بهت زده بلند شدم و صورتش را بوسیدم و گفتم علی جان، تو کجا، این جا کجا؟ تو که شهید شده ای، این جا چکار می کنی؟ گفت : آمده ام تا ازدواجت را تبریک بگویم و بروم. بغلش کردم و او را بوسیدم و از صدای گریه خودم از خواب بیدار شدم و در رختخواب با صدای بلند گریه می کردم که پدرم از خواب بیدار شد و پرسید چه شده است؟ گفتم: خواب دیدم. با اینکه مشکل مالی بود و من هیچ شناختی نیز روی خانواده ی همسرم نداشتم. ولی بعد از آن خواب الحمد دون الله هیچ مشکل و دغدغه ی خاطری نداشتم چون می دانستم برادرم شهیدم پشت سرم است. او از بهشت آمد و به من تبریک گفت. بعد بع خواهر و برادرانم گفتم: شما با اینکه زنده بودید ولی بعد از علی به من تبریک گفتید یعنی یکی دو ماه بعد از او. به حمدلله بعد از آن هم تا کنون هیچ مشکلی در زندگی نداشتم .

- روز آخری که علی می خواست به جبهه برود مادرم مریض بود و به ایشان گفت: علی جان من که مریض هستم و ابوالفضل هم که جبهه است تو دیگر نرو. علی در مغازه به پدرم کمک می کرد و در منزل هم مادرم مریض بود و مادرم غذا می پخت و ظرفها را می شست و گاهی هم در لباس شستن به پدرم کمک می کرد. یعنی تمام کارها را انجام می داد و اصلا برایش مهم نبود چون وظیفه ی خودش را می دانست به همین خاطر مادرم به ایشان گفت: اگر تو بروی ما چکار کنیم. سپس علی به مادرم گفت: مادر به شما قول می دهم که بیست روز نشد بر می گردم. بعد مادرم آن روز صبح در سرد خانه بیمارستان قائم(ع) به علی گفت: خوب وفا کردی هجده روزه برگشتی.[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت شهدای یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۳ مهر ۱۳۹۸، در ‏۱۱:۱۵