خاطرات
روزی به آشپزخانه آمد و گفت: داری چه کار می کنی؟ چرا آبگرمکن در آشپزخانه است؟ چرا لوله اش را نگذاشتی گفتم: پدرت گفته این آبگرمکن گازی است و لوله نمی خواهد دست کشید به بغل کاشی و گفت: چقدر سیاه شده است بلافاصله رفت و لوله ای گرفت و آورد و سپس چند مرتبه از پله بالا و پایین رفت تا لوله را گذاشت الان رد دستهایش هست که زانو گذاشته و لوله ها را آورده است، تمام آشپزخانه را تمیز کرد وقتی می رفت عکس آدم در آن پیدا بود اینها را تمیز کرد و لوله را گذاشت. گفتم: دستت درد نکند. یک لامپ هم برای ما کشید. از وقتی که شهید شده نه لامپ سوخته و نه خاموش شده است.[۱]
