شهید عصمت الله اکبری

نسخهٔ تاریخ ‏۲ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۵۳ توسط Mohebi9703 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

شهید عصمت اله اکبری تاریخ تولد :1340/01/10 تاریخ شهادت : 1362/01/24

وصیت نامه : بسم الله الرحمن الرحيم درود بر امام خمينى، بت‌شكن زمان، و آزاد كننده انسان ها، و راهبر انسان ها، و اميد مستضعفين و محرومان؛ درود بر خمينى كه هم زبان ملت هاى رنج ديده است، حرف هايشان را مى‌داند و قلبش، قلب شما محرومان و ستمديدگان منتظر عدل است؛ و درود بر شهيدان انقلاب اسلامى خصوصاً شهيدان جنگ تحميلى، و درود بر تمام كسانى كه آزادگى را براى خود انتخاب كردند وصيت خودم را شروع مي كنم، پدر و مادر عزيزم، سلام؛ بدانيد كه حيات دنيا هيچ ارزشي ندارد، در اصل مهم حيات جاويد اخروى است. پدرجان، درود بر تو كه چونان ابراهيم، فرزند خويش را به فرمان خداى بزرگ به قربانگاه فرستادى، بدان و آگاه باش كه اسماعيلت هرگز از فرمان بارى تعالى سر باز نمى‌زند و مرگ در راه خدا، را جز سعادت نمي داند و زندگى را جز جهاد در راه عقيده، درست نمى‌داند و شهادت را جز بهترين نعمت هاى خداوند مي داند. مادر عزيزم، بر احساس مادرانه‌ات پيروز شدى و فرزندت را روانه نبرد كفار و مسلمين كردى و گفتى كه تو را در راه خدا، تقديم انقلاب اسلامى مي كنم و من به وجود تو افتخار مي كنم كه مادرى از سلاله فاطمه ‌زهرا (س) هستى. برادر عزيزم، سلام؛ برادرم، راه خدا، بهترين و برترين راه هاست، پيوسته و كوشنده در اين راه باش. خواهر عزيزم، سلام و خواهرم، تو نيز زينب (س) زمان باش و از هر آنچه هوس كردى بپرهيز و در راه خدا مبارزه كن. پدر، مادرجان، از شما مى‌خواهم كه قدر اين نايب مهدى (عج) را بدانيد كه اطاعت از او واجب شرعى است. «««والسلام»»» ««سرباز وظيفه عصمت‌اله اكبرى»» ((مورخ، 1361/07/24))

خاطرات : در عملیات فتح المبین تو محاصره دشمن قرار میگیرند و خیلی از رزمنده ها شهید می شوند به عیر از 5 الی 6 نفر که عصمت الله یکی از انها بوده است خودش تعریف میکرده پشت سنگر بودیم یکی صدام زد تا نگاهم را بر گرداندم بغل دستم را روی زمین دیدم که شهید شد دوباره برگشتم تا به... جند نفر بگم که یی از شما شهید شده و دیدم که اون چند نفر هم تیر خورده اند و شهید شده اند تنها تنها در گلوی دشمن ماندم یکدفعه احساس کردم که قسمت جلوی گردنم گرم شد و شروع کرد درد گرفتن دیدم تمام سرشونه هام و سینه ام خونی شده و بعد دیدم یک تک تیر قسمت گلوی من اصابت کرده است. کلا سه نفر بودیم که زنده ماندیم و تمام بچه ها زخمی روی زمین افتاده بودن و عده ای از انها و بقیه شهید شدند و عراقی ها به طرف ما امدند و از همان.... می امدند هر کدام تیری به بچه های ما می زدند که اگر... نفس دارند مطمئن شوند که میمیرند نزدیک مادر که شدند ما خودمان را مقل قبل مجروحین روی زمین انداخته بودیم تا متوجه زنده بودن ما نشوند برای وقتی که نزدیکتر شدند با خودمان گفتیم که بلند شویم تا به ما نزدند چون این یعنی خودکشی سه نفر مان بلن شدیم و دستهایمان را روی سرمان گذاشتیم و وسیله ای به نام ایفا اوردند و ما را انتقال دادند و به یک منطقه دیگر وقتی که برای بازرسی به ما نزدیک شدند سرباز عراقی شروع کرد تمام بدن مرا گشتن یکدفعه عکس امام خمینی را از جیب من در اورد و شروع کرد بودین از طرفی رئیس درجه دار ها که منتظر بودند چیزی از جیب ما بیرون بیاید صحنه را مشاهده کردند وسرباز عراقی را زیر شکنجه قرار دادند و با کتک او را از جلوی چشم ما به جای دیگری بردند که خدا می داند که چه بلایی سرش اوردند. ما همچنان انجا بودیم که چند نفر دیگر که پساهی بودند به ما پیوستند یکی از انها زخمی شده بود و قرار شد صبح انها را اتش بزنند چونکه عراقی ها روی سپاهیها تعصب خاصی داشتند زیاد کاری به ارتش نداشتند به خاطر همین برای اون چند نفری که سپاهی بودند نقشه کشیده بودند و اطراف منطقه ای که اسیر بودیم مواد منفجره ای کار گذاشته بودند که ما فکر فرار نکنیم ما را در داخل چادری قرار داده بودند و بعد از ساعاتی سر وصدای عراقی ها به کل قطع می شد و من.. گفتم چادر را کنار بزنیم و هیچ عراقی... دست و پای یکدیگر را به زور باز کردیم و از چادر بیرون امدیم و چند تا ادم از دور دیده می شد و دو نفر لباس ایرانی یک نفر انها لباس عراقی به تن داشت ما سه که هنوز شک داشتیم که باید چه کار کنیم در جایی خود ایستاده بودیم و عراقی نزدیکتر شدند بعد متوجه شدیم که بچه های خودمان هستند و منطقه را از عراقیها پاک کرده اند و علت.... پوشیدن لباس ها سوال کردیم که چرا دو نفرتان لباس ایرانی و یکی از شما عراقی به تن داشت گفتند که ما شک داشتیم که شما ایرانی هستید یا نه به خاطر همین از این روش استفاده کردیم تا عراقی ها را دست به سر کرده باشیم و با هم به هقب برگشتیم و هیچ اتفاقی نیوفتاد. سقاخانه امام رضا:

قبل از اینکه عصمت الله به جبهه برود دائم میگفت مامان کی قسمت می شود با هم به مشهد برویم وقتی که شهید شد قسمت شد و من به زیارت امام رضا رفتم خیلی ناراحت شدم که چرا عصمت الله همراه ما نیست. در مسیر شهد بودیم مه در داخل ماشین خوابی دیدم و خواب دیدم برای رفتن به مشهد اماده می شدیم و از پاییم که به طرف بالا نگاه میکدن پله هایی رو که به صورت مار پیچ به بالا می رفتن که انتهای پله ها به اسمان ختم می شد در اسمان یک ساختمان ابی رنگ بود و منم گفتم عصمت لله بیا برویم منتظر گفت صبر کنید امدم و دیدم با یک لباس مشی شلوارش مشکی کمر بند قرمز رنگ و پیراهن سفید امر پایین و گفت بریم و از خواب بیدار شدم و بعد از جند دقیقه ای دیگر دوباره به خواب رفتم داخل سقاخانهی اقا امام رضا با مادرم ایستاده بودیم به مادرم گفتم عصمت الله امامزاده ابراهیم دفن کردیم... اینجا توسط خونه است و داخل ایوان سقاخانه بود و... گذاشتم رو قبرش و شروع کردم فاتحه خواندن ه از خواب بیدار شدم. خواهر شهید: برادرم هنوز فوت نکرده بودند خواب دیدم عصمت لله داخل امازاده ابراهیم بالای قبور شهدا را سقف میز نند جلوتر که رفتم دیدم چهره ی هر دوتای انها را مشاهده کردم و بعد از جند روز رفتم امامزاده ایراهیم دیدم که همون اتفاقی که در خواب افتاده بود را انجام می دادند. بعد از فوت برادرم عصمت لله را در خواب دیدم گفتم دیدی برادر حاجی چگونه تصادف کرده و در حوا گفتم اره صداش تا عرض امد و بعد گفتم چکار میکنید و گفت پیش امام خمینی در بهشت هستیم. یک بار دیگر در خواب دیدم عصمت الله امده است دنبال برادرم و گفت یان دنیا لیاقت جواب را نداده و خیلی وقته که امده ام دنبالش جنازه ی خونی جواد را بغل کرد و با خود برده

خاطره: کلاس عشق: یک بار دیگر خواب دیدم که عصمت الله با دوستانش و یکی از پسر عموهایم از کلاسی بر میگشتند تعجب کردم و به او گفتم اون دنیا کلاسی وجود نداره و این کلاسی که الان بودیم چی بوده گفت ما از کلاس اقا امام حسین امده ایم.


منبع: سایت شهدای ارتش

آخرین تغییر ‏۲ تیر ۱۳۹۷، در ‏۲۰:۵۳