| رحمان صادق پور | |
|---|---|
| | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | 1351/03/15 |
| شهادت | 1371/08/02 |
بسمه تعالی شهید رحمان صادق پور : تاریخ تولد : 15/03/1351 تاریخ شهادت : 02/08/1371 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه: اردبیل – مشکین شهر - اکبرکندی
زندگینامه
"من مدتها نمیتوانستم باور کنم عموی خوبم شهید شده است. او خیلی خوب بود، موقعی که تلویزیون نبود ما را جمع میکرد و برایمان قصه میگفت. ساعتها با ما کودک میشد و بازی میکرد. خیلی دوستداشتنی بود عمویم! من همیشه او را میبوسیدم. موقعی که جسدش را در تابوت دیدم صورتش کبود شده بود. پدرم میگفت هنگام رفتن به مأموریت اینطوری شده است. جایش همیشه خالی است. خیلی دوست داشتنی بود. خیلی شجاع بود." این حرفها را گلآواز صادقپور برادرزاده شهید رحمان صادق پور میزند، حرفهایی که تفسیر مهربانی بلند است. رحمان هفتمین فرزند خانواده بود که در پانزدهم خرداد ماه سال 1351 در روستای "اکبركندی" از توابع شهرستان مشکینشهر به دنیا آمد. خانوادهای داشت قانع، که با پرورش تعدادی گاو و گوسفند ضمن سکونت در روستا، گذران زندگی خود را تأمین کرده و در وضعیتی بودند که احساس میکردند جز خدا به کسی نیاز ندارند. دوران خردسالی رحمان، زیر بال و پر ِمهر و محبت مادر و در محیط صمیمی خانواده و برادران گذشت. او در خردسالی با بازیهایی همانند "قایم باشک" و "چلینگ آغاج" خود را سرگرم کرد و آنگاه که به قول برادرش " به عمل آمد" و قادر به کار شد، به کار پرداخت در حالی که سالم و قوی بنیه بود، قد بلند بود و چهرهای سفید داشت. آنگاه که به سن مدرسه رسید، پدرش او را در مدرسه ابتدایی اکبرکندی ثبت نام کرد. رحمان به قول برادرش خوب درس میخواند و تا کلاس پنجم ابتدایی را بی آنکه مردودی داشته باشد با موفقیت طی کرد. در جمع خاواده، سالم و سر به راه و حرف شنو و با دیگران خوشرفتار و گشادهرو بود. از درس که فراغت مییافت در نگهداری حیوانات به خانوادهاش کمک میکرد. برادرش به یاد میآورد که رحمان در سالهای آخر دوران کودکی خود دقیق و با تمکین و مرتب بود. در اکبركندی مدرسهی راهنمایی وجود نداشت. خواه به دلیل فقدان مدرسه و خواه به دلیل باب نبودن تحصیل علم، صادق به تحصیل دورهی راهنمایی نپرداخت. او پس از ترک تحصیل، چند سالی به عنوان کمک دست خانواده به کشاورزی و دامداری پرداخت و سپس با خرید و فروشهای جزئی یکی دو گوسفند و بره شروع کرد و رفتهرفته چوبدار شد. این چوبدار نوجوان به کارهای خانه علاقه داشت و از انجام آنها لذت میبرد. اگر چه از پدر نوحهخوانی یاد گرفته بود، باری شوخ طبع بود و ساعتهای متوالی میتوانست با اداها و شکلكهایی که در میآورد، با بازیهای کودکانهای که انجام میداد، با قصههایی که میگفت، بچهها و مخصوصاً برادر زادههایش را سرگرم سازد. آنان را بخنداند و از خندهشان لذت ببرد. و چنین است که اکنون نیز این عموی دوستداشتنی در ذهنها حضور دارد. خوش رفتار بود مخصوصاً با پدر ومادرش. کسی بود که اگر چه درآمد مستقلی داشت باری از مصلحت خانوادگی سرپیچی نمیكرد. واقعاً با بزرگترها، بزرگ و با بچهها، بچه بود. ساعتها با برادرزادههایش بازی میکرد. دست میزد تا آنها برقصند با آنها " عروسی عروسی" بازی میکرد و چنان دل آنها را به دست میآورد که پس از شهادت هرگز جانشینی نیافت. اهل احترام بود مخصوصاً با همسایگان! عموی دوستداشتنی و چوبدار جوان در معاملات خود همیشه رضایت طرف را بر هر چیز مقدم میداشت. اگر کسی در هر زمانی از معامله پشیمان میشد مال او را برمیگرداند تا رضایت او را حاصل کند. آنگاه که پای به دوران جوانی نهاد، خانواده و مخصوصاً این برادرزادههای دوستداشتنی دو پای او را دریک چارق کرده بودند که ازدواج کند. به خصوص حالا که به هر حال میتوانست با چوبداری خود، خانوادهی مستقلی را اداره کند. خانواده میخواست عروس ببیند و برادرزادهها میخواستند در جشن عروسی عموی دوست داشتنی خود " خیلی" برقصند. عمو اما وظیفهای بزرگتر در پیش داشت که آرزو میکرد آن را ادا کند آنگاه با خیال راحت ازدواج کند. عموی دوستداشتنی پر حوصله هم بود، به مسجد میرفت. مبادی آداب هم بود. زمانی که پدر بزرگ از مکه برگشته بود، عمو گوسفندی قربانی کرد. خوشاخلاقیاش چیز دیگری بود. روشنفکر هم بود. برارش سه دختر در سن مدرسه داشت که اکراه داشت آنها را به مدرسه بفرستد. " عمو ما را به مدرسه برد و ثبت نام کرد و از پدر خواست که مانع تحصیل ما نشود." عمو خیلی چیزها میدانست، آخر او خیلی جاها را میگشت. هنگامیکه بچهها به همان زبان کودکانهی شیرین میپرسیدند: چرا میخواهی به خدمت سربازی بروی؟ عمو میگفت آدم باید وظیفهاش را انجام دهد. همیشه که نمیشود بگویی و بخندی!! عموی دوست داشتنی به خدمت رفت که جامعهاش امنیت داشته باشد تا کودکان بتوانند بازی کنند، بگویند وبخندند. دورهی آموزش نظامی را در مرکز آموزش نظامی لویزان در تهران سپری کرد و پس از تقسیم به عنوان جمعی لشکر 21 حمزه در منطقهی دهلران به خدمت پرداخت. بارها به مرخصی آمد. بیش از همه برادرزادههایش چشم بهراه بودند تا عمو برگردد. تا عمو میآمد برادرزادههایش را میبوسید و قصههای خندهآور خود را برای این کودکان که همچنان مشتاق حرفهایش بودند، شروع میکرد. با بچهها شوخی میکرد: "اگر پدرتان بخواهد شما را شوهر دهد قبول نکنید تا من خودم از خدمت برگردم." آنگاه فردا دست آنها را میگرفت.به پارک میبرد، به ساحل ارس میرفتند. برادر مهربان بود برای برادرزادههایش که برادر نداشتند. آخرین بار که به مرخصی آمده بود پس از کلی اصرار برادرزادهها در مورد ازدواجش، به آنها گفت: "شما کاری کنید بهمن ازدواج کند من شاید به سلامت برنگشتم." این برادرزاده کوچک، این گلآواز گریست. آنگاه عمو دلجویی کرد و گفت شوخی میکنم. عمو به سر خدمت خود بازگشت. او با یکی از فامیل دور پدری با هم به خدمت رفته بودند. این همخدمت، حسن حمیدی بود. نزدیک به هجده ماه خدمت کرده بودند که سر مراسم صبحگاهی گفته شد: "آشنایان رحمان صادقپور خود را معرفی کنند." حسن خود را معرفی کرد. خبر دردانگیزی بود که به او داده شد. او میبایست ساک عموی دوستداشتنی را به خانوادهاش برمیگرداند. عمو شهید شده بود. هنگامی که خبر به خانواده رسید، بیش از همه برادرزادهها و مخصوصاً کوچکترین آنها گلآواز را متأثر ساخت. این بچه کودکسال احساس کرد که عمو، پدر و برادر و همبازی و همه چیز خود را از دست داده است. سنگی از روی زمین برداشت و به سر کوفت. او جسد عموی دوستداشتنی خود را دید و هم آنگاه به یاد آورد که عمو با همین دستها، موهای او را نوازش میکرد. خم شد و از گونههای عمویش بوسید. برای آخرینبار بوسید گونههایی را که هزاران بار بوسیده بود. دید که سمت راست سر و چشم عمو کبود شده است. سینهاش کبود شده بود، " سینهاش را هم بوسیدم" ـ آن موقع یعنی در تاریخ 02/08/1371 که جنگی نبود، چطور عمو شهید شده است؟ چشمانش پر از اشک است با بغض و در حالی که لبخندی متأسف و سوخته برلب دارد، میگوید: من آن موقع بچه بودم. فکر میکنم هوا طوفانی بود و کسی نمیتوانسته از تانکر آب بیاورد اما عمو از تانکر آب بالا میرود و آنگاه دچار طوفان میشود و برزمین میافتد.[۱]