شخصیت و کلام امام دارای نفوذ بسیار بالایی در بین نیروهای عراق و دشمن بود؛ به طوری که تعیین سرنوشت جنگ را فقط با امام می دانستند و این را علنی می گفتند و هیچ گونه پرده پوشی نداشتند. عراقی ها هر از چند گاهی نزد ما شایعه پخش می کردند که جنگ می خواهد تمام شود یا این که می آمدند و می گفتند جنگ تمام شد. با توجه به این سابقه، ما هر گاه این اخبار را می شنیدیم، باور نمی کردیم. تا این که قصه ی قطعنامه و پذیرش آن از طرف ایران به صورت واقعی مطرح شد و ما هنوز خبردار نشده بودیم. همان شبی که ایران قطعنامه را پذیرفت، یکی از نگهبانان عراقی آمد و از پشت پنجره ی آسایشگاه به ما گفت: « الحرب خلاص »؛ جنگ تمام شد. به او گفتیم: از این حرف ها زیاد زده شده است و این هم مثل حرف های گذشته دروغ است. سرباز گفت: نه من از هر کس می شنیدم باور نمی کردم، ولی این بار فرق می کند؛ چون من با گوش های خودم شنیدم که [ امام ] خمینی گفت جنگ تمام شده است. مبهوتی - احمد منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:175 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
نمونه ی دیگر از نفوذ امام این بود که یک روز یکی از سربازهای عراقی گفت: ای کاش ایران و عراق به جای این که با هم بجنگند، با هم متحد می شدند؛ چون [ امام ] خمینی یک رهبر الهی خوب و صدام یک رهبر نظامی خوب است. مبهوتی - احمد منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:175 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
آزادگان با یاد خدا و ائمه ی معصومین علیهم السلام و رهنمودهای حضرت امام و راهنمایی های ایشان، آن دوران سخت و پرفراز و نشیب را گذراندند و این باعث شد در مقابل سختی ها و مشقّاتی که از دشمن به آن ها می رسید، مقاومت کنند؛ عراقی ها خودشان هم به این مسأله پی برده بودند. یادم هست یک سرباز عراقی به من گفت: من از وقتی که این جا آمده ام، آدم شده ام و خیلی چیزها را فهمیده ام . خودش می گفت: خمینی چه کار کرده که شما بعد از چند سال اسارت باز هم از او دست بر نمی دارید. با این که ما این همه شما را می زنیم و شکنجه می دهیم. یک بار هم یکی از استخباراتی های عراق که در اردوگاه ما بود، گفت: من اگر کمی تحت فشار قرار بگیرم، به صدام فحش می دهم. بچه ها هم در جواب او گفتند: برای شما زود است بفهمید امام خمینی کیست. ما با نام و یاد امام خمینی بزرگ شده ایم. مدنی - سیدروح الله منبع: کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:107 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
آزادگان با یاد خدا و ائمه ی معصومین علیهم السلام و رهنمودهای حضرت امام و راهنمایی های ایشان، آن دوران سخت و پرفراز و نشیب را گذراندند و این باعث شد در مقابل سختی ها و مشقّاتی که از دشمن به آن ها می رسید، مقاومت کنند؛ عراقی ها خودشان هم به این مسأله پی برده بودند. یادم هست یک سرباز عراقی به من گفت: من از وقتی که این جا آمده ام، آدم شده ام و خیلی چیزها را فهمیده ام . خودش می گفت: خمینی چه کار کرده که شما بعد از چند سال اسارت باز هم از او دست بر نمی دارید. با این که ما این همه شما را می زنیم و شکنجه می دهیم. یک بار هم یکی از استخباراتی های عراق که در اردوگاه ما بود، گفت: من اگر کمی تحت فشار قرار بگیرم، به صدام فحش می دهم. بچه ها هم در جواب او گفتند: برای شما زود است بفهمید امام خمینی کیست. ما با نام و یاد امام خمینی بزرگ شده ایم. مدنی - سیدروح الله منبع: کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:107 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
گاهی خود عراقی ها از امام تمجید می کردند ولی می ترسیدند آن را ابراز کنند. با این حال، از بعضی رفتارهایشان معلوم بود؛ مثلاً در اواخر اسارت یکی از نیروهای اطلاعاتی عراق به اردوگاه آمده بود و به حاج آقا ابوترابی گفته بود: می خواهم بدانم این خمینی کیست که شما با این که به خاطر او این همه شکنجه شده اید و مورد آزار و اذیّت قرار گرفته اید، باز هم از او دست برنمی دارید؟ او به حاج آقا گفت که: « من تو را قبول دارم و به تو علاقه مندم. » حاج آقا ابوترابی در جواب او گفته بود: من انگشت کوچک امام هم نمی شوم و اگر تو من را قبول داری و به من علاقه داری، خودت حساب کن و ببین امام خمینی دیگر چه کسی است که من او را قبول دارم و به او علاقه دارم مدنی - سیدروح الله منبع: کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:107 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
اولین مسأله ای که در رابطه با حضرت امام در خاطرم هست این است که هر فردی که اسیر می شد، اولین سؤالی که از او می پرسیدند این بود که «انت حرس خمینی» تو پاسدار خمینی هستی؟ مسأله ی علاقه به امام برای آن ها خیلی مهم بود؛ چون آن چیزی که در صحنه ی جنگ تأپیر داشت و دشمن را مغلوب می کرد عشق به امام بود. این را عراقی ها درک کرده بودند، لذا اگر متوجه می شدند کسی به امام علاقه دارد و پاسدار است خیلی اذیت و آزارش می کردند. از یکی از بچه های خراسان سؤال کرده بودند که انت حرس خمینی؟ و او جواب داده بود: « انا جندی خمینی» یعنی من سرباز خمینی هستم. همین که او گفت من سرباز خمینی هستم، او را کتک زدند. البته، منظور او از جندی خمینی این بود که من ارتشی و سرباز هستم، ولی آن ها آن قدر او را زدند که تا مدتها سردرد شدیدی داشت. مفرح زاده - حسن منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:81 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
من برای شناسایی سه تیپ زرهی عراق به مأموریت رفته بودم که اسیر شدم. در همان سنگر اول، عراقی ها از من خواستند به امام توهین کنم. من هم حدیثی از حضرت امیر علیه السلام برای آن ها خواندم که می فرمایند: « انی اکرَهُ ان تَکوُنوا سَبابین » من از این که شما از ناسزاگویان باشید، متنفرم. آن ها گفتند: شما در مورد صدام چه می گویید (و چرا به او توهین می کنید)؟ من گفتم: امام خمینی همیشه به صدام می گوید آقای صدام و هیچ وقت به ایشان اهانت نمی کند. عراقی ها، اسرا را به خاطر خودداری از اهانت به امام به قتل می رساندند. شنیدم که آن ها گروهی از بچه های ما را به اسارت گرفتند و به خاطر توهین نکردن به امام، همه را قتل عام کردند. محبی - محمدجواد منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:41 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
من مدتی در وزارت دفاع عراق با چند نفر از دوستان دیگر که مجروح بودند، زندانی بودم. حدود سه روز بود که به شدت شکجه می شدیم و هیچ غذایی هم نخورده بودیم. بچه ها خیلی گرسنه بودند و خصوصاً با آن تن مجروح فشار زیادی را تحمل می کردند. آن قدر به درِ اتاق ضربه زدیم که بالاخره عراقی ها خسته شدند و غذایی آوردند. نگهبان آمد دم در و گفت: بیا غذا را بگیر. من رفتم غذا را بگیرم. اما او نداد و گفت: به امام ناسزا بگو تا به تو غذا بدهم. نگاهی به دوستان مجروحم کردم و به او گفتم: من که نمی خورم. دیگران هم گفتند: بگو غذا را ببرد؛ اگر این طور هست ما هم نمی خوریم! او غذا را برد. اما بعد از مدتی دوباره آن را آورد و گفت: بیا! من رفتم تا غذا را بگیرم. دوباره همان برنامه را پیاده کرد. باز ما غذا را نخوردیم و او آن را برد. دفعه ی سوم که برگشت، تصمیم گرفتیم اگر باز گفت توهین کنید، او را بزنیم؛ ولی این دفعه غذا را گذاشت و رفت. بچه ها هم از شدت گرسنگی آن را خوردند. ما غذایی را که قیمت آن توهین به امام بود، نخوردیم و صبر کردیم تا بر ما حلال شود سپس آن را خوردیم. محبی - محمدجواد منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:41 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
زمانی که در اردوگاه عنبر بویم، روزی یک فیلم سیاسی ضد انقلابی برای بچه ها آوردند و گفتند باید بیایید و به تماشای آن بنشینید. بعد از چند دقیقه من همراه چند نفر از بچه ها طاقت نیاوردیم و آن جا را ترک کردیم و جلسه به هم خورد. عراقی ها شب به آسایشگاه آمدند و بچه هایی را که جلسه را ترک کرده بودند، جمع کردند و به قسمتی دیگر از اردوگاه بردند. در آن جا ما را حدود یک ساعت تمام با کابل زدند؛ طوری که دیگر همه کلافه شده بودیم. در میان ما نوجوان دوازده ساله ای هم بود که او را می زدند و واقعاً هم محکم می زدند و از او می خواستند به امام توهین کند؛ ولی او مقاومت می کرد و فریاد " یا صاحب الزمان " سر می داد. محبی - محمدجواد منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:41 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
ما هر شب بعد از نماز، چند دعا برای امام خمینی و نظام مقدس جمهوری اسلامی می کردیم. یک شب طبق معمول دعا می کردیم و یکی از بچه های زرند کرمان به نام امیر شاپسندی که 16-17 ساله بود، دعا می خواند. وقتی او به این قسمت دعا ( اللهم احفظ قائدنا الخمینی ) رسید، افسر عراقی که از کنار پنجره ی آسایشگاه رد می شد، سخن او را شنید و گفت: چه کسی برای خمینی دعا کرد؟ امیر بلند شد و گفت: من! افسر عراقی گفت: فردا به حسابت می رسم. روز بعد آن ها چنان او را شکنجه کردند که من هیچ وقت یادم نمی رود و این میزان جنایت و خشونت را تا به حال ندیده ام. آن ها از او می خواستند به امام توهین کند، ولی او مقاومت می کرد. آن قدر به کف دو پای او اتو کشیده بودند که از کف پا تا برآمدگی پا یعنی همان مکان مسح، سوخته بود. گوشت پایش هم به طور کامل سوخته بود و تبدیل به زغال و سیاه شده بود. امیر آن روز خیلی مقاومت کرد و واقعاً با آن کارش آبروی تمام اسرای جنگ تحمیلی را خرید. هنوز هم که چند سالی از آزادی ما می گذرد، هیچ کس نتوانسته او را راضی به مصاحبه کند و خیلی انسان متواضع و بااخلاقی است. ما تا شش ماه او را با پتو جابه جا می کردیم و بچه ها هر روز پای او را ضدعفونی می کردند و از میکروب دور نگه می داشتند. یادم هست آرام آرام گوشت های گندیده ی پایش را می تراشیدیم تا بهبود پیدا کند اما هنوز پای او اثرات آن شکنجه را دارد و ناقص مانده است. مرادی - مصطفی منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:184 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یک درجه دار عراقی به نام کریم که شیعه بود، در اردوگاه ما حضور داشت و همیشه آمار را او می گرفت و با بچه ها دوست بود. او شب ها مخفیانه پشت پنجره ی آسایشگاه می آمد و با ما حرف می زد. روزی که امام فوت کردند، او نیامد آمار بگیرد. برای همین بچه ها خیلی تعجب کردند. ارشد ایرانی اردوگاه که یکی از بچه های قزوین به نام حامد کریمی بود، دنبال کریم رفت و او را دید که نشسته و گریه می کند. به او گفت: سیدکریم، چرا گریه می کنی؟ گفت: می دانی چه کسی را از دست دادیم و چه خاکی بر سر عالم شد؟ بعد خبر رحلت امام را به ارشد ما داده بود. البته به او گفته بود: به بچه ها بگو آرامش خود را از دست ندهند! او هم بچه ها را خبر کرد. بچه ها همه بهت زده بودند و هیچ کس از آسایشگاه بیرون نمی آمد. همه اشک می ریختند و گریان بودند. مرادی - مصطفی منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:184 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
عراقی ها بچةها را خیلی اذیت و آزار می کردند. از جمله ی این اذیت ها، که باعث دغدغه ی خاطر و نگرانی آزادگان می شد، مساًله ی توهین به حضرت امام بود. عراقی ها چه در جمع و چه به صورت انفرادی(مثلاً در سلولهای انفرادی) از بچه ها می خواستند به امام توهین کنند و اگر کسی توهین نمی کرد، او را شکنجه می کردند وکتک می زدند؛ اما بچه ها هیچ گاه به امام توهین نمی کردند و در برابر شکنجه های آن ها مقاومت می کردند که گاهی این شکنجه ها منجربه نقص عضو می شد. مهربان - غلام رضا منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:58 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
در آسایشگاه، دوستی داشتیم که برادر سه شهید بود و از ناحیه پا مجروحیت داشت، ایشان خیلی به حضرت امام ارادت داشت و همیشه می گفت: من نمی توانم توهین به حضرت امام را تحمل کنم. برای همین، عراقی ها همیشه ایشان را اذیت و آزار می کردند. آن ها از این مسأله سوء استفاده می کردند و برایش دردسر ایجاد می کردند؛ مثلاً، او را وادار می کردند به امام توهین کند و چون می دانستند او خودداری می کند، او را به شدت تنبیه می کردند. گاهی دو نفر از سربازان عراقی او را بین هم قرار می دادند و هر کدام با سیلی او را به دیگری پاس می دادند که این حالت موجب درد شدید ناحیه ی صورت و سر شده و در نهایت فرد گیج می شود. خلاصه،خیلی ایشان را اذیت می کردند و شلاق می زدند و هر روز او را کتک می زدند. حتی یادم هست یکبار او را مجبور کردند دستانش را داخل چاه فاضلاب کند و این قدر این کار را کردند تا او از هوش رفت. یک سال بعد سال 1368 ایشان را به اردوگاه تبعیدی ها منتقل کردند. میرزا - عبدالرسول منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:185 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یک بار دیگر سربازی به نام احمد در آسایشگاه، جلو همه ی بچه ها به امام توهین کرد و به امام نسبت کلاهبردار داد. بچه ها همه با هم به سمت او هجوم آوردند و در چشم هایش خیره شدند؛ او هم به شدت ترسید. بچه ها لفظی را که او به کار برده بود، به خودش و پدرش و صدام نسبت دادند و به او گفتند: کِلوچی صدام، کِلوچی ابوک، کِلوچی نفسک. ( کلوچی به معنای کلاهبردار و کلّاش است. ) او هم ترسید و شروع به معذرت خواهی کرد. محمدی - صفرعلی منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:169 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
شبی بنده خواب دیدم به محضر امام رفته ام. حضرت امام به من فرمودند: شنیده ام در اسارت کمتر یاد حضرت زهرا سلام الله علیها می کنید و از ایشان غافل هستید؟ من همان لحظه از خواب پریدم و چند بار خواب را برای خودم مرور کردم و بعد ماجرا را برای یکی از دوستان تعریف کردم. ایشان گفت: این هشداری بوده که امام به ما داده اند. مسأله را همان روز با مسئول فرهنگی اردوگاه در میان گذاشتیم و قرار شد ذکر حضرت زهرا سلام الله علیها را جزو برنامه های مذهبی خود قرار دهیم. از آن زمان به بعد مشکلات اسرا کمتر شد و آرامش خاصی بر اردوگاه حاکم شد. ما این را هم مدیون حضرت امام و توصیه ها و هدایت های ایشان بودیم. محمدی - صفرعلی منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:169 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یادم هست زمانی که در بصره بودیم، یک روز من و چند نفر از دوستان دیگر قدم می زدیم که یک سرباز عراقی نزد ما آمد و به طور مخفیانه عکسی از حضرت امام را از جیبش درآورد و به ما نشان داد و گفت: هذا خمینی! او برای احترام آن عکس را می بوسید و می گفت: عَلی عَینی! یعنی جایگاه امام روی چشم های من است. محمدی - صفرعلی منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:169 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
ما در اردوگاه اعلام کرده بودیم هر کس سخنی از امام به یاد دارد، روی کاغذ بنویسد. بعد همه ی آن ها را جمع کردیم و مجموعه ی زیبایی از گفتار امام درست کردیم. در ایام دهه ی فجر هم، روزشماری از انقلاب داشتیم که سخنان و حرکات و تصمیمات امام را در روزهای مختلف انقلاب به اطلاع اسرا می رساند. محمدی - صفرعلی منبع: کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:169 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
در لحظه ی اسارت، خیلی از بچه ها چیزهایی را که همراه داشتند در گوشه ای پنهان می کردند یا آن ها را زیر خاک می کردند. من هم عکس کوچکی از حضرت امام و عطر و جا نمازی داشتم که در جیبم بود. برای من تعجب آور این بود که سربازی که برای بازجویی من آمده بود، طوری که کسی متوجه نشود عکس را بوسید و آن وسایل را از من گرفت. بعدها که با بچه ها صحبت می کردم، فهمیدم بیشتر عراقی هایی که به خط اول فرستاده می شوند، شیعه هستند و قصد دشمن از این کار این است که شیعه ها در جنگ کشته شوند. جالب این که، بر خوردی که ما از عراقی ها در خط اول جبهه می دیدیم نسبتاً خوب بود و خیلی از بچه ها از این مسأله تعجب می کردند، ولی همین طور که به طرف داخل عراق می رفتیم، برخوردها بدتر می شد، تا به بغداد رسیدیم و با بعثی ها برخورد کردیم که واقعاً تنبیه ها خیلی زیاد بود. مزاری - عبدالرضا منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:170 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
با اینکه به بچه ها گفته شده بود خود حضرت امام گفته اند من راضی نیستم اسرا به خاطر توهین نکردن به من اذیت شوند و این کار اشکالی ندارد، ولی بچه ها به هر شکل ممکن از دادن اصل شعار امتناع می کردند که این موجب درگیری بین اسرا و عراقی ها می شد. گاهی، عراقی ها تک به تک از بچه ها شعار می خواستند، ولی باز هم بچه ها با استدلال هایی که می آوردند یا با سر دادن شعارهای اشتباه از زیر بار آن شانه خالی می کردند. خلاصه، عراقی ها دیدند فایده ای ندارد و هر چه کتک و تنبیه می کنند، بچه ها راضی نمی شوند شعار بدهند یا اگر شعار می دهند چیزهای دیگری می گویند که آن ها را گمراه می کند، برای همین بعد از یکی دو ماه این کار را رها کردند و کمتر پیش می آمد که از اسرا چینن در خواست هایی داشته باشند. مزاری - عبدالرضا منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:170 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یادم هست یکی از دوستان به نام مسعود پلاتینی که خیلی آدم مقاومی بود و روحیه ی خیلی بالایی داشت به راحتی جلو عراقی ها می ایستاد و با آن ها مقابله می کرد. ایشان نماز شب می خواند و چون عراقی ها گفته بودند شب ها باید بخوابید و دعا و عبادت ممنوع است، دوستان هم به او می گفتند نشسته یا خوابیده نماز بخواند؛ ولی او توجهی نمی کرد. همین چیزها باعث می شد که عراقی ها به او گیر بدهند. یکبار به او گفتند به امام اهانت کن، ولی او حرفی نزد. آن ها اصرار می کردند و او هم مقاومت می کرد. در یک بعدازظهر سرد زمستانی، چند نفر از نگهبانان اردوگاه که بسیار سنگدل و بی رحم بودند در حدود 500 ضربه شلاق به او زدند، ولی لب از لب او تکان نخورد و همچنان مقاومت می کرد تا اینکه خود عراقی ها خسته شدند و دست از سرش برداشتند. چند روز بعد از این ماجرا، ایشان در صف آمار از سر جایش بلند شد و بلند گفت: مرگ بر صدام یزید کافر! عراقی ها از شدت عصبانیت نزدیک بود دیوانه شوند، لذا او را گرفتند و بعد از ضرب وشتم شدید،حدود دو ماه درزندان انفرادی حبس کردند.عراقی ها به او گفتند: که چرا به صدام اهانت کردی؟ او هم گفت: شما به رهبر ما اهانت کردید، من هم به رهبر شما اهانت کردم. مزاری - عبدالرضا منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:170 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
در برابر توهین به امام، که باعث بیشتر شکنجه ها بود، اسرا واقعاً تحمل می کردند و از امام دفاع میکردند و سختی های فراوانی را متحمل می شدند. در یکی از همین ماجراها، استخوان های چند نفر از بچه ها، در ضرب وشتم هایی که به صورت دسته جمعی و توسط چند نفر از سربازان اردوگاه صورت می گرفت، به سختی شکست. مزاری - عبدالرضا منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:170 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
روزی، عراقی ها یکی از دوستان به نام آقای موسوی را که از بچه های سپاه قزوین بود گرفتند و به بهانه ی توهین نکردن به امام شکنجه کردند. اما هر چقدر ایشان را کتک زدند هیچ حرفی نزد. عراقی ها آن قدر او را زدند تا پای راستش از زیر زانو شکست، ولی باز هم او را رها نکردند و همچنان زدند. بر اثر شدت ضربات کابل، از کف پای ایشان خون جاری شد. عراقی ها هم آب نمک روی آن ریختند و دوباره زدند. خلاصه، آن قدر او را زدند تا بی هوش شد و همان طور بیهوش او را به آسایشگاه آوردند. آن ها حتی اجازه نمی دادند کسی به او نزدیک شود و اگر کسی می خواست نزد او برود بایستی اول حسابی کابل می خورد و بعد می رفت. موسعلی - حسین منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:187 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یکی از همین شب ها، وقتی محمودی بچه ها را وسط حیاط جمع کرد، گفت: حالا شعاری را که من می گویم، بگویید. شعارهای او نه شعر بود و نه قافیه داشت. اما او پشت سر هم ردیف کرده بود که مثلاً توپ تانک مسلسل، لعنت بر ... کافر ( نعوذبالله ). وقتی کسی جواب او را نداد، گفت: یک نفر بیاید این جا بگوید تا بقیه هم بگویند. وقتی او این مسأله را مطرح کرد، بچه ها به خوبی می دانستند که اگر یک بار در مقابل این حرکات تسلیم شوند و خواسته ی او را اجرا کنند، بایستی مراحل بعدی را هم پشت سر بگذارند و این آغازی خواهد شد برای پیشروی او؛ لذا سرسختانه مقاومت کردند و هیچ کس جواب نداد. با این حال او می گفت یک نفر باید شعار بدهد و بقیه هم جواب بدهند. بالاخره، من داوطلبانه جلو رفتم. گفت: بگو. گفتم: چه بگویم؟ گفت همان عبارت را و شروع کرد به تکرار کردن: توپ تانک مسلسل ... من بند اول را محکم گفتم، ولی در بند دوم به جای عبارت لعنت گفتم: رحمت. این جمله را که گفتم، یک مرتبه محمودی جلاد به جانم افتاد شروع کرد به زدن. در مقابل چشم بچه ها که در دو طرف حیاط شاهد ماجرا بودند و بچه های آسایشگاه های دیگر که از پشت پنجره ماجرا را می دیدند، صحنه ی وحشتناکی به وجود آمده بود. او شدیداً عصبانی شده بود و خودش شخصاً با شدت تمام می زد. کار زمانی سخت تر شد که من با خوردن چند ضربه شلاق، فریاد زدم "یاحضرت مهدی". مهدی گفتن همان و عصبانی تر شدن او همان. خلاصه، آن شب ما کتک سیری از دست محمودی خوردیم. اما این امر باعث شد که او از فردا شب هوس چنین درخواست هایی نکند. من فکر می کنم صدای "یا مهدی" در آن لحظه و با آن حالت کار خودش را کرد و نمی دانم چه طور شد که از فردا شب آن ها دیگر پیدایشان نشد و برای همیشه این خواسته را ترک کردند و بدین صورت، ما این مرحله را هم پشت سر گذاشتیم. میرسید - سیدحسن منبع: کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:70 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
چند روز قبل از ارتحال حضرت امام، روزنامه های عراقی " الجمهوریه و الثوره " از بیماری امام و انتقال ایشان به بیمارستان، با تیترهای مختلفی که حاکی از کینه ی دیرینه ی آن ها به امام بود، خبر دادند. گویی مسئولان اردوگاه هم اهتمامی ویژه داشتند که این روزنامه به دست اسرا برسد. از شنیدن این خبر، نگرانی خاصی در بچه ها ایجاد شد. آن ها حاضر به تحمل هر نوع شکنجه یا حادثه ای بودند اما هرگونه خبر ناگوار درباره ی امام برایشان طاقت فرسا و سنگین بود. یادم هست مرحوم حجت الاسلام والمسلمین ابوترابی صبح همان روز به همه ی بچه ها گفت برای شفای امام نذر کنند و سه روز روزه بگیرند و همه به داخل آسایشگاه های خود بروند و دعای توسل برگزار کنند؛ لذا بچه ها با دل شکستگی خاصی به اتاق هایشان رفتند و مشغول دعای توسل شدند. اواسط دعای توسل بود که یکی از بچه ها از در وارد شد و مستقیم کنار فردی که دعا می خواند نشست... . گویا همه ی بچه ها فهمیده بودند که چه شده و فقط منتظر شنیدن خبر بودند. آری رادیو و تلویزیون عراق از قول خبرگزاری جمهوری اسلامی اعلام کرده بود که روح خدا به خدا پیوسته است. میرسید - سیدحسن منبع: کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:70 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
بسیار پیش می آمد که عراقی ها دوستان را بیرون می کشیدند و از آن ها می خواستند شعار بدهند. یادم هست یک بار به یکی از برادران به نام محمود کشتکار گفتند باید واضح شعار بدهی، ولی او شعار نداد. عراقی ها هم خیلی او را زدند و حتی فرمانده اردوگاه هم او را زد و آنقدر او را کتک زدند تا بیهوش شد. مهم این بود که او تا آخرین توان خود مقاومت کرد و خواسته ی عراقی ها را انجام نداد. بعثی ها در همان حال که او را می زدند به ما می گفتند: کاری می کنیم که دیگر [امام] خمینی روی شما حساب نکند. نکویی سامانی - مهدی منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:179 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
وقتی زمان مبادله اسرا فرا رسید چند تن از بچه ها با زحمت خیلی زیاد شروع کردند به طراحی عکس هایی از حضرت امام. نمایندگان صلیب سرخ هم آمدند و به بچه ها لباس دادند. ما شروع کردیم به دوختن عکس های امام به لباس های مان و آن را از داخل به جیب لباس می دوختیم، طوری که مشخص نمی شد. طبق نقشه ای که طراحی شده بود، لحظه ی مبادله اسرا، وقتی سوار ماشین شدیم این عکس ها را یکی یکی از جیب هایمان جدا کردیم و عکس ها را نشان دادیم. عراقی ها اصلاً باورشان نمی شد و حسابی شوکه شده بودند که ما در چه زمانی و کجا این کارها را کرده ایم. در آن موقع هم، آن ها نمی توانستند ما را برگردانند یا بزنند.
نکویی سامانی - مهدی
منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:179 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یکبار، اردوگاه به مناسبتی شلوغ شده بود و عراقی ها هم بچه ها را زده بودند. آن ها پس از شناسایی افراد مؤثر در این حرکت، ده نفر از بچه ها را از بقیه جدا کردند و به سلول های انفرادی بردند. در ایام زندان، آن ها سه وعده کتک می زدند که این شکنجه ی جسمی آن ها بود. یکسری شکنجه های روحی هم داشتند که در آن از ما می خواستند به امام توهین کنیم و علیه ایشان شعار بدهیم و دقیقاً بر نقطه ای که ما بر آن حساس بودیم دست می گذاشتند. آن روز، یکی از نگهبان ها که فردی گستاخ و بی حیا بود از ما خواست بگوییم: مرگ بر امام. او به ما یک مهلت ده دقیقه ای هم داد. ما در این زمان کوتاه مشورت کردیم و یکی از بچه ها گفت: این نگهبان که فارسی نمی فهمد. ما می توانیم با تغییر اندکی در این شعار، شر او را از سر خودمان کم کنیم. بنا شد به جای مرگ بر امام بگوییم مرد است امام. زمانی که او برگشت و از ما خواست شعار بدهیم، ما شعار مرد است امام را تکرار کردیم. او هم که خیال می کرد ما شعار را طبق نظر او داده ایم دست از سر ما برداشت ورفت. نوربخش - اسماعیل منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:89 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
من بر اثر ترکشی که به کمرم اصابت کرده بود، درد زیادی داشتم؛ به حدی که با دهان باز روی زمین افتادم و کلوخی که روی زمین بود، داخل دهانم رفت. شدت درد من آن قدر زیاد بود که آن کلوخ را جویدم. من در همین حال اسیر شدم. وقتی مرا پیش افسر عراقی بردند، او عکسی از امام آورد و به من گفت: اهانت کن! من به او گفتم: دهنم خشک شده و پر از خاک است. گفت: پس پایت را روی عکس بگذار. گفتم: پایم درد می کند و نمی توانم آن را تکان بدهم. او عصبانی شد و با انگشت دستش صورت امام را از پشت عکس سوراخ کرد و سیلی محکمی به صورتم زد. در آن لحظه در این فکر بودم که از نظر عقلی و شرعی اشکالی ندارد من به امام توهین کنم، چون مسأله دلیل موجهی دارد؛ ولی از لحاظ روحی و قلبی اصلاً به خودم اجازه ی این کار را نمی دادم. بعد او تصمیم گرفت مرا بکشد. دور تا دور من پر از نیروهای عراقی بود. او هم کُلت کمری اش را درآورد و به طرف من نشانه گرفت. در آن لحظه یکی از افسران مافوق، او را احضار کرد و او هم مجبور شد برود. من احساس کردم امداد غیبی به کمک من آمد و این شعر مصداق پیدا کرد: "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ". من در آن لحظه خدا را شکر کردم. هاشمی - سیدمحمود منبع: کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:272 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
در سال 65 یا 64 بود که بچه ها یک رادیو بدست آوردند. آن ها تمام قسمت های رادیو را جدا کردند و آن را در یک بلوک جاسازی کردند که پیام و صحبت های امام را از طریق آن گوش می دادند و بعد برای برادران می نوشتند که در اردوگاه پخش می شد البته، این کار را خیلی مخفیانه و دور از چشم عراقی ها انجام می دادند. معمولاً، بچه ها پیام ها را روی کاغذ ها سیمان و غیره می نوشتند و بعد نمایشگاه کوچکی ترتیب می دادند. عده ای از بچه ها مواظب بودند سربازهای عراقی را مشغول کنند و آن ها را در حیاط اردوگاه حدود یک ساعت مشغول نگهدارند تا بقیه بتوانند از این نوشته ها خوب استفاده کنند. وقتی عراقی ها دوباره بر می گشتند، بچه ها سریع آن ها را جمع می کردند و از بین می بردند یا در جایی مخفی می کردند تا چیزی به دست آن ها نیفتد. معمولاً، این نمایشگاه در اعیاد یا روزهای جشن برگزار می شد. یاحقی - اسماعیل منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:40 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
زمانی که عراق ها می خواستند ما را به کربلا ببرند، با آن ها قرار گذاشتیم و از آنان قول گرفتیم که هیچ تبلیغی از صدام در کارشان نباشد، ولی در موقع رفتن دیدیم عکسی از صدام آوردند و به ماشین چسسباندند. برادران ما هم یک عکس امام همراهشان بود. دو نفر از برادران به نام های اکبر گله دار عراقی و سیدحسن حدادی که با پسر عمویش سید احمد حدادی، در آنجا بود عکس صدام را برداشتند، و آن عکس امام را به جای آن گذاشتند، ولی بعد از آنکه به اردوگاه برگشتیم عراقی ها آن ها را شناسایی کردند و به بغداد فرستادند و خیلی اذیت شان کردند. در زمان آزادی هم، حدود بیست روز بعد از دیگران آزاد شدند. یاحقی - اسماعیل منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:40 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
خاطره ای که از حضرت امام در ذهن دارم به ایام رحلت ایشان مربوط می شود. زمانی که امام کسالت پیدا کرده بودند، همه ی اسرا نگران حال ایشان بودند و مراسم دعا و نذر و نیاز برای شفای ایشان برگزار می کردند. یکی از روحانیونی که آن جا همراه ما بود، آقای حسن اصغری نژاد بود. ایشان بخاطر شجاعتی که داشت زیاد مورد اذیت و آزار عراقی ها قرار می گرفت. شبی که امام فوت کردند، یکی از مامؤران استخباراتی عراق به نام علی، پشت پنجره ی آسایشگاه آمد و خبر رحلت امام را به این برادر ما داد. البته، آن ها قبل از این هم بارها و بارها به دروغ خبر رحلت امام را به ما داده بودند تا روحیه ی ما را تضعیف کنند، ولی ما باور نمی کردیم و آن ها هم دستشان رو می شد. به همین دلیل، آقای اصغری نژاد پس از شنیدن این خبر، آیه شش سوره مبارکه ی حجرات را که درباره ی خبر افراد فاسق است، خواند( یا ایها الذین آمنوا ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا ان تصیبوا قوما بجهالة فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین). نگهبان عراقی که منظور ایشان را فهمیده بود، بسیار خشمگین و عصبانی شد. برای همین فردای آن روز او را بردند و حسابی شکنجه و کتک کاری کردند. البته، بعد ما متوجه شدیم که خبر درست بوده و امام واقعاً از دنیا رفته اند. از این رو، بچه ها خیلی ناراحت شدند، ولی از آن جا که ما اسرای مفقودالاثر بودیم و به مراتب بیش از دیگر اسرا در مضیقه و فشار بودیم، اجازه ی عزاداری نداشتیم. عراقی ها حتی اجازه ی گریه کردن هم به ما نمی دادند و اگر کسی را در حال گریه می دیدند با او برخورد می کردند. بر عکس، از ما می خواستند شاد باشیم؛ لذا اسرای مظلوم ایرانی شب ها موقع خواب، آن هم زیر پتو و دور از دید عراقی ها، گریه می کردند و عقده ی دلشان را باز می کردند. البته ما تا جایی که توانستیم به صورت مخفیانه برنامه هایی اجرا کردیم؛ مثل ختم قرآن. از جمله کارهایی که بچه ها در این راستا و به نشانه ی عزاداری کردند، پوشیدن لباس های سرمه ای رنگ مخصوص زمستان بود که همه را یکدست تیره پوش کرده بود. یخکشی - شعبان منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:150 موضوع : سیاسی ، امام خمینی
امام خمینی واقعا ًخار چشم دشمنان اسلام و انقلاب، به خصوص دشمن بعثی، بود. بارها پیش آمد که عراقی ها از بچه ها خواستند تا علیه امام شعار بدهند و به ایشان توهین کنند، ولی همیشه با مقاومت بچه ها رو به رو شدند. یادم هست یک روز، فرمانده اردوگاه (نقیب جمال) که فرد بسیار خشن و خبیثی بود، یکی از برادران پاسدار ما به نام محمود کشتکار را خواست و به سوی جایگاه برد و از او خواست تا با صدای بلند به امام توهین کند؛ اما ایشان هیچ حرفی نزد. یادم هست از جایگاه اردوگاه تا نزدیک آسایشگاه ما، چندین سرباز و نگهبان با کابل و چوب به جان او افتاده بودند و او را غلتان غلتان روی زمین می کشاندند و کتک می زدند. خون از سر و صورت و دماغ و تمام بدن او جاری بود، ولی حتی یک کلمه هم علیه امام حرف نزد. این صحنه برای ما بسیار درد آور بود، ولی چیزی که زیبا بود، ناکامی و درماندگی دشمن بود؛ چون از سرباز و نگهبان اردوگاه گرفته تا درجه دار و فرمانده، همه او را می زدند ولی هیچ کدام نمی توانستند او را وادار به کوچک ترین توهینی به امام کنند. این صحنه برای ما از یک سو جانسوز و ناراحت کننده بود و از سوی دیگر با عظمت و افتخارآمیز، چرا که صحنه های زیبایی از مقاومت را شاهد بودیم. یخکشی - شعبان منبع: کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:150 موضوع : سیاسی ، امام خمینی