شهيد حسين يغمائيان
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
خاطرات
- پیرمرد همسایه
در حالي که پيرمرد همسايه روی دوشش بود، به طرف من آمد. وقتی به من رسيد گفت: "سلام مادر! خسته نباشی..."
زنبيل را روی زمين گذاشتم و گفتم: "مادر! کجا؟ اين وقت روز اينجا چکار می کنی؟ مگه نبايد سر کار باشی؟"
گفت: "چيزی نيست. مش حسن را می برم دکتر، امروز نوبت دکتر داره!"
نگاهی به زنبيل کرد و گفت: "خيلی سنگينه، خستم شدی مگه نه؟ منو ببخش که نمی تونم کمکت کنم! مش حسن حالش خوب نيست."
منبع: به رنگ صبح، ص ۹۸