شهید سعید قهاری

شهید سعید قهاری

خاطرات

  • من همیشه نیستم...

سهم ما از حضور بابا در منزل خیلی کم بود ، هیچ وقت یک دل سیر بابا را ندیدم هر موقع اعتراضی می کردیم می گفت : مگر خون شما از خون فرزندان شهدا رنگین تر است ،ضمن اینکه من هراز چند گاهی به منزل می آیم و شما منو می بینید ، اما خانواده شهدا چی؟ طوری صحبت می کرد که قانع می شدم . بابا خیلی به من محبت می کرد و همیشه به مادر می گفت مدیون هستی اگر این دختر را برنجانی ، هرچه که خواست یا اراده کرد برایش فراهم کن ! مادر اعتراض می کرد و می گفت با این رفتار بچه پرو و لوس تربیت می شود. بابا جواب می داد: من همیشه نیستم تا به او محبت کنم پس باید شما حضور کمرنگ من را برای اینها پر کنی، من معلوم نیست تا کی عمرم به دنیا باشد پس می خواهم تا هستم بچه ها را راضی ببینم؛ فاطمه خوی و خصلت مادرم را دارد. الان می فهمم ، که مفهوم صحبت های آن موقع بابا چه بود و چرا ایقدر با محبت با ما رفتار می کرد. [۱]

پانویس

  1. [ منبع: کتاب آخرین دیدار / راوی: دختر شهید قهاری]
آخرین تغییر ‏۲۲ آذر ۱۳۹۸، در ‏۱۷:۱۲