گفتم:« اي بابا! باز هم روزهاي؟ مگه تو چقدر روزهي قضا داري؟». گفت:« اين روزهها جريمه است نه بدهي. ». گفتم:« داداش جان! يك جوري حرف بزن كه ما هم بفهميم. ». گفت:« يك خرده فكر كني ميفهمي آدم كي جريمه ميشه. ». گفتم:« وقتي كار خطايي انجام بده. ». گفت:« آفرين! همينه. ». گفتم:« ما كه نفهميديم، مگه تو چكار كردي؟». گفت:« اون رو ديگه خودم بهتر ميدونم. ». خيلي كنجكاو شده بودم. با اصرار گفتم:« بگو، بگو! ياالله بگو!». خنديد و گفت:« باشه ميگم، ولي قول بده كه فقط من بدونم و تو. ». گفتم:« قول! ». گفت:« وقتي كه نتونم واسه نماز جماعت مسجد برم، فرداش جريمه ميشم و بايد روزه بگيرم. ». با تعجب گفتم:« واي چقدر سخت! حالا كي جريمهات ميكنه؟». گفت:« وجدان، آبجي خانم! وجدان. ». شهید محمّدحسین اشرف منبع فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص460