می خواست سوار ماشین شود. بغلش، پر بود از پرونده. رفتم جلو. در ماشین را باز کردم. برگشت طرفم. اخم کرد. گفت: برای چی شما در رو باز کردین ؟ گفتم: دستتون پُر بود. دیدم سوار نمی شود. حس کردم باید در را ببندم. بستم. پرونده ها راگذاشت روی کاپوت ماشین. در را باز کرد و سوار شد. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 85 موضوع : اخلاقی ، تواضع
بهترین فرصت بود. حدس زدم خواب است. پوتینش را از جلوی سنگربرداشتم و دویدم توی آشپزخانه. فرچه و قوطی واکس را از توی کشوم برداشتم و شروع کردم. هنوز یک لنگه اش مانده بود که سر و کله ی یکی از افسرها پیدا شد. حدس زدم که آمده دنبال پوتین تمیسار. به روی خودم نیاوردم. حتی ازجا بلند نشدم. تند و تند فرچه می کشیدم. یک دفعه، سر و کله ی خودش پیدا شد. به آن افسر گفت: شما گفتید پوتین های منو واکس بزنه ؟ ـ نه خیر، به هیچ وجه. آمد طرفم. نزدیکم که رسید، گفت: پسرم، شما خودت باید دو سال خدمت سربازیت رو انجام بدی، منم باید خودم پوتین هام رو واکس بزنم. نشست روی زمین. پوتین ها را ازم گرفت و شروع کرد به فرچه کشیدن. دست خودم نبود؛ دوستش داشتم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 88 موضوع : اخلاقی ، تواضع
آمده بود اصفهان. یک ونیم نصفه شب بود که زنگ زد و از خواب بیدارمان کرد. گفت: اومدیم بازرسی. گفتم: قدم رو چشم. ولی کاش قبلا می گفتید که تشریف می یارین. گفت: نه خیر، ما بی خبر می ریم بازرسی. اگه می گفتیم که شما آمادمی شدید. برای بازرسی از وضع سربازها اومدیم. سریع لباس پوشیدم و راه افتادم. یک تیم کامل بازرسی آورده بود. شروع کردند؛ تا صبح. ول کن نبود. از آسایشگاه سربازها شروع کرد؛ چه طوری خوابیده اند، تختشان چه جوری است، برای نماز صبح بیدارمی شوند یا نه، وضع غذا چه طوری است. خلاصه همه چیز. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 49 موضوع : اخلاقی ، دقت
پدرش برای بچه ها بارانی خریده بود. علی نمی پوشید. هر کاری می کردم، نمی پوشید. می گفت: این پسره، بی چاره نداره. منم نمی پوشم. پسر هم سایه مان، پدرش رفتگر بود. نداشت برای بچه هایش بخرد. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 5 موضوع : اخلاقی ، دلسوزی
پیغام داده بود بیا قرارگاه. رفتم. پیغام گذاشته بود کاری پیش آمده، صبر کن تا بیایم. صبر کردم ؛ آن قدر که ساعت از دوازده شب گذشت. آمد. از دور دیدمش. با لباس خاکی، خاک خالی، خُرد و خمیر؛ عین سربازهای صفر. رسید. خوش و بش کرد و گفت: شام خوردی که ؟ گفتم: پس فکر کردی تا این وقت شب گرسنه می مونم ؟ گفت: خب، پس بشین. هم حرفامون رو می زنیم، هم یه بار دیگه شام بخور. ـ باشه. کی از شام بدش می آد. صدا زد اون پرچم ما رو بیارید. پرچمش را آوردند؛ خیار و گوجه و پنیر. تکیه کلامش بود. این طوری تعارف می کرد. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 26 موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی
روزهای اولی بود که آمده بود سنندج. جلوی ستون حرکت می کرد ومی رفت طرف مریوان ؛ خیلی شجاع، جسور. بهش گفته بودند بهترنیست شما جلوی ستون حرکت نکنید، دیگران رو بفرستید جلو؟ جواب داده بود من باید با چندتا از این ستون ها برم و بیام، تا برای بقیه جا بیفته که این جوری هم می شه کار کرد. خیلی هم نگذشت. کم کم برای بقیه جا افتاد. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 20 موضوع : اخلاقی ، شجاعت
توی راه سردشتیم. تا سردشت خیلی نمانده. با بدبختی خودمان رارسانده ایم نزدیک پاسگاه. حالا کی جرأت می کند برود جلو؟ کی جرأت می کند برود بگوید ما خودی هستیم، نزنید؟ فرماندهمان صیاد است. می گوید من می رم. رو می کند به بلد راه. ـ بریم. دو سه قدم نرفته اند که بلد برمی گردد. ـ من نمی آم. اینا ایست نداده می زنن ؛ از بس که هر شب ضدّ انقلاب به شون حمله می کنه. جلو بریم، می کشندمان. صیاد صبر نمی کند. ـ تو بمون. من می رم. ژ سه را می گیرد و راه می افتد. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 21 موضوع : اخلاقی ، شجاعت
گرگان که بودیم، به دریا نزدیک نبودیم. آن وقت ها، کم تر کسی توی خانه اش حمام داشت. ما توی خانه مان حمام درست کردیم. بچه ی تمیزی بود. یک روز در میان می رفت حمام. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 2 موضوع : اخلاقی ، نظافت
بچه که بود، به خواهر برادرهاش می گفت: وقتی می رید حموم، لباساتون رو همون جا بشورید. نذارید عزیز لباساتون رو بشوره. کفشاتون رو خودتون واکس بزنید، لباساتون رو خودتون اتو کنید. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 3 موضوع : اخلاقی ، نظافت
به ظاهر خیلی اهمیت می داد، که نظامی باشد. مرتب و آراسته. طوری که آراستگیمان، معرفیمان کند؛ که سرباز جمهوری اسلامی هستیم. اگربگویی خط اتوی شلوارمان یک ذرّه این طرف، آن طرف می شد، نمی شد. موی سرمان به اندازه ای بود که از زیر و کنار کلاه بیرون نزند. ریش هامان کوتاه و مرتب. خلاصه ظاهر و سر و رومان آراسته و نظامی بود. خودش مرتب بود، نظامی بود. جوری که روی ما هم تأثیر گذاشته بود، که عمری را در نظام گذرانده بودیم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 53 موضوع : اخلاقی ، نظافت
شاگردش بودیم. هم درس می داد، هم افسر ورزش دانشکده ی افسری بود. ساعت ورزش که می شد، یکی لباس ورزشی می پوشید، یکی نمی پوشید. خیلی جدی نمی گرفتیم. کاغذ و قلم دست می گرفت واسممان را می نوشت. مجبورمان می کرد منضبط باشیم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 52 موضوع : اخلاقی ، نظم
همیشه قبراق بود. سرحال و شاداب. یک نظامی کامل ؛ فانوسقه بسته، لباس مرتب، کلت به کمر، با کلاه و قطب نما و بقیه ی تجهیزات ؛ چه درقرارگاه، چه در خط مقدم. همیشه نظامی بود. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 54 موضوع : اخلاقی ، نظم
بعد از فرمانده پشتیبانی، اولین نفری بود که وارد ستاد کل می شد؛ رأس ساعت. طوری قدم برمی داشت که وقتی وارد راه رو می شد، می فهمیدیم تیمسار آمده است. یک صلابتی داشت. راه که می رفت، مستقیم حرکت می کرد؛ نه یک سانت این طرف، نه یک سانت آن طرف. به دفتر که می رسید، با همه دست می داد. بدون استثنا؛ از مسئول دفترگرفته تا ارباب رجوع و سرباز. با همه سلام و احوال پرسی می کرد. واردهم که می شد، بلافاصله کارش را شروع می کرد. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 55 موضوع : اخلاقی ، نظم
به ظاهر خیلی اهمیت می داد، که نظامی باشد. مرتب و آراسته. طوری که آراستگیمان، معرفیمان کند؛ که سرباز جمهوری اسلامی هستیم. اگربگویی خط اتوی شلوارمان یک ذرّه این طرف، آن طرف می شد، نمی شد. موی سرمان به اندازه ای بود که از زیر و کنار کلاه بیرون نزند. ریش هامان کوتاه و مرتب. خلاصه ظاهر و سر و رومان آراسته و نظامی بود. خودش مرتب بود، نظامی بود. جوری که روی ما هم تأثیر گذاشته بود، که عمری را در نظام گذرانده بودیم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 53 موضوع : اخلاقی ، نظم
به کسی نه نمی گفت. تا جایی که ازش برمی آمد و قانون اجازه می داد، گره از کار مردم باز می کرد. خیلی هم می آمدند پیشش. هرجا هم که می رفتیم، دوره اش می کردند؛ حرفشان را می زدند و مشکلشان رامی گفتند. صیاد هم با حوصله گوش می کرد. گاهی هم یادداشت می کرد. شماره ی تلفن می داد که تماس بگیرند. به کسی نه نمی گفت. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 65 موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران
اولین بار بود که مرا می فرستاد چیزی برای کسی ببرم. رفتم. امانتی رادادم و برگشتم. برگشتنی، دیدم ساعت اداری گذشته. رفتم خانه. یک ساعتی نگذشته بود که تلفن زنگ زد. گفتند تیمسار پشت خط است. تعجب کردم. چه کارم داشت ؟ ـ رسوندی ؟ گفتم: بله، الحمدلله مشکل حل شد. گفت: چرا به م خبر ندادی ؟ از صبح که این بندی خدا اومد پیشم، تاالان نگرانم که مشکلش حل شده یا نه ؟ گفتم: شرمندم. می خواستم فردا صبح گزارش بدم خدمتتون. گفت: اگه نمی شناختمت، ازت ناراحت می شدم. حتی ممکن بودتوبیخت کنم ! یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 66 موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران
سفارش کرده بود که هوای این بندی خدا را داشته باشید، به وضعش رسیدگی کنید و به زندگیش برسید. گفته بودم چشم. رفتم پیشش. گفتم: شما چه سَر و سرّی با رُفتگرها دارین ؟ گفت: درد دل هاشون رو گوش می کنم. اگر هم بتونم، قدمی برمی دارم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 67 موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران
کمک به آدم های مستحق، کار همیشگیش بود. یک سوم حقوقش را به من می داد برای خرجی، بقیه اش را صرف این جور کارها می کرد. چهل ـ پنجاه روزی از شهادتش می گذشت که چند نفری آمدندخانه مان. می گفتند: ما نمی دونستیم ایشون فرمانده بوده. نمی شناختیمش. فقط می اومد به مان کمک می کرد و می رفت. عکسش رو از تلویزیون دیدیم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 68 موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران
همه جایش را می دانستند. می دانستند که وقتی می آید نماز جمعه ی تهران، کجا می نشیند. با آن اورکتش، روزهای پاییزی که می رفت نماز جمعه، می شناختندش. می رفتند سراغش. با همه احوال پرسی وروبوسی می کرد؛ خیلی مهربان. اگر چیزی هم ازش می خواستند، نه نمی گفت. اگر می توانست، انجام می داد. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 89 موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران
ماه آخر خیلی می آمدند دم خانه، زنگ می زدند که ماهیانه ی ما چه شد؟ به دلم بد آمد. حس کردم که این زنگ زدن ها، خیلی طبیعی نیست. یک بار گفتم: حاج آقا، شما نرید. اجازه بدید من برم، ببینیم ایناکی اند، از شما چی می خوان. گفت: نه خانوم. اینا کارگرند و من دلم نمی آد به شون بگم نه. خوب نیست شما ببرید. شاید خجالت بکشن ازتون پول بگیرن. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 97 موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران
پنج سال با هم توی یک قرارگاه بودیم ؛ کار می کردیم، می جنگیدیم، زندگی می کردیم. یک بار در حال خواب ندیدمش، حتی یک بار. نمی گویم نمی خوابید. اما حالا کجا می خوابید و کی، خدا می داند. من که ندیدم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 38 موضوع : اجتماعی ، استراحت
رفته بود تهران درس بخواند. سال آخر دبیرستان، دوستش از یک کوچه می رفته مدرسه، علی از یک کوچه ی دیگر. دوستش بهش می گفته چرااز اون جا می ری ؟ بیا از این کوچه بریم، پر از دختره. علی می گفته شما می خوای بری، برو. به سلامت. من نمی آم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 8 موضوع : اجتماعی ، تحصیل
یک روز زدم به سیم آخر. گفتم: خیلی ممنون، اینم از گردشمون. صبح می ریم، شما با دوستاتون هستید. شب برمی گردیم، بازم شمایید ورفقاتون. گفت: اینا منو دوست دارن، می شه به شون بگم دنبال من نیایید؟ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 48 موضوع : اجتماعی ، تفریح
استاد دانشگاه افسری بود. سر کلاس که می آمد، با تمام وجود درس می داد. طوری که نه سؤال باقی می ماند، نه مطلب ناگفته. اصرار داشت که دانش جو، سر کلاس درس را بفهمد. اگر هم کسی درس را نمی فهمید، از وقت استراحتش می زد. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 51 موضوع : اجتماعی ، دانشگاه
بهش زمین داده بودند. نامه نوشته بود که نمی خواهم، می ترسم آخرتم را با گرفتن این زمین معامله کنم. باهاش صحبت کردند؛ که قانعش کنند. گفتند: شما که تنها نیستی. خونواده ت هم هستن. اوناهم حق دارن. حرف گوش کن. این زمین رو بگیر و بساز. یعنی یه خونه هم سهم تو نمی شه ؟ طلاهای خانمش را فروخت و با قرض از این طرف و آن طرف، پول جورکرد. اسکلت خانه که عَلَم شد، دوباره نامه داد که نمی خواهم. نمی خواهم آخرتم را با دنیا معامله کنم. دوباره آمدند. همان حرف ها وصحبت ها. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 60 موضوع : اجتماعی ، دنیا
مسافرت که می رفتیم، اولین جایی که می رفت، مزار شهدا بود. خیلی دوست داشت. هرجا هم که امام زاده بود و باخبر می شد، حتما می رفت. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 79 موضوع : اجتماعی ، شهدا آخر شب بود. یک دفعه متوجه سر و صدا شدم. چند نفر می آمدندطرفم. ایست دادم. کسی داد زد از نو! فرمانده نیروی زمینی تشریف می آرن. شک کردم. یک درصد هم احتمال نمی دادم آن وقت شب، فرمانده نیروبیاید از خط بازدید کند. همین طور جلو می آمدند. نمی شد صبر کرد. باید کاری می کردم. ضامن نارنجک را کشیدم و پرت کردم طرفشان. توی بازداشتگاه فهمیدیم که فرمانده نیروی زمینی ارتش و هم راهانش مجروح شده اند. صیاد گفته بود اون سرباز باید تشویق بشه. چون سر پست حواسش بوده، هوشیار بوده. مقصر فرمانده گردانه که بی موقع داد کشیده ازنو. نمی دانستم بخنده م یا گریه کنم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 32 موضوع : اجتماعی ، عدالت
هیچ کاری را خارج از روال انجام نمی داد، حتی برای من که آجودانش بودم. عیالم بیمارستان بود. به پول نیاز داشتم. درخواستم را بهش دادم. پی نوشت کرد به رئیس ستاد. توقع نداشتم. گفتم: تیمسار، چرامستقیم دستور نمی دید؟ گفت: شاید نتونم برای دیگران مستقیم دستور بدم. نباید بقیه فکرکنند صیاد فقط به نیروهای خودش اهمیت می ده، با دیگران فرق می ذاره. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 56 موضوع : اجتماعی ، عدالت
گاهی جاده بسته می شد؛ یک ماه، یک ماه و نیم. ارتباطمان با نیروهایی که توی کوه های سردشت بودند قطع می شد. مجبور بودیم آب ونانشان را با هلی کوپتر ببریم. آب و نان که به شان می رسید، جان می گرفتند. فرمانده ها که می رفتند، دیگر نیروها بال درمی آوردند. صیاد هم می رفت. وقتی می رفت، انگار بین نیروها روحیه تقسیم می کرد؛ یکی یکی. طوری هم می رفت که اگر درجه های روی دوشش نبود، نمی شد فهمید که سرهنگ است، که فرمانده عملیات غرب کشوراست. وقتی می رفت، ساکت نمی ماند. آیه می خواند و حدیث می گفت. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 17 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
خیلی جوان بود که شد فرمانده نیروی زمینی ارتش. اولین کاری که کرد، دانشگاه جنگ را از تهران منتقل کرد جبهه ؛ اساتید دانشگاه جنگ را برداشت آورد منطقه. که بسم الله، این گوی و این میدان. هم فال است، هم تماشا. هم آموزش، هم عملیات. طرح از شما، جان از نیروها. دیگر چه می خواهید؟ آن ها هم کم نگذاشتند. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 22 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
گفته بود باید از یگان های مستقر در خط بازدید کنید؛ هر روز. آخروقت هم گزارش بدهید. بین ساعت ده تا دوازده شب، گزارش می دادیم ؛ هم شفاهی، هم کتبی. ازمان خواسته بود که تعارف را بگذاریم کنار، برویم سر اصل مطلب، رُک و راست همه چیز را بگوییم. می گفت: واقعیت رو به من بگید. من فرمانده نیروی زمینی هستم، باید همه چیز رو بدونم تا بتونم تصمیم بگیرم. باید از خط مقدم خبر داشته باشم ؛ از وضع نیروهام، از لباس و غذاشون. از این که تجهیزات دارن یا نه. یا این که اصلا آماده ی عملیات هستن یا نه. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 25 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
ناراحت شدم. گفتم: این چه کاریه شما می کنی ؟ چرا می رید اون ور خط، وسط عراقی ها؟ کجای دنیا، فرمانده نیروی زمینی می ره وسط دشمن ؟ خیلی آرام گفت: من باید خودم به یقین برسم، بعد نیروهام رو بفرستم اون ور. بیش تر لجم گرفت. گفتم: اصلا بیا بریم پیش این حاج آقایی که توی قرارگاهه، تکلیف شما رو روشن کنه. ببینم شما شرعا حق داری بری توی مهلکه یا نه ؟ گفت: حالا بشین، بعد. من باید خط خودی رو رد کنم. باید برم. که اگه پای بی سیم گفتم این کار باید بشه، بدونم شدنیه یا نه. تو هم حرص نخور. نیروی زمینی ارتش، بدون فرمانده نمی مونه. من برم، یکی دیگه. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 29 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
عملیات بدر؛ شرق دجله، پنج کیلومتری دشمن. صدای همه درآمده بود؛ فرمانده های ارتش، فرمانده های سپاه، که چرا صیاد آمده این جا؟ ببریدش عقب. این جا هر آن احتمال خطر هست. بیخ گوش دشمن که جای فرمانده نیروی زمینی ارتش نیست. خودش گوشش بده کار نبود. فرمانده ها و نیروها هم ول کن نبودند. دست آخر بغلش کردند و به زور انداختندش توی قایق. پرید بیرون ؛ با همان لباس نظامی و کلاه آهنی و قمقمه و تجهیزات. شناکنان، آمد سمت ساحل. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 30 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
رسیده بودیم به جادی شنی. باید جاده را رد می کردیم و می رسیدیم به جادی آسفالت و بعدش، تنگه ی چزابه. از دور، جیپی می آمد طرفمان. نزدیک که رسید، شناختمش. صیاد بود؛ فرمانده نیروی زمینی ارتش. دویدم جلو. گفتم: جناب سرهنگ، چرا اومدین این جا؟ این منطقه هنوز پاک سازی نشده. آلوده است. گفت: می دونم. ولی باید خودم می اومدم، منطقه رو از نزدیک می دیدم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 31 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
مسئولین بهداری آمدند قرارگاه. ـ کلی مجروح مونده بالای کوه. خلبان ها زیر بار نمی رن. هرچی می گیم با چند تا پرواز کار تموم می شه، قبول نمی کنن. اگه دیر برسیم، بچه هاشهید می شن. صیاد چند متر آن طرف تر نشسته بود. شنید. فوری بلند شد، راه افتاد. خلبان ها توی شناسایی منطقه ابهام داشتند. خودش سوار هلی کوپترشد و باشان رفت. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 33 موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
به کسی نه نمی گفت. تا جایی که ازش برمی آمد و قانون اجازه می داد، گره از کار مردم باز می کرد. خیلی هم می آمدند پیشش. هرجا هم که می رفتیم، دوره اش می کردند؛ حرفشان را می زدند و مشکلشان رامی گفتند. صیاد هم با حوصله گوش می کرد. گاهی هم یادداشت می کرد. شماره ی تلفن می داد که تماس بگیرند. به کسی نه نمی گفت. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 65 موضوع : اجتماعی ، قانون
مرصاد شروع شده بود. خودش را رساند باختران. از دوازده شب تا پنج صبح طرح و برنامه اش را داد. بعد از نماز صبح، رفت پیش خلبان ها. هوانیروز را بسیج کرد و خودش هم سوار هلی کوپتر شد و رفت بالا سرمنافق ها. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 39 موضوع : اجتماعی ، مبارزه
کوچک بودم. دوم دبستان بودم. دیر به دیر می دیدمش. تلفن زده بودندکه می آید. آوردندنش ؛ روی برانکار. حالش بد بود. ترسیدم. وحشت کردم. فکرنمی کردم این طوری بیاید. خندید. رفتم جلو. بغلم کرد. صورتم را بوسید. آن چند روزی که خانه بود، می آمدند پانسمانش را عوض می کردند. زخم هایش خیلی عمیق بود؛ عمیق و ترس آور. موقع عوض کردن پانسمان درد می کشید؛ چهره اش جمع می شد و رنگش می پرید. ولی فقط می گفت: الله اکبر. فقط تکبیر می گفت. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 34 موضوع : اجتماعی ، مجروحیت
سخنران پیش از خطبه ها بود؛ نماز جمعه ی خرم آباد. سخنرانیش که تمام شد، از پشت تریبون که آمد کنار، مردم هجوم آوردند؛ انگار نه انگارکه جلوشان نرده کشیده بودند. نمی دانم چند نفر بودند. شاید دو ـ سه هزار نفر. آمدند سمت صیاد. یکی دست می کشید به سرش، یکی صورتش را می بوسید، یکی دستش را. با بدبختی، بین آن همه آدم، کشیدیمش بیرون. برگشتنی کفش نداشتم. توی شلوغی مانده بود. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 90 موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
حالش خوب نبود. فشار کار، مریضش کرده بود. اصرار می کردم که مرخصی بگیر، استراحت کن. یا برویم مسافرت. برای سلامتیت خوب است. اولش قبول نمی کرد. اما بالاخره راضی شد مرخصی بگیرد و برویم مسافرت. هر جا می رفتیم، فکر و ذکرش جبهه و جنگ بود. آن قدر که دیگر زده شدم. گفتم: جنگ که تموم شده، چرا ولش نمی کنی ؟ گفت: هر چی داریم، از جنگ داریم. نمی دانم چه شد که پایش را کرد توی یک کفش که برویم شلمچه ؛ همان مرخصی چند روزه را. گفت: وقتی می رم شملچه، یاد دوستام می افتم. خیلی خاطره دارم. قبول کردم. خانوادگی رفتیم شلمچه.
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 46 موضوع : اجتماعی ، مسافرت
مسافرت که می رفتیم، اولین جایی که می رفت، مزار شهدا بود. خیلی دوست داشت. هرجا هم که امام زاده بود و باخبر می شد، حتما می رفت. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 79 موضوع : اجتماعی ، مسافرت
خانه مان انزلی بود. زنگ زده بود که بین ساعت یک تا پنج عصرمی آیم. مدت ها بود نیامده بود. از خوش حالی بال درآوردم. فکرمی کردم بین این چهار ساعتی که گفته، می رسد. غذا را حاضر کردم ومنتظر شدم. وقتی آمد، فهمیدم که فقط چهار ساعت پیش ما می ماند؛ یک تا پنج. ناراحت شدم. گفتم: یعنی چی ؟ چرا این قدر کم ؟ طاقت نیاوردم. زدم زیر گریه. گفتم: حق دارین داداش. خونه ی ما محقره. درسته، نمی تونیم از شما خوب پذیرایی کنیم ؛ مث یک تیمسار. درست می گید، حق با شماست. نمی دانستم که برای کار اداری آمده گیلان. توی استان داری جلسه داشت. رفتم توی آشپزخانه. داشتم ماهی سرخ می کردم که آمد. صورتم رابوسید. گفت: ماهی ها رو نسوزونی. رفت کارش را جوری تنظیم کرد که یک شب پیشمان بماند. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 93 موضوع : اجتماعی ، مهمان
در زدند. پیک بود. نامه آورده بود. قلبم ریخت. فکر کردم شهید شده، وصیت نامه اش را آورده اند. نامه را گرفتم. باز کردم. یک انگشتر عقیق برایم فرستاده بود؛ از جبهه. نوشته بود این انگشتر را فرستادم به پاس صبرها و تحمل های تو. به پاس زحمت هایی که کشیده ای. این رابه تو هدیه کردم. آرام شدم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 37 موضوع : اجتماعی ، هدیه
رفته بودم عیادتش. مجروح شده بود. لگن خاصره اش شکسته بود وپایش. لگنش را پیچ و مهره کرده بودند و توی پایش پلاتین گذاشته بودند. نشسته بود روی ویلچر. همین طور که حرف می زد، یک لحظه آرام نداشت ؛ همان طور روی ویلچر، بدنش را تکان می داد و ورزش می کرد. گفتم: عجله نکن، ایشال زود خوب می شی و دوباره ورزش صبحگاهیت رو شروع می کنی. گفت: اتفاقا عجله دارم. خیلی هم. پشت سر هم شیر می خورم ونرمش و ورزش می کنم. باید زودتر راه بیفتم و برگردم منطقه. گفتم: می خوایم وضعیتت رو گزارش کنیم و اسمت بره توی لیست جانبازها. همان طور که بدنش را کش و قوس می داد، گفت: که چی بشه ؟ خدا ثبت می کنه کافیه. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 35 موضوع : اجتماعی ، ورزش
اوایل انقلاب، محل خدمتش اصفهان بود. به کمک بچه های سپاه وبچه های انقلابی تر ارتش، نیروهای مردمی را آموزش نظامی می دادند. نزدیک نماز مغرب و عشا، می رفتند مسجدِ هر محل ؛ با همان سلاح هایی که داشتند. بعد از آموزش و سازمان دهی، اعزامشان می کردند برای خواباندن غائله ی سیستان و بلوچستان، غائله ی کردستان، غائله ی گنبد، غائله ی خلق عرب و جاهای دیگر. اولین جایی که توانسته بود به مناطق آشوب زده نیروی مردمی آموزش دیده اعزام کند، اصفهان بود. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 11 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
همیشه بود؛ هیچ وقت خودش را کنار نکشید. حتی وقتی به تهران احضار شد و درجه های سرهنگیش را گرفتند؛ وقتی بنی صدر خلع درجه اش کرد. با لباس بسیجی می رفت سپاه، طرح می داد وبرنامه ریزی ستادی می کرد. همیشه بود؛ حی و حاضر. هیچ وقت خودش را کنار نکشید؛ چه زمان جنگ، چه بعد جنگ. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 15 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
وقتی از کاری که وظیفه اش بود باخبر می شد، معطل نمی کرد. بعضی دوستان بهش می گفتند: حالا چه عجله ایه ؟ این موضوع از طریق سلسله مراتب ابلاغ می شه به ستاد کل. رئیس ستاد پی نوشت می کنه برای شما، بعدش شما شروع می کنی به اجرا. صیاد می گفت: این فاصله، تأخیر در اجرای دستوره. از اون لحظه ای که من فهمیدم، موظفم به اجرا. باید شروع کنم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 84 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
زمان جنگ بود. خانم یک آقایی تماس گرفته بود که سربازی هست به این نام. . . از کردستان منتقلش کنید تهران. هم سرش هم موقعیتی داشت که هر کس دیگر جای صیاد بود، می گفت چشم. صیاد گفته بود امکان نداره. مگه خونش رنگین تر از دیگرونه ؟ گوشی را داده بود به شوهرش. ـ مگه شما فرمانده نیروی زمینی ارتش نیستی ؟ ـ هستم، اما این کار رو نمی کنم. ـ داری ادا در می آری، تظاهر می کنی. صیاد آخرش گفته بود من این کار رو نمی کنم، به هیچ وجه. مگه خود امام بگن. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 36 موضوع : اجتماعی ، پارتی
مادر صیاد شده بود واسطه. تلفن زده بود به فرمانده نیروی انتظامی خراسان که پسرخاله ی صیاد، سرباز شماست، توی نهبندان. اگه می شه، جاشو عوض کنین. داغ داره، تازه برادرش رو از دست داده. صیاد فهمیده بود. ناراحت شده بود. مادرش دست بردار نبود؛ من راواسطه کرد. ـ حرف من که بی تأثیر بود، تو یه کاری بکن. تو که دوستشی، رفیقشی. شاید به حرفت گوش داد. هنوز حرفم را نزده بودم که گفت: می دونم چی می خوای بگی. اماخودت بگو، قوم و خویش من با بچه های مردم چه فرقی دارن ؟ اون اگه بیاد، یکی دیگه رو می فرستن جاش. این درسته ؟ خدا رو خوش می آد؟ یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 57 موضوع : اجتماعی ، پارتی
از بستگان صیاد بود. از خدمت فرار کرده بود. پرونده اش را فرستاده بودند دادگاه نظامی. به زندان محکومش کرده بودند. مادر صیاد با دفترتماس گرفت که به حاج علی بگو یه کاری بکنه. این پسر، جوونه، سربازه، گناه داره. گفتم: حاج خانوم، خودتون بگید، بهتر نیست ؟ گفت: قبول نمی کنه. ـ چرا؟ گفت: خودش تلفن زده که عزیزجون، فامیل وقتی برام محترمه که آبروی نظام رو حفظ کنه. که آبروی منو نبره. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 58 موضوع : اجتماعی ، پارتی
پانزده سال بود که اسم نوشته بودم بروم حج. گفتم: ننه، اگه می تونی، اسممم رو جلو بنداز. گفت: عزیز جون، به حق خودت قانع باش. چرا می خوای حق مردم روبگیری ؟ این جوری که حَجِّت درست نیست. هست ؟ ناراحت شدم. گریه کردم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 59 موضوع : اجتماعی ، پارتی
از آشنایانش بودند. جا مانده بودند از پرواز. بهش گفتم: چرا دستورنمی دید با هواپیمای نظامی ببرندشون ؟ خیره شد به م. خیلی صریح گفت: شما دیگه چرا؟ شما که غریبه نیستی. اصلا امکان نداره من مجوز استفادی شخصی از هواپیمای نظامی رو بدم ؛ نه برای خودم، نه برای دیگران. دیگر چیزی نگفتم. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 62 موضوع : اجتماعی ، پارتی
لباس آبی تنش بود. ماسک زده بود و داشت خیابان را جارو می کرد. تعجب کردم. ـ رفتگرها که لباسشون نارنجیه ؟ درِ حیاط را تا آخر باز کردم. بابا گاز داد و رفت بیرون. یک لنگه ی در رابستم. چفت بالا را انداختم. جارویش را گذاشت کنار و رفت جلو. یک نامه از جیبش در آورد. پدر تا دیدش، به جای این که شیشه را بکشدپایین، در ماشین را باز کرد. نامه را ازش گرفت که بخواند. دودل شدم، چفت پایین را ببندم. صدای تیر بلند شد. دیدم یکی دارد می دود به طرف پایین خیابان ؛ همان که لباس آبی تنش بود. شوکه شدم. چسبیده بودم به زمین. نتوانستم از جام تکان بخورم. کنده شدم، دویدم به طرف بابا. رسیدم بالای سرش. همان طور، مثل همیشه، نشسته بود پشت فرمان. کمربند ایمنیش را هم بسته بود. سرش افتاده بود پایین ؛ انگارخوابیده باشد، اما غرق خون. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 98 موضوع : متفرقه ، شهادت
داشتم لباس می شستم. آمد خانه. گفت: ناهار چی داریم، عزیز؟ گفتم: آب گوشت. چیزی نگفت. رفت، کتری را آب کرد و گذاشت روی چراغ. آب که جوش آمد، چایی دم کرد و چای شیرین خورد. آب گوشت دوست نداشت. چیزی هم نمی گفت. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 6 موضوع : متفرقه ، غذا
بچه که بود، به خواهر برادرهاش می گفت: وقتی می رید حموم، لباساتون رو همون جا بشورید. نذارید عزیز لباساتون رو بشوره. کفشاتون رو خودتون واکس بزنید، لباساتون رو خودتون اتو کنید. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 3 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
داشتم لباس می شستم. آمد خانه. گفت: ناهار چی داریم، عزیز؟ گفتم: آب گوشت. چیزی نگفت. رفت، کتری را آب کرد و گذاشت روی چراغ. آب که جوش آمد، چایی دم کرد و چای شیرین خورد. آب گوشت دوست نداشت. چیزی هم نمی گفت. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 6 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
گرگان که بودیم، به دریا نزدیک نبودیم. آن وقت ها، کم تر کسی توی خانه اش حمام داشت. ما توی خانه مان حمام درست کردیم. بچه ی تمیزی بود. یک روز در میان می رفت حمام. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 2 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
بچه های محل دعواشان شده بود. علی رفته بود سوا کند. یکیشان برگشته بود، گفته بود به تو چه، علی خره ؟ علی زده بود توی گوشش. بابای پسره آمد دم خانه مان. گفت: علی آقا، من تو رو مثل تخم چشمام دوست دارم. چرا بچه ی منو زدی ؟ علی گفت: تو که این قدر منو دوست داشتی، چرا بچه ت رو این جوری تربیت کردی، که به من بگه علی خره ؟ من چه کارشون داشتم ؟ می خواستم سواشون کنم. طرف چیزی نگفت. راهش را کشید و رفت. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 4 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
پدرش برای بچه ها بارانی خریده بود. علی نمی پوشید. هر کاری می کردم، نمی پوشید. می گفت: این پسره، بی چاره نداره. منم نمی پوشم. پسر هم سایه مان، پدرش رفتگر بود. نداشت برای بچه هایش بخرد. یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 5 موضوع : متفرقه ، نوجوانی
منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا