شهید بهزاد چشمی

ب هزاد محل تولد : سبزوار

نام خانوادگی : چشمی‌ تاریخ شهادت : 1366/02/01

نام پدر : محمد مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : شهدا


rId6


خاطرات

- دو شب به پایان ماه مبارک رمضان مانده بود که از بیمارستان چمران با ما تماس گرفتند و گفتند که فرزندتان بهزاد زخمی شده است ، ما خودمان را به آنجا رساندیم و به اتاق او رفتیم ولی آنجا حضور نداشت و برای تزریق آمپول او را به طبقه پایین انتقال داده بودند ؛ بعد از دقایقی ایشان را آوردند ، دیدیم که بر صندلی چرخدار نشسته و پایش را بسته بودند ، بعد از احوالپرسی و روبوسی به ما گفت : مادرجان به خاطر دعاهای شما بود که پایم قطع نشد چون در آن موقع که پایم روی مین رفت از خدا خواستم که یک بار دیگر با پای خودم به خانه بیایم و شما را ببینم که خدا این خواسته مرا اجابت کرد.بعد با او به محوطه بیمارستان رفتیم و او برای چند ساعت سرش را روی زانوهایم گذاشت و با هم صحبت کردیم ؛ از آنجا که مرخص شد چند روز در خانه بود و هنوز پایش خوب نشده بود که دوباره به منطقه برگشت .

- پدر شهید چشمی برای من تعریف کرد که صبح روزی که بهزاد به شهادت رسیده بود موقع اذان صبح از خواب بیدار شدم و نماز را که خواندم دلشوره عجیبی داشتم روز دوم هم همینطور بود و بعد از نماز نتوانستم بخوابم روز سوم وضو گرفتم و به مسجدی که در نزدیکی خانه بود رفتم در آنجا نماز را خواندم ولی دلم آرام نشد تا صبح همان جا ماندم و وقتی بیرون آمدم یکی از بچه های تعاون سپاه را دیدم از او پرسیدم که خبری از بهزاد نداری گفت نه من می خواستم از شما خبر بگیرم که ایشان به دوست بهزاد که از سپاه آمده بود می گوید که می دانم پسرم سه روز است که شهید شده . دوست شهید می پرسد که چه کسی به شما خبر داده می گوید من خودم فهمیدم که او را بغل می گیرد و با هم گریه می کنند .

- در عملیات مهران ، گردان ما در ارتفاعات قلاویزان عمل می کرد . ارتفاعات آنجا شامل تپه های ماهوره ای غیر همسطح بود . شهید بهزاد و چند نفر دیگر از بچه ها کلاه های آهنی خود را بر سر نمی گذاشتند حاج حسین فرمانده محترم گردان گفت : بچه ها این منطقه خطرناک است دشمن از ارتفاعات بالا بر ما اشراف دارند به همین خاطر همیشه باید با کلاه آهنی های خود را سر بگذارید . ایشان هم کلاه را بر سر گذاشت و طولی نکشید که یک تیر به کلاه ایشان برخورد کرد و کلاه را سوراخ نمود و کمی سر ایشان را زخم کرد و از آن طرف بیرون رفت این موضوع بخاطر اطاعت پذیری ایشان بود که در آن موقع انجام داده بود و باعث نشد که بیشتر صدمه ببیند .

- یک شب با وحید با موتور در خیابان دور می زدیم که در برگشت متوجه حضور بهزاد در خیابان شدیم او به طرف خانه می رفت در راه یک تل خاک بود تا شهید به آنجا رسید ما خودمان را با موتور به او رساندیم و او را روی تل خاک پرت کردیم این کار با اوضاع نامناسبی مواجه شد و با عث شد که ایشان ضربه شدیدی بخورد از موتور پیاده شدیم و به طرف او دویدم و توقع یک دعوای سخت را از او داشتیم ولی با گشاده رویی و خنده به ما گفت اگر با این کار دلتان خنک می شود اشکالی ندارد . و گفت حالا بلند شوید تا برویم او با این حالت بزرگوارانه اش ما را شرمنده و خجالت زده خودکرد .

- از آقای کفاش که یکی از همرزمان پسرم بود شنیدم که می گفت ما در گروه شناسایی بودیم که دشمن جای ما را پیدا کرد و با تیربار زیر آتش مستقیم قرار داد حدود 8 ساعت بود که در سنگر بودیم و نمی توانستیم از آنجا خارج شویم که یک دفعه بهزاد را دیدم که از آن طرف به سمت ما می آید به او هر چه اشاره می کردیم خودت را روی زمین بیانداز تا تیر به تو نخورد این کار را نمی کرد و تیرهایی که دشمن به سمت او می زد به زمین می خورد وقتی به سنگر ما رسید به او گفتم مگر نمی شنیدی که ما می گفتیم خودت را بیانداز و مگر نمی ترسیدی که این همه تیر کنارت می خورد او در جواب به ما گفت : اگر قرار بود که بترسم به جبهه نمی آمدم و این تیرهایی که آنها رها می کنند سرنوشتش دست خداست اگر او خواسته باشد اصابت می کند و گرنه اگر در مقابل آنها هم باشیم نمی توانند بزنند . طولی نکشید که تیر بار هم خاموش شد .


[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده

آخرین تغییر ‏۲۰ دی ۱۳۹۸، در ‏۲۲:۳۲