شهید بهنام محمدی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

زندگینامه

در سال 1345 صدای گریه نوزادی در محله کوت شیخ خرمشهر پیچید و نام بهنام به وجودش زینت بخشید، دوران شیرین کودکی را با شادی و نشاط سپری کرد، و در کوچه پس کوچه‌های خرمشهر که خونین‌شهر نام گرفت درس آزادگی و صفا آموخت. گام‌های کوچکش را در راه بزرگی نهاد و پس از اتمام تحصیلات ابتدائی به مسجد راه یافت.

در جریان پیروزی انقلاب همپای بقیه مردم با جسم کوچکش در تظاهرات شرکت می‌کرد. پس از پیروزی انقلاب تهدید چنگال‌های تجاوز دشمن را بر میهن عزیزش احساس نمود و دانش‌آموز مدرسه عشق گشت، خانواده وی به مسجدسلیمان مهاجرت کردند، اما بهنام امتناع ورزید تا پرچم‌دار عاشقی در خرمشهر باشد، و مقاومت نماید. او با جثه کوچکش اولین تدارکاتچی جنگ شد و سقایی مدافعان شهرش را نمود و با نارنجک اقدام به سرنگونی دشمن می‌کرد. به شناسایی مواضع استقرار آنان اقدام می‌نمود تا شیرین‌ترین میوه نخل آسمانی‌ترین شهر ایران شد و در تاریخ 28 آبان ماه سال 1359 در سن 14 سالگی 6 روز قبل از سقوط خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به سر و صورت و سینه در نوجوانی به وصال رسید، مزار اسطوره نوجوان ایرانی در گلزار شهدای خرمشهر سم بل عشق به میهن گشت.

خاطرات

  • کربلای خرمشهر

در میان آتش و خون که خرمشهر رنگ خون را به خود می‌دید نوجوانی زیگزاگ می‌دوید و به سمت ما می‌آمد، بهنام بود، فریاد زدم، «بهنام مواظب خودت باش» با سرعت خودش را به ما رساند برایمان آب آورده بود علی‌اکبر کربلای خرمشهر با قمقمه‌ای که از حوض خانه‌های خالی پر آب کرده بود، حیات دوباره‌ای به ما بخشید، در همه شرایط سخت وجود بهنام برایمان نعمت آور بود، دلیرانه به سراغ دشمن می‌رفت و آر پی چی برایمان تهیه می‌نمود. تهیه نارنجک، خشاب پر از فشنگ، شناسایی و تدارکات در آن شرایط سخت از جمله وظایف او بود. بهنام خاطره شهدای نوجوان دشت کربلا را تکرار کرد و با رشادت پرچ مدار عاشقی گشت.
راوی: سید صالح موسوی

  • شناسایی

کنار پنجره ایستاده و به دوردست خیره شده بود، با لبخندش سکوت حاکم را شکست و گفت: «من خانه به خانه شناسایی می‌کنم و در هر خانه که عراقی‌ها بودند به شما علامت می‌دهم. بچه‌ها هم پس از شوخی به دنبال وی حرکت می‌کردند، نرسیده به دبیرستان دکتر هشترودی بهنام ایستاد و سریع علامت داد، آر پی جی را برداشتم و خودم را به خیابان رساندم، ایستادم و هدف‌گیری کردم چند لحظه بعد با فشردن ماشه با فریاد الله‌اکبر بهنام متوجه شدم که تانک را منهدم کرده‌ام. بقیه بچه‌ها هم با رگبار، ستون پیاده دشمن را به عقب راندند. از عرض خیابان گذشتیم. بهنام با سرعت از ما دور شد به دنبال او از تقاطع کوچه گذشتیم اما از بهنام اثری نبود. در یک خانه مدتی منتظر او شدیم و تصمیم گرفتیم به سمت مسجد جامع برگردیم، شخصی از پشت سر مرا صدا کرد، بهنام بود، خندید. من بسیار نگران شده بودم اما او با لبخندش امید را به دلم نشاند. سپس آدرس محلی را که تعداد زیادی از عراقی‌ها در آنجا بودند به ما داد و گویا آن‌ها بهنام را به اسارت گرفته بودند، اما او وانمود کرده بود که مادرش را گم کرده و می‌خواهد او را پیدا کند، جثه کوچک بهنام عراقی‌ها را گمراه کرده و او از چنگال آنان گریخته بود. بچه‌ها همه ساکت بودند، بهنام که از سکوت ما تعجب کرده بود آدرس را مجدد تکرار کرد. حرکت کردیم و در یک حمله کوچک توانستیم تمام آن افراد را از بین ببریم. چند قبضه کلاش، یک آر پی چی و مقداری مهمات غنیمت شناسایی بهنام بود، حسین که این رشادت بهنام را تحسین می‌کرد دستی بر سر او کشید و بهنام را بوسید.
راوی: سید صالح موسوی

  • پیغام ستاره خرمشهر

مرتضی از خبرنگاران فعال جبهه بود، چند بار خواسته بود که با بهنام مصاحبه کند اما او حاضر نشده بود، روزی به من گفت: «آقا سید همه خرمشهر را می‌شناسند می‌دانند که چطور خونین‌شهر شد، اما نمی‌دانند که کنار رزمنده‌های ما نوجوانی به اندازه تمام عالم مقابل دشمن ایستاد و از سرزمین و آرمانش دفاع کرد، می‌خواهم دنیا صحبت این بچه را بشنود اگر این بچه مثل خیلی از رزمنده‌های دیگر گمنام در تاریخ بماند، گناهش با شماست، من با بهنام صحبت کردم و او راضی به مصاحبه شد. مرتضی ضبط را روشن کرد، بهنام با صدای مرتعش گفت: «بچه مسجدم، بچه خرمشهرم، از مسجد به جبهه راه پیدا کردم». سکوت کرد، مرتضی پرسید: «در جبهه چه کار می‌کنی؟» بهنام خندید و گفت: «هر کاری که بتوانم انجام می‌دهم، قبضه آر پی جی، غذا، دارو، سرنیزه، و هر چیز دیگر که احتیاج داشته باشند، به آن‌ها می‌رسانم» بهنام که دوست داشت سریع‌تر مصاحبه تمام شود، به من گفت: «کافی است»، مرتضی خندید و پرسید: «بهنام چه پیامی برای همسالان خودت داری؟». بهنام آهی کشید و با لبخند گفت: «آقا مرتضی من برای پدر و مادرم پیام دارم، مادرها بچه‌هایشان را جنگجو بار بیاورند، نه مانند بچه‌های لوس که کارشان نشستن در خانه باشد بخورند و بخوابند، طوری آن‌ها را تربیت کنند، که بتوانند بجنگند». مرتضی خندید او را بوسید و گفت: «آقا بهنام، ما را مفتخر کردید» اما بهنام در سکوت فرو رفت؛ و به لانه خالی کبوترها خیره گشت.
راوی: سید صالح موسوی

  • شهادت

روز 28 مهرماه سال 1359 دشمن تا خیابان آرش خرمشهر، آمده بود، شهر را به شدت می‌کوبیدند، و می‌خواستند، پل را بگیرند، بهنام تلاش می‌کرد تا دلمان را به دست بیاورد. ما او را با خودمان ببریم اما من به او گفتم: «نزدیک ظهر، ماشین مهمات از راه رسید، پشتم به خیابان آرش بود که متوجه شدم بهنام آمده است، بهنام که عصبانیت را دید گفت: «ببین صالح از تکاورها برایت جوراب سفید گرفته‌ام بیا بپوش». او را گرفتم و به داخل سنگر کشاندم و گفتم: «مگر نگفتم نیا چند روز است که پوتین از پاهایم بیرون نیامده است، حالا تو می‌گویی جوراب بپوشم». مظلومانه گفت: «حالا برایت آورده‌ام، بگذار کنارتان بمانم». دستی بر سرش کشیدم و گفتم: «بهنام تو را به خدا در سنگر بمان و تا بهت نگفتم بیرون نیا» رفتیم گوشه ساختمان تا با بچه‌ها مشورت کنیم، که چگونه با عراقی‌ها مقابله کنیم، ناگهان موج انفجار همه ما را از زمین بلند کرد، ترکش به استخوانم اصابت کرده بود، وانت یکی از بچه‌ها جلوی پایم ترمز کرد، وقتی سوار شدم چشمم به بقیه بچه‌ها که در پشت آن بودند افتاد زمین و زمان در نظرم تیره و تار شد، خدایا چه می‌دیدم بهنام دهانش پر از خون بود و ترکش به سر و صورتش اصابت کرده بود، فریاد زدم: «بهنام تو را به خدا بلند شو». از زیر پلک‌های پرخونش نگاهی به من انداخت و خندید. دستی بر موهایش کشیدم صدایش کردم با جوراب سفیدی که برایم آورده بود، خون را از روی صورت و سینه‌اش پاک کردم، بهنام امانت پیش من بود سینه‌ی پر خونش را لمس کردم بوییدم و تلخ گریستم. تا بیمارستان با او حرف زدم و صدایش کردم، و در آنجا بهنام را به اتاق عمل بردند، لباس‌هایش بر روی تخت جلوی چشمانم بود فریاد می‌زدم و گریه می‌کردم، یک آمپول ضد شوک به من زدند و زمانی که به خودم آمدم بهنام پرواز کرده بود، درست شش روز قبل از سقوط خرمشهر... او تاب دیدن اجنبی را در زادگاهش نداشت.
راوی: سید صالح موسوی[۱]

  • موهای آشفته

شهر، دست عراقی‌ها افتاده بود. در هر خانه، چند عراقی پیدا می‌شد که یا کمین کرده بودند و یا داشتند استراحت می‌کردند. خودش را خاکی می‌کرد. موهایش را آشفته می‌کرد و گریه کنان می‌گشت. خانه‌هایی را که پر از عراقی بود، به خاطر می‌سپرد. عراقی‌ها هم با یک بچه‌ی خاکی نق نقو کاری نداشتند. همیشه یک کاغذ و مداد هم داشت که نتیجه شناسایی را یادداشت می‌کرد. پیش فرمانده که می‌رسید، اول یک نارنجک، سهم خودش را از غنائم بر می‌داشت و بعد بقیه را به فرمانده می‌داد.[۲]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت صبح
  2. سایت نوید شاهد

رده