شهید ناصر کاظمی - بخش سوم

نسخهٔ تاریخ ‏۲۷ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۳۰ توسط Sheykhmohammadi98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

زندگینامه

جاده از پایین دره کشیده شده بود تا بالای قله. همه اش هم پیچ واپیچ بود و پرتگاه و صخره. گفت «فکر می کنی چند ساعت طول بکشه برسیم اون بالا؟» همین جوریش اگر می خواستی جاده را بروی، بیش تر از دو ساعت می شد، چه برسد به این که پشت هر پیچ و صخره ای کومله ها منتظرت ایستاده باشند. گفتم «اصلا فکر نکنم برسیم. » .. .. . سر هر پیچ نگه می‌داشت. پیادمان می کرد، می گفت «بلند الله اکبر بگین. » .. .. . از پنجاه شصت کیلومتر جاده، سی چهل کیلومترش با عملیات آزاد شده بود. مانده بود بیست کیلومتر. تا این بیست کیلومتر تمام شود، حلقمان پاره شد. وقتی رسیدیم، گفت «دیدین؟ بَده که بیست کیلومتر رو چهار نفری با الله اکبر آزاد کردیم؟» یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 65 موضوع : اجتماعی ، مدیریت

همه مان را جمع کرد، گفت «تا سد بیش تر از چهل کیلومتر راهه. باید پیاده برین، همه چی هم همراه ببرین؛ کوله پشتی، اسلحه ، همه چی. اما صبح باید پای سد باشین. » گفتم «اگه نباشیم؟» نگاه کرد توی صورتم. گفت «همه چی تموم می شه؛ می شه باد هوا. کلی شهید، کلی تلفات. آخرش هم هیچی. » .. .. . بعضی ها گفته بودند، باید چند مرحله عملیات کرد. گفت «اگه دستِ منه، یک باره تا خود سد می رم. » یک عده را با لباس کردی و چندتا تراکتور فرستاد شناسایی. گفته بودند «توی روز پرنده پر بزنه، گوشی می آد دستشون. سد می ره هوا. » .. .. . نای جنگیدن نداشتیم. نگاه کردم ته ستون. همه ی شب پیاده آمده بودیم. گفتم «خدا به فریادمون برسه. » آفتاب که زد، صدای تق تق تفنگ پیچید توی سد. دست آخر کومله ها فرار کردند طرف کوه و بیابان. ما ماندیم و سد بوکان. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 71 موضوع : اجتماعی ، مدیریت

به همه ی هتل ها سر زد. مشهد غلغله بود. فکر کردم «ناصر که فرمانده سپاهه. برای جا که نباید مشکلی داشته باشیم. » .. .. . پسرک آمد جلو. گفت «آقا! خونه نمی خواین؟» التماس می کرد. ناصر گفت «چرا که نه؟ خونه تون مستقله؟» گفت «اوهوم. » تمام مدت یک هفته ای که آن جا بودیم، غذای ما همان غذای صاحب خانه بود. .. .. . وقت رفتن، ناصر کیف پولش را باز کرد و گرفت جلوی صاحب خانه گفت «قابل نداره. » صاحب خانه هم هر چه قدر که خواست برداشت. اهل چانه زدن نبود. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 89 موضوع : اجتماعی ، مسافرت

آمد پیش امام جمعه ی پاوه، گفت «چرا خطبه نمی خونین برای مردم؟» گفته بود «ما اهل سنتیم. شما شیعه ین. » گفته بود «این حرف ها چیه، نماز جمعه رو اقامه کنین. هر طوری که هست، هر جوری که صلاح می دونین. » . . . . . گفته بود «پاسدار بی نماز به درد نمی خوره. » اذان که می گفتند، سنی و شیعه صف می بستند برای نماز. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 13 موضوع : اجتماعی ، وحدت

یک جایی بروی، ببینی هیچ کس تحویلت نمی گیرد، چه حالی می شوی؟ بعد کمی که بگذرد، یکی بیاید آدم حسابت کند، تحویلت بگیرد. آن وقت چه طور؟ پر درمی آوری یا نه؟ . . . . طرف اصلا فوتبالش خوب نبود. کسی محلش نگذاشته بود. بازیش نداده بودند. یک باره دیده بودش، از بازی آمده بود بیرون. گفته بود «این جای من. » بازی ناصر با بازی او کلی توفیر داشت. همه دادشان درآمده بود، اما اصلا گوشش بدهکار نبود. گفته بود «نه. این رو بفرستین جای من، بگذارین بازی کنه. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 2 موضوع : اجتماعی ، ورزش

تیم را جمع و جور کرد، گفت «چه مسابقه ای می شه فردا!» عاشق فوتبال بود. . . . . . قبل از مسابقه رفت پشت بلندگو، قرآنش را از جیبش درآورد و خواند. بقیه هم دویدند توی زمین برای گرم کردن. . . . . . دیده بود یکی از بچه ها کفش ندارد، گفته بود «چرا این جوری؟» گفته بود «کفش ندارم. » گفته بود «من که دارم. » کفش هایش را درآورده بود، داده بود بهش. به پایش گشاد بود. دویده بود دوتا کفی پیدا کرده بود، گذاشته بود توی کفش ها. گفته بود «اندازه ت شد؟» یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 3 موضوع : اجتماعی ، ورزش

لباس تیم راه آهن تهران را پوشیده و دارد با لباس و شورت ورزشی و کفش کتانی استوک دار روپایی می زند. توی عکس انگار همین دیروز بوده. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 4 موضوع : اجتماعی ، ورزش

دیپلمش را که گرفت، گفت «من سربازی نمی رم؛ می رم دانشگاه. » کنکورش را که داد، رشته ی تربیت بدنی قبول شد. . . . . . فقط درس نمی خواند. توی یکی از مدارس جنوب تهران شده بود مربی ورزش. درس می داد. . . . . . بعضی وقت ها روزنامه می آورد سر کلاس. بحث می کرد و تحلیل می داد و از این جور چیزها. کمک هزینه ی دانشگاهش را هم می داد برای شاگردانش کتاب می خرید. . . . . . بعد از انقلاب هم همه ی حقوقش را خرج لباس و کاغذ و قلم بچه های محروم منطقه می کرد. می گفتم «پس خودت چی؟» می گفت «من که خرج شخصی ندارم. یک دست لباس می خوام که هم لباس سپاه هست، هم کلی از قبل انقلاب دارم. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 5 موضوع : اجتماعی ، ورزش

فوتبالیست قهاری بود. عملیات که نبود، شب تا صبح کارش می شد تمرین دادن نیروها. .. .. . می گفت «زمین فوتبال میدون جنگه. کاپیتان هم همون فرمانده ست. هر چی فرمانده می گه باید گوش کنین. » بچه ها را تمرین می داد. می گفت «این تمرین، تمرین جنگه. » توی بازی هم خیلی سر بچه ها داد می زد. می گفت «وقتی می گم سر جای خودت بازی کن، فکر کن اسلحه داده ام دستت، گذاشته امت سرِ پست. کی توی جنگ پستش رو ول می کنه می ره؟» یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 56 موضوع : اجتماعی ، ورزش

دیدم نشسته روی میز فرمانداری و پاهایش را قلاب کرده به هم. همه ی صندلی ها را طوری روی میز چیده بود که پایه هایشان همه رو به سقف بود. گفت «همه ی شما رو این جا جمع کرده ام که این رو بگم. من نمی خوام فرماندار جایی باشم که حتی یک روستاش دست ضدانقلابه. تا وقتی هم که این جا آزاد نشه، پاک سازی نشه، وضع همینه؛ میز و صندلی، بی میز و صندلی. »


یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 14 موضوع : اجتماعی ، وظیفه

اول عروسیمان بود. قرار گذاشته بودیم با هم. گفته بودیم «ماه رمضون امسال باشه برای نماز و دعا و کتاب خوندن. » یک عالمه کتاب هم برای خواندن آماده کرده بودیم. روز اول تمام نشده، تلفن زنگ زد. بروجردی بهش گفته بود «بهت احتیاج داریم. » یک روزه بارش را بست و رفت. برای عید فطر که برگشت، گفت «عجب کتاب خوندنی شد امسال. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 86 موضوع : اجتماعی ، وظیفه

شاید هفته ای یک بار می آمد ستاد. وقتی هم که می آمد، دوره می افتاد توی قسمت ها و معاونت ها. آمد پیشم، محکم کوبید توی گودی کمرم. گفت «تو این همه آدم جنگی و قبراق رو چه جوری جمع کرده ای پیش خودت؟ از کجا پیداشون کردی؟» حظ کردم. حالا جنگی جنگی هم نبودند ها. دیده بودشان که اسلحه برداشته اند، چندتا تیر درکرده اند. گفتم «خب دیگه، می تونیم. » گفت «اون وقت حیف نیست این ها رو گذاشته ای توی ستاد، کار دفتری انجام بِدَن؟» اسم ده پانزدنفرشان را نوشت، گذاشت جلویم. گفت «من این ها رو می خوام. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 54 موضوع : اجتماعی ، کادرسازی

از بیمارستان که مرخص شدم، به جای کردستان، فرستادندم یک جای دیگر، تا روزی که دوباره به م مأموریت دادند کردستان. وقتی دیدمش، گفت «حالا که با پای خودت برگشته ای، دیگه نمی گذارم برگردی. » گفتم «پدر بیامرز، مأموریت دارم. کارم تموم بشه، باید برگردم. » گفت «بی خود، همین جا می مونی. من الآن مسئول ستاد ندارم. » قائم مقامش را نشان داد، گفت «این رو می بینی؟ مهندس بوده، از پشت میز توی اداره ش کشوندمش این جا، کردمش قائم مقام. تو هم از همین حالا مسئول ستاد منی. » که جناب عالی برین منطقه بجنگین، من بمونم توی ستاد، خاک بخورم، بپوسم. هان؟ زحمت نکش. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست زنگ زد دژبانی، اسمم را گفت. گفت «این آقا حق نداره از در بره بیرون، تا من بگم یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 55 موضوع : اجتماعی ، کادرسازی

گفت «برادر طیاره! می خوام بفرستمت مأموریت. » ـ هر کاری داری بگو. من تا هفتم برج بیش تر نیستم. طیاره بچه ی اصفهان بود. فکر کرد می خواهد از کردستان برود. گفت «بعد دو سال می خوای ول کنی بری اصفهان؟» خندید. گفت «ناصرجون! اصفهان چیه؟ کی می خواد برگرده اصفهان؟» .. .. . توی محور بانه ـ سردشت با هم بودند. کاظمی از طرف بانه حمله می کرد، طیاره از سمت سردشت. وقتی توی محور بانه شنیده بود که طیاره شهید شد، انگار یاد چیزی افتاده باشد، پرسیده بود «امروز چندمه؟» گفته بودند «هفتم. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 63 موضوع : متفرقه ، شهادت

اسمم را برای حج نوشته بود. تلفنی به م گفت. گفتم «پس خودت چی؟» گفت «توی عملیات خیلی اذیت شدی. اعصابت ریخته به هم. برو اعصابت بیاد سرِ جاش. » گفتم «کی خونه ی خدا رو رد می کنه، اما خودت چی؟» گفت «خدا رو چی دیدی؟ شاید قسمت ما هم خودش باشه. » .. .. . تلفن زنگ زد. هنوز چند ساعتی مانده بود به پرواز. گفتم «شاید کاظمی باشه، خواسته باشه بیاد. » نبود. خبرش را دادند به م. گفتند «پرید. » هنوز چند ساعتی به پرواز مانده بود. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 73 موضوع : متفرقه ، شهادت

ناصر که فرماندهشان بود، بیست و دو نفر بیش تر نبودند. حالا که می رفت سر خاکشان، خودش مانده بود و یکی دیگر که جانباز شده بود. .. .. . گفت «من می رم بهشت زهرا، زود می آم. » رفته بود. دیده بود همه جا پر شده. می ترسید دیگر جایی برایش نمانَد. هِی می گفت «این قطعه هم پُر شد. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 90 موضوع : متفرقه ، شهادت

در دَم شهید شده بود. سر و کله اش را باندپیچی کرده بودند، فرستاده بودند عقب، که کسی نفهمد. بعد که فهمیدند، ولوله ای شد. همت هر کاری کرد بچه ها را آرام کند، نشد. آرام نمی گرفتند که؛ نه با حرف، نه با دعوا، با هیچ چیز. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 95 موضوع : متفرقه ، شهادت

از صبح تا شب مادرم دلشوره داشت. خواب دیده بود. .. .. . می گفت «نشسته بودم توی مسجد امام، توی بازار، همراه پدر ناصر. بلند شدم وضو بگیرم. یک پرنده ی سفید قشنگ آمد، نشست روی درخت بالای سرم. من که وضو می گرفتم، نگاهم می کرد. زل زده بود به من. بی اختیار دستم رفت روی قلبم. بهش گفتم تو آزادی، برو. پرنده ی سفید که پر زد و رفت، از خواب پریدم. » .. .. . صبح فرداش اخبار اعلام کرد داداش ناصر شهید شده. مادر قبلا به بابا گفته بود. بعد از دیدن خواب به پدرم گفته بود که ناصر شهید شده. همه می دانستیم که دیر یا زود، همچه خبری را باید بشنویم. خودش هم می دانست. قبل از ازدواجش به من می گفت «آبجی! اگه می خوای برای من زن پیدا کنی، بهش بگو که من خیلی موندنی نیستم. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 96 موضوع : متفرقه ، شهادت

خیلی مهربان بود. دوستش داشتم. هر وقت دلم می گرفت، می آمد باهام حرف می زد. روحیه ام عوض می شد. تلفن کرد. گفت «سلام به مادر مجاهد خودم. » جوابش را دادم. گفت «من رو دوست داری؟» گفتم «چی شده پشتِ تلفن از این حرف ها می زنی؟» گفت «دوست دارم مثل حضرت زینب(س) رفتار کنی. یک وقت برای من ناراحت نشی ها. » دلم از جا کنده شد. تلفن را دست به دست کردم. گفت «آدم چیزی رو که دوست داره، در راه خدا می ده، تو چی؟» گفتم «هر چی خدا بخواد، خوشه. تو دست من امانتی مادر، سپردمت به خدا. هر وقتی بخواد، امانت مال خودشه، می گیره. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 97 موضوع : متفرقه ، شهادت

گفت «برادر طیاره! می خوام بفرستمت مأموریت. » ـ هر کاری داری بگو. من تا هفتم برج بیش تر نیستم. طیاره بچه ی اصفهان بود. فکر کرد می خواهد از کردستان برود. گفت «بعد دو سال می خوای ول کنی بری اصفهان؟» خندید. گفت «ناصرجون! اصفهان چیه؟ کی می خواد برگرده اصفهان؟» .. .. . توی محور بانه ـ سردشت با هم بودند. کاظمی از طرف بانه حمله می کرد، طیاره از سمت سردشت. وقتی توی محور بانه شنیده بود که طیاره شهید شد، انگار یاد چیزی افتاده باشد، پرسیده بود «امروز چندمه؟» گفته بودند «هفتم. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 63 موضوع : متفرقه ، شهادت

موقع خرید حلقه، گفت «من حلقه نمی خوام. » چیزی نگفتم. من هم پیش تر گفته بودم که آیینه و شمعدان نمی خواهم. مشهد که رفتیم، برایش به جای حلقه، یک انگشتر عقیق خریدم. گفتم «باشه به جای حلقه. » .. .. . بعد از شهادت ناصر، وسایلش را برایم آوردند. انگشتر عقیقش هنوز خونی بود. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 84 موضوع : متفرقه ، شهادت

آمد، گفت «ای آقا! آدم که با این چیزها ناراحت نمی شه. » خیلی تحویلمان گرفت. گفت «من فکر کردم شما دیگه توی عملیات ها بوده ای، می دونی. بعضی وقت ها پیش می آد، یک جایی آدم تند می شه، یک حرفی می زنه. تو دیگه چرا به دل گرفتی؟» آن قدر سر به سرمان گذاشت تا بالأخره کار خودش را کرد. گفت «اخم هات رو وا کن. » وا کردم. گفت «حلال کردی ما رو؟» رویم نمی شد به صورتش نگاه کنم. سرم را انداختم پایین، آرام گفتم «اوهوم. » .. .. . به نیم ساعت نکشید که خبر آوردند شهید شده. آن قدر حسرت خوردم که چرا توی صورتش نگاه نکردم، که چرا بغلش نکردم، که چرا نبوسیدمش. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 94 موضوع : متفرقه ، شهادت

اول عروسیمان بود. قرار گذاشته بودیم با هم. گفته بودیم «ماه رمضون امسال باشه برای نماز و دعا و کتاب خوندن. » یک عالمه کتاب هم برای خواندن آماده کرده بودیم. روز اول تمام نشده، تلفن زنگ زد. بروجردی بهش گفته بود «بهت احتیاج داریم. » یک روزه بارش را بست و رفت. برای عید فطر که برگشت، گفت «عجب کتاب خوندنی شد امسال. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 86 موضوع : متفرقه ، مطالعه

جاده از پایین دره کشیده شده بود تا بالای قله. همه اش هم پیچ واپیچ بود و پرتگاه و صخره. گفت «فکر می کنی چند ساعت طول بکشه برسیم اون بالا؟» همین جوریش اگر می خواستی جاده را بروی، بیش تر از دو ساعت می شد، چه برسد به این که پشت هر پیچ و صخره ای کومله ها منتظرت ایستاده باشند. گفتم «اصلا فکر نکنم برسیم. » .. .. . سر هر پیچ نگه می‌داشت. پیادمان می کرد، می گفت «بلند الله اکبر بگین. » .. .. . از پنجاه شصت کیلومتر جاده، سی چهل کیلومترش با عملیات آزاد شده بود. مانده بود بیست کیلومتر. تا این بیست کیلومتر تمام شود، حلقمان پاره شد. وقتی رسیدیم، گفت «دیدین؟ بَده که بیست کیلومتر رو چهار نفری با الله اکبر آزاد کردیم؟» یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 65 موضوع : متفرقه ، هوشمندی همه مان را جمع کرد، گفت «تا سد بیش تر از چهل کیلومتر راهه. باید پیاده برین، همه چی هم همراه ببرین؛ کوله پشتی، اسلحه ، همه چی. اما صبح باید پای سد باشین. » گفتم «اگه نباشیم؟» نگاه کرد توی صورتم. گفت «همه چی تموم می شه؛ می شه باد هوا. کلی شهید، کلی تلفات. آخرش هم هیچی. » .. .. . بعضی ها گفته بودند، باید چند مرحله عملیات کرد. گفت «اگه دستِ منه، یک باره تا خود سد می رم. » یک عده را با لباس کردی و چندتا تراکتور فرستاد شناسایی. گفته بودند «توی روز پرنده پر بزنه، گوشی می آد دستشون. سد می ره هوا. » .. .. . نای جنگیدن نداشتیم. نگاه کردم ته ستون. همه ی شب پیاده آمده بودیم. گفتم «خدا به فریادمون برسه. » آفتاب که زد، صدای تق تق تفنگ پیچید توی سد. دست آخر کومله ها فرار کردند طرف کوه و بیابان. ما ماندیم و سد بوکان. یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 71 موضوع : متفرقه ، هوشمندی

هم فرمانده سپاه کردستان بود، هم فرمانده تیپ ویژه ی شهدا. گفته بود «همه با یونیفرم و سر تا پا مسلح جمع بشن توی میدان اصلی سنندج . » هزار و دویست نفر نظامی سراپا مسلح را کرده بود سه تا چهارصد نفر. از سه جای شهر سه تا گردان را به حالت رژه آورده بود توی میدان. پشت سرشان را هم پر کرده بود از کاتیوشا و توپ ها و تویوتاهای نظامی رنگ شده ی دست نخورده. همان روز رادیو دموکرات گفته بود «این ها رو شش ماه فرستادند اسرائیل، دوره دیدند. » تا آن وقت چنین رژه ای ندیده بودند. توی دلشان خالی شده بود. خیلی ها این رژه را که دیده بودند، گفته بودند «قصه ی کردستان دیگه آخرشه. این ها اومدن کار رو یکسره کنن. » یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 59 موضوع : متفرقه ، هوشمندی

منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا

پانویس

آخرین تغییر ‏۲۷ دی ۱۳۹۸، در ‏۱۴:۳۰