زندگینامه
زخمی که شده بود، عشایر برده بودندش خانه ی خودشان. می گفتند: باید این جا بماند تا خوب شود. می گفتند: غذای سپاه قوت ندارد. بخورد دیرتر خوب می شود. باید بیاید غذای خودمان را بخورد تا جان بگیرد. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 26 موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
وارد تأسیسات سد که شدیم، دیدیم کف ورودی سد نوشته اند محمودکاوه ؛ که هر کس آمد، اسم محمود را لگد کند و تو برود. بس که ازمحمود متنفر بودند. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 38 موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
رفته بودیم کمین بزنیم، دیر رسیدیم. خودمان افتادیم توی کمین. شب تاریک تاریک بود. دیدیم در یک آن از دو طرف گلوله است که می آید. همه زمین گیر شدیم. صدای کاوه را می شنیدم. توی آن تاریکی یک سیاهی هم می دیدم که می دوید این طرف و آن طرف و داد می زد این طوری کن، آن طوری کن. دیدم یک نارنجک تفنگی که معمولا برای پاک سازی سنگر می زنند، کنارش منفجر شد. دودستی زدم تو سرم. گفتم تکه تکه شد. دود و آتش که نشست، دیدم یک نفر دارد از آن میان سرم داد می زند که تو چرانشسته ای ؟ چرا اسلحه ت رو مثل چوب دستت گرفته ای، کاری نمی کنی ؟ صداش را که شنیدم، از خوشی مُردم. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 39 موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
عکس هست ازش، می شمری، می بینی هجده تا دست روی گردنش هست. خب بندی خدا هرکول هم که نبود. اصلا درشت نبود. ازمحبتش، حالا داشته زیر فشار این دست ها له می شده ها، اما به روی خودش نمی آورد. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 76 موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
وقتی محمود شهید شد، فکر می کردیم مهاباد جشن بگیرند. رسیدیم به مهاباد. همه جا عزا بود و ختم و فاتحه. می گفتند: برای ما امنیت و آسایش آورده بود. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 99 موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
مسجد رفتنش برای خودش مسافرتی بود. تا مسجد فاصله کم نبود، اما همیشه پیادمی رفت. با همه هم خوش و بش می کرد. پیادمی رفت که اگر نیروهای عادی هم وقت دیگر دستشان بهش نمی رسید، آن موقع بتوانند بروند پیشش. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 78 موضوع : اجتماعی ، مسجد
از وقتی حقوق سپاه را می گرفت، دیگر خرج کردنش خیلی با امساک شده بود. هر چه هم که باقی می ماند، می داد برای جبهه. کم تر پیش می آمد برای کسی هدیه ای چیزی بخرد. فقط یک بار. آمده بود مشهد. دخترم را برد بیرون بگرداند. وقتی برگشت، دیدم برایش اسباب بازی خریده. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 62 موضوع : اجتماعی ، هدیه
یک کلت غنیمتی توی دستش بود. چیز قشنگی بود. گفتم: چه قشنگه. داد دستم. دیگر پس نگرفت. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 65 موضوع : اجتماعی ، هدیه
گفت: چشمتون روشن. محمود آقاتون هم که به سلامتی اومده. گفتم: محمود؟ نه. نیومده. گفت: چرا! چهار پنج روز می شه که اومده. فرداش از بجنورد زنگ زد که آقا جان ! ببخشید نیومدم پیشتون. اومده بودم نیرو ببرم. فرصت نشد. گفتم: فکر کردم قهر کرده ای با ما. برو خدا پشت و پناهت. دعات می کنم.
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 12 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
خانمش آمده بود ارومیه که ببیندش. از مهاباد رفت ارومیه. کلش یک ساعت ارومیه بود. سلام و احوال پرسی و مراقب بچه باش وخداحافظ. انگار تلفن. گفته بود باید برم. کار دارم. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 21 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
زنگ زدم بابات می خواد بیاد کردستان. منم بیام با بابات ؟ گفت: اگه با بابا می آی، بیا. از راه که رسیدیم دم غروب بود. آمد. سرش پر از خاک بود. سلام واحوال پرسی کرد و گفت: من برم یه دوش بگیرم، بعد بیام. رفت که برگردد. تا صبح نیامد. یکی دو بار یواشکی سرک کشیدم توی اتاقش. با یک نفر سرشان توی نقشه بود و صحبت می کردند. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 58 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
قرار بود مکه برویم، سوریه برویم. هر بار درست یکی دو روز مانده به رفتن، زنگ می زد که نمی توانم بیایم. می خورد به عملیات. نشد. خیلی هم دوست داشت، اما نشد. نرفتیم. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 66 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
برای این که با هم آشناتر بشویم، هر کس اسمش را می گفت و می گفت بچه ی کجا است. نوبت محمود که رسید ما مشهدی ها منتظر بودیم که چی بگوید. به هم چشمک می زدیم که یکی به نفع ما. گفت: من محمود کاوه هستم، فرزند کردستان. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 83 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
ناکار شده بود، مجبور بود عصا دست بگیرد. گفتم: مادر، با این حال کجا می خوای بری ؟ گفت: بچه های مردم اون جا بی پشت و پناه دارن از بین می رن. بمونم این جا چه کار کنم ؟ باید برم مادر. با همون عصا راه افتاد و رفت. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 92 موضوع : اجتماعی ، وظیفه
بقیه ی تیپ ها یا مشمول قبول نمی کردند، یا مشمول ها را از بسیجی هاسوا می کردند. می گفتند: مشمول که بسیجی نمی شه. کاوه نه. با مشمول ها بیش تر حتی می نشست. وقت عملیات دیگرتشخیص نمی دادی کی مشمول است کی بسیجی. گاهی حتی مشمول از بسیجی بهتر عمل می کرد. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 70 موضوع : اجتماعی ، کادرسازی
این بار هم اولش گفتم نه. بعد هم گفتم: تو اصلا من رو چی می شناسی ؟ من یه مشمول ساده ام. اول گفتی بیا بشو فرمانده دسته. حالا هم می گی بیا بشو معاون گروهان. به چه حسابی ؟ گفت: من اگر باید بشناسمت، که شناخته ام. بعد هم، من ازت نظرنخواستم، کار خواستم. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 77 موضوع : اجتماعی ، کادرسازی
دور آتش نشسته بودیم و گپ می زدیم. ناصر کاظمی گفت: من اگه شهید هم بشم، خجالت نمی کشم. قبلا از خجالت جمهوری اسلامی در اومدم. من با کشف کردن کاوه یک خدمت اساسی به این نظام کردم. با خودمان می گفتیم: چی می گه ناصر؟ یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 88 موضوع : اجتماعی ، کادرسازی
می گفت: فردا که شاه می آد، اگه بتونم برم رو پشت بوم، دو تا سنگ پرت کنم بخوره تو کله ش، خیلی خوب می شه. گفتم: همچی کاری نکنی ها! خونه زندگیمون رو از بین می برن داداش. گفت: آره. نمی شه. اما اگه می شد، چه خوب می شد. نه ؟ یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 2 موضوع : متفرقه ، آرزو
توی این همه عملیات، فقط یک بار دیدم گفت: راه دشمن را از یک طرف باز بگذارید که بتواند فرار کند. توی عملیات آزادسازی سد بود. می گفت: اگر نتوانند فرار کنند، به فکرخراب کردن سد می افتند. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 37 موضوع : متفرقه ، هوشمندی
خبر رسانده بودند که می خواهیم بیاییم شهر را بگیریم، کسی توی شهر نباشد. مردم هم از ترس، مغازه های بازار را بسته بودند و رفته بودند خانه هاشان. در کل بازار شاید چند تا مغازه بیش تر باز نبود. به کاوه گفتند که ضد انقلاب الان است که بیاید، شهر را هم مردم از ترس تعطیل کرده اند. به من گفت: یک قوطی رنگ و یک قلم مو بردار و با بچه ها بیا. رفتیم بازار. گفت: روی در مغازه های بسته را شماره بزن. شروع کردم شماره زدن. هنوز به آخر بازار نرسیده، دیدیم مردم دارند برمی گردند مغازه ها راباز می کنند. فکر کرده بودند لابد اعدامشان می کنیم که مغازه شان رابسته اند. ترس ترس را از رو برد. آن ها هم از خیر تصرف شهر گذشتند. خیلی منتظرشان شدیم، نیامدند. خون از دماغ کسی هم نیامد. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 40 موضوع : متفرقه ، هوشمندی
نشسته بودیم غذا را بیاورند که یک ماشین جلوی غذاخوری ایستاد وچند نفر آمدند و پشت سر من روبه روی محمود نشستند. محمود رفت توی نخ این ها. کمی که گذشت من یک آن نگاه کردم دیدم محمود و دوسه تا از بچه ها پریده اند سر این ها. اسلحه داشتند. اسلحه ها را ازشان گرفتند و دست و پاشان را بستند و گفتند: کی هستید و چی هستید واز این حرف ها. گفتند: شنیدیم کاوه آمده شهر، توی فلان غذاخوری نشسته، آمده بودیم ترورش کنیم. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 41 موضوع : متفرقه ، هوشمندی
همیشه یکی دو تا ایفای خالی آخر ستون می گذاشت که اگر اتفاقی افتاد، با ماشین های ستون تعویض شوند. زد و یکی از ماشین ها پنچر شد. یکی از این ته ستونی ها را گذاشت تاجابه جایی کنند. یک عده را هم فرستاد توی دار و درخت های اطراف برای تأمین. یک دسته دمکرات یا کومله رسیده بودند و با خودشان گفته بودند خوراک کمین. ریخته بودند پایین. پشت سرشان هم تأمین رسیده بود و گرفته بودشان. بعد از این قضیه دیگر به نیروهای کاوه جرأت نمی کردند کمین بزنند. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 48 موضوع : متفرقه ، هوشمندی
با دوربین نگاه کردم، دیدم کف دره یک عدنرم نرم می جنبند. سریع صداش زدم. گفتم: کمین، محمود جان. دوربین را گرفت و نگاه کرد و گفت: همه بخوابند. همه خوابیدند. بعد سینه خیز رفت جلو. خیلی رفت. کاملا نزدیکشان شد. نگران بودیم. برگشت. گفت: برویم. گفتیم: کجا؟ گفت: توی کمین. رفتیم. دیدیم کف رودخانه چوب زده اند و روی چوب ها کلاه گذاشته اند. مترسک درست کرده اند. گفت: این جا از این کلک ها زیاده. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 52 موضوع : متفرقه ، هوشمندی
من قبلا فقط جبهه ی جنوب را دیده بودم و پاتک عراقی ها را با تانک ونفربر. پاتک با نیروی پیاده برایم اصلا جا نمی افتاد. وقتی دیدم آن همه نیروی پیاده دارند به سمت ما می آیند، کم دست پاچه نشدم. پرسیدم چند نفرند؟ یکی گفت: به استعداد هفت تیپ. هی می گفتم: دستور آتش بدهم. هی کاوه می گفت: صبر کن. بخواب. سر و صدا نکن. آخر رسیدند به فاصله ی شش متری. کاوه گفت: حالا آتش. به نظرم رسید خیلی بی فایده است دیگر. اما هشت صد و پنجاه نفر درجاافتادند. یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 55 موضوع : متفرقه ، هوشمندی منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا