شهید حسین خرازی - بخش اول
زندگینامه
آخرین بار تو مدینه هم دیگر را دیدیم. رفته بودیم بقیع. نشسته بود تکیه داده بود به دیوار. گفتم « چی شده حاجی ؟ گرفته ای ؟ » گفت « دلم مونده پیش بچه ها. » گفتم « بچه های لشکر ؟ » نشنید. گفت « ببین ! خدا کنه دیگه برنگردم. زندگی خیلی برام سخت شده. خیلی از بچه هایی که من فرماده شون بودم رفته ن ؛ علی قوچانی، رضا حبیب اللهی، مصطفی. یادته؟ دیگه طاقت ندارم ببینم بچه ها شهید می شن، من بمونم. » بغضش ترکید. سرش را گذاشت روی زانوهاش. هیچ وقت این طوری حرف نمی زد. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 44 موضوع : عبادی ، حج
بی سیم چی حاجی بودم. یک وقت هایی خبر های خوب از خط می رسید و به حاجی می گفتم. بر می گشتم میدیدم توی سجده است. شکر می کرد توی سجده اش. هرچه خبر بهتر، سجده اش طولانی تر. گاهی هم دورکعت نماز می خواند. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 62 موضوع : عبادی ، شکر نعمت
رفته بودم قوچان بهش سر بزنم. گفتم یک وقت پولی، چیزی لازم داشته باشد. دم در پادگان یک سرباز به م گفت « حسین تو مسجده » رفتم مسجد. دیدم سرباز ها را دور خودش جمع کرده، قرآن می خوانند نشستم تا تمام شود. یک سرهنگی آمد تو، داد و فریاد که « این چه وضعشه ؟ جلسه راه انداخته ین ؟ »حسین بلند شد؛ قرص و محکم. گفت « نه آقا ! جلسه نیس. داریم قرآن می خونیم. » حظ کردم. سرهنگ یک سیلی محکم گذاشت توی گوشش. گفت « فردا خودتو معرفی کن ستاد. » همان شد. فرستادندش ظفار، عمان. تا شش ماه ازش خبر نداشتیم. بعدا فهمیدیم. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 2 موضوع : عبادی ، قرآن
قبل از عملیات، قرآن که می خواندیم، حاجی گریه می کرد. دوست داشت. بعد از کربلای چهار هم قرآن خواندیم و حاجی گریه کرد؛ بیشتر از دفعه های قبل. خیلی بیش تر. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 84 موضوع : عبادی ، قرآن
با قایق گشت می زدیم. چند روزی بود عراقی ها راه به راه کمین می زدند به مان. سر یک آب راه، قایق حسین پیچید رو به رویمان. ایستادیم و حال و احوال. پرسید « چه خبر؟ » - آره حسین آقا. چند روز بود قایق خراب شده بود. خیلی وضعیت ناجوری بود. حالا که درست شده، مجبوریم صبح تا عصر گشت بزنیم. مراقب بچه ها باشیم. عصر که می شه، می پریم پایین، صبحونه و ناهار و شام رو یک جا می خوریم. » پرسید « پس کی نماز می خونی؟ » گفتم « همون عصری. » گفت « بیخود. » بعد هم وادارمان کرد پیاده شویم. همان جا لب آب ایستادیم، نماز خواندیم. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 22 موضوع : عبادی ، نماز
همه مان را جمع کرد. سی و هفت هشت نفری بودیم ؛ پاسدار و بسیجی. گفت «می خوام برم صحبت کنم، فردا تو راهپیمایی، ما رو بذارن اول صف، جلوتر از همه اگه درگیری شد، ما وایستیم جلوی سعودی ها، به مردم حمله نکنند. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 45 موضوع : سیاسی ، راهپیمایی
روز جمعه ماه محرم سال 1336 در یکی از محله های مستضعف نشین اصفهان به نام «کوی کلم» خانواده با ایمان خرازی مفتخر به قدوم سربازی از عاشقان اباعبدالله(ع) گشت. هوش و ادب، زینت بخش دوران کودکی او بود و در همان ایام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس دینی راه یافت و به تحصیل علوم در مدرسه ای که معلمان آنجا افرادی متعهد بودند، پرداخت. اکثر اوقات پس از تکالیف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سید» رفته با صدای پرطنینش اذان و تکبیر می گفت. حسین در دوران فراگیری دانش کلاسیک لحظه ای از آموزش مسایل دینی غافل نبوده و در آغاز دوران نوجوانی گرایش زیادی به مطالعه خبرها و کتب اسلامی و انقلابی داشت و به تدریج با امور سیاسی نیز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی برای طی دوران سربازی به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. در آن دوره او را برای عملیات سرکوبگرانه ظفار به عمان فرستادند ولی او از این سفر به معصیت یاد کرد و حتی نمازش را تمام می خواند. از همان روزهای اول انقلاب در کمیته دفاع شهری مسئولیت پذیرفت و برای مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگ های کردستان قامت به لباس پاسدار ی آراست و لحظه ای آرام نگرفت. یک سال صادقانه در این مناطق خدمت کرد و مأموریت های محوله او را راهی گنبد نمود. با شروع جنگ تحمیلی به تقاضای خودش راهی خطه جنوب شد و در اولین خط دفاعی مقابل عراقی ها در منطقه دارخوین مدت نه ماه، با تجهیزات جنگی و امکانات تدارکاتی بسیار کم استقامت کرد و دلاورانی قدرتمند تربیت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازی بستان تیپ امام حسین(ع) را رسمیت داد که بعدها با درخشش او و نیروهایش در رشادت ها و جانفشانی ها، به لشگر امام حسین(ع) ارتقا یافت. حسین شخصاً به شناسایی می رفت و تدبیر فرماندهی اش مبنی بر اصل غافلگیری و محاصره بود حتی در عملیات والفجر 3 و 4 خود او شب تا صبح در عملیات خاکریزش شرکت داشت و در تمامی عملیات ها پیشقدم بود. حسین قرآن را با صدای بسیار خوب تلاوت می کرد و با مفاهیم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی ، شجاعت کم نظیری داشت. معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و در آموزش نظامی و تربیت نیروهای کارآمد اهتمام می ورزید. حساسیت فوق العاده و دقت زیادی در مصرف بیت المال و اجرای دستورات الهی داشت. از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ایام مرخصی کاملش هنگام زیارت خانه خدا بود. (شهریور ماه سال 1365) در سایر موارد هر سال یکبار به مرخصی می آمد و پس از دیدار با خانواده شهدا و معلولین، با یاران باوفایش در گلستان شهدا به خلوت می نشست و در اسرع وقت به جبهه باز می گشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 ترکش میهمان پیکر او شد و در عملیات خیبر دست راستش را به خدا هدیه کرد. اما او با آنکه یک دست نداشت برای تامین و تدارکات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان می نمود. در عملیات کربلای 5 زمانی که در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شد حاج حسین خود پیگیر این امر گردید و انفجار خمپاره ای این سردار بزرگ را در روز جمعه هشتم اسفند ماه 1365 در سن 29 سالگی در منطقه شلمچه به سربازان شهید لشگر امام حسین (ع) پیوند داد و روح عاشورایی او به ندبه شهادت، زائر کربلا گشت و بنا به سفارش خودش در گلزار شهداي اصفهان و در میان یاران بسیجی اش میهمان خاک شد. مهدي تنها يادگار اوست. منبع سایت صبح موضوع : زندگینامه سرداران
بعد خواندن عقد، امام یک پول مختصری به شان داد، بروند مشهد، ماه عسل. پول را داده بود به احمد آقا. گفته بود« جنگ تموم بشه، زیارت هم می ریم. » با خانمش دوتایی رفتند اهواز. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 36 موضوع : خانواده ، ازدواج
داماد شده بود. خیلی فکر کردیم برایش هدیه چی ببریم. هدیه ی بهتری پیدا نکردیم ؛ یک مسلسل بود با سیصد تا فشنگ. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 37 موضوع : خانواده ، ازدواج
یکی از بچه ها شیرینی تولد بچه اش را آورده بود. تعارف کردیم حاجی یکی برداشت. گفتم « خب حاجی. شما کی شیرینی تولد بچه تون رو می آرید؟ » گفت « من نمی بینمش که شیرینی هم بیارم. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 83 موضوع : خانواده ، فرزند
بعد خواندن عقد، امام یک پول مختصری به شان داد، بروند مشهد، ماه عسل. پول را داده بود به احمد آقا. گفته بود« جنگ تموم بشه، زیارت هم می ریم. » با خانمش دوتایی رفتند اهواز یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 36 موضوع : خانواده ، ماه عسل
تو وصیت نامه اش نوشته بود « اگر بچه م دختر بود اسمش زهراست، پسر بود، مهدی. » مهدی خرازی الآن مردی شده برای خودش. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 100 موضوع : خانواده ، نامگذاری فرزند
گفتم پدرشم، با من این حرف ها را ندارد. گفتم حسین، بابا ! بدمن لباساتو می شورم» یک دستش قطع بود. گفت « نه چرا شما؟ خودم یه دست دارم با دوتا پا. نیگا کن. » نگاه می کردم. پاچه ی شلوارش را تا زد بالا، رفت توی تشت. لباس هایش را پامال می کرد. یک سرلباس هایش را می گذاشت زیر پایش، با دستش می چلاند. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 35 موضوع : خانواده ، والدین
یک اتاق کوچک به م داده بودند. تویش وسایل بچه ها را تعمیر می کردم ؛ چراغ والور، کلمن، چراغ قوه. یک اتاق، اتاق که نه، پستویی هم گوشه اش بود. جای دنجی بود. حسین آن جا را خیلی دوست داشت. گاه گاهی می آمد می رفت آن تو، در را می بست، حالا یا مطالعه می کرد یا می خوابید. یک چای استکانی قند پهلو هم بهش می دادم که بیش تر کیف می کرد. گفت « منتظرم ها. » می گفت بیا ببرمت قرار گاه. فکر می کردم «من پیرمرد چراغ ساز رو چه به قرارگاه. » من را نشاند آن بالا، خودش رفت دم در نشست. نشسته بودم کنار محسن رضایی و آقا رحیم خنده ام گرفته بود. برمی گشتیم. دژبان دم در شهرک، باهاش حال و احوال کرد. یک نگاه به من کرد، پرسید « ایشون با شمان؟ » گفت« من با ایشونم. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 39 موضوع : خانواده ، والدین
گفت « فلانی ! نوشابه ها رو که بردی، به حاج حسین دو تا نوشابه می دی. یادت نره ها. » گفتم « دوتا؟ حاجی جون بخواد. نوشابه چیه ؟» گفت « نه. الان اومده بود پیش من. پول یکیش رو داد. » گفتم « تو هم گرفتی؟» گفت « هه. فکر کرده ای! می ذاره نگیرم ؟ تازه اولش هم قسم خوردم که به همه می رسه. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 47 موضوع : اقتصادی ، بیت المال
گفت « بشین بریم به دور بزنیم. » رفتیم. – من کارامو کردم. دیگه کاری توی این دنیا ندارم. دعا کن برم دیگه بسه هر چی موندم. یک ریز می گفت. پریدم وسط حرفش. گفتم « مارو آورده ای این حرفا رو بزنی؟ کی بود می گفت هوای خودتونو داشته باشین؟ مراقب باشید الکی از دست نرید؟ مگه جنگ تموم شده که می گی کار دیگه ای ندارم؟ ما همه مون بهت احتیاج داریم. . . » من حرف می زدم، او گریه می کرد. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 86 موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت
حاج حسین از خط تماس گرفته بود، ازمن می پرسید « حاج آقا! ما این جا کمبود آب داریم. تکلیفمون چیه ؟ آب رو بخوریم یا برای وضو نگه داریم؟» یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 61 موضوع : اعتقادی ، تقید به مسائل شرعی
هر کار کرد نتوانست سوار موتورش شود. موتور روشن می شد، ولی راه که می افتاد، تعادلش به هم می خورد. دور زدم رفتم طرفش. پرید ترک موتور، راه افتادیم. شهرک – محل استقرار لشکر – را بمباران کرده بودند. هه جا به هم ریخته بود. همه این طرف آن طرف می دویدند. یک جا بد جوری می سوخت. گفت «برو اون جا. » آن جا انبار مهمات بود. نمی خواستم بروم. داشتم دور می زدم داد زد « نگه دار ببینم. » پرید پایین. گفت « تو اگه میترسی، نیا. » دوید سمت آتش. فشنگ ها می ترکیدند، از کنار گوشش رد می شدند. انگار نه انگار. تخته ها را با همان یک دست گرفته بود، می کشید. گفتم «وایستا خودم می آم. » گفت « بیا ببین زیر اینا کسی نیست؟ فکر کنم یه صدایی شنیدم. » مجروح ها را یکی یکی تکیه می دادم به دیوار. چپ چپ نگاه می کردند. یکیشان گفت «گی گفته حاج حسین رو بیاری اینجا؟» گفتم «حالا بیا و درستش کن. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 50 موضوع : اخلاقی ، ترس
دکتر چهل وپنج روز بهش استراحت داده بود. آوردیمش خانه. عصر نشده، گفت « بابا ! من حوصله م سر رفته. » گفتم « چی کار کنم بابا ؟ » گفت « منو ببر سپاه ، بچه هارو ببینم. » بردمش. تا ده شب خبری نشد ازش. ساعت ده تلفن کرد، گفت « من اهوازم. بی زحمت داروها مو بدید یکی برام بیاره. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 19 موضوع : اخلاقی ، تلاش
شنیده ایم حسین از بیمارستان مرخص شده. برگشته. ازسنگر فرماندهی سراغش را می گیریم. می گویند. « رفته سنگر دیده بانی. » - اومده طرف ما ؟ توی سنگر دیده بانی هم نیست. چشمم میافتد به دکل دیده بانی. رفته آن بالا ؛ روی نردبان دکل. « حسین آقا ! اون بالا چی کار می کنی شما؟ » می گوید « کریم! ببین. با یه دست تونستم چهار متر بیام بالا. دو روزه دارم تمرین می کنم. خوبه. نه ؟»می گویم « چی بگم والا؟» یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 20 موضوع : اخلاقی ، تلاش
با هم برگشته بودیم اصفهان ولی دلم تنگ شده بود. رفتم دم خانه شان ببینمش. پدرش گفت « خدا خیرت بدیه دقیقه تو خونه بند می شه مگه ؟ خودت که بهتر می دونی نرسیدمی ره خونه ی بچه های لشکر که تازه شهید شدن یا می ره بیمارستان سر میزنه. » گفتم « حالا کجاس؟» گفت « این دوستتون که تازه شهید شده، بچه ش دنیا اومده رفته اسم اونو بذاره. » گفت « اسمشو گذاشتم فاطمه. نبودی ببینی. این قدر ناز بود. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 34 موضوع : اخلاقی ، تلاش
وسط معبر، کف زمین، سنگر کمین زده بودند؛ نمی دیدمشان. بچه ها تیر می خوردند. می افتادند. حاجی از روی خاکریز آمد پایین. دوربین را پرت کرد توی سنگر. گفت « دیدمشون. میدونم باهاشون چی کارکنم. » سنو سالی نداشت. خیلی، شانزدیا هفده. حاج حسین دست گذاشت روی شانهاش. گفت« می تونی ؟ خیلی خطرناکه ها. » گفت « واسه ی همین کارااومدیم حاج آقا!» سوار شد. پشت فرمان بلدوزر گم می شد. بیل بلدوزر را تا جلوی صورتش آورد بالا. حاج حسین داد زد « گاز بده برو جلو. هر وقت گفتم. بیل رو بیار پایین، سنگر شونو زیر ورو کن. باید خیلی تند بری. » یک دفعه دیدیم بلدوزر ایستاد. حاج حسین از روی خاکریز پرید آن طرف. داد زد « بچه ها بدوین. » دویدیم دنبالش، بدون اسلحه. خودش نشسته بود پشت فرمان، با همان یک دست. گاز می داد، سنگر عراقی ها را زیر و رو می کرد. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 56 موضوع : اخلاقی ، تلاش
نگاهش می کردم. یک ترکه دستش بود، روی خاک نقشه ی منطقه را توجیه می کرد. به م برخورده بود فرمانده گردان نشسته، یکی دیگر دارد توجیه میکند. فکر می کردم فرمانده گروهان است یا دسته. ندیده بودمش تا آن موقع بلند شدیم. می خواست برود، دستش را گرفتم. گفتم « شما فرمانده گروهانی ؟ » خندید. گفت « نه یه کم بالاتر» دستم را فشار داد و رفت. حاج حسن گفت « تو این و نمی شناسی ؟ » گفتم « نه. کیه ؟ » گفت « یه ساله جبهه ای، هنوز فرمانده تیپت رو نیمشناسی؟» یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 6 موضوع : اخلاقی ، تواضع
از صبح آفتاب خورده بود توی سرم ؛ گیج بودم. سرم درد می کرد. با بدخلقی گفتم « آقا جون ! این رئیس ستاد کجاس؟» حواسش نبود. برگشت. گفت «جانم؟ چی می گی ؟ » گفتم «رئیس ستاد. » گفت « رئیس ستاد رو می خوای چه کنی ؟ » گفتم « آقا جون ! ما ازصبح تا حالا علاف یه متر سیم کابل شدیم. می خوایم برق بکشیم پاسگاه. یه سری دستگاه داریم اون جا یه متر سیم کابل پیدا نمی شه. » گفت « آهان ! برای جاسوسی می خواین. » گفتم « جاسوسی کدومه برادر؟ حالت خوشه ها. برای شنود می خوایم. » رفتیم تو. دیدم رئیس ستاد جلوی پاش بلند شد. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 11 موضوع : اخلاقی ، تواضع
دماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش می گفت« خرازی ! پاشو برو ببین چی شد این بچه ؟ زنده س ؟ مرده س؟» می گفتم«کجا برم دنبالش آخه ؟ کار و زندگی دارم خانوم. جبهه ه یه وجب دو وجب نیس. از کجا پیداش کنم؟» رفته بودیم نماز جمعه. حاج آقا آخر خطبه ها گفت حسین خرازی را دعا کنید. آمدم خانه. به مادرش گفتم. گفت« حسین ما رو می گفت؟ » گفتم « چی شده که امام جمعه هم می شناسدش؟» نمی دانستیم فرماده لشکر اصفهان است. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 13 موضوع : اخلاقی ، تواضع
رفتم بیرون، برگشتم. هنوز حرف می زدند. پیرمرد می گفت « جوون ! دستت چی شده ؟ تو جبهه این طوری شدی یا مادر زادیه ؟» حاج حسین خندید. آن یکی دستش را آورد بالا. گفت « این جای اون یکی رو هم پر می کنه. یه بار تو اصفهان با همین یه دست ده دوازده کیلو میوه خریدم برای مادرم. »پیرمرد ساکت بود. حوصله ام سر رفت. پرسیدم « پدر جان ! تازه اومده ای لشکر؟ » حواسش نبود. گفت « این، چه جوون بی تکبری بود. ازش خوشم اومد. دیدی چه طور حرفو عوض کرد ؟ اسمش چیه این ؟» گفتم «حاج حسین خرازی» راست نشست. گفت « حسین خرازی ؟ فرمانده لشکر؟» یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 49 موضوع : اخلاقی ، تواضع
مرحله اول عملیات که تمام می شود، آزاد باش می دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک، عینهو یک تکه یخ. انگار گنج پیدا کرده باشیم توی این گرما. از راه نرسیده، می گوید«می خواین از مهمونتون پذیرایی کنین؟» می گویم « چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحاب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چی کارشون کنیم. » چند دقیقه می نشیند. تحویلش نمی گیریم، می رود. علی که می آید تو، عرق از سرو رویش می بارد. یک کمپوت می دهم دستش. می گویم « یه نفر اومده بود، لاغر مردنی. کمپوت می خواست بهش ندادیم. خیلی پررو بود. » می گوید «همین که الان از این جا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟ » می گویم « آره. همین» می گوید « خاک ! حاج حسین بود.» یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 53 موضوع : اخلاقی ، تواضع
فرمانده های گردان گوش تا گوش نشسته بودند. آمد تو، همه مان بلند شدیم. سرخ شد، گفت « بلند نشید جلوی پای من. » گفتیم « حاجی ! خواهش می کنیم. اختیار داری. بفرمایید بالا. » باز جلسه بود. ایستاده بود برون سنگر، می گفت« نمی آم. شماها بلند می شید. » قول دادیم بلند نشویم. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 57 موضوع : اخلاقی ، تواضع
حق با من بود. هر وقت فکرش را می کردم می دیدم حق با من بوده. ولی چیزی نگفتم. بالاخره فرمانده بود. یکی دو ماه هم بزرگ تر بود. فکر کردم « بذار از عملیات برگردیم، با دلیل ثابت میکنم براش. » از عملیات برگشتیم. حسش نبود. فکر کردم «ولش کن. مهم نیست. بی خیال. » پشت بی سیم صدایش می لرزید. مکث کرد. گفتم « بگو حاجی. چی می خواستی بگی؟ » گفت «فلانی! دو سال پیش یادته؟ توی در؟ حق باتو بود. حالا که فکر می کنم، می بینم حق با تو بوده. من معذرت میخوام ازت. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 60 موضوع : اخلاقی ، تواضع
گفتم « چه خبر از خط. اوضاع خوبه ؟» یک مدت می دیدم می آید و می رود. بچه ها خیلی تحویلش می گرفتند. نمی دانم چرا نپرسیدم این کی هست اصلا. همین جوری خوشم آمده بود ازش. گفتم برویم یک گپی بزنیم. با هم رفتیم توی سنگر فرماندهی. رفت چای آورد، چهار زانو نشست کنار من. دستم را گرفت توی دستش، از اصفهان و خانه شان و چایی های مادرش حرف زد. اصلا به نظرم نمی آمد فرمانده لشکر باشد. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 67 موضوع : اخلاقی ، تواضع
گفت « امشب من این جا بخوابم ؟» گفتم « بخواب. ولی پتو نداریم. » یک برزنت گوشه ی سنگر بود. گفت « اون مال کیه ؟» گفتم « مال هیشکی. بردار بخواب. » همان را برداشت کشید رویش. دم در خوابید. صبح فردا، سر نماز، بچه ها بهش می گفتند« حاج حسین شما جلو بایستید. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 74 موضوع : اخلاقی ، تواضع
آمده بود آشپزخانه ی لشکر سر بزند. داشتم تند تند بادمجان سرخ می کردم. ایستاده بود کنارم نگاه می کرد. بادمجان ها را نشان داد، گفت « این طرفش خوب سرخ نشده. ببین. اینا رو مثل اون یکی ها سرخ کن. » گفتم « چشم. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 43 موضوع : اخلاقی ، دقت
همین طور حسین را نگاه می کرد. معلوم بود باورش نشده حسین فرمانده تیپ است. من هم اول که آمده بودم، باورم نشده بود. حسین آمد، نشست روبه رویش. گفت « آزادت می کنم بری. » به من گفت « بهش بگو. » ترجمه کردم. باز هم معلوم بود باورش نشده. حسین گفت « بگو بره خرمشهر، به دوستاش بگه راه فراری نیس، تسلیم شن. بگه کاری باهاشون نداریم. اذیتشون نمی کنیم. » خودش بلند شد دست های او را باز کرد. افسر عراقی می آمد؛ پشت سرش هزار هزار عراقی با زیر پیراهن های سفید که بالای سرشان تکان می داند. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 7 موضوع : اخلاقی ، رفتار با اسرا
توی خانه شان یک وجب جا بود فقط. این قدر که خودشان تویش بنشینند. نمی دانم ان همه آدم چه طور می رفتند تو و می آمدند بیرون. پدرش ایستاده بود دم در. دست انداختم گردندش. ساکت بود. بغلم کرد و گذاشت حسابی گریه کنم. همان جا دم در ازمان پذیرایی کردند. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 99 موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی
هلی کوپتر های عراق می ایند، آتش می ریزند، می روند. حاجی دارد با دوربین آن طرف خاکریز را نگاه می کند، یک راکت می خورد یک متریش. بچه ها می ریزند رویش، همه با هم قل می خورند می آیند پایین خاکریز. – این چه کاریه ؟ چرا همچین می کنید؟ شماها برید به فکر خودتون باشین. سر مان را پایین انداخته ایم نمی دانیم از چه، اما خجالت می کشیم. چند تا خمپاره به ردیف منفجر می شوند آخری خیلی نزدیک ما است. بچه ها نمی خوابند روی زمین ؛ حاجی را هل می دهند، می خوابند رویش. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 58 موضوع : اخلاقی ، شجاعت
حاجی خیر ببینی. بیا پایین تا کار دست خودتو ما نداده ای. بچه های اطلاعات هستن. هرچی بشه، بهت میگیم به خدا. رفته بود بالای دپو، خط عراقی ها را نگاه می گرد؛ با یک طرف دوربین. آن طرفش رو به بالا بود. گفت «هرموقع خدا بخواد، درست می شه. هنوز قسمتمون نیس. . . » یک دفعه از پشت افتاد زمین. دوربین هم افتاد جلوی پای ما. تیر خورده بود به چشمی بالای دوربین. خندید. گفت « دیدین قسمت من نبود؟» یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 65 موضوع : اخلاقی ، شجاعت
بی سیم چی گفت« حاج حسین بود. گفت فعلا توی سنگر ها باشید، آتیششون یه کم بخوابه. بعد می رید جلو» گفتم « چشم »بچه های گردان را فرستادم توی سنگر هاشان. نمی شد برای وضو رفت بیرون، تیمم می کردیم. زیر چشمی نگاهش می کردم بلند شد رفت بیرون. برگشتم بقه را نگاه کردم. گفتم « هیچی بهش نمی گین ؟» یکی گفت « چی بگیم ؟ به فرمانده لشکر بگیم خطرناکه، نرو بیرون؟» رفتم جلوی در. داشت جا نمازش را پهن می کرد. پردی سنگرها یکی یکی کنار می رفت. بچه ها سرک می کشیدند، این طرف را نگاه می کردند. جمع شده بودند جلوی در سنگر. می گفتند « راه نمیافتیم؟ هوا روشن شده که. » هنوز می کوبیدند. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 69 موضوع : اخلاقی ، شجاعت
ما را به خط کردند. از اول صف یکی یکی اسم و مشخصات می پرسیدند، می آمدند جلو. نوبت من شد. اسمم را گفتم. مترجم پرسید «مال کدوم لشکری ؟» گفتم « لشکر امام حسین. » افسر عراقب یک دفعه پرید. موهایم را گرفت به طرف خودش کشید. داد زد « حسین ؟ حسین خرازی؟ » چشم هاش انگار دوتا گلوله ی آتش ؛ سرم را انداختم پایین، گفتم«نه. » یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 96 موضوع : اخلاقی ، شجاعت
گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان. رفتم عیادت. از تخت آمد پایین، بغلم کرد. گفت « دستت چی شده ؟ » دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش گفتم « هیچی حاج آقا ! یه ترکش کوچیک خرده، شکسته. » خندید. گفت « چه خوب! دست من یه ترکش بزرگ خورده، قطع شده. »
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 18
موضوع : اخلاقی ، شوخی
با غیظ نگاهش می کنم. می گویم « اخوی ! به کارت برس. » می گوید « مگه غیر اینه ؟ ما این جا داریم عرق می ریزیم تو این گرما ؛ آقا فرمانده لشکر نشسته تو سنگر فرماندهی، هی دستور می ده. » تحملم تمام می شود. داد می زنم« من خودم بلدم قایق برانم ها. گفته باشم، یه کم دیگه حرف بزنی، همین جا پرتت می کنم توی آب، با همین یه دستت تا اون ور اروند شنا کنی. اصلا ببینم تو اصلا تا حالا حسین خرازی رو دیده ای که پشت سرش لغز می خونی؟ » می خندد. می خندد و می گوید « مگه تو دیده ای؟» یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 24 موضوع : اخلاقی ، شوخی