شهید مهدی دباغی

نسخهٔ تاریخ ‏۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۴۹ توسط Bagheri9711 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

کد شهید : 6707600 تاریخ تولد :

نام : مهدی‌ محل تولد : قوچان

نام خانوادگی : دباغ‌ تاریخ شهادت : 1367/01/23

نام پدر : رحمت‌ مکان شهادت : جنوب

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی : بسیج

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : باغ‌بهشت‌

خاطرات:

« اکنون شب جمعه 1367.10.1 است . آنچه در طول آشنائی با مهدی دیده ام و شنیده ام را سعی می کنم در این صفحات محدود بنویسم . می خواهم از زبان خودش بنویسم . البتّه امکان دارد ، مختصر تصرّفی در کلمات و لغات بنمایم ، ولی ارزش شنیدن و نوشتن را دارد . گویا مهدی در روبریم نشسته و مرا می نگرد . باو گفتم : هرچه می خواهد دل تنگت بگو و او هم شروع کرد . سخنانی زیبا و دلنشین ، چرا که : سخنی کز دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند و این است گفته ها : خداوند مرا در شهریور سال 49 ، در روز ولادت آقا صاحب زمان به جهان فرستاد تا در طول چند سال زندگی ، آزمایش خود را پس داده و برگردم . به میمنت این روز ، نامم را مهدی گذاشتند . پدر و مادر و خانواده ای که خداوند به من داده بود ، به لطف خودش اهل دین بودند و این کمک زیادی به من کرد که راه را سریعتر پیدا کنم و براه بیفتم . در شش سالگی مرا به مهد کودک و در هفت سالگی به دبستان فرستادند تا علم بیاموزم ، غافل از آنکه آنچه من می خواستم در لابلای کتابهای درس پیدا نمی شود . دوران ابتدائی را به پایان رساندم و وارد مدرسة راهنمائی شدم . در این سال ها ، شور اسلام خواهی که در انقلاب اسلامی تجلّی کرده بود ، سرتاسر کشور را فرا گرفته و من هم با سن کمی داشتم ، سعی می کردم از برادران بزرگترم عقب نمانم . امّا چه می شد کرد ، هرچه به آنان می گفتم جواب این بود که تو بچّه ای . در طول دورة راهنمائی چه مظلومیّت هائی دیدم ، بماند . روح بلند من ، اجازة تو سری خوردن و شنیدن حرف زور را نداشت و برخی از معلّم ها ، طاقت سرافرازی مرا نداشتند ، بهرحال کسی که این وسط کتک می خورد ، من بودم . روزها می گذشت و هر روز جریان تازه ای اتّفاق می افتاد . سال 59 بود که جنگ تحمیلی شروع شد . جنگی که می خواست ما را به زانو در آورد . امّا غافل که هیهات من الزلّه حسین ، فریاد جاودان در گوش ماست . برادرم حمید در سال 60 عازم جبهه شد که پرواز عشق را شروع کند ، امّا چیزی نگذشت که خبر شهادتش برایم آمد . خیلی ناراحت شدم بارها به دوستانم گفته بودم که حمید ، پیامبر خانة ماست و باعث بیداری و رفع غفلت ما بود و اکنون این پیامبر از دست ما رفته است . از این تاریخ به بعد دیگر شور انتقام سراسر وجودم را گرفت ولی با سنّ کمی که داشتم چاره ای جز صبر نبود . سال 61 بود که وارد بسیج شدم ، با آنکه دوازده سال بیشتر نداشتم امّا برادران بسیج با آغوش باز مرا پذیرفتند . آن سال اسلحه بدست گرفتن و عاشقانه جنگیدن را یاد گرفتم امّا هنوز روحم هوای کوی دیگری را داشت . اواخر سال 61 ، برادران پایگاه که روزها و شبهای زیادی را با هم بودیم ، عازم جبهه شدند و من ماندم و اشک چشم و افسوس فراق . امّا در همان حال نیز از فعّالیّتهای خودم در بسیج دست برنداشتم . نامه هایی که از جبهه برایم می رسید و در آنها حال و هوای جبهه شرح داده می شد ، بیش از پیش مرا مشتاق کوچ به سرزمین جنگاوران می کرد . امّا چاره چه بود ، باز هم سنّ کم ، مرا از سفر باز می داشت .. این می گذشت و با هر گذشتنی ، شوق من به دیدار از جبهه بیشتر می شد ، عاقبت دیدم اینطور نمی شود ، یادم می آید که بهار سال 64 ، تاریخ تولّد شناسنامه ام را تغییر دادم و سال 49 را به 47 رساندم . با این کلک عازم آموزش شدم و بالاخره بعد از مدّتها انتظار ، عازم جبهه شدم . جبهه ای سر سخت و خونبار ، جبهه ای که گردنه های کوههایش هر قدرتمندی را از پای می انداخت . امّا من دیگر مهدی دبّاغ نبودم ، عاشقی بودم که به امید پرواز از صخره ها بالا می رفتم و هیچ یادم نمی رود ، چه شب هائی بر فراز کوههای بانه ، از سرما می لرزیدم و در همان حال ، از خدا می خواستم ، اعمال اندکم را قبول کند . درگیریهای کوهستان خیلی مشکل بود امّا از آن مشکلتر ، صحنه هائی بود که در شهرهای غفلت زده می دیدم . انسانهائی غافل ، نادان ، از راه افتاده . براستی حاضر بودم دهها شب بر فراز کوهها از سرما بلرزم ، روزها تشنگی بکشم و هر لحظه سفیر گلوله های خصم ، گوشم را بیازارد . امّا چنین صحنه های خلاف شرع را نبینم . بهر حال اواخر تابستان 64 بود که به همراه همرزمانم ، با کوله باری از تجربه های روحی و مادی به شهرستان برگشتم . امّا حالا دیگر فضای شهرستان برایم تنگ شده بود . چند ماهی سعی کردم درس بخوانم امّا مگر می شد . بهار 65 که رسید ، دیگر طاقتم تمام شد ، بار سفر را بسته و بار دیگر عازم جنگ شدم ، آن صفای زیبای جبهه ، آن چهره های نورانی رزمندگان دیگر نمی گذاشت تزویر و ریای اهل شهر را تحمّل کنم . اینبار لشکر 21 امام رضا ( ع ) مرا به جمع یاران خود پذیرفت در گردان فلق . در تمام طول مدّتی که در این گردان بودم ، با آنکه همرزمانم عموماً اهل صفا و معنویّت بودند ، امّا دل من هوای محیط زیباتری داشت و مدام در فکر بودم که چه کنم و به کجا بروم ، در طول خدمتم در گردان فلق در عملیّات مهران که باغث شادی قلب امام شد ، با چند تن از برادران اطّلاعات عملیّات لشکر آشنا شدم . چند برخورد کوچک با آنان این جلوه را در دل من انداخت که مهدی ! این همان جائی است که دنبالش می گردی . خیلی خوشحال شدم ، عملیّات مهران که پایان یافت از گردان فلق انتقالی گرفتم و به جمع عزیزان پیوستم که نام گردانشان را از عملشان گرفته بودند یعنی گردان اخلاص مخلصانی که گوئی از عالم فرشتگان بودند . دیگر از اینجا بود که مسیر زندگی من تا حدّ زیادی تغییر کرد . محیط اطّلاعات عملیّات ( اخلاص ) محیطی بود که جز با عشق و عمل خالص نمی شد در آن وارد شدم و من هم شروع کردم . بعداز گذراندن مراحل پرسنلی مرا بهد خرمشهر ، شهر خون و مقاومت فرستادند ، تا در آنجا فنون رزم آبی یا همان غوّاصی را فرا بگیرم . کاری سخت و طاقت فرسا . آنچه در محیط خرمشهر می دیدم برایم بسیار تازگی داشت ، با دیدن بچّه های آنجا با خودم فکر می کردم که اگر من مسلمانم ، اینها که هستند و اگر اینها مسلمانند ، من چکاره ام ؟ یاد آن شبها بخیر ، وقتی که در نماز خانة گردان به صف نماز می ایستادیم ، تنها صدای مشخّص ، صدای گریه های زار بچّه ها بود آنچنان با خضوع و خشوع ایستاده و اشک می ریختند که من نیز خود به خود صدای ناله ام بلند می شد . چه صحنه های ، گویا همه در صف محشر ایستاده ام و حساب گناهان خویش را پس می دهیم . امّا کار به اینجا ختم نمی شد ، نماز که پایان می یافت باز هم صدای گریه بود که تن را می لرزاند حتّی پس از انداختن سفره نیز ، برادرانم را می دیدم که دو به دو یا سه به سه دست به گردن هم انداخته اند و زار زار گریه می کنند . گویا می دانستند که تا چندی بعد ، باید از یکدیگر جدا شوند و تیغ هجران این وصل را بزودی خواهد برید . گاه تنها گوشه ای می نشستم و فکر می کردم آنهائی که در پشت جبهه کاری جز خوردن و نق زدن ندارند ، آیا این صحنه ها را باور می کنند . آیا باور می کنند یک غواّص بعد از ساعتها غوّاصی و فعّالیّت در آب سرد پائیز ، وقتی یک کیک می خواهد بخورد ، می گوید : من چکار کرده ام که اینرا بخورم کاری نکرده ام ، چه حقّی دارم ؟ و باز می اندیشم اینها هستند که عباد مخلص خدا شده اند و بزودی هم پیش خدا خواهند رفت . آنوقت من جواب خونشان را و امانتی که در دست ما گذاشتند ، چگونه بدهم . کم کم به زمستان نزدیک می شدیم ، اطّلاعات رسیده به ما ، خبر از آغاز عملیّاتی عظیم در آیندة نزدیک می داد . بنابراین ما هم به فعّالیّت و سعی خودمان اضافه می کردیم . چه شبهائی که بعد از نماز شام ، داخل آب سرد می شدیم و بعد از اذان صبح بیرون می آمدیم . صدائی که در طول کار ، زیاد به گوش می آمد ، صدای بهم خوردن دندانهای عزیزان ، از شدّت سرما بود . برادران زیادی را می دیدم که پنهانی با خود تسبیح به داخل آب می آوردند تا در همان حال نماز شب بخوانند . چرا که می دانستم کسی بی وضو ، لباس غوّاصی نمی پوشد و این عادت آن عارفان وارسته بود . دیگر این روزها ، روزهای کمال روحی من بود . غذا کمتر می خوردم ، خواب کمتری داشتم و بیشتر اوقات را به نماز و دعا و قرآن می گذراندم و این روح بلند همرزمانم بود که مرا به این راه می کشید ، روز ی با چند نفر از برادران پادگان بیرون رفته و در محوطة بیرونی برای خود قبری کندیم ، از آن روز به بعد ، هر شب فرصت می شد ، با هم می رفتیم و به نوبت داخل قبر می خوابیدیم ، چشمان خود را می بستیم و به صدای قرآن که در بالای سر خوانده می شد گوش می دادیم ، آنوقت با خود فکر می کردیم که روزی خواسته یا ناخواسته ، ما را به چنین جائی خواهند آورد ، با این تفاوت که دیگر از آن گریزی نخواهیم داشت پس حالا که راه برگشت و توبه باز است ، بیائیم و از گذشته توبه کنیم ، البتّه نیازی به گفتار نبود که قطرات اشک ، خود دلیل بر پشیمانی از گذشته بود . البتّه تمام را دور از چشم سایر برادران انجام می دادیم و کسی هم غیر خودمان متوجّه نبود ، تا اینکه یک شب فرماندة گروهانمان فهمید و البتّه ما را حسابی خجالت داد . بگذریم ، حالات جبهه را نمی توان گفت که باید آنرا دید و از نزدیک لمس کرد . از طرفی نمی توانم قبول کنم که این موضوعات را همه بتوانند باور کنند ، چرا که بر دل اهل دنیا آنقدر حجاب افتاده که دیگر حالات روحانی برایشان غیر قابل درک است و قبول قرآن . اولئک الانعام بل هم اضل ، شده اند . یعنی از حیوان ، بلکه بدتر از حیوان . امّا آنجا فقط خدا بود و خدا و نه دیگری . عملیّات نزدیک و نزدیکتر می شد . ما بعنوان نیروهای غوّاص نوک پیکان جمله بودیم و این درست همان چیزی بود که می خواستیم . اوائل دی ماه بود که خبر نزدیکی عملیّات در بین بچّه ها پیچید ، نمی توان گفت چقدر خوشحال شدند ، چرا که می دیدند بین خود و خدایشان که مدّتها انتظار لقایش را داشتند ، چند روزی بیشتر فاصله نیست و این مزید بر علّت شد تا مراسم دعا و سینه زنی ، بیش از پیش دیوانه وار شود . شب ها که بعد از نماز به دعا و سینه زنی می نشستیم دیگر دنیا ، دنیای دیگری می شد ، برادران چنان با فریاد حسین حسین حسین وای بر سر و سینه می زدند که گویا در جلوی چشمانمان آقا سیّد شهدا را شهید کرده اند . چه گریه هائی که از سر درد نمی کردند و چه ناله هائی که از ته دل در فراق آقایشان نمی زدند . من در آن موقع با آنکه 16 سال بیشتر نداشتم ، مسئولیّت آموزش غوّاصی به برادران و همچنین معاونت گروه عملیّاتی را بر عهده داشتم ، که البتّه خیلی بیشتر طالب بودم یک تک تیر انداز باشم امّا اطاعت از مسئولین واجب بود . تقویم سال 65 ، چهارشنبه 65.10.8 را نشان می داد که گردان عازم عملیّات شد ، عملیّاتی که به اقرار خود مسئولین ، احتمال برگشت از آن صفر بود . امّا چه باک سردادگان حریم دوست را که شهادت آرزوی آنها بود نه کابوس باین ترتیب پا را در راه عملیّات گذاشتیم که بیاد کربلا ، کربلا نام گرفت ، یعنی عملیّات کربلای 4 . شب پنجشنبه ساعت حدود 9 شب بود که براه افتادیم . لباس رزم پوشیده ، سلاح بدست و تجهیزات بر کمر . هرچند می دانستیم مقابلة ما ، مقابلة گوشت و آهن است . چرا که سنگین ترین سلاح ما ، آر پی چی 7 بود . در حالی که دشمن در داخل استحکامات خودش دهها قبضه سلاح سنگین ضدّ هوائی - که البتّه با آنها به طرف ما شلّیک می کرد - و دیگر وسایل پرقدرت جنگ را داشت . امّا منطق عشق ، اهمّیّتی به این مسائل را نمی دهد . هدف ما در این شب تصرّف یکی از جزائر مهم منطقه بود ، بایستی چند کیلومتر شنا می کردیم . دستور داده شده محکم و قاطع بود ، بایستی محور خود را بگیرید ، هنوز مقدار زیادی در داخل آب نرفته بودیم که امتحان الهی شروع شد . امتحانی که فقط خالصان دوست از آن سرافراز بیرون می آمدند . دشمن متوجّه حرکت ما شد ، چند لحظة بعد ، صدها منوّر آسمان منطقة نفوذ را روشن کرد . ما که قصد دداشتیم از یک تنگة سیصد متری عبور کنیم دقیقاً در وسط آتش دشمن قرار گرفتیم . از دو طرف تنگه ، آتش تیربار و دو لول ضدّ هوائی و چهار لول به طرف ما باریدن گرفت . گوئی دیگر بر روی آب چیزی بجز گلوله دیده نمی شد ، برادران گروهان را دیدم که بدون هیچ تأمّلی جلو می روند گویا گلوله ها را نمی بینند یا اگر می بینند ، آنها را به مسخره می گیرند ، لحظه به لحظه گلوله بود که از چند سانتی سرم می گذشت . امّا دستور پیشروی بود . در میان آن هنگامة آتش و خون ، ندیدم کسی از همرزمانم را که برگردد . اصلاً خیال برگشت را هم نمی کردند لحظه به لحظه دوستانم در جلوی چشمان خون گرفته ام ، شهید می شدند . من در حالی که دست برادر عبدا ... را گرفته بودم ، بدون هیچ تردیدی به طرف مقصد حرکت می کردم در همان حال احساس کردم دست برادرم بی حس شد . در زیر نور منوّرهای رنگارنگ نگاهی با چهره اش انداختم . خدایا ، گلوله به سرش اصابت کرده بود با عجله پرسیدم ، چه شده ؟ عبدا ... در حالی که نگاهش به من بود ، خیلی آهسته گفت : هیچ ، برویم . و بعد سرش را بر آب گذاشت و به لقای دوست شتافت ، دیگر از برادران همرزمم ، تعداد زیادی باقی نمانده بود . هرطور بود خودمان را به سیمهای خاردار رساندیم . حالا بایستی سیم ها را بریده و وارد جزیره می شدیم . برادران تخریب دست بکار شدند . در حین قطع کردن سیم های خاردار هر لحظه عزیزی را می دیدم که با تیر جفای خصم و به خون می غلطید . امّا باز هم مصمم بودیم ، دیگز چیزی به پایان کار نمانده بود که دستور عقب نشینی رسید . در این هنگام از جمع ما دیگر بیش از ده نفر باقی نبود ، باقی برادران یا شهید و یا به محورهای دیگر رفته بودند و آن شب برگشتیم در حالی که گویا کربلا و حماسة فداکاریهای آن ، پس از هزار سیصد سال ، دوباره تکرار شده بود و این بار من هم جزء اصحاب اباعبدا ... الحسین بودم ، بعد از برگشت به پایگاه به سراغ برادرانم رفتم . تعدادی شهید بعضی مفقود و برخی مجروح بودند . هرچند این عملیّات در ظاهر موفّقیّت نداشت امّا عمده ترین فایده اش این بود که توانستیم خودمان را بشناسیم . حال دیگر می دانستیم اگر به هرکدام از این جان بر کفان ، دستور پیشروی بسوی بغداد را بدهند ، نه نمی گویند ، چرا که مسألة مرگ بر ایشان حل شده و زبان حالشان فریاد می کشید که : مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تادرآغوشش بگیرم تنگ تنگ من ز او جانی ستانم جاودان او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ چند روزی از کربلای 4 گذشته بود که فرمان آماده باش مجدد رسید . بچّه ها که خون انتقام در رگ هایشان می جوشید این فرمان را با جان خریدند و آماده شدند ، هیچ یادم نمی رود روز بعد از عملیّات کربلای 4 برادر عطّاران مسئول تبلیغات گردان که فردیروحانی و از بهترین غوّاص های گردان بود به صحبت نشست و برا ی ما مسألة شکست و پیروزی را حل کرد ، هرچند خود می دانستیم که پیروزی انجام وظیفه است و شکست انجام ندادن آن ، هرچند ظاهر قضیّه چیز دیگری نشان دهد . آقا امام حسین ( ع ) با آنکه ظاهراً شکست خورد امّا پیروز بود ، چرا که وظیفه اش را به نحو احسن انجام داد . بعد از سخنرانی به شکرانة توفیق در انجام وظیفه همه سر بر سجده گذاشتیم . چه سجده ای ! سجده ای که با هر شکراً للّه آن قطرات اشک سیل آسا از چشمان برادرانم جاری می شد . با هر الحمد للّه ، ناله های زار به آسمان می رفت و گواهی می داد که خدایا ، رضاً به رضائک و تسلیماً لامرک ، ما راضی به رضای تو و تسلیم خواست تو هستیم . شب جمعه 65.10.18 بود که نسبت به عملیّات توجیه شدیم . این بار مسئول گروه پل بودم ، پلی که بایستی بعد از عبور غوّاصان دریای عشق ، بر روی نهر خیّن زده می شد ، همه چیز آماده بود ، برادران آموزش لازم را دیده و تجهیزات را آماده کرده بودند ، شب هنگام براه افتادیم و در مقرّ تاکتیکی مستقر شدیم . دشمن سر مست از پیروزی ظاهری ، هیچ گمان نمی کرد ما بار دیگر به آن منطقه برگردیم ، غافل از اینکه این بار نوبت تقاص پس دادن آنهاست . در همان شب منطقه را چک کردیم و آماده شدیم فردا شب پل را به همراه سایر عزیزان نصب کنیم . همانطور که مشغول آخرین هماهنگی ها با گروه پل بودم ناگهان صدای آشنائی به گوشم رسید ، صوت خمپاره ، خواستم دراز بکشم امّا دیر شده بود . صدای انفجار خمپاره همراه با سوزش شدید در شکم من بود . خدایا ، من مجروح شده بودم . اشک چشمم را گرفت . با خود گفتم : دیدی لیاقت نداشتی که در عملیّات شرکت کنی . دیدی خدا تو را لایق شهادت ندید . دیدی دوست ترا نخرید و به پیش خودش نبرد و دیدی ... . بعد اندیشیدم ، خدا جز خیر برای بندگانش نمی خواهد ما هم باید شاکر باشیم و زبان گشودم که : الحمد للّه ربّ العالمین . مرا به اورژانس و بعد به بیمارستان بردند ، در طیّ چند عمل جرّاحی مقدار زیادی از رودة آسیب دیده ام را برداشتند و بعد از چند ماه که مرخّص شدم حکم ممنوع الجبهه بودن را ، از طرف بیمارستان به من ابلاغ کردند . امّا مگر می شد مرغ عرش آشیانه را در قفس نشانده و انتظار داشت که بخاطر بال شکسته اش ، هوای پرواز به ملکوت را نکند ، نه نمی توان . در تمام طول مجروحیّت ، به این موضوع می اندیشیدم که چگونه به جبهه برگردم ؟ پنج ماه از زمان جراحتم می گذشت ، برادرانی که همراه من ، در عملیّات کربلای 5 مجروح شده بودند ، خوب شده و یک به یک به جایگاه عشق برمی گشتند امّا من فقط با نگاه حسرت آنان را نگریسته و بدرقه می کردم ، دیگر صبرم تمام شده بود . به دوستانم خیلی اصرار می کردم که مرا همراه خود ببرند آنقدر که دیگر نتوانستند ردم کنند . روزی که برگ درخواست اعزام از طرف لشکر بدستم رسید دیگر از شوق نمی دانستم چه کنم . خدایا ، من دوباره به جبهه برمی گردم . آنجائی که حضورت را بدون پرده می بینم . آنجائی که دیگر دلهای اهلش ، گرفتار نجاسات دنیا نیست ، خدایا ، من بر می گردم . اوائل تیر ماه 66 بهمراه جمعی دیگر از عزیزان براه افتادیم ، با آنکه دکترها گفته بودند به جبهه نرو و کارهای سنگین نکن ، نمی توانستم قبول کنم که از کار افتاده ام ، باید ثابت می کردم که من همان رزمندة سابق هستم . امّا این افکار چندی بیش برایم نماند . چند پس از رسیدن به اهواز ، ناراحتیهای مربوط به محلّ جراحتم مرا مجبور به بازگشت کرد . از این بازگشت آنقدر ناراحت بودم که دنیا در پیش چشمم سیاه شد ، به شهرستان برگشتم در حالی که دیگر دلم همراه من نبود ، من قلبم را در جبهه گذاشته بودم ، امّا هنوز آرزوی یافتن سلامت داشتم ، در این روزها دیگر کار من مبارزه با فسادهای اخلاقی در شهر بود . موضوعات و صحنه هایی در این روزها می دیدم که مرا از زندگی سیر می کرد ، می اندیشیدم خدایا ، چرا باید در یک جامعة اسلامی ، در جامعه ای که هر دقیقه اش ، مجاهدی غرق خون می شود تا اسلام را حفظ کند ، باید شاهد اینهمه فساد و تباهی و خیانت و جنایت باشم و بعد با خود می گفتم من یک جان بیشتر ندارم ، آنقدر مبارزه می کنم تا اینکه یا بکشنم و یا من آنها را از پای درآورم . هرچند گاهی ، نامة دوستانم از جبهه می رسید ، آنها از صفای جبهه می نوشتند و من از ریای شهر . بیشتر اوقات که جواب نامة آنها را می دادم اشک چشم بود که بر مطالب من مهر تأئید می گذاشت . در یکی از نامه هایم به دوستم نوشتم : ای کاش من هم می توانستم ارزش جبهه را مثل شما بفهمم . الان آرزو می کنم که کاش لیاقت می داشتم که کفش شماها باشم که شما را در راه رسیدن به دوست کمک کنم و پاره پاره شوم . چون می دانم شما رزمندگان اگر من پاره پاره شوم پینه ام می زنید و باز می پوشیدم ... . دیگر حال خودم را در خانه نمی فهمیدم ، گاه آنقدر ناراحت بودم که اهل خانه فکر می کردند دیوانه شده ام و براستی هم ، دیوانه شدن داشت . من که دوستانم در جلوی رویم پر پر شده بودند ، نمی توانستم این خیانتها و جنایت های اهل فسق را ببینم . چند ماه بعد اوائل زمستان بود که باز دست به دامان دوستان شدم تا بار دیگر شرایط اعزامم را فراهم کنند و آنها نیز کردند . چندی بعد دوباره عازم جبهه شدم ، این بار حالم بهتر بود به ایلام رفتم و در آنجا آموزش تخصّصی اطّلاعات عملیّات را دیدم و بعد به منطقة حلبچه رفتم . البتّه با چه اصرار و تمنّائی . حالا دیگر گوئی دوباره زنده شده بودم . بهمراه بچّه های اطّلاعات گاه حدود چهل کیلومتر در کوهستانها می رفتم تا شنانسائی های شهر حلبچه را انجام دهم . هرچند دکترها گفته بودند که من قدرت این کارها را ندارم ، امّا خدا دیگر مرا خواسته بود و به من قدرت می داد . منطقة حلبچه را بعد از تمام شدن کارهای اطّلاعاتی ترک کرده و اواسط زمستان بود که به کردستان عراق رفتم عملیّات بیت المقدّس 2 را بچّه ها شروع کرده بودند و حالا ما بودیم که بایستی به کمک آنها می رفتیم . چه شب هایی که در سرمای شدید کردستان بر فراز قلّه ها لرزیدم و خدای خود را خواستم ، چه گریه هائی که با بچّه ها از شوق وصل نمی ریختیم . چه ناله هائی که در آن شرایط سخت از خوف خدا نکشیدیم . امّا همة این ها را به حساب گناهانم گذاشتم . فکر می کردم مهدی ! این سختی ها را بکش تا خدای تو گناهانت را ببخشد . از شدّت سختی کار به حال مرگ بیفت تا خدای تو هم در روز حشر به فریادت برسد . در آن هنگام می لرزیدم و می نالیدم که الهی العفو الهی و ربّی من لی غیرک ، من انتظار ندارم همه بتوانند این حالات را درک کنند ، این موضوعات را کسی می فهمد که حجاب دنیا نداشته باشد و چقدر کم هستند این افراد . بهر حال با هر سختی که دیدم شکر گفتم و کم کم لطف خدا بیشتر از پیش شامل حالم شد . حالا می فهمیدم نماز یعنی چه و براستی حالا خدا را یافتم و خدا خود گفته کسی که مرا بیابد ، دوستم می دارد و هر که دوستم بدارد ، عاشقم می شود و هر که عاشق من شد من هم عاشقش می شوم و هرکس من عاشقش شدم او را می کشم و دیة او بر من است و من خود دیة او هستم . حالا دیگر زمان انتظار بود . انتظار وصل بچّه های آشنا اگر چه حال مرا به رویم نمی آوردند ولی گویا می دانستند که دیگر چند روزی بیشتر مهمانشان نخواهم بود . برای همین هم بیشتر از پیش مدارا می کردند ، دیگر در اواخر کار ذکر من ، فکر من ، گفته هایم همه یاد شهدا شده بود . مدام از شهدا می گفتم و از خدا می خواستم مرا به آنان برساند . کار در کردستان تمام شد و من هم به اتّفاق برادران دیگرم به جنوب آمدم . مدّتی در جزیرة مجنون فعّالیّت کردم و بعد به اهواز برگشتم . این اوقات روزهای زیبای بهاری بود . در تمام این مدّت گوئی مدام کسی در قلبم فریاد می زد : مهدی ، سفر نزدیک است مهیّا بشو . من هم غفلت نکردم . در آخرین نوبت آمدن به منطقه ، برای خودم کفنی آماده کردم . خبر شهادتم را به خانواده ام دادم اگرچه باور نمی کردند . آخرین نامه ام را در چند روز قبل از شهادت بعنوان وصیّت نامه نوشتم و به خانه فرستادم . هرچند سعی زیادی می کردم که بچّه های همرزمم توجّه زیادی به من نکنند امّا آنها دیگر آگاهتر از این حرفها بودند . وقتی مرا می دیدند مثل اینکه شهادت مرا می بینند . با التماس می گفتند ما را هم فراموش نکنی . آخرین جرقّة انفجار را خبر شهادت برادرم حمید ستوده زد . دیگر ناله ام بلند شد . الّهم الزاقنا توفیق الشهاده فی سبیلک ، و خدا هم دعایم را قبول کرد . شب چهارشنبه 67.1.23 بود . دیگر همه چیز آماده شده بود . برادران تیم گشت را برداشته و براه افتادم . لحظات و صل نزدیک و نزدیکتر می شد . به منطقة شناسائی نزدیک شدیم . منطقه ای دارای ارتفاعات و فرورفتگی ها ، در دل گفتم : خدایا ، پذیرا باش که آمدم و آنگاه پرواز شروع شد . شرایط نامساعد جوّی دید ما را از بین برده بود در یک لحظه از پرتگاهی به ارتفاع 50 متر سقوط کردم ، سقوط که نه پرواز کردم . خواستم در طول سقوط چیزی بگویم امّا اندیشیدم نه ، بگذار با سکوتم همه چیز را با خدایم بگویم و اینچنین نیز کردم و ناگهان همه چیز در دنیا تمام شد ، در یک لحظه جسمم را دیدم که غرق در خون به روی سنگها افتاده و دوستانم که گریه کنان به طرفم می آمدند . سعی کردند مرا به بیمارستان برسانند امّا حالا دیگر مرا خیال بازگشت هم نبود . هم نالة علی شده بودم . فزت و ربّ الکعبه . بخدای کعبه قسم رستگار شدم ، آزاد شدم و رسیدم به آنجا که می خواستم . آزمایش پایان یافت ، خدایا شکرت که مرا سرفراز به خودت رساندی . چگونه شکرت را بگویم که هرچه کردی لطف تو بود و مرحمت ، مرحمتی که من لایقش نبودم و ... . خواستم از مهدی خداحافظی کنم ، فقط یک کلام دیگر مانده بود . مهدی جان حرف دیگری نداری ؟ نگاهی کرد و گفت : چرا یک کلام که از خودم نیست ، حرف آقایم حسین است که : ای مردم ، اگر مسلمان نیستید ، در دنیا آزادمرد باشید ، برادرم اسدی هم حرف خوبی گفت : شهید عزادار نمی خواهد ، شهید پیرو می خواهد و بس . یک کلام هم خودم بگویم : به شفاعت شهدا امیدوار نباشید ، شهید با کسی قوم و خویشی ندارد . اگر راه شهدا که همان راه اسلام است را ادامه دادید ، از مائید و گرنه خیر . من از جانب خودم و دوستانم می گویم ، از یک یک شما بازخواست خواهم کرد که با خون ما چه کردید ؟ آیا در مقابل کفر ، منکرات و فساد فاسدان ایستادید و یا گذشتید و گفتید به ما چه ؟ اگر بی تفاوت بودید منتظر غضب ما باشید و السلام . امّا در آخر ، سلام مرا به خانواده و آشنایان برسان و بگو ، دنیا جای آسایش نیست و شما هم در دنیا جای آسایش ندارید ، آماده شوید که راه دور و خطر نزدیک است . ما شاهد شما هستیم . دل ما را نشکنید ، دل ما را نشکنید . گفتم : برو به امید خدا ، امّا شما هم در جوار خدا و اولیاءا ... ما بیچارگان را فراموش نکنید . نگاه معناداری کرد و گفت : ما شما را فراموش نمی کنیم و شما ما را فراموش نکنید . خداحافظ و رفت . با حسرت نگاهش کردم و نالیدم : بر طالع خویش می زنم خنده هنوز کز بهر شهادت نیم ارزنده هنوز گشتند رفیقان به شهادت نائل شرمنده منم که مانده ام زنده هنوز رفتید ولی به یاد ما می مانید در خاطر سرخ لاله ها می مانید ایثارگران راه حق ، ای شهدا ما رفتنی هستیم و شما می مانید .»

منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8654

آخرین تغییر ‏۱۵ بهمن ۱۳۹۸، در ‏۰۷:۴۹