شهید یدالله خیر اندیش

نسخهٔ تاریخ ‏۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۵۴ توسط Bagheri9711 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

کد شهید : 6513987 تاریخ تولد :

نام : یداله‌ محل تولد : اسفراین

نام خانوادگی : خیراندیش‌ تاریخ شهادت : 1365/10/23

نام پدر : حسن‌ مکان شهادت :


تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : دانش آموز یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : شهدا

خاطرات:

یادم می آید یک شب در خانه نشسته بودم که یدا … به من گفت : پدرجان من دیش خواب دیدم که ابری از آسمان به زمین نزدیک شد و من بر این ابر سوار شدم و به سوی آسمان پرواز کردم . پدر جان من شهید می شوم . در جواب ایشان گفتم : پسرم شما چون زیاد به فکر جبهه هستی به همین خاطر این خواب را دیدی انشاءا … به سلامتی برمی گردی ولی خواب ایشان به واقعیت پیوست وبا توجه به اینکه یک روز مانده بودکه ترخیص شود در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید .

2- یادم می آید زمانی که یدالله درس می خواند تعطیلات آخر هفته را به روستا نمی آمد و سعی می کرد به کارگری برود تا از نظر پولی مشکلی نداشته باشد و وقتی برای کار ضروری یا بیماری به شهرستان می رفتم از ایشان خبر می گرفتم . یک دفعه از ایشان سئوال کردم پسرم چرا به دیدن ما نمی آیی ؟ در جواب من یک لبخند زد و گفت :" پدرم من درس دارم نمی توانم بیایم من همیشه به فکر شما هستم و شما را دوست دارم . " و یدالله نگفت که به علت اینکه پول ندارم به روستا نمی آیم و ایشان خیلی سختی کشید و تعطیلات تابستان را به خشت زنی می رفت . تا در دوران تحصیل مشکلی نداشته باشد . در گرمای سوزان به ما کمک می کرد و سعی می کرد برای برادران کوچک خود پوشاک و یا چیزی دیگر بخرد تا آنجا را شادمان سازد .

1. ایشان علاقه زیادی داشت تا به جبهه برود و خوب با توجه به اینکه سن ایشان کم بود پدر و مادرم با رفتن وی به جبهه مخالفت می کردند و هر وقت ایشان اسم جبهه را می برد پدرم وی را قانع می کرد و از یدالله می خواست که در سنگر مدرسه در امر تحصیل دقت بیشتری داشته باشد . یادم می آید سال سوم دبیرستان بود که برای پدرم پیغام فرستا د که با توجه به حساسیت جنگ ، دفاع از اسلام و اطاعت ا زامر ولایت بر همه واجب است که به جبهه بروند و گفت :" اکنون جبه به امثال ما نیاز دارد " و پدرم بخاطر علاقه ایشان به جبهه و حساسیت جنگ و امر فرماندهی با رفتن پسر ش که سالها وی را برای تحصیل به نقاط دور فرستاده بود موافقت نمود و برای فرزندش و تمامی رزمندگان اسلام که سرمایه های انقلاب هستند دعا نمو دکه به سلامتی و پیروزی برگردند و برای اسلام و میهن خدمت نمایند .

2. یادم می آید یکروز به شوخی به یدا ... گفتم : پسرم چرا به فکر ازدواج نیستی؟ ایشان در جواب من گفت : ( ازدواج !!) سپس لبخند زد و گفت : پدر جان هنوز زود است . انشاءا ... هر وقت جنگ به پیروزی رسید من هم ازدواج می کنم . در ضمن پدر اگر ازدواج کنم تعداد نفرات شرکت کننده در مراسم ازدواج زیاد که باشد، 500 نفر می باشد، ولی اگر به جبهه بروم و شهید بشوم شاید ده برابر این جمعیت در مراسمم شرکت کنند . انگار خودش می دانست شهید می شود .

منبع : سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8449

آخرین تغییر ‏۱۵ بهمن ۱۳۹۸، در ‏۰۷:۵۴