شهید هادی خزایی

نسخهٔ تاریخ ‏۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۵۷ توسط Bagheri9711 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

کد شهید : 6513296 تاریخ تولد :

نام : هادی‌ محل تولد : گناباد

نام خانوادگی : خزائی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/27

نام پدر : احمد مکان شهادت :


تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا


خاطرات:

یادم هست یک دفعه که پسرم هادی خزائی به مرخصی آمده بود به او گفتم : باید ازدواج کنی وگرنه دیگر اجازه نمی دهم که به جبهه بروی او با این که دوست نداشت ازدواج کند ولی تن به این کار داد و دختر مورد علاقه اش را برایش خواستگاری کردیم و طولی نکشید که مقدمات مجلس عقد کنان را درست کرده و مجلسی را برگزار کردیم . در هنگام برگزاری مراسم ایشان مدام گریه می کرد و یک لحظه ساکت نمی شد هر چه علت گریه ی او را می پرسیدیم جوابی نمی داد تا این که مجلس تمام شد و وقتی که پدرش از او علت کارش را سئوال کرد گفت : شما با این کار می خواهید مرا دلبسته این دنیا کنید تا نتوانم به آن هدف خودم که آرزویش را دارم برسم پدرم گفت : مگر هدف تو چیست که از این موضوع واجب تر است؟ گفت : من پیروزی اسلام و اگر خدا قبول کند شهادت در راه اوست .

یادم هست در مجلس ازدواج برادر شهیدم هادی خزائی ایشان از شروع مجلس گریه می کردند و می گفتند : شما می خواهید با این کار مرا در دنیا نگه دارید و مرا وابسته به این دنیا کنید . من در این دنیا خوشی ندارم و هر چه زودتر دوست دارم به جبهه بروم و به آن چیزی که آرزوی همیشگی ام است برسم .

یادم است در جزیره ی مجنون با شهید هادی خزائی افتخار همراهی را داشتم وقتی که عملیات شروع شد و نیروهای ما شروع به پیش روی کردند و نیروهای عراقی را به عقب راندند عراقی ها که از این موضوع عصبانی شده بودند پرتاب بمب های شیمیایی خود را بر سر ما آغاز کردند . در آن موقع هادی را جهت آوردن آب مامور کرده بودند و او در حال حمل آب در اثر استنشاق گازهای شیمیایی از ناحیه سینه مجروح شد و او را به بیمارستانی در اهواز به نام شهید بقایی انتقال دادند در آن جا کار زیادی نتوانستند برای او انجام دهند به همین خاطر سریع او را به بیمارستان لقمان تهران اعزام نمودند و در آن جا تحت مداوا قرار گرفت . ایشان با تحمل چهار روز رنج و درد بالاخره شربت شهادت را نوشید و به لقاءالله پیوست .


زمانی که فرزندم هادی خزایی در کلاس چهارم دبستان مشغول تحصیل بود یکی از خانم های بی حجاب اداره از مرکز شهر به دبستان آنها می رود و ازکلاسها سرکشی می نماید . هادی با دیدن این خانم بی حجاب ناراحت شده و لب به اعتراض می گشاید که این اعتراض موجب می شود که مسئولین مدرسه او را تنبیه بدنی کند و ایشان از آن تاریخ دیگر ترک تحصی می کند .

برادرم هادی خزایی یخوابی را که دیده بود این گونه نقل می کرد : خواب دیدم در بیابانی هستم . هنوز آن موقع عراق از شیمیایی استفاده نکرده بود . رسیدم به جایی که یک دود رنگی بلند شد و در میان همان دود رنگی گم شدم تا این که شخصی دستم را گرفت و وارد باغی شدم در باغ به جای پیراهن سفید پیراهن سبز تنم بود .

آخرین باری که برادرم هادی می خواست به جبهه برود به خانه ی ما آمد یکی دو ساعتی نشست و صحبت می کرد . مقداری گریه کرد به نحوی که مرا هم به گریه انداخت . گفت : من می روم . معلوم نیست برگردم یا برنگردم . مرا حلال کنید . درزندگی صبور باشید . در برابر غم و غصه های زندگی صبر و استقامت داشته باشید .

روز سوم عملیات کربلای پنتج منطقثه ی شلمچه را عراقی ها بشدت بمباران شیمیایی کردند . خصوصا منطقه ای که لشکر پنج نصر درآن مستقر بود . من از طریق ستاد آمار مجروحین و شهدا به جستجو پرداختم . گفتند محل ادوات لشکر پنج نصر را شیمیایی زده اند . بعد از جستجو ی فراوان متوجه شدم که شیمیای شده است . بعد از مدتی که به شهرستان گناباد برگشتم متوجه شدم شربت شیرین شهادت را نوشیده است .

برادرم هادی در لشکر پنج نصر خدمت می کرد که من هم به جنوب اعزام شدم . از منطقه به گناباد تلگراف فرستادم و جواب تلگراف آمد که از هادی 6 الی 7 ماه است که خبری نیست . به خاطر عملیاتی که پشت سر هم بود یا بدلیل دیگری ایشان وقت نکرده بود نامه بنویسد . در عملیات کربلای 4 من مختصر جراحتی برداشتم و در اهواز بستری شدم . بعد از بهبودی مجروحیت به لشکر 5 نصر رفتم و دنبال برادرم گشتم . بلاخره از کارگزینی آدرس گرفتم و ایشان را پیدا کردم . حدودا ده روز قبل از شهادتش بود که ایشان را ملاقات کردم و به ایشان گفتم چرا مرخصی نرفتی . ضمنا ایشان زن هم درعقد داشت . از خانواده سری بزنی که آنها نگران شده اند . گفت : انشاءالله بعد از عملیات می روم . گفتم از عملیات خبری نیست . گفت . چرا . تا چند روز دیگر عملیات داریم . عملیات که تمام بشود من می روم . عملیات که شروع شد روز سوم یا چهارم بود که منطقه به شدت بمباران شیمیایی شد . من از چند نفر از نیروهای ادواتی که ایشان آنجا خدمت می کرد سئوال کردم که قسمت شما را شیمیایی زدند ؟ گفت : بله . رفتم ولی خودشان را نتوانستم پیدا کنم . ولی آمارش را که جزء مجروحین شیمیایی بود پیدا کردم بعدا ایشان شهید شده بود .

منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8059

آخرین تغییر ‏۱۵ بهمن ۱۳۹۸، در ‏۰۷:۵۷