شهید مصطفی خسروی

نسخهٔ تاریخ ‏۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۰۳ توسط Bagheri9711 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

کد شهید : 6513444 تاریخ تولد :

نام : مصط‌فی‌ محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : خسروی‌ تاریخ شهادت : 1365.11.11

نام پدر : غلامرضا مکان شهادت : شلمچه


تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : دانش آموز یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهش ت رضا


خاطرات:

یک روز قبل از اینکه برای دومین بار به جبهه برود پیش من آمد وگفت : خواهر این بار که به جبهه بروم دیگر برنمی گردم . گفتم : چرا مصطفی جان ان شاء ا ... بر می گردی و دوباره باهم هستیم . گفت : نه واشاره به دستش کرد . کله ای که شکل تانک و روی ناخن انگشتش کشیده بود . و گفت : ببین این شکل تانک است و مطمئن هستم که این آخرین بار است که شما را می بینم وآخرین صحبتی بود که با او داشتم و علاقه شدیدی به نماز داشت . و کسی که به من نماز را یاد داد ، برادرم مصطفی بود و من تا عمر دارم برای شادی روحش دعا می کنم .

روزی که مصطفی می خواست به جبهه اعزام شود،صبح زودآماده شد . آنقدرچهره اش نورانی شده بودکه من باخودم گفتم دیگراوشهید خواهد شد . آخرین باری که می خواست به جبهه برودموقع خداحافظی یک لحظه فرمایشات حضرت زهرا ( س ) بیادم آمدکه به حضرت زینب سفارش می کردند که زینب دخترم زمانی که حسین می آید برای خداحافظی بدان که دیگر برنمی گردد . و زیر گلویش را ببوس . خدا شاهد است همان لحظه بیادم آمد و گفتم : یا حضرت ، برادرم را به تو می سپارم و زیر گلویش را بوسیدم و خداحافظی کردم .

اولین باری که می خواست به جبهه برود به خانه خاله اش در سیرجان رفت چون ما به او اجازه رفتن به جبهه را نمی دادیم بعد نامه نوشتیم که بیا و درست را بخوان او گفت من درس نمی خوانم اگر من را می فرستید جبهه برمی گردم وگرنه که نمی آیم من به او گفتم : موتور برایت می خرم وتورا به جبهه می فرستم بعد رفته بود از خاله اش 200 تومان پول گرفته بود وبا ماشین آمده بود به مشهد بعد که آمد به من گفت : می خواهم بروم مسجد واسم را برای جبهه بنویسم من هم گفتم : برو مادرت را راضی کن یک وقت ناراضی نباشد گفت : خیلی خوب وقتی هم که مادرش را راضی کرد من هم گفتم برو ورفت اسمش را برای اعزام به جبهه نوشت .

مصطفی بعد از انقلاب در امور مذهبی شرکت می کرد تا اینکه در سن 16 سالگی با اصرارفراوان توانست عضو بسیج شود و به خدمت در بسیج انجام وظیفه نماید . اما قبل از آن در موقع گشت بسیج که در آن زمان انجام می گرفت، مصطفی از من خواست که در گشت او را شرکت دهم و من هم وعده ماههای بعد را به او می دادم . ولی از آنجائیکه علاقه زیادی به شرکت در بسیج داشت، با دو سه نفر دیگر از هم سن و سالهای خودش در کنار بسیجیان بزرگتر مشغول به کارهای تبلیغاتی شد .


وصیت نامه:

رب الشهدا و الصديقين به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان از کربلاي حسيني تا کربلاي ايران و با درود به رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي . و با سلام به مادر و پدر عزيز و گراميم و با سلام به تمام اقوام و خويشاوندان خودم . باري خداوند توفيق شهادت را نصيب من کرد و من به درجه رفيع شهادت رسيدم و توفيق زيارت اباعبدالله حسين و ديدن احمد و علي و ديگر شهداي پايگاه، مجيد مهدويان، ميرزاعي، عباس نژاد، غلام کاخکي، حسين مهدويان نصيبم شد . و خوشحال هستم که در راه حق و براي رضاي خداوند متعال به شهادت رسيدم مادرم براي شهادت من ناراحت مباش بلکه خوشحال باش اين امانتي که خداوند به شما اهداء کرده، دوباره به او برمي‌گرداني، من مي‌دانم که براي شهادت احمد و علي ناراحت شدي و من دوست ندارم شما براي شهادت من ناراحت شوي همانطور که احمد ? دوست ندارد . مادرم بايد خوشحال باشي که آخر زندگي من شهادت در راه خدا بود . من از وقتي برادرم احمد شهيد شد، با بسيج همکاري کردم تا وقتي که ديدم جبهه‌ها نياز به نيرو دارد و وظيفه خود دانستم که به جبهه بروم و در راه خدا بجنگم . مادرم کاري کن که ليلا ناراحت نشود و بگو من خدمت احمد رسيدم سلام من را به تمامي دوستان و همسايگان برسانيد و به همه بگوييد که اگر بدي از من ديده‌اند مرا ببخشند ديگر عرضي ندارم . مادر مرا هر جا که خواستيد دفن کنيد که جاي انسان در آن دنيا بايد خوب باشد با اميد فتح کربلا . التماس دعا - خدا حافظ

منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8139

آخرین تغییر ‏۱۵ بهمن ۱۳۹۸، در ‏۰۸:۰۳