کد شهید: 6208997 تاریخ تولد : نام : عبدالرحمن محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : خلیقپرتان تاریخ شهادت : 1362/12/30 نام پدر : رضا مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
خاطرات
یکبارکه ایشان به مرخصی آمده بود،خاطره ای از دوران اسارت خودش تعریف ?رد ?ه: " در قصر شیرین تعداد 15 نفر بودیم، همگی اسیر شدیم،در آنجا هر دو نفر را به هم بسته بودند. ما وقتی ?ه عراقی ها در خواب بودند تصمیم گرفتیم با دستهای بسته فرار ?نیم. هفت نفر از جمع ما قبول ?ردند ?ه فرار ?نیم، بعد به یاری خداوند موفق به فرار شدیم. نزدی? به بیست روز در ?وهها فقط ریشهعلف می خوردیم، در نزدی? اسلام آباد بودیم و چادر نشینان در اطراف شهر پرا?نده بودند و متوجه شدیم آنان انقلابی هستند و بعد به ما ?م? ?ردند، دستهای ما را باز ?ردند و پس از پذیرایی از ما به درمان پاهای زخمی ما پرداختند. سپس ما را به د?تر بردند و تا سه روز ما را نگه داشتند و بعد به هر ?دام از ما مبلغی پول دادند و با شترهای خودشان به طرف قصر شیرین حر?ت نمودم و به پادگان ?ه رسیدم، به ما مرخصی دادند تا به نزد خانواده هایمان برگردیم." در همسایگی ما زنی بود ?ه وقتی برادرم به جبهه می رفت، پشت سر ایشان حرف می زد و می گفت:"پسر حاجی رضا برای این?ه از پدرش پول بگیرد، به جبهه می رود." ما این حرفها را هیچ وقت به برادرم نگفتیم، تا این?ه ی? روز خودش فهمید ولی ناراحت نشد وگفت:"اش?الی ندارد، خداوند انشا الله از گناه وتقصیر او بگذردو نیز او را بخشیدم." در یکی از عملیاتها او زخمی می شود و به برادرش التماس می ?ند و حتی عبدالرحمن را در آغوش می گیرد و هر چه به او اصرار می کند که او را با قایق به این طرف جزیره مجنون بیاورد ولی عبدالرحمن می گوید:"من فرمانده هستم و نمی توانم محل را ترک کنم." برادرش به تنهایی به پشت جبهه برگشته بود و پس از چند ساعت ?ه قایق برگشته بود دیده بودند، عبدالرحمن شهید شده و توسط برادر همرزمش (شهید عبدالخالق خلیق) به خانواده مان خبر شهادت همسرم را رساندند. - به یاد دارم که من و برادر دیگرم عبدالخالق و عبدالرحمان سه نفری در جبهه بودیم،قبل از عملیات خیبر یک روز صبح ما را صدا زد و گفت: "دیشب عین آن خوابی که قبلا دیده بودم، دوباره دیدم که ملائکه دارند پرونده ها را بررسی می کنند و می گویند فلان کس برای جبهه آمده فلانی برای ریا و مقام آمده اند.من هم گفتم:پرونده مرا بررسی کنید ، پرونده مرا آوردند و گفتند: تو جزء شهدا هستی وفقط برای رضای خداوند آمده ای و این را گفتند که:حتما شهید می شوی." شبی که عبدالرحمان به جبهه بر می گشت، در همان شب فرزندم به دنیا آمده بود. ایشان در داخل قطار خواب می بیند شخصی سید به نزدش می آید ومی گوید: "خداوند به شما پسری داده که باید نامش را مصطفی بگذارید" وپس از تمام شدن صحبت آقا می بیند پسرش روی پاهایش نشسته است. ایشان شروع می کند به بازی با نوزاد و او را به بالا و پایین می اندازد و نوزاد می گوید: "مرگ بر آمریکا" و هنگامیکه به پایین می آید می گوید: "مرگ بر صدام." بعد که عبدالرحمان از خواب بیدار می شود ناراحت شده بود و فکر می کرد که فرزندمان که به دنیا آمده است فوت کرده است. به خاطر چون نگران شده بود، فورا به اسفراین بر گشته بود. وقتی آمد و دید که فرزندمان حالش خوب است و پسر هم است به من گفت: "خدا را شکر که فرزندم سالم است " وقضیه خوابش را برای من صحبت کرد، وگفت: "به جبهه بر می گردم و این دفعه آخرین بار است که شما را می بینم چونکه این خواب را دیدم که بچه ام زنده است، دیگر بر نمی گردم تا اینکه به شهادت برسم." منبع : سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8205