کد شهید : 6407879 تاریخ تولد :
نام : علی اکبر محل تولد : بیرجند
نام خانوادگی : سالخورده مقدم تاریخ شهادت : 1364/11/21
نام پدر : غلامرضا مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
خاطرات
به یاد می آورم بعد از ازدواج من با علی اکبر، ایشان علاقه شدیدی به جبهه و جنگ داشتند یک روز که از گشت می آمدند خانه به من گفتند : بی بی جان می خواهم سوالی از شما بپرسم ولی اول باید قول دهید که ناراحت نشوید، بعد بپرسم . من گفتم : باید ببینم سؤالت در چه مورد است . ایشان گفتند : می خواهم بروم جبهه می خواستم ببینم شما اجازه می دهید؟ او فکر کرد من ناراحت شدم و رضایت نمی دهم ولی این چنین نبود گفتم : علی جان در کار خیر چرا استخاره می کنی شما می خواهی از دین و ناموست دفاع کنی من هم راضی هستم، همسرم با شنیدن این جملات اول فکر کرد من دارم شوخی می کنم ولی بعد از مدتی فهمید که جدی هستم خوشحال به طرفم آمد و شروع به قدر دانی کرد .
یک شب خواب دیدم در روستا هستیم و داریم به سمت خانه ای که در بالای کوه روستایمان است می رویم همینطور در حال رفتن به بالای کوه بودیم، وقتی رسیدیم به آنجا دیدم علی اکبر در حال نماز خواندن است و دارد دعای دست می خواند هنگامی که ایشان ما را دیدند سریعاً نمازشان را تمام کردند و بعد از احوال پرسی از من سوال کردند آیا شما از بنده راضی هستید؟ گفتم : چرا مگر شما چه کار کرده اید خیلی هم راضی هستم خلاصه در همین حال و هوا بودیم که دیدم ایشان برایم دو آیه را خواندند که هر دو هم در مورد حجاب بود یکی در سورة نور و دیگری سوره احزاب وقتی آنها را خواندن به من گفتند : بی بی جان جمالت را حفظ کن تا از شر چشمان نامحرمان به دور باشی و این حرفها را به خواهرم نرجس هم بگو در همین حال و هوا بود که از خواب پریدم و تا صبح برایشان فاتحه خواندم .
به یاد می آورم در سال 77 حدوداً مرداد ماه بود که شبی در خواب دیدم هیأتی از روستای خودمان به مسجد محله مان آمدند دیدم یک قسمت از مسجد زیرزمینی دارد و هیأت هم در آنجا نشسته اند خلاصه فردی بالای منبر رفت و برای افراد صحبت کرد تا اینکه آمدم بنشینم پدر و برادر بزرگترم را در صف دیدم آنها هم با مشاهده من سریعاً از جایشان بلند شدند و به طرف من آمدند دیگر بعد از سلام و احوالپرسی به همراه آنها راهی زیرزمین شدیم تا اینکه از درب وارد شدم دوستم علی اکبر مقدم را دیدم روبروی منبر نشسته با لباس روحانی و چهره ای معمولی، دوان دوان به طرف او رفتم و در بغل گرفتمشان از ایشان سوال کردم معلوم هست که کجا هستید؟ گفتند : سه روز است که آمده ام به مشهد ولی تلفن یا آدرسی از کسی نداشتم به خاطر همین به این مسجد آمدم، دیگر من با استقبال فراوان ایشان را به خانه بردم . او را به پدر و مادرم معرفی کردم و گفتم : از ایشان خوب پذیرایی کنید، در همین موقع ها بود که همسرم از خواب بیدارم کرد و گفت : چرا در خواب می خندی؟ خواب را برایشان تعریف کردم و فردای آن روز به سر مزار ایشان رفتم .
به گفته چند تن از همرزمانش ایشان در نبردی که با دشمن داشتند همسرم علی اکبر مقدم بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شدند و چون در آن منطقه کسی نبود تا ایشان را به عقب بیاورد به خاطر شدت جراحات به درجه رفیع شهادت نائل می آیند البته من خداوند تبارک و تعالی را شاکرم که جان ایشان را در راه نگهداری از دین و وطن خویش گرفته و او را لایق دانسته تا شهید شود .
بعد از شهادت پدرم علی اکبر یک شب خواب دیدم که در حیاطمون نشسته ام که پدرم به حالت یک فرشته درآمده و در کنارم نشسته و در مورد دستورات الهی تأکید می کردند بخصوص در مورد حجاب و نصیحتم کردند و گفتند : مادرتان را اذیت نکنید و نزدیکیهای سحر بود که پدرم گفت باید بروم و ناپدید شد و از خواب بیدار شدم .[۱]