شهید عباس زنگویی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۵ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۱۴ توسط Azizi (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو
عباس زنگویی
200px
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۶۲/۱۲/۶
محل دفن بهشت رضا
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق



خاطرات

به خاطر می آورم سه ماه تعطیلی بود خیابان محلمان را کنده بودند برای گاز کشی، کارگران مشغول کار بودند، برادرم عباس در حیاط بود و من داشتم کمک کارگران می کردم در حین کمک کردن بودم که یکدفعه پایم به میله ای گیر کرد و به زمین خوردم و عباس تا دید من افتاده ام روی زمین، دست و پایم خونی شده سریعاً من را برد بیمارستان و در بین راه هی گریه می کرد و می گفت حالت خوبه؟ من تعجب می کردم که او اینقدر من را دوست دارد و برای یک خراش کوچک اینقدر گریه می کند . و یعنی واقعاً از ته دل برایم دلسوزی می کرد .

به یاد دارم برج هفت سال شصت و یک بود که ما را 24 روز برای آموزشی مقدماتی عازم کاشمر کردند وقتی دورمان به پایان رسید . کلاً شش روز آمدیم مرخصی بعد از آن ما را شش روز اعزام کردند به جبهه غرب منطقه سومار، آنجا یک پادگانی بود که مدتی ما را در آن نگه داشتند . چون نیروها زیاد بودند بعد از چند روز آمدند دنبال افرادی که امداد گری یاد داشتند، دیگر من قبلاً یک دوره کوچکی را در این مورد گذرانده بودم و دوستم عباس هم کم و بیش از امدادگری بلد بود . خلاصه به همراه رزمنده ای دیگر سه نفری رفتیم برای کلاسهای امدادگری . به اورژانس اسلام آباد . ده روزی را آنجا بودیم که بعد ما را منتقل کردند به خط مقدم و هر کدام در یک گروهان مشغول خدمت شدیم و از همان زمان بود که با ایشان آشنا شدم .


به یاد دارم وقتی برادرم عباس زنگویی قصد رفتن به جبهه را داشتند به همراه اقواممان و بچه های گردان ایشان را تا راه آهن همراهی کردیم وقتی می خواستند خداحافظی کنند و بروند در حالیکه ما هم داشتیم گریه می کردیم عباس در حال شوخی و خنده با دوستان و آشنایان بود همه مان تعجب می کردیم چرا ایشان ناراحت نیستند . او می گفت : اگر ایشان الان به جای من بودید پرواز می کردید، انگار که دارد می رود به مجلس عروسی خلاصه ایشان با چهره ای خندان سوار بر قطار عازم جبهه های حق علیه باطل شدند .

به یاد می آورم یک روز که برادرم عباس زنگویی از مرخصی به خانه مان آمده بود برایمان تعریف می کرد، یک شب عملیات سختی را پیش رو داشتیم تعداد زیادی از بچه های رزمنده مجروح شدند و لوازم درمان هم کم بود، خلاصه من بیرون از سنگر در حال دوا و درمان بودم در همین حال بود که رفتم داخل سنگر دارویی را بردارم که دیدم چند تا باند با عطر و بوی خوشی در سنگر است به همکار امدادگرم گفتم : این باندها را چه کسی آورده؟ گفت : نمی دانم، .. اصلاً کسی چیزی نیاورده ! من شک کردم ولی بنا به احتیاط که داشتم چند تا از آنها را برای درمان مجروحان استفاده کردم، دیگر آخر شب شد . خوابیدم در عالم خواب بودم که امام زمان به خوابم آمدند خوشحال به طرف ایشان رفتم، آقا هم به من چند بسته باند برای کمک هدیه داد همینطور در عالم خواب گریه می کردم که یکی از همرزمان بیدارم کرد و گفت : چه می گویی با خودت خواب می بینی؟ دیگر فردا شب برای جویا شدن از حال مجروحان به سوی آنها رفتم و دیدم اکثر آنها خوب شدند، فهمیدم آقایم آنها را شفا داده .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا