تاریخ تولد : 1349/03/11 نام : حسنعلی محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : ثقفی تاریخ شهادت : 1362/12/09 نام پدر : رمضانعلی مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
خاطرات
• همرزمان و همسنگران حسنعلی می گفتند : در عملیات خیبر او شب قبل از عملیات دعا و نماز خواند وبعد غسل شهادت نمود و خود را برای عملیات آماده کرد . بعد از عملیات که به پشت جبهه بر می گشت بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید . • یک شب در خواب دیدم که برای زیارت کربلا به عراق رفته و در شهر بصره هستم و از آنجا به کنار آب فرات رفتم . در آنجا حسنعلی را با لباسهای بسیجی دیدم خیلی خوشحال شدم فرزندم گفت : پدر جان راه من را ادامه دهید و امام را فراموش نکنید از من راضی باشید . از خواب بیدار شدم با خودم گفتم : خدایا این چه خوابی بود که من دیدم بعد از چند شب به ما خبر رسید که فرزندمان به شهادت رسیده است . 1385. حسنعلی نقفی همرزمان و همسنگران حسنعلی می گفتند : در عملیات خیبر او شب قبل از عملیات دعا و نماز خواند وبعد غسل شهادت نمود و خود را برای عملیات آماده کرد . بعد از عملیات که به پشت جبهه بر می گشت بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید • وقتی که عملیات خیبر شروع شده بود من خیلی نگران بودم . سه روز از عملیات گذشته بود که در ساعت 4 صبح خواب دیدم که برادرم با همان لباس رزمی در باتلاقی به شهادت رسیده است . چند روزی این خواب را به پدر و مادرم نگفتم بعد از ده روز در سپاه خواب دیدم که صدایی به گوشم آمد که گفت: برادر اگر تو می خواهی به روستا بروی من شهید شده ام بیا من را ببین بعد برو . من از خواب برخاستم وبه دوستانم گفتم : شما به من چیزی نگفتید . آنها گفتند : نه ما به تو چیزی نگفتیم . ساعت پنج صبح بود بلند شدم نماز صبح را خواندم و به بنیاد شهید رفتم آنجا نشتسم تا مسئولین بنیاد شهید آمدند . از من سوال کردند برای چه آمده ای ؟ گفتم : برادرم شهید شده است و خودش به من گفته بیا و مرا ببین آنها گفتند : شهید نیست چه کسی به شما گفته که آمده اید ؟ من آنها را قسم دادم و از آنها خواستم که برادرم را به من نشان بدهند . آنها برادرم را به من نشان دادند و من او را در آغوش گرفتم و صورتش را بوسه زدم و گفتم : خدایا شکر که برادرم را در درگاهت قبول کردی . • موقعی که برای اولین بار به جبهه اعزام شد از شوق جبهه مانند پروانه در حال پرواز کردن بود . او قبل از رفتن به خانه اقوام رفت و از همه طلب عفو و بخشش نمود و گفت : دعا کنید که من کنار مرقد شش گوشه ی امام حسین (ع) برسم تاصورتم را به خاک کربلا بگذارم به مادرم گفت : مادر جان افتخار کن فرزندی داشته باشی که در راه خدا جان دهد . شیرت را بر من حلال کن تا خون من درراه خدا ریخته شود . بعد از آن روبه خواهرم کرد و او را درآغوش گرفت و به او گفت : خواهرم من در راه خدا شهید خواهم شد . • بعد ازاتمام عملیات خیبر به پشت جبهه برگشتیم و به کنار چشمه آبی رفتیم و درآنجا مقداری آب خوردیم . حسنعلی هم مقداری آب خوردند و وضو گرفتند و به نماز ایستادند در حالی که در حال خواندن نماز بودند خمپاره ای در کنار اواصابت کرد و بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پشت گردنش به فیض شهادت نائل شدند . • - یک روز که به دبستان رفته بود، موقع برگشتن به خانه، خیلی خوشحال بود. از او پرسیدم: فرزندم چی شده ؟ گفت: " امروز معلم به من جایزه داده." پرسیدم: چرا؟ گفت: " معلم از بچه ها سئوال کرد چه کسی می تواند یک سوره قرآن را از حفظ بخواند؟" من سوره فاتحه را خواندم و جایزه گرفتم.[۱]