شهید علی اکبر سروری خلیل اباد

نسخهٔ تاریخ ‏۱۴ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۰۱ توسط Salimpour98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

کد شهید: 6519557 تاریخ تولد : نام : علی‌اکبر محل تولد : کاشمر نام خانوادگی : سروری‌خلیل‌اباد تاریخ شهادت : 1365/10/26 نام پدر : حسین‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار :

خاطرات

شهید: صحرایى یکى از دوستان نزدیک پدرم بود آن‏ها همدیگر را برادر خطاب مى‏کردند روزیکه شهید صحرایى مى‏خواست به جبهه برود به منزل ما آمد براى خداحافظى و گفت مى‏خواهم به جبهه بروم اگر امر و کارى ندارید التماس دعا مادرم گفت: در این موقعیت که على اکبر هم در جبهه است اگر شما هم بروید و خانواده بى سرپرست مى‏مانند صبر کنید على اکبر از جبهه بیاید آن وقت شما بروید ایشان گفت: برادرم على اکبر گفته ما باید همیشه در جبهه حضور فعال داشته باشیم چون به وجود ما نیاز است خداوند تبارک و تعالى از خانواده هایمان محافظت خواهد کرد شهید صحرایى به جبهه رفت و چند روز بعد خبر شهادت ایشان و پدرم را آوردند. به یاد دارم ده ساله بودم که پدرم مرا به کلاس خیاطى فرستاد و به من توصیه مى‏کرد حجابم را رعایت کنم تا الگوى دیگران باشم همچنین به من و برادرم گفت اگر سوره آیة الکرسى و نماز غفیله را حفظ کنید مبلغ پنجاه تومان به شنا هدیه مى‏دهم که ما هم این کار را کردیم و ایشان هم به وعده‏اش عمل کرد.

مدتى من به کلاس خیاطى مى‏رفتم یک روز که از کلاس بر مى‏گشتم دیدم عده‏اى از اقوام و خانواده شهداء در خانمان هستند عمویم به مادرم مى‏گفت اگر برادرم به شهادت برسد شما چه کار مى‏کنید؟ مادرم در جواب گفت: من افتخار مى‏کنم که همسر شهید باشم وقتى شنیدم پدرم به شهادت رسیده اشک از چشمانم جارى شد از جهتى خوشحال بودم و سرافراز شدم چرا که پدرم هر موقع سر نماز بود میگفت برایم دعا کنید هر اتفاقى که مى‏خواهد در جبهه برایم بیفتد پیش آید و من شهید شوم مگر دعاى شما فرزندان باشد که ما به این راه برویم و من با خودم گفتم خدایا ما باید خوشحال باشیم که پدرم به آرزویش رسید و سعادت شهادت را داشتند و فقط براى اینکه از نزد ما رفته ناراحت باشیم.

بعد از به شهادت رسیدن على اکبر یک شب خواب دیدم آماده شده بودم تا براى مراسم چهل و هشتم و شهادت امام رضا )ع( به مشهد مقدس مشرف گردم در خیابان بودم که شخصى به طرفم آمد و نامه‏اى به دستم داد وقتى برگشتم شخص را ببینم برادرم على اکبر را دیدم که مدت‏ها پیش به فیض شهادت رسیده بود با دیدنش خوشحال شدم و غرق بوسه‏اش کردم سپس به من گفت برادر این نامه را بگیرد و به مردم هم بگو که این دنیا حساب و کتاب دارد به دنبال هر کارى نروید و مراقب رفتار و کردارتان باشید. قبل از به شهادت رسیدن على اکبر یک شب خواب دیدم من و على اکبر وارد منزلى شدیم که اتاق‏هاى فراوانى داشت و داخل هر اتاقى که مى‏شدیم پر بود از میوه‏هاى تازه و رنگارنگ میوه هایى که تا به حال به آن کیفیت در بیدارى ندیده بودم بعضى از اتاق‏ها هم با گل تزئین شده بودند و بعد از این خواب مدتى بیش طول نکشید که على اکبر به شهادت رسید.

به یاد دارم براى عمل جراحى کمرم در بیمارستان بسترى بودم و دقیقاً روزى که قرار بود عمل صورت بگیرد و دکتر معالج نروم آمد و گفت شما فعلاً حالتان خوب است و احتیاج به جراحى ندارید به هر حال طبق نظر پزشک من هم حرفى نزدم و به منزل برگشتم آنروز حال و هواى عجیبى داشتم و دائم نگران بودم و به مجرد اینکه به منزل رسیدیم آلبوم عکس خانوادگى مان را باز کردم و تا چشمم به عکس على اکبر افتاد گریه‏ام گرفت نمى‏دانستم علت چیست به همسرم گفتم به دلم آمد اتفاقى براى على اکبر افتاده گفت مطمئن باش اگر خبرى باشد به شما اطلاع مى‏دهند دلم رضا نمى‏داد و به همسرم گفتم بلند شو برو از خانه مادرم خبر بگیر وقتى همسرم برگشت گفت گویا على اکبر در عملیات مجروح شده و اکنون در بیمارستان بسترى شده. دیگر طاقت نیاوردم و به سرعت خودم را به خانه مادرم رساندم همه ساکت و ناراحت بودند پرسیدم ازعلى اکبر چه خبر؟ چه اتفاقى افتاده؟ برادرم جلو آمدو بعد از اینکه کمى آرامم کرد گفت: على اکبر در عملیات مجروح شده؟ اما باور نمى‏کردم گویى به من الهام شده بود که على اکبر به شهادت رسیده است. از طرفى چون حالم خوب نبود خانواده نمى‏خواستند از شهادت حرفى بزنند به هر حال پس از اصرارهاى فراوانم برادرم لب به سخن گشود و گفت: على اکبر حدود پانزده روز است که به شهادت رسیده و گویا پیکرش به داخل آب افتاده بوده است تا اینکه یکى از غواصان در چند روز بیش پیکرش پاکش را از داخل آب پیدا کرده و آلان در سردخانه است و در طى فردا یا پس فردا تشییع مى‏شود و دیگر هیچى نفهمیدم گویى دنیا را بر روى سرم خراب کردند.


قبل از پیروزى انقلاب اسلامى ما در خانه تلویزیون نداشتیم به همین دلیل على اکبر تلویزیونى از همسایه مان خریدارى کرد و در داخل زیر زمین منزل گذاشت اما اجازه استفاده نداد با پیروزى انقلاب تلویزیون را از زیر زمین در آورد و از آن پس اجازه داد که برنامه‏هاى تلویزیونى را نگاه کنیم.

به یاد دارم پدرم همیشه مرا با خود به دعاى ندبه‏اى برد بعداز شهادت ایشان یک شب خواب دیدم صبح جمعه است و ایشان طبق روال هر هفته مرا از خواب بیدار کرد تا به اتفاق یکدیگر به دعاى ندبه برویم در بین راه مسیر حرکتمان را عوض کرد و به کنار دستخردى برد که ماهى‏هاى زیادى داخلش بودند سپس دو عدد ماعى زرد برایم گرفت و گفت اینها را بگیرد و سعى کن همیشه در دعاى ندبه شرکت کنى.

یک بار شانه‏اى در خیابان پیدا کردم به منزل بردم و در حال تمیز کردنش بودم که پدرم آمد با دیدن شانه پرسید چه کار مى‏کنى؟ جریان پیدا کردن شانه را از خیابان برایش تعریف کردم بعد با چهره‏اى بر افروخته گفت و چرا با خودت به منزل آوردى مگر نمى‏دانى مال تو نیست و نباید به چیزى که مال ما نیست دست بزنى شانه را گرفت و به مادرم داد گفت ببر سر جایش بگذار که مادرم هم همین کار را کردو به اتفاق به جائى که شانه را پیدا کرده بودم رفتیم و شانه را همان جا گذاشتم[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۴ اسفند ۱۳۹۸، در ‏۱۲:۰۱