کد شهید: 6519557 تاریخ تولد : نام : علیاکبر محل تولد : کاشمر نام خانوادگی : سروریخلیلاباد تاریخ شهادت : 1365/10/26 نام پدر : حسین مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار :
خاطرات
شهید: صحرایى یکى از دوستان نزدیک پدرم بود آنها همدیگر را برادر خطاب مىکردند روزیکه شهید صحرایى مىخواست به جبهه برود به منزل ما آمد براى خداحافظى و گفت مىخواهم به جبهه بروم اگر امر و کارى ندارید التماس دعا مادرم گفت: در این موقعیت که على اکبر هم در جبهه است اگر شما هم بروید و خانواده بى سرپرست مىمانند صبر کنید على اکبر از جبهه بیاید آن وقت شما بروید ایشان گفت: برادرم على اکبر گفته ما باید همیشه در جبهه حضور فعال داشته باشیم چون به وجود ما نیاز است خداوند تبارک و تعالى از خانواده هایمان محافظت خواهد کرد شهید صحرایى به جبهه رفت و چند روز بعد خبر شهادت ایشان و پدرم را آوردند. به یاد دارم ده ساله بودم که پدرم مرا به کلاس خیاطى فرستاد و به من توصیه مىکرد حجابم را رعایت کنم تا الگوى دیگران باشم همچنین به من و برادرم گفت اگر سوره آیة الکرسى و نماز غفیله را حفظ کنید مبلغ پنجاه تومان به شنا هدیه مىدهم که ما هم این کار را کردیم و ایشان هم به وعدهاش عمل کرد.
مدتى من به کلاس خیاطى مىرفتم یک روز که از کلاس بر مىگشتم دیدم عدهاى از اقوام و خانواده شهداء در خانمان هستند عمویم به مادرم مىگفت اگر برادرم به شهادت برسد شما چه کار مىکنید؟ مادرم در جواب گفت: من افتخار مىکنم که همسر شهید باشم وقتى شنیدم پدرم به شهادت رسیده اشک از چشمانم جارى شد از جهتى خوشحال بودم و سرافراز شدم چرا که پدرم هر موقع سر نماز بود میگفت برایم دعا کنید هر اتفاقى که مىخواهد در جبهه برایم بیفتد پیش آید و من شهید شوم مگر دعاى شما فرزندان باشد که ما به این راه برویم و من با خودم گفتم خدایا ما باید خوشحال باشیم که پدرم به آرزویش رسید و سعادت شهادت را داشتند و فقط براى اینکه از نزد ما رفته ناراحت باشیم.
بعد از به شهادت رسیدن على اکبر یک شب خواب دیدم آماده شده بودم تا براى مراسم چهل و هشتم و شهادت امام رضا )ع( به مشهد مقدس مشرف گردم در خیابان بودم که شخصى به طرفم آمد و نامهاى به دستم داد وقتى برگشتم شخص را ببینم برادرم على اکبر را دیدم که مدتها پیش به فیض شهادت رسیده بود با دیدنش خوشحال شدم و غرق بوسهاش کردم سپس به من گفت برادر این نامه را بگیرد و به مردم هم بگو که این دنیا حساب و کتاب دارد به دنبال هر کارى نروید و مراقب رفتار و کردارتان باشید. قبل از به شهادت رسیدن على اکبر یک شب خواب دیدم من و على اکبر وارد منزلى شدیم که اتاقهاى فراوانى داشت و داخل هر اتاقى که مىشدیم پر بود از میوههاى تازه و رنگارنگ میوه هایى که تا به حال به آن کیفیت در بیدارى ندیده بودم بعضى از اتاقها هم با گل تزئین شده بودند و بعد از این خواب مدتى بیش طول نکشید که على اکبر به شهادت رسید.
به یاد دارم براى عمل جراحى کمرم در بیمارستان بسترى بودم و دقیقاً روزى که قرار بود عمل صورت بگیرد و دکتر معالج نروم آمد و گفت شما فعلاً حالتان خوب است و احتیاج به جراحى ندارید به هر حال طبق نظر پزشک من هم حرفى نزدم و به منزل برگشتم آنروز حال و هواى عجیبى داشتم و دائم نگران بودم و به مجرد اینکه به منزل رسیدیم آلبوم عکس خانوادگى مان را باز کردم و تا چشمم به عکس على اکبر افتاد گریهام گرفت نمىدانستم علت چیست به همسرم گفتم به دلم آمد اتفاقى براى على اکبر افتاده گفت مطمئن باش اگر خبرى باشد به شما اطلاع مىدهند دلم رضا نمىداد و به همسرم گفتم بلند شو برو از خانه مادرم خبر بگیر وقتى همسرم برگشت گفت گویا على اکبر در عملیات مجروح شده و اکنون در بیمارستان بسترى شده. دیگر طاقت نیاوردم و به سرعت خودم را به خانه مادرم رساندم همه ساکت و ناراحت بودند پرسیدم ازعلى اکبر چه خبر؟ چه اتفاقى افتاده؟ برادرم جلو آمدو بعد از اینکه کمى آرامم کرد گفت: على اکبر در عملیات مجروح شده؟ اما باور نمىکردم گویى به من الهام شده بود که على اکبر به شهادت رسیده است. از طرفى چون حالم خوب نبود خانواده نمىخواستند از شهادت حرفى بزنند به هر حال پس از اصرارهاى فراوانم برادرم لب به سخن گشود و گفت: على اکبر حدود پانزده روز است که به شهادت رسیده و گویا پیکرش به داخل آب افتاده بوده است تا اینکه یکى از غواصان در چند روز بیش پیکرش پاکش را از داخل آب پیدا کرده و آلان در سردخانه است و در طى فردا یا پس فردا تشییع مىشود و دیگر هیچى نفهمیدم گویى دنیا را بر روى سرم خراب کردند.
قبل از پیروزى انقلاب اسلامى ما در خانه تلویزیون نداشتیم به همین دلیل على اکبر تلویزیونى از همسایه مان خریدارى کرد و در داخل زیر زمین منزل گذاشت اما اجازه استفاده نداد با پیروزى انقلاب تلویزیون را از زیر زمین در آورد و از آن پس اجازه داد که برنامههاى تلویزیونى را نگاه کنیم.
به یاد دارم پدرم همیشه مرا با خود به دعاى ندبهاى برد بعداز شهادت ایشان یک شب خواب دیدم صبح جمعه است و ایشان طبق روال هر هفته مرا از خواب بیدار کرد تا به اتفاق یکدیگر به دعاى ندبه برویم در بین راه مسیر حرکتمان را عوض کرد و به کنار دستخردى برد که ماهىهاى زیادى داخلش بودند سپس دو عدد ماعى زرد برایم گرفت و گفت اینها را بگیرد و سعى کن همیشه در دعاى ندبه شرکت کنى.
یک بار شانهاى در خیابان پیدا کردم به منزل بردم و در حال تمیز کردنش بودم که پدرم آمد با دیدن شانه پرسید چه کار مىکنى؟ جریان پیدا کردن شانه را از خیابان برایش تعریف کردم بعد با چهرهاى بر افروخته گفت و چرا با خودت به منزل آوردى مگر نمىدانى مال تو نیست و نباید به چیزى که مال ما نیست دست بزنى شانه را گرفت و به مادرم داد گفت ببر سر جایش بگذار که مادرم هم همین کار را کردو به اتفاق به جائى که شانه را پیدا کرده بودم رفتیم و شانه را همان جا گذاشتم[۱]