کد شهید : 6405830
نام : حسین
نام خانوادگی : داشخانه
نام پدر : علی
تاریخ تولد:
محل تولد: سبزوار
تاریخ شهادت: 1364/11/24
مکان شهادت: فاو
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی : بسیج
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : آرپیجیزن ـ ادوات
گلزار :
خاطرات
پدرم سید حسین حسینی فر برای ما تعریف می کرد که در خواب دیده که ساکن وادی السلام است بعد از آمدن به سبزوار به حضور حجت الاسلام فخر افقهی رفته و از ایشان درباره تعبیر خوابی که دیده بود سئوال می کند و ایشان به پدرم گفته بودند که وادی السلام محل دفن شهیدان است . لذا رفتن به جبهه را راهی برای شهادت دانست و از همگی خداحافظی کرد و رفت .
کی از همرزمانش برای ما تعریف می کرد که وقتی عملیات والفجر 8 تمام شد ایشان به خاطر اینکه به مقام شهادت نرسیده بود خیلی ناراحت بود در بازگشت به عقب یک عدد آرپی جی را می بیند که کنار خاکریز افتاده است برای برداشتن آن به نزدیکی آرپی جی که می رود گلوله خمپاره به کنارش می خورد که در اثر ترکشی که به قلب ایشان اصابت می کند پدرم به شهادت می رسد .
قبل از شهادتش پدرم برای ما تعریف می کرد که در عملیات خیبر که شرکت کرده بود در حین عملیات به یک تپه رسیدند . عده ای از بچه ها از یک طرف نپه و عده ای دیگر از طرف دیگر آن حرکت کرده بود که پدرم با آن گروه دیگر از سمت راست تپه در حرکت بودند که عراقی ها به آنان ایست داده و آنها را به اسارت در می آورند . در همین حین گروهی که از آن طرف تپه حرکت می کردند صدای عراقی ها را شنیده بودند و بعد از درگیری پدرم و دوستانش توانسته بودند خود را به کانالی که آن نزدیکی قرار داشت برسانند و خود را از اسارت حتمی نجات دهند .
شوهرم سید حسین یک روز خوابی که دیده بود برایم تعریف کرد و گفت امام خمینی را به همراه یک سید بزرگوار دیدم که به خانه ما آمدند آنها آنقدر نورانی بودند که وقتی که به خانه وارد شدند خانه ما روشن شد چند لحظه در خانه ماندند و موقع رفتن آن آقای بزرگوار جلوی در ایستاد و به امام خمینی گفت شما اول بروید . امام خارج شد و آن آقا هم پشت سر امام و من هم بی اختیار پشت سر آنها راه افتادم و از خانه بیرون رفتم در آن لحظه از خواب بیدار شدم . وقتی خوابش را تعریف کرد گفت من به جبهه می روم و دوست دارم شما یک زن انقلابی و محجبه ای باشی و اگر شهید شدم فرزندانم را درست تربیت کنید و مثل حضرت زینب (س) صبور و مقاوم باشد .
یک روز که در خانه نشسته بودیم و همه دور هم جمع بودیم حسین گفت که می خواهم به جبهه بروم و پسرم نیز می خواست برود . پسرم گفت پدر جان شما چند بار رفته اید اینبار نوبت من است که به منطقه بروم اگر شما بروید من نمی توانم این مسئولیت بزرگ را به نحو احسن انجام دهم همسرم گفت پس هر دو می رویم مادرت هم مثل یک شیرزن از خانه و خانواده مراقبت می کند . روز بعد به همراه همدیگر به سبزوار رفتند تا از آنجا به جبهه بروند در آنجا حسین پسرم را راضی کرده بود که به خانه بیاید و خودش به تنهایی به منطقه رفت .
حسین دوبار مجروح شد بار اول که مجروح شده بود او را از بیمارستان اهواز به تهران انتقال داده بودند بعد از یک شب که در تهران در بیمارستان بود به ما زنگ زد و گفت که خواب های پریشان دیده است به او اطمینان خاطر دادم چون اینجا شایعه بود که او شهید شده و دست و پایش قطع شده است وقتی برایش گفتم از پشت گوشی دستهایش را بهم زد و می گفت از دست هایم خاطر جمع شدی ولی نمی دانم چطور به تو بفهمانم که پاهایم سالم است ، هر کی به شما این حرفها را زده دروغ گفته است من تا دو شب دیگر به خانه می آیم و شب را خانه یکی از اقواممان که در تهران بود مانده و از آنجا صبح زود حرکت کرد .
همزمان سید حسین برای ما تعریف می کردند که بعد از عملیات والفجر 8 ایشان مرخصی گرفته بود تا به عقب برگردد ولی کسی که بجای ایشان قرار بود بیاید هنوز نیامده بود . ایشان چند کمپوت داشت بین بچه ها تقسیم می کرد و با یکایک آنها خداحافظی می کرد . در سنگر آخر به یکی از دوستانش که اهل روستای شم آباد گفت که دوست به عقب برگردد و همین جا بماند . وقتی از سنگر خارج می شود صدای صوت خمپاره می آید . صدا می زند که سید بخواب وقتی به بیرون سنگر می آید می بیند که گلوله به ایشان اصابت کرده است و شهید شده است .
وقتی حسین شهید شده بود من خیلی تنها شده بودم و خیلی بی تابی می کردم چون هیچ کدام از اقواممان آنجا نبود تا با آنها درد دل کنم . به مزار ایشان رفتم و رو به آسمان به خدا گفتم خدایا این قربانی را از ما بپذیر و به من صبر و شکیبایی عطا کن تا بتوانم دوری او را تحمل کنم و آن وقت خیلی گریه کردم . شب که خوابیدم ایشان به خوایم آمد و گفت چرا ناراحت هستی من که همیشه با شما هستم گفتم نه شما شهید شده ای و از پیش ما رفته ای گفت فقط جسم من در بین شما نیست ولی روح من همیشه پیش شماست . از شما تقاضا دارم که همیشه ایمانت را کامل کنی و به فرزندانم تربیت دینی بدهی . اگر اینجا تنها هستی به هر کجا که می خواهی می توانی بروی در حال صحبت کردن بودم که گریه پسرم مرا از خواب بیدار کرد .
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8537