شهید سید علی اکبر حسینی
نام: سید علی اکبر
نام خانوادگی: حسینی
نام پدر:ابوالقاسم
محل تولد:سبزوار
تاریخ شهادت:30/09/1360
مکان شهادت:گیلانغرب
یگان خدمتی:تیپ 21 امام رضا (علیه السلام)
مسئولیت:مخابرات و بی سیم
گلزار:سبزوارمزینان
خاطرات
- چند روز قبل از اینکه علی اکبر به جبهه برود با هم به سرزمین رفتیم و مشغول هیزم جمع کردن شدیم صحبت از جبهه و جنگ شد گفت:وضعیت بسیار خطرناک است صحبتی از ثبت نام خودش برای اعزام به جبهه نکرده بود می گفت:تا جایی که می شود باید به جبهه برویم و دیگران را در این امر آنجا یاری کنیم.از سر زمین که آمدیم کمی با هم بازی کردیم یکی از دوستانش آمد و گفت:سید علی من آماده ام که برویم گفتم:جریان چیست؟ گفت:ما قرار است که به جبهه برویم.به خانخ آمد و با پدرم و خانواده خداحافظی کرد و عازم شد .
- پسر دایی اش که با او بود تعریف می کرد:وقتی ما در گیلان غرب عملیات انجام دادیم به عقب برمی گشتیم در راه برگشت یک جا همگی دور هم جمع شده بودیم که خمپاره ای کنار مانند ما منفجر شد در اثر اصابت ترکش آن من مجروح شدم و دیدم که علی اکبر هم افتاده است گویا مجروح شده بود و شدت جراحت او زیاد بود که بعد از 5 و 6 روز خبر شهادت او را برای ما آوردند .
- یک شب خواب دیدم که سید علی پیش من آمد و گفت:بلند شو.گفتم:چرا؟ گفت:مگر نمی دانی؟گفتم : نه گفت:سید علی شهید شده است او را دارند می آورند من سر کوچه رفتم دیدم بله دارند پیکر او را می آورند و خیلی شلوغ بود.چند روز بعد از طرف سپاه پیش مادر ایشان گفتند:حاج آقا کجاست.او گفت:کاری دارید او سر آب است.گفتند:می خواهیم او را ببینیم. وقتی غروب به خانه رفتیم گفتم:شما با من کاری داشتید ؟گفت:سید علی شهید شده است.گفتم:خوابش را قبلا دیه بودم .که بعدا یکی از ودستان به من گفت:سید علی زخمی شده و من با شنیدن این خبر فهمیدم که جریان چیست .
- یک شب خواب دیدم یک سیدی که شال سبزی به دور گردن داشت آمد و به من گفت: بلند شو علی اکبر شهید شده و دارند داخل کوچه به طرف منزل تشییع می کنند حرکت کن برو. بعد من با پای برهنه حرکت کردم و رفتم. وقتی جلوی طابوت رسیدم دیدم فرزشهید سید علی اکبر حسینی
نام: سید علی اکبر
نام خانوادگی: حسینی
نام پدر:ابوالقاسم
محل تولد:سبزوار
تاریخ شهادت:30/09/1360
مکان شهادت:گیلانغرب
یگان خدمتی:تیپ 21 امام رضا (علیه السلام)
مسئولیت:مخابرات و بی سیم
گلزار:سبزوارمزینان
خاطرات
- چند روز قبل از اینکه علی اکبر به جبهه برود با هم به سرزمین رفتیم و مشغول هیزم جمع کردن شدیم صحبت از جبهه و جنگ شد گفت:وضعیت بسیار خطرناک است صحبتی از ثبت نام خودش برای اعزام به جبهه نکرده بود می گفت:تا جایی که می شود باید به جبهه برویم و دیگران را در این امر آنجا یاری کنیم.از سر زمین که آمدیم کمی با هم بازی کردیم یکی از دوستانش آمد و گفت:سید علی من آماده ام که برویم گفتم:جریان چیست؟ گفت:ما قرار است که به جبهه برویم.به خانخ آمد و با پدرم و خانواده خداحافظی کرد و عازم شد .
- پسر دایی اش که با او بود تعریف می کرد:وقتی ما در گیلان غرب عملیات انجام دادیم به عقب برمی گشتیم در راه برگشت یک جا همگی دور هم جمع شده بودیم که خمپاره ای کنار مانند ما منفجر شد در اثر اصابت ترکش آن من مجروح شدم و دیدم که علی اکبر هم افتاده است گویا مجروح شده بود و شدت جراحت او زیاد بود که بعد از 5 و 6 روز خبر شهادت او را برای ما آوردند .
- یک شب خواب دیدم که سید علی پیش من آمد و گفت:بلند شو.گفتم:چرا؟ گفت:مگر نمی دانی؟گفتم : نه گفت:سید علی شهید شده است او را دارند می آورند من سر کوچه رفتم دیدم بله دارند پیکر او را می آورند و خیلی شلوغ بود.چند روز بعد از طرف سپاه پیش مادر ایشان گفتند:حاج آقا کجاست.او گفت:کاری دارید او سر آب است.گفتند:می خواهیم او را ببینیم. وقتی غروب به خانه رفتیم گفتم:شما با من کاری داشتید ؟گفت:سید علی شهید شده است.گفتم:خوابش را قبلا دیه بودم .که بعدا یکی از ودستان به من گفت:سید علی زخمی شده و من با شنیدن این خبر فهمیدم که جریان چیست .
- یک شب خواب دیدم یک سیدی که شال سبزی به دور گردن داشت آمد و به من گفت: بلند شو علی اکبر شهید شده و دارند داخل کوچه به طرف منزل تشییع می کنند حرکت کن برو. بعد من با پای برهنه حرکت کردم و رفتم. وقتی جلوی طابوت رسیدم دیدم فرزندم علی اکبر است که او را به مزار شهدا بردیم و دفن کردیم. صبح روز بعد که خبر شهادت علی اکبر را آوردند فهمیدم در همان شبی که من خواب دیده بودم به شهادت رسیده بود .
تدم علی اکبر است که او را به مزار شهدا بردیم و دفن کردیم. صبح روز بعد که خبر شهادت علی اکبر را آوردند فهمیدم در همان شبی که من خواب دیده بودم به شهادت رسیده بود.[۱]