شهید محسن تیموریا

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۱۷ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۴۶ توسط Salimpour98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

بسمه تعالی نام محسن تیموریا نام پدر عباس نام مادر بتول محل شهادت اروندرود محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۳/۰۸/۲۰ محل شهادت اروندرود تاریخ شهادت ۱۳۶۴/۱۱/۲۱ استان محل شهادت خوزستان شهر محل شهادت آبادان وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی تحصیلات دیپلم رشته تجربی عملیات سال تفحص محل کار بنیاد تحت پوشش مزار شهید قزوین - قزوین

زندگی نامه

تیموریا، محسن: بیستم آبان ۱۳۴۳، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش عباس، معمار بود و مادرش بتول نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن ۱۳۶۴، در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.


وصیت نامه

شهید، محسن تیموریا: این بنده‎ی حقیر، به امر روح خدا، امام عزیز، به فرمان حق گردن نهاده و پاى در پوتین مى‏ کنم و خود را در زمره‎ی قافله‎ی حسین(ع) مى‏ دانم. امیدوارم بتوانم نداى حسین(ع) را لبیک بگویم تا اسلام را به پیروزى برسانیم و به وظیفه‎ی الهى خود که داشتیم، عمل نمایم. آرى! اسلام خون مى‏ خواهد تا به پیروزى برسد و همان‏طور که امامان ما براى رساندن احکام الهى به مردم هر کدام به شهادت رسیدند، ما هم آن قدر با دشمنان اسلام مى‏ جنگیم تا پیروز شویم و زیر یوغ استعمارگران و کفار مخالف اسلام، تسلیم نخواهیم شد. من در زندگى چیزى از مال دنیا ندارم که بخواهم آن را تقسیم کنم؛ ولى مى ‏توانم براى دوستان و برادرانم آرزوى خوشبختى بکنم. پدر جان! تو هم ناراحت نباش و صبر کن تا اسلام، پیروز و کربلا فتح شود و تو هم به دیدار حسین بن على(ع) خواهى رفت. براى اسلام م ى‏جنگیم تا دشمنان اسلام بفهمند که اسلام داراى قدرت است؛ تا کمتر به ما ظلم کنند. آرى! چشم‎هاى مستضعفان به ما رزمنده‏ ها دوخته شده تا ببینند این اسلام عزیز، چه مى‏ شود.۱ (۱۱۷۵۹۷۳)

خاطرات

مهدی کیامیری: آن روز، ما با هر مصیبتی که بود، از رود خروشان «اروند» عبور کردیم و قایق‌مان میان سیم‌های خاردار و «خورشیدی»ها به گل نشست و یکایک دلیرمردان بسیجی با عبور از گل و لای، خودشان را به خاکریزهای فتح شده ‌رساندند، تا سرود مردان آفتاب را سر دهند. وقتی به کنار خاکریز رسیدم، هنوز جنازه‌ی «حسن»ـ که تیری به قلبش خورده بود ـ روی زمین افتاده بود و شبنم‌های شب‌شکن بهاری، بر رخساره‌اش نشسته بودند. گویی ستاره‌ای از آسمان فرو افتاده و در زمین سُکنی گزیده است. در کنار سیم‌خاردارها، جنازه‌ی دلاور جبهه‌ها، شهید «تیموریان» نیز به چشم می‌خورد، که هنگام باز کردن معبر، تیری به سرش خورده بود و برای این که معبر لو نرود و تلفات بیش‌تری ندهیم، خودش را زیر آب نگه داشته بود، تا بر سر پیمانش باقی بماند. دیگر شب شده بود. برای حمله‌ای به خفاشان بعثی آماده شدیم و شب‌شکنان با کوله‌باری از تقوا و ایمان به سوی شکار «تانک‌»های پوشالی پیش می‌رفتند. یکی ذکر می‌گفت؛ یکی ادعیه می‌خواند و دیگری با سکوتی عمیق، در اندیشه‌ی آینده‌ای نه چندان دور غوطه‌ور بود. با درگیری تانک‌ها و «آرپی‌جی»زن‌ها، شیپور جنگ نواخته و مرد از نامرد مشخص شد. روبه‌صفتان بعثی ـ که یارای مقابله با دلیرمردان بیشه‌ی اسلام را نداشتند ـ با جا گذاشتن تانک‌ها و خودروهای بسیار خود، پا به فرار گذاشتند. [۱]

پانویس

  1. پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین