شهید محمد رضا دادی القار

نسخهٔ تاریخ ‏۲۸ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۰۵ توسط Azizi (بحث | مشارکت‌ها)

{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = محمدرضا دادی القار |تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = پرچم ایران.png ایرانی |شهرت = |دین و مذهب = مسلمان، شیعه |تولد = مشهد |شهادت = ۱۳۶۲/۱/۱۶ |وفات = |مرگ = |محل دفن =بهشت رضا |مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها =رزمنده |جنگ‌‌ها = |نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات = |تخصص‌ها = |شغل =پاسدار |خانواده = }}



خاطرات

برادرم محمدرضا خیلی به مسئله حجاب تقید داشتند در این زمینه خاطره ای به یاد دارم، زمانیکه ما در یک منزلی مستاجر بودیم، دختر صاحبخانه حجاب درستی نداشت یکبار برادرم محمدرضا که چهره ی بسیار جذاب وزیبایی هم داشت به منزل ما آمد که آن دختر با صورت آرایش کرده وبی حجاب آمد وگفت:آقا محمدرضا سلام. تا برادرم صدایش را شنید همین طور که به پایین نگاه می کرد تا چشمش به پاهای آن دختر افتاد، متوجه شد که چادر ندارد، صورتش را به طرف دیوار کرد وگفت:خواهر من ، لطفا بروید وچادر سرتان کنید. بعد بیائید با من صحبت کنید، مگر شما از آن دنیا خبر ندارید که چه آتشی در انتظار شما است. شما فکر نکنید که من بچه هستم لطفا حجابتان را رعایت کنید. بعد از آن برخورد، هر وقت دختر صاحبخانه مرا می بیند ، می گوید: برادرت محمدرضا با این رفتاری که آنروز با من داشت، خیلی تاثیر گذاشت ودیگر هیچ وقت بدون چادر جایی وحتی درون حیاط جلوی نامحرم هم نمی ایستم. به یاد دارم که یکبار برادرم محمد رضا از جبهه به مرخصی آمده بود به او پوتین های نو داده بودند، ولی او همان پوتین های قبلی اش را خیلی کهنه شده بود به پا داشت. به او گفتم داداش جان حالا که کفش نو داری چرا استفاده نمی کنی؟ گفت: مگر نشنیدی که امام چه گفته اند: مگر کالسکه به اسبش است که عوض کند: مگر شخصیت انسان که بروم لباسهای نو بپوشم؟ هیچ فرقی نمی کند اینها باید تا آخرین حد استفاده شود. مال بیت المال است. حیف است که دور انداخته شود. به خاطر دارم اوایلی که پدرم فوت کرده بودند، یکشب برادرم محمد رضا را در خواب دیدم که او خیلی با من همدل وهمراه است. توی آشپزخانه بودم که نزد من آمد و چون آنموقع لباس سیاه تنم بود گفت: کی می خواهی این لباس سیاه را ازتنت درآوری؟ چقدر می خواهی لباس سیاه بپوشی؟ من ایستادم و با او درددل کردم و گفتم: تو میدانی چه اتفاقی برای ما افتاد تو می دانی که به آقا جان چه گذشت؟ گفت: بلی من همه اینها را میدانم، خودم می دانستم که آقاجان تصادف میکند ایشان درعالم خواب ازهمه اتفاقاتی که بعد از شهادتش برای ما روی داده بود مطلع بود. شهادت برادر دادی القار تحول عجیبی در روحیه بچه های گردان ولی الله تیپ 18 جوادالائمه و تمام گردانهایی که در منطقه مستقر بودند ایجاد کرد. شهید دادی القار از مهبوبیت بالایی در بین نیروها برخوردار بود به طوری که وقتی ایشان به شهادت رسیدند، همان شب نیروها با موتور و این جور چیزها ، چراغ روشن کردند واز این گردان به آن گردان می رفتند وسینه زنی می کردند واین آمادگی خیلی خوبی برای انجام عملیات والفجر یک بود . در سومار که بودیم برادردادی القار مسئول تسلیحات گردان بود. ایشان می گفت: شب عملیات فقط به من چند کمک بدهید ، من خودم آرپیچی زن هستم او اول برای خودش از تسلیحات گردان آرپیچی جداگانه تحویل گرفته بود. به او گفتیم: برادر دادی القار، مسئول تسلیحات که نباید در عملیات شرکت کند باید مهمات به دیگر نیرو ها برساند، ایشان گفتند: نه،برادران دیگر هستند که این کار را بکنند من باید در عملیات شرکت بکنم ، این جریان گذشت وبرنامه که تنظیم شد در عملیات ولفجر مقدماتی باز هم ایشان همین برنامه را ادامه داد ودر شب عملیات به ایشان چند کمک دادیم و گفتیم حالا که شما مایلید بجنگید ، ما از نظر اسلام مسئول نباشیم واقعا ایشان علاقه راسخی به شهادت داشتند . ما یکروز درمنطقه سومار بودیم و شوخی می کردیم و راجع به برنامه ابوذروسلطان و پیامبر(ص) صبحبت می کردیم. گفتم : یکروز پیامبر و سلطان وابوذر از راهی می گذشتند، پیامبر(ص)به ابوذر گفت:ای ابوذر چند نفر از این راه می روند ؟ابوذر گفت :یا رسول الله (ص)ما سه نفر هستیم و کس دیگری نیست . حضرت فرمودند: پشت سرت را نگاه کن ببین ردّ پای چند نفر است.وقتی ابوذر به پست سرش نگاه کرد،دید رد پای دو نفر معلوم می شود . گفت :شاید پیامبر (ص) پایشان را روی پر ملایک می گذارند ولی بیشتر که نگاه کرد دید ند سلطان در راه رفتن سعی می کند پایش را جای پای پیامبر بگذارد که یک مرتبه برادر شهید دادی القار گفت: اگر خدا بخواهد ما هم سعی می کنیم که در همه جا پایمان را رد پای رهبر انقلاب بگذاریم، همرزمان که ایشان دستور دادند ،خودمان را بهایشان برسانیم و مطیع دستوراتش باشیم. مگر اینها چکار کرد ند که ما نمی توانیم انجام دهیم وجزء یاران امام زمان (عج) باشیم و با صحابه پیامبر و یاران امام حسین(ع) محشور شویم. به یاد دارم که یک روز فرزندم پیش من آمد وگفت: مادر من که می خواهم به سربازی بروم نمی شود که به جبهه بروم. گفتم: مادر بعد از این همه سال ما به تو چشم دوخته ایم بعد از چهار دختر خدا تو را به ما داده است، حالا تو می خواهی به جبهه بروی؟ محمدرضا گفت: مادر جان مگر قرار است هر که به جبهه رفت، شهید شود. شما فقط اجازه بدهید که من بروم. ما همینطور امروز و فردا می کردیم تا اینکه یک روز آمد ومرتب به من التماس کرد و قربان صدقه ام شد وگفت: فرم ثبت نام واعزام به جبهه را از مسجد المهدی آوردم تا رضایت شما را بگیرم وامضاء کنید. گفتم: چی را امضاء کنم. گفت: مگر شما امام را دوست ندارید؟ مگر نشینیدید که آقا چه فرمودند؟ حالا شما باید این فرم را امضاء کنید. من هم پایین فرم را امضاء کردم. وبعد گفت: حالا دیگر آقا هم با شما است وبا خوشحالی برای خواندن نماز جماعت به مسجد رفت وقتی که از مسجد برگشت فرم را جلوی پدرش گذاشت تا اوهم امضاء کند. پدرش راضی نمی شد که فرم جبهه را برایش امضاء کند. دیدم اشک در چشمان محمد رضا حلقه زد و شروع به گریه کردن نمود وقتی این عشق و علاقه او را نسبت به جبهه رفتن در او دیدم به پدرش گفتم:مرد، این امانتی است که خدا دست ما داده است وخواسته که چهار دختر بدهد و بعد این پسررا،و الان روزی است که او را از تو می خواهد. شما هم باید امانت را به صاحبش برگردانی . این فرم رضایت را امضاء کن. تا این حرفها را گفتم ، پدرش هم دلش آرام شد و فرم جبهه را امضاء کرد و دیدم محمد رضا آنقدر خوشحال شد که در پوست خود نمی گنجید. چون آن شب کشیک بود به مسجد رفت و صبح زود فردا با لب خندان به خانه آمد و از این که اجازه دادیم که به جبهه برود از ما تشکر و قدرانی نمود و بعد از سه روز وسائل اش را داخل ساک گذاشت و بعد از خداحافظی راهی جبهه شد. فرزندم محمدرضا مدت ده روزی از جبهه به مرخصی آمده بود. وقتی به منزل آمد، در حالیکه داشت بند پوتین هایش را باز می کرد دید آن طرف حیاط پدرش دارد یک انباری می سازد. محمدرضا بدون اینکه با کسی سلام وعلیک کند وحرفی بزند ، دمپایی پایش کرد وبه بابایش گفت: پدر، بگذار تا من بسازم. او دست به کار شد وتا غروب کار کرد وکار ساخت انباری را به پایان رساند، در بین کار من که تازه عمل کرده بودم واز بیمارستان مرخص شده بودم ، نمی توانستم تکان بخورم برای همین منتظر ماندم تا بعد از تمام شدن کار ساخت وساز انبار به دیدنم بیاید. بالاخره بعد از اتمام کار انباری همراه پدرش به خانه آمدند، فرزندم محمدرضا گفت: مادر از اینکه برای احوالپرسی خدمت نرسیدم معذرت می خواهم، چون پدر دست تنها بود وخسته بود به کمکش رفتم وبعد از پایان مدت مرخصی اش دوباره به جبهه اعزام شد. فرزندم محمدرضا درجبهه مجروح شده بود ومدت 25 روز در بیمارستان اهواز بستری بود که ما خبر نداشتیم. او از بیمارستان تلفن می کرد ومی گفت:من در جبهه ام وحالم خوب است چند وقت دیگر مرخصی می گیرم ومی آیم. بعد از 25 روز که آمد دیدم خیلی رنگ و رویش پریده است. من به خواهرانش گفتم:هرچه هست،هست چون محمد ضعیف شده ونیز شانه اش هم کمی کج شده نکند مجروح شده باشد.دخترانم گفتند: مادر، همیشه با خودت این فکرها را می کنی. تا اینکه دیدم گهگاهی محمدرضا به بیمارستان بنت الهدی می رود. به او گفتم: تو برای چی به بیمارستان بنت الهدی می روی؟ برای اینکه ما متوجه نشویم. در جواب گفت:مادر، از اهواز مجروحی آورده اند که من باید به دیدن اوبروم چون اینجا کسی را ندارد، پیش او می روم وغذا به دهانش می دهم، این گذشت تا که روزهای آخرمرخصی اش بود که دیدم به داخل اتاق رفت ودر را هم قفل کرد تا باندهایش را عوض کند. به دخترهایم گفتم: دیدید مجروح شده و حرفی به ما نمی زند وباز دخترانم برای تسلای دلم گفتند: نه مادر ،این حرفها را نزن، خدا نکند . فرزندم محمدرضا اصلا در مورد مجروحیتش به ما هیچی نگفت وراهی جبهه شد تا اینکه بعدها یکی از دوستانش به ما گفت که محمدرضا 25 روز در بیمارستان اهواز به خاطر اینکه شانه اش مجروح شده بود،بستری بوده است. به یاد دارم هنگامیکه فرزندم محمدرضا برای آخرین بار می خواست به جبهه اعزام شود. گفت:مامان خواهش می کنم برای بدرقه ام نیائید. گفتم: چیه، اینقدر از ما بی زار شدی که دیگر نمی خواهی ما را ببینی وبرگردی. گفت: نه حالا زمینی نیایم هوایی می آیم. تا اینکه شب سیزدهم عید من خواب دیدم که در یک زیر زمینی خیلی بزرگ در حالیکه سیاپوش هستم وهمه خانمها پوشیه زده ونشسته اند در حال عزاداری هستند ونیز به همان اندازه مرد نشسته بودند در حالایکه پشت لباسهایشان باز بود و زنجیر می زدند.یک حوض کاشیکاری خیلی قشنگ هم وسط زیر زمینی بود. پای حوض بودم وبه آنها نگاه می کردم که این چطوری عزاداری است؟ در همین حال وهوا بودم که دیدم یک قناری زیبا وقشنگ آمد ودور این حوض دور زد ویکدفعه بالای شانه من نشست. او را گرفتم وبه حیاط آوردم و آزادش کردم ودوباره به زیرزمین برگشتم ودرعزاداری شرکت کردم که ازخواب بیدار شدم. گفتم: خدایا این چه خوابی بود که من دیدم. خودت به خیر بگذران،وبعد نماز صبحم را خواندم وخوابیدم. باز دوباره در خواب دیدم که تلفن منزلمان زنگ زد،گوشی تلفن را که برداشتم گفتم: الو،الو، شنیدم که از جبهه است چون سر و صدای تیر اندازی وصوت زیبای قرآن شنیده می شد و فرزندم محمد نیز با فرمانده اش صحبت می کرد، گفتم: محمد جان، تو بعد از چند وقت تلفن کردی، الان برایم نوار قرآن گذاشتی و با فرمانده ات صحبت می کنی. که محمد گوشی تلفن را برداشت و گفت:مادر خداحافظ، صحبت هایمان باشد برای بعد وگوشی را گذاشت. که از خواب بیدار شدم،همان موقع تاریخ آن شب وساعتی را که خواب دیدم را یادداشت نمودم. بعد از چند روز که از طرف بنیاد شهید آمدند تا خبر شهادت فرزندم محمد را به ما بدهند. به آنها گفتم: فقط می خواهم ببینم او چه ساعتی و چه روزی شهید شده است. بگوئید طاقت شنیدنش را دارم ببینید گریه نمی کنم واصلا ناراحت نیستم. گفتند: شهید دادی القار در روز جمعه حدود ساعت2:30الی 3 صبح به شهادت رسیدند درست همان شب و ساعتی که من آن خواب را دیدم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۸ اسفند ۱۳۹۸، در ‏۱۲:۰۵