شهید رمضان سلامت

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 1777 تاریخ تولد : نام : رمضان محل تولد : سایر نام خانوادگی : سلامت تاریخ شهادت : نام پدر : عباس علی مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر گلزار :

خاطرت

دوستش على شاداب زاده در عملیات فتح المبین به فیض عظیم شهادت نایل گشت، رمضان على دورى على را طاقت نمى‏آورد به قصد زیارت امام رضا علیه السلام ساکش را برمى داردو مى‏رود اما به کجا؟ به جبهه، به تجلى گاه على مى‏رود تا جاى على در سنگر عشق خالى نباشد. این بار در بستان در تپه نبئه مستقر مى‏شود و آر پى جى زن است و شبها از روى نوبت به گشت شبانه مى‏روند تا نوبت به گروهى مى‏رسد که برادر عزیز من هم جزء این گروه بود وقتى به طرف دیگر تپه مى‏روند و گشتى مى‏زنند و برمى گردند مى‏بینند که از طرف دیگر تپه دشمن با نیروهاى خودى درگیر شده است. دوستان راى مى‏دهند که بهتر است با دشمن درگیر شویم و خود را به نیروهاى خودى برسانیم اما عده‏اى مى‏گویند آخ ربا نفرات کم در مقابل این همه دشمن کارى ساخته نیست. چرا که تلفات زیادى مى‏دهیم با این نظر به وسیله بى سیم با نیروهاى خودى تماس مى‏گیرند و مى‏گویند ما در ده مترى پشت سر دشمن هستیم و مى‏خواهیم برگردیم بهتر است مدتى به فلان جا تیراندازى نکنید تا ما از بین دشمن خود را به شما برسانیم و از بین دشمن با احتیاط کامل که دشمن متوجه نشود که اینها ایرانى اند به سوى نیروهاى خودى مى‏آیند و وقتى به آنسوى تپه مى‏رسند یکمرتبه خیز بر مى‏دارند به طرف نیروهاى خودى که دشمن مى‏فهمد که کار از کار گذشته بود بعد از این که این گروه دلیر به نیروهاى خودى مى‏رسند دوباره باران آتش را بر سر دشمن به بارش درمى آورند اما دشمن بیشتر از این حرفهانیز دارد، درگیرى شدت پیدا مى‏کند، قسمتى از لشگر 16 قزوین که در آنجا مستقر است مجبور به عقب نشینى مى‏شود و کسى جز تعدادى از بسیجیان نمى‏ماند این حال شهید عباسعلى نارنجى که فرمانده دسته ایى از بسیجیان نیشابور را بر عهده دارد بسوى برادرم مى‏آید و مى‏گوید: سلامت جان تو را به خدا ببین همه مى‏روند از تو یک خواهش دارم که اگر همه رفتند تو یکى بمان حتى اگر مجبور بودى دوست دارم هر دو تامون با هم باشیم چون از یک محله‏ایم و دوست دارم تا آخرین قطره خون بجنگیم. نمى‏خواهم که این تپه به آسانى به دست دشمن بیفتد. برادرم قبول مى‏کند و مى‏گوید تو هم سعى کن تا آنجا که ممکن است عقب نشینى نکنیم و تا جایى که مى‏توانیم بجنگیم و با این گفتگو شهید نارنجى مى‏رود تا چند نفرى که دارند مى‏روند را بر گرداند که مورد اصابت تیر خصمانه دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید. برادرم به دیدن این صحنه نمى تواند دست از نبرد بردارد چگونه مى‏تواند برگردد در حالیکه مى‏بیند دشمن صهیونیستى فرمانده‏اش این پیر جبهه نبئه را این مرد مهربان را که مثل پدرش بوده کشته، با دیدن این صحنه دلخراش روحیه‏اش بیشتر مى‏شود و آتش انتقام در دلش شعله ور مى‏شود و سخت مشغول نبرد است که یکدفعه بخود مى‏آید و مى‏بیند که هیچ کس جزء او و یک نفر دیگر نمانده در حالیکه جنازه چند شهید در اطرافشان به چشم مى‏خورد دوستش مى‏گوید سلامت بهتر است که برویم چون کار از کار گذشته و از دست ما هیچ کارى ساخته نیست برادرم مى‏گوید: به نارنجى قول دادم تا آخرین لحظات عمر و آخرین قطره خون بجنگم چطور برگردم؟! دوستش مى‏گوید: تو مى‏توانى حالا برگردى و جبرانش را در وقت دیگرى بکنى که شاید مفیدتر و بیشتر بتوانى در راه اسلام قدمى بردارى. خلاصه با اصرار زیاد راضى مى‏شود اما قبل از اینکه از این منطقه بروند تانکهایى که در آن اطراف است را از بین مى‏برند که بدست دشمن نیفتد در حالیکه مى‏خواهند برگردند بردرم به زمین مى‏خورد و عکس شهید شادب زاده از جیبش بیرون مى‏افتد و از رفتن منصرف مى‏شود هر چه آن برادر رزمنده اصرار مى‏کند دیگر اثرى ندارد. مى‏گوید تو برو من نمى‏توانم برگردم چرا آخه چرا او تا آخرین لحظه بایستد و من برگردم، نه نمى‏توانم تو برو من که به چشمان مظلوم على مى‏نگرم شرمم مى‏آید برگردم هر چند این یک عکس بیش نیست اما من فکر مى‏کنم روح او ناظر رفتار و کردار ماست مثل اینکه او هم در اینجا حضور دارد من برمى گردم به سنگرم، تو برو وقتى که دوستش مى‏بیند او اینقدر احساساتى است برمى گردد به سنگر اما دشمن خیلى نزدیک شد چند نفرى را به هلاکت رساندند ولى دشمن خیلى نزدیک شده بود این دو بسیجى دلاور وقتى مى‏بینند کارى از دستشان ساخته نیست اسلحه را آماده مى‏کنند تا وقتى دشمن روى سرشان رسید لااقل قبل از شهادت یا اسارت چند تن دیگر از مزدوران کافر را به خاک سیاه بنشانند، شهادتین را بر زبان جارى مى‏کنند و به انتظار دشمن مى‏نشیند هر چه بیشتر صبر مى‏کنند کمتر به نتیجه مى‏رسند آرام از سنگر بیرون مى‏آیند مى‏بینند دشمن در حال عقب نشینى است حتى جنازه چند عراقى در چند مترى (4 مترى( آنها بر زمین افتاده است خوب شما فکر مى‏کنید چه اتفاقى افتاده صبر کنید تا بگویم. آنها در آخرین لحظه‏ها یک نارنجک به سوى دشمن مى‏اندازد دشمن سر جمع است و همه یک جا هستند صدمه مى‏بینند و تعداد زیادى از آنها کشته و زخمى مى‏شوند و دشمن هم از وحشت زیاد پا به فرار مى‏گذارد و به گفته برادرم رمضانعلى مى‏گفت: این یک امداد غیبى بود در غیر این صورت دشمن از یک نارنجک وحشت زده نمى‏شود در این حادثه مى‏بینم که خداوند تا چه حد و اندازه دوستداران خودش را دوست دارد و به آنها کمک مى‏نماید. خلاصه وقتى مى‏بیند دشمن در حال فرار است خدا را شکر مى‏کند که به آنها کمک کرده است در همین حال نیروهاى تازه نفس مى‏رسند و آنها به پشت خط منتقل مى‏شوند. منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11599