کد شهید : 6116275
نام : رمضانعلی
نام خانوادگی : سمیعی
نام پدر : رضا
تاریخ تولد:
محل تولد: چناران
تاریخ شهادت: 1361/01/02
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
خاطرات
قرار بود شب عید عملیات فتح المبین انجام بگیرد که متاسفانه دشمن متوجه شد و به ما حمله کرد شب بعد دوباره برای ما شام آوردند و معمولا شام را ساعت شش تا هفت می دادند یک بار سر موعد مقرر و یک بار ساعت ده صبح و گفتند هر کس که تمایل دارد می تواند دوباره شام بگیرد من و رمضان علی چون می دانستیم امشب عملیات است رفتیم و دوباره شام گرفتیم در همان شب عملیات شد و من با چند تن از بچه های روستا پشت سر گروه شناسایی حرکت می کردیم . فاصله ام با سمیعی کم بود حدودا بین ما و نیروهای عراقی محیطی به اندازه ی صد متر را مین گذاری کرده بودند وقتی به میدان مین رسیدیم گروه تخریب برای خنثی کردن مین ها آماده شدند و قرار گذاشتیم مین ها که خنثی شد با رمز الله اکبر ندا داده شود تا دیگر نیروها عبور کنند من و سمیعی و دیگران به صورت سینه خیز آهسته در حرکت بودیم و به جلو می رفتیم و حدودا هشتاد درصد راه باز شده بود که ناگهان یکی از اعضای تخریب بر اثر انفجار مین زخمی شد و با فاصله ای بلند گفت الله اکبر . با شنیدن الله اکبر فکر کردیم راه باز شد و سریع به جلو حرکت کردیم در همین موقع چند مین دیگر منفجر شد و بعد عراقی ها متوجه ما شدند و سریع گرای منطقه را به دست آوردند و ما را زیر آتش خمپاره گرفتند و در همان جا سمیعی بر اثر ترکش خمپاره به درجه ی رفیع و پرفیض و افتخار شهادت نائل شد .
یادم می آید یک شب فرمانده آمد و تعدادی از رزمندگان را به عنوان خط شکن (طعمه) داوطلبانه دعوت کرد که پیش قدم شوند و گفت : رفتن دست خودتان هست و برگشتن به دست خداوند اولین نفری که داوطلب شد و اعلام آمادگی کرد رمضان علی سمیعی بود و نفر دوم شهید عنبرانی بود .
زمانی که در منطقه بودم روحانی ما می گفت : اگر در بین نماز ظهر و عصر دو رکعت نماز بخوانید و کسی که می خواهید را یاد کنید شب به خواب شما خواهد آمد من در زمان اسارت خودم در عراق این کار را کردم و خواب شهید رمضان علی سمیعی را دیدم خواب دیدم که او در باغی پر گل و میوه نزدیکم آمد از او پرسیدم شما این جا چه کار می کنی؟ و چه طور شد که به این جا آمدی؟ گفت : از زمانی که از شما جدا شدم آمده ام در این باغ و در این مکان زندگی می کنم که ناگهان از خواب بیدار شدم .
زمانی که با رمضان علی کشاورزی می رفتیم ایشان چند درخت بی ثمر (بدون میوه) در باغ خود کاشت وقتی علت کاشت این درختان بی ثمر را پرسیدم گفت : این درختان را می کارم تا زمان شهادتم بتوانند از تنه ی آن ها در پختن غذا استفاده کنند .
زمانی که جاوید شاه می گفتند رمضان علی به خانه آمد و درب را به روی خودش بست چون دو تا اتوبوس آمده بودند روستا که بروند و جاوید شاه بگویند گفت هر کس دنبالم آمد بگو نیستم دوستش آمد و گفت سمیعی کجاست؟ گفتم؟ در خانه است بعد رمضان علی ناراحت شد ورفت در یک خرابه خوابید ماشین ها که از قلعه رفتند آمد و سر و صدا کرد .
یک شب خواب دیدم برادر عزیز شهیدم رمضان علی بر روی بام است بام روستای کناری گفت خواهر بیا گفتم این بام خراب است گفت بیا نماز بخوان گفتم هر جا می روی می گویی نماز بخوان گفت این بام خراب از تو است وقتی رفتم نماز بخوانم دیدم سه تا بچه سید زیر بغل یک آقای زین العابدینی است آورد و این بچه ها را به بغل من داد و گفت این سه بچه از توست و این خانه خراب هم از توست وقتی صبح از خواب بیدار شدم خبر شهادتش را آوردند .
یک بار برادر عزیز شهیدم می خواست به مسافرت برود می گفت خواهر تو هم بیا و با هم رفتیم قم و زمانی بود که پسر آیت الله گلپایگانی را به شهادت رسانده بودند با شوهرم در مجلس ایشان شرکت کردند و دست امام جمعه قم را بوسیدند بعد از چند روز آمدیم حضرت عبدالعظیم عده ای سرود می خواندند رمضان علی گفت کاش من مویی بودم روی سر این ها وقتی به روستا برگشتیم عروسی بود گفت خواهر جان دوست ندارم شما به عروسی بروید چون هر چه زیارت کردی همه بر باد فنا می رود دو روز در روستا عروسی بود و ما اصلا بیرون نرفتیم .
یکی از همرزمان پدرم تعریف می کرد که در عملیات فتح المبین در سال 1361 در زمان حمله ی دشمن رمضان علی سمیعی جلوتر از همه حرکت می کرد خمپاره های دشمن خصم مدام آتش می ریختند . در میان همان آتش سنگین دشمن ایشان به وسیله ترکش خمپاره به شهادت رسید .
بچه ی اولم تازه به دنیا آمده بود و در خانه خوابیده بودم پدر عزیز شهیدم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و گفت بلند شو بابا جان می خواهم بروم جبهه . رفتیم مسجد و مرا بوسید و آن آخرین دیدارمان بود .
در پایگاه به خاطر بسیجی ها روضه می خواندند من هم بدون آن که از چیزی خبر داشته باشم رفتم پایگاه و این قدر گریه کردم که حالم بد شد به من آگاه شده بود که پدرم به شهادت رسیده چون خواب دیده بودم و یک روسری سیاه بر سرم کرده بعد عمه ام گفت دختر نفوس بد نزن .
منبع : سایت یاران رضا