شهید موسی نامجو

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۶ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۶ توسط Fathi98 (بحث | مشارکت‌ها)

پرش به: ناوبری، جستجو


زندگینامه

ک سانی كه به شهرهای ساحلی سفر كرده و آنها را از نزدیك دیده اند می دانند كه امواج دریا سمفونی حیات می نوازد و این موسیقی روح نواز صدای پای زندگی را در كوهها و جنگلها می پراكند. بندر انزلی، یكی از شهرهای ساحلی كشور، حال و هوای دریایی دارد و از آنجا كه شرایط اقلیمی در زندگی فردی انسان تأثیر مستقیم دارد اصولا افرادی كه در كنار دریا زندگی می كنند دل دریایی دارند و خروش و غرور و پاكی دریا در آیینه دل آنها جلوه گر است. یكی از این دریا صفتان، سرتیپ شهید سید موسی نامجوی است. او در 26 آذر ماه 1317 ه‍ ش در خانواده ای متدین و از تبار ولایت در بندر انزلی به دنیا آمد. زنده نگهداشتن نام پدر بزرگوش كه فردی معتقد و متعهد و معتمد اهالی روستای كلویر بود یكی از دلایل انتخاب این نام زیبا برای این نوزاد بود. معمولا در خانواده ای مذهبی، ‌كودكان را از ابتدا با نام خدا و ائمه اطهار (ع) آشنا می كنند. سید موسی نیز توسط افراد خانواده با این اسامی مقدس به سرعت آشنا شد ‌و نشان داد كه دارای هوش و ذكاوت سرشاری است.



پدر سید موسی كه فردی مذهبی و معتقد بود سعی داشت از همان ابتدا او را با مبانی مذهبی آشنا نماید، ‌و لذا او را از همان كودكی با خود به مسجد محل می برد. این حركت آن چنان در سید موسی تأثیر گذاشت كه او در پنج سالگی مكبّر همان مسجد شد. در همان ایام، خواهر سید موسی در مدرسه ثبت نام نمود و سید موسی با تمنای كودكانه از خانواده اش خواست كه او را نیز به مدرسه بفرستد. خانواده سید موسی می دانستند كه قوانین آن روز اجازه نمی دهد كه كودكان كمتر از هفت سال در مدرسه ثبت نام كنند ولی اصرار صادقانه سید موسی آنها را بر آن داشت كه با مسئولین مدرسه وارد مذاكره شده رضایت آنها را برای حضور سید موسی در كلاس به صورت مستمع آزاد جلب نمایند. این پیشنهاد مورد قبول مسئولین مدرسه قرار گرفت و سید موسی به همراه خواهر، وارد كلاس شد.



سید موسی در مدت كمی به مسئولین مدرسه نشان داد كه دارای هوش سرشاری است و آمادگی فراگیری دروس را دارد. مسئولین مدرسه پیشنهاد پذیرش رسمی او را به آموزش و پرورش دادند و آموزش و پرورش پس از امتحان سید موسی، ‌او را به عنوان شاگرد رسمی كلاس پذیرفت. در پایان همان سال تحصیلی، ‌در میان شگفتی دیگران سید موسی شاگرد اول كلاس شد و كارنامه قبولی گرفت. آن وقتها مدارس ابتدایی تا كلاس ششم بود و دانش آموزان ملزم بودند كه شش كلاس دوره دبستان را به پایان برده و سپس راهی دوره اول دبیرستان (دوره راهنمایی فعلی) بشوند. موسی نیز با نمرات بسیار خوب، ‌دوره دبستان را تمام كرد و وارد دوره دبیرستان گردید. در زندگی انسان گاهی اتفاقاتی رخ می دهد كه سرنوشت او را عوض می كند. این اتفاقات گاهی به نفع و گاهی به ضرر انسان تمام می شود. ولی انسانهایی هستند كه از هر حادثه ای برای پیشبرد اهداف خود بهره می جویند و حوادث را مطیع مقاصد خود می كنند.



سید موسی نیز از افرادی بود كه مشمول یك حادثه ناگوار گردید. پدرش دچار یك سانحه رانندگی شد و خانواده اش هرچه داشتند برای بهبود او خرج كردند و سرمایه پدری كاملا از بین رفت. سید موسی تمام توان خود را صرف پرستاری از پدر نمود تا وضعیت جسمانی او بهبود یافت و چون دیگر سرمایه ای برای كار نمانده بود مجبور شد برای پیدا كردن كار به تهران برود. سید موسی در غیاب پدر برای تأمین مخارج زندگی خانواده با چند باغدار وارد مذاكرده شد و مركبات آنها را خریداری می كرد و در بازار به فروش می رسانید و به این ترتیب مخارج زندگی خانواده را به مدت دو سال تأمین می كرد. او طوری عمل كرد كه حتی نزدیكترین افراد فامیل متوجه كمبود مالی در خانواده آنها نشوند. پس از دو سال، ‌یكی دیگر از معضلاتی كه سید موسی در غیاب پدر با آن دست به گریبان بود تأمین هزینه تحصیل خواهرانش بود.



سرانجام پس از دو سال پدرش در اداره مخابرات استخدام شد و سید موسی و اعضای خانواده آنها به تهران رفتند. سید موسی كه دو سال بار سنگین اداره خانواده را بر عهده داشت با انتقال به تهران احساس سبكی نمود. سید موسی با شروع مجدد زندگی در كنار پدر، ‌تصمیم گرفت ‌وارد مدرسه نظام شود و این فكر خود را با پدر در میان گذاشت. پدرش نیز پس از كسب اجازه از یكی از روحانیون و بررسی جوانب كار، نظر موافق داد و سید موسی با عزمی راسخ به سوی مدرسه نظام روان شد. سرتیپ 2 سید رحیم حسینی چنین میگوید: «‌در سال 1334 من مسئول ثبت نام مدرسه نظام بودم. یك روز دیدم جوانی با چهره پاك و ساده وارد دفتر شد و پس از سلام و احوال پرسی اعلام نمود كه برای ثبت نام آمده است. من مدارك او را گرفتم و متوجه شدم كه برگ عدم سوء‌ پیشینه و معاینه ندارد. لذا با توجه به این كه آخرین روزهای ثبت نام بود به او گفتم هرچه سریعتر به انزلی برود و عدم سوء پیشینه بگیرد و یك برگ معاینه پزشكی هم به او دادم كه پس از گرفتن سوء پیشینه به بیمارستان رفته و آن را پركند.



پس از چند روز كه مهلت ثبت نام و معاینه تمام شده بود دیدم آن جوان آمد و از من خواست كه مداركش را پس بدهم. علت را پرسیدم و او با كمال سادگی گفت: "‌مرا معاینه نكردند و گفتند برو مداركت را بگیر و برو". من با دیدن چهره پاك این جوان و با آگاهی از این كه می توانم مشكل استخدامی او را برطرف كنم، در برگ معاینه دیگری سلامتی اش را تایید كردم و بلافاصله او را به مدرسه نظام معرفی نمودم و ایشان راهی مدرسه نظام شد. این جوان پاك و بی آلایش، كسی جز شهید سید موسی نامجوی نبود». سید موسی با ورود به مدرسه نظام، ‌آن جا را با دیدگاههای شخصی خود ارزیابی نمود. او فردی بود كه سمفونی دریا همیشه در گوشش و كوههای سر به فلك كشیده مغلوب پاهایش بود. او كه چون باد سبكبال بود و چون كوه با وقار، ‌در حصاری گرفتار شده بود كه فقط از او اطاعت می خواستند. از درون از اجرای انضباط و داشتن مقررات ناراضی نبود و آنها را از اصول پیشرفت در كارها می دانست، ‌ولی آن قوانین خشك و بی روح را مفید نمی دانست. دیدگاههای او ملهم از اسلام و پرتو آزادی و آزادگی بود، ولی آن جا حصار در حصاری بود كه عنان تفكر را هم از او می گرفت.



او مدتها در مورد رها شدن یا ادامه تحصیل در مدرسه نظام فكر كرد و حتی یك سال از تحصیلاتش را فدای این بازنگری نمود و در نهایت به این نتیجه رسید كه اگر این مركز دارای قوانین صحیح و اسلامی باشد می تواند كانون آموزشی مفید و ارزشمندی برای كشور باشد و با خود عهد بست كه اولا سختی های آن را تحمل نماید و ثانیاً آن قدر تلاش كند كه خود، مسئول این مجموعه شده و برای آن قانون جدیدی با ضوابط اسلامی و انسانی بنویسد. او با این تفكر عالی با شوق و ذوق زیاد درس خواند و در سال 1337 به عنوان یكی از بهترین شاگردان نظام دیپلم ریاضی گرفت و وارد دانشگاه افسری شد. سید موسی جوان رشید و رعنایی شده و دارای توانمندیهای زیادی بود. او برای آنكه از انرژی خود در راهی صحیح استفاده كند شروع به تحقیق و مطالعه در امور سیاسی و علمی نمود و همچنین زبانهای انگلیسی و فرانسه را به خوبی فرا گرفت. او گاهی برای پر كدن اوقات بیكاری خود به سواركاری می پرداخت و در این رشته مهارت خاصی به دست آورد. او با این كار ضمن تقویت روح و جسم، خود را برای اجرای آرزوهای بزرگتر آماده ساخت.



سید موسی در پایان هر هفته با شركت در مراسم عزاداری امام حسین (ع) كه توسط همشهریان دایر میشد اشكی به یاد آقا امام حسین (ع) می ریخت و با یاد و نام این آزاد مرد بزرگ تاریخ بشریت، نهال آزادگی را در دل می پروراند. گذراندن دوره دانشكده افسری گرچه خیلی سخت بود ولی همه ابعاد نظامی را به سید موسی یاد می داد. او آرزو داشت قوانین دانشكده افسری را با مبانی اسلامی تلفیق نموده و محیطی سالم بوجود آورد و به این دلیل با بعضی از دوستان نزدیكش در مورد نحوه آموزش و خط فكری خود صحبتهایی می كرد و آنها را با دیدگاههای اسلامی و اخلاقی خود آشنا می ساخت. او با این آرزوها درس می خواند و همیشه یكی از بهترینهای دانشكده بود. سید موسی شخص بی طرفی نبود و چون می دانست به تنهایی نمی تواند كاری بكند لذا در بین دوستان همدوره اش دنبال افراد معتقد و نمازخوان می گشت و با این كار یك طیف مذهبی به وجود آورد. او مراحل موفقیت را یكی پس از دیگری طی می كرد و به هر چیز اراده می كرد می رسید.



در اواخر دوره دانشجویی با علم به این كه دانشجویان برجسته به عنوان مدرس و استاد در دانشكده خواهند ماند بر تلاش خود افزود. پایان دوره دانشكده افسری در سال 1340 و نیل به درجه ستوان دومی همراه با انتخاب او برای هیأت علمی دانشكده بود. او در این مرحله به یكی دیگر از خواسته های خود كه ماندن در دانشكده بود رسید. سید موسی خیلی زود به عنوان استاد نقشه خوانی به تدریس پرداخت و در مدت كمی صفات ویژه و بارز خود را نمایان ساخت. او همیشه درس را با نام خدا آغاز می كرد و در بین سخنان از فرمایشات مولی علی (ع) استفاده می نمود. دانشجویان به سید موسی ارادت خاصی داشتند و چون كلاس نقشه خوانی دارای چند استاد بود، ‌اكثر دانشجویان تمایل داشتند از محضر ایشان استفاده كنند. دكتر گذشتی در این باره می گوید: «من وقتی وارد هیأت علمی دانشكده افسری شدم، ‌از همان روزهای اول شخصیت شهید نامجوی از جهات مختلف توجه مرا جلب كرد. او فردی معتقد، ‌مخلص، ‌متعهد، ‌و متقی بود و طبیعتاً كسی كه این همه خصوصیات والا داشته باشد ممتاز و نمونه است و سید موسی نیز به خاطر این ویژگیها مورد احترام همه همكاران بود.



متانت، ‌صداقت و انضباط واقعی از ویژگیهای بارز ایشان در برخورد با دوستان، ‌دانشجویان و حتی مسئولین بلند پایه بود. شهید نامجوی ضمن تدریس نقشه خوانی، ‌به اقتضای وظیفه و مسئولیت خود در مورد دانشجویان سعی در تكوین شخصیتی آنان داشت به طوری كه با رفتار و كردار انسانی خود در رشد تحكیم مبانی اخلاقی و شخصیتی عده زیادی از دانشجویان مؤثر بود ‌و با آنكه خود یكی از اساتید اخلاق بود علاقه وافری به فراگیری و تكمیل دروس دینی ـ ‌اخلاقی داشت. ‌سید موسی با آنكه خودش یک استاد مسلّم بود ولی برای تكامل خود احساس احتیاج به راهنما و استاد می كرد كه به قول معروف، او را تا خدا بالا ببرد». در این ایام اتفاق دیگر در زندگی او روی داد. خواهرش در مورد این اتفاق چنین می گوید: «پدرم مسئول تعمیر خط مخابرات منطقه قلهك بود. یك روز به او اطلاع می دهند كه تلفن فردی به نام آقای روغنی اشكال پیدا كرده است.



پدرم برای تعمیر خط آنها به منزل آن آقا می رود و در آنجا به امام (ره) كه مرجع تقلید خودش نیز بود روبرو می شود. او پس از این ماجرا هرچند روز یكبار به زیارت امام (ره) می رفت و هربار كه برمی گشت از زندگی او برای ما تعریف می كرد و عشق و علاقه درونی خود را به امام (ره) به ما منتقل می كرد. این تعریفها در دل و جان ما همه آنچنان تأثیر گذاشت كه موسی جان از پدر خواست كه او را نیز به ملاقات امام (ره) ببرد. پدرم به خاطر آن كه موسی جان نظامی بود در حضور ما حرفی نزد، ‌ولی یك روز به بهانه این كه می خواهند با هم به زیارت حضرت عبدالعظیم بروند از منزل خارج شدند. آن روز غروب كه ما هم برای كاری به قلهك رفته بودیم پدر و موسی جان را در قلهك دیدیم و وقتی از آنها پرسیدم كه شما چرا به زیارت عبدالعظیم نرفتید موسی جان طاقت نیاورد و با شوق و ذوق زیاد شروع به تعریف از امام (ره) نمود و معلوم شد كه آنها به زیارت امام (ره) رفته بودند. از آن به بعد موسی جان هر از چند گاهی به زیارت امام (ره) می رفت و این دیدارها در زندگی او تأثیر زیادی به جای گذاشت. گویی روح تازه ای در كالبد موسی جان دمیده شده است.



او بیش از پیش به آموزش مسائل دینی پرداخت. دیگر همیشه با وضو بود و هفته ای چند روز روزه می گرفت». پس از چندی با آنكه امام (ره) به تركیه تبعید شدند ولی تحول فكری سید موسی پابرجا ماند و او توانست در بعضی از دوستان نزدیكش نیز تحول ایجاد كند؛ به طوری كه از دوستان خود می خواست كه در اجرای فرائض دینی بیش از پیش بكوشند و نیز سایر دوستانشان را ارشاد و راهنمایی كنند. سید موسی بجز فعالیت در گروه مخفی، هر روز علاقه اش به مرحوم ناصر رحیمی بیشتر می شد. ناصر رحیمی یكی از استثنائات تاریخ ارتش ایران است. او فردی بود با اعتقاد و ایمان راسخ؛ با قرآن و نهج البلاغه آشنایی كامل داشت و دارای لفظی گیرا و دلنشین بود و با انقلابیون خارج از ارتش ارتباط تنگاتنگی داشت.



سید موسی به مرور شیفته ایشان شد. عشق و علاقه سید موسی به مرحوم ناصر رحیمی آن قدر زیاد بود كه سرتیپ علیرضا رحیمی در این مورد می گفت: «كاری كه شمس با مولوی كرد ناصر رحیمی با سید موسی نامجوی كرد و قطب اعتقادی او شد». این مطلب آن قدر بجا بود كه بعدها در بین دوستان سید موسی ضرب المثل شد و بارها و بارها خود سید موسی به این مهم اعتراف نمود. ناصر رحیمی نیز چون خلوص و پاكی سید موسی را دید بیشتر وقت خود را صرف آموزش سید موسی نمود و او را آنچنان تعلیم داد كه سید موسی در مدت كمی طلبه ای تمام عیار گردید. سید موسی در كنار فعالیت اداری، ‌از افراد خانواده خود نیز غافل نبود و جوانان فامیل را با اهدای كتابهای دینی و سیاسی و شركت دادن در جلسات مذهبی ارشاد می نمود و با كمك پدرش كانون خانواده را آكنده از مهر الهی می كرد. سید موسی ظرافت و تیزبینی خاصی داشت و با دقت، همه دانشجویان را زیر نظر داشت و به شناسایی افراد معتقد و مؤمن می پرداخت.



تیمسار كرمی یكی از دوستان نزدیكش در این باره می گوید: «‌یك بار شهید اقارب پرست در جلو چادرش (در اردوگاه اقدسیه) نماز می خواند كه ستوان نامجوی به او نزدیك شد و اسم او را از روی اتیكت نوشت و رفت. ما كه ستوان نامجوی را می شناختیم و می دانستیم از استادانی هست كه در موقع شروع كلاس، بسم الله الرحمن الرحیم می گوید از این كار او تعجب كردیم؛ ‌مدتی بعد وقتی پایمان به مجالس مذهبی ستوان نامجوی رسید از وی سؤال كردم كه "‌چرا آن روز اسم اقارب پرست را نوشتی؟" لبخندی زد و دفترش را باز كرد و گفت: "‌ما به افراد نماز خوان ارادت داریم و هر كاری بتوانیم برای آنها انجام می دهیم". بعدها فهمیدم كه ستوان نامجوی در داخل دانشكده با عده ای از دست اندركاران اجرایی پادگان سر و سرّی دارد و توسط آنها امتیازاتی برای افراد نمازخوان كه تعدادشان نیز زیاد بود می گیرد». سید موسی از هر كس به اندازه توانایی اش استفاده می نمود و آنها را در فراگیری قرآن و نهج البلاغه و احكام یاری می داد.



یكی از همرزمانش در این مورد می گوید: «وقتی شهید نامجوی را برای اولین بار دیدم یادم می آید كه ایشان مرا به نزدیك خود فرا خواند و برای امتحان از من چند سؤال مذهبی نمود. من خوشبختانه همه سؤالات ایشان را جواب دادم و ایشان با خوشرویی مرا پذیرفتند و شروع به سخنرانی كردند. سخنرانی ایشان عموما خیلی طولانی بود و فقط در مورد مسائل مذهبی و نظامی برای نظامیان ایراد می شد».



با تقویت بنیه مذهبیدانشجویان دانشكده افسری، ‌علاقه مندی آنان به برگزاری مراسم نماز جماعت و متعاقب آن برپایی و تأسیس محلی به نام نمازخانه نیز بیشتر می شد اما هنوز نمی دانستند از كجا شروع كنند كه در اینجا آیه شریفه «‌والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» ‌مصداق پیدا كرد و فرمانده دانشكده افسری عوض شد و فردی به نام تیمسار ایروانلو فرمانده دانشكده شد. اولین سخنرانی فرمانده جدید دانشكده كه با جمله زیبای بسم الله الرحمن الرحیم آغاز شد فرصت خوبی برای درخواست تأسیس محلی به نام نمازخانه است. سرتیپ فرمانده وقت دانشكده هم كه خود نمازخوان بود یكی از سالنها را در اختیار آنها قرارداد (توسط ستوان یدالله پناهی و چند نفر دیگر) و دانشجویان آن را مرتب كردند و برای آنجا زیلو خریدند و نمازخانه افتتاح شد. سرتیپ 2 همایونی نسب در این مورد می گوید: «آن نمازخانه مركز تجمع دانشجویان مذهبی شد و حتی دانشجویانی كه به صورت فرادا نماز می خواندند به این محل آمده و در نماز جماعت شركت می كردند و شوكت اسلام را در آنجا به تصویر می كشیدند». نماز جماعت نشان شوكت ایمان بود.



سید موسی كه بیش از هرچیز به نماز جماعت اهمیت می داد با دیدن عظمت كار دانشجویان، ‌با خوشحالی قلبی، ‌نمازخانه را به مركز آگاهی دادن به دانشجویان تبدیل كرد و با كمك سایر نظامیان مذهبی در آن جا شروع به برگزاری مراسم مذهبی از جمله دعای كمیل، ‌دعای ندبه و دعای توسل و ... كرد. هر از چند گاهی صوت زیبای افرادی چون اقارب پرست و متحدین در فضای دانشكده طنین انداز می شد. سید موسی طرحی ارائه داد و با تأیید دوستان، بر اساس آن طرح از دانشجویان مذهبی ماهیانه مبالغی جمع آوری و به خانواده های بی سرپرست شهدای پانزده خرداد كمك می شد. در این مورد خیلی زود فهرست نام خانواده های بی سرپرست شهدای پانزده خرداد كه دولت وقت به هیچ وجه به آنها كمكی نمی كرد تهیه شد و در اختیار سید موسی قرار گرفت. سید موسی خیلی زود افرادش را سازماندهی كرد و شروع به كمك به آن خانواه ها نمود. تیمسار كرمی یكی از دانشجویان آن زمان در این رابطه می گوید: «‌من مسئول خانواده ای شدم كه دارای 6 فرزند بزرگ آنها یك دختر 16 ساله و فرزند كوچك آنها پسر بچه 2 ساله ای بود. من مرتب به خانه آنها میرفتم و نیازمندیهای مالی وغیر مالی آنها رابر آورده میكردم.



یكروز یكی از همسایه های جلوی مراگرفت و نسبت به تردد من به آن خانواده اعتراض كرد. او گفت كه در این خانه دختر دم بخت است و صحیح نیست شما به آنجا بروید. این مساله را من در جلسه ای به عرض نامجوی واقارب پرست رساندم و پس از بحث و بررسی زیاد آنها پیشنهاد كردند كه من در صورت تمایل با آن دختر ازداوج كنم. من با توجه به شناختی كه به آن خانواده داشتم این موضوع را پذیرفتم و موضوع را با عمه آن خانواده در میان گذاشتم و او مقدمات كار را فراهم كرد و در یك مراسم ساده با هم عروسی كردیم. آن دختر 16 ساله اكنون همسر بنده هستند و پسر كوچك 2 ساله پس از آن كه جوان رشید و رعنایی شد، در عملیات كربلای5 به شهادت رسید و فرزندانی از آن شهید والامقام به یادگار مانده است». سید موسی با كمك دانشجویان و سایر همرزمانش نمازخانه را تبدیل به یك كتابخانه فعال كرد و از بقیه پولها مقدار زیادی كتب مذهبی و حتی سیاسی وارد نمازخانه كرد.



حالا نمازخانه از انحصار دانشجویان خارج شده و با همكاری ناصر رحیمی و دیگران یك مركز بزرگ مذهبی ـ‌ فرهنگی شكل می گیرد. سید موسی با توجه به این كه در خارج از دانشكده نیز تدریس می كرد، ارتباط وسیعی با دانشجویان مذهبی غیر ارتشی برقرار نمود و میدان مبارزات خود را وسیعتر کرد. او در این ایام توسط دكتر جاسبی با شهید آلاد پوش، ‌شهید باكری، ‌شهید دبیران و خیلی از دانشجویان مبارز دیگر ارتباط برقرار نمود. از طرفی با ارتباط دادن جوانان با حسینیه ارشاد و بعضی از بزرگان مذهبی، ‌آنها را نیز هماهنگ با دانشجویان رشد می داد و در بالا بردن سطح دینی و علمی آنان می كوشید. سرتیپ دادبین در این رابطه می گوید: «‌نامجوی استاد كلاس ما بود. كلاسهای او نیز بسیار پربار و با ارزش بود. او می خواست دانشجویان را به سمت دین سوق بدهد و نسبت با مسائل رژیم شاه خیلی ظریف تذكراتی می داد.



او ضمن تدریس درس تخصصی خود، ‌در لابلای صحبتها مطالب مذهبی را می گفت. من با جان و دل به فرمایشات ایشان گوش می دادم و گاهی نیز از وی سؤالهایی می كردم. یك روز ایشان از من دعوت كرد تا در جلسه ای در خارج از دانشكده شركت كنم و من با كمال میل پذیرفتم. وقتی وارد جلسه مذكور (منزل مرحوم ناصر رحیمی) شدم تعدادی از دانشجویان سال 2 و 3 نیز آنجا حضور داشتند و محور بحث، آیات قرآنی و تفسیر آنها بود. گاهی نیز اشاره ای به ضد دین بودن حكومت شاه می شد و من از مطالب طرح شده در آن جلسات بهرمند می شدم». فكر تشكیل خانواده و پیوستن به سنت پاك رسول الله در ذهن سید موسی رشد می كند. شرایط لازم كه باید در همسرش وجود داشته باشد (حفظ حجاب و انجام فرائض دینی) برای سید موسی یك اصل مهم برای ازدواج وی با دختر مورد علاقه اش می شود.



تا این كه خانم افسانه طلوعی كه واجد همه شرایط بود در سرنوشت سید موسی قرار می گیرد و مقدمات یك ازدواج ساده برای دو جوان در سال 1349 فراهم می شود. خواهرش در مورد اتفاقی كه در عروسی سید موسی افتاد می گوید: «عروسی برادرم در منزل ما با رعایت اصول كافی برگزار شد. در طبقه اول مردان و در طبقه دوم زنان پذیرایی می شدند. وقتی عروس را با یك خودرو كرایه به منزل آوردیم متوجه شدیم كه كیف محتوای طلا و سایر وسائل عروسی در ماشین كرایه جا مانده است. موضوع را به موسی جان گفتیم و او با كمال خونسردی از ما خواست كه مراسم را به صورت عادی دنبال كنیم. در پایان مراسم راننده سواری منزل ما را پیدا كرده و وسائل جا مانده را عودت داد و گفت: "‌اگر كیك تولد پسرم در صندوق عقب ماشین نبود به این زودی متوجه وسائل شما نمی شدم". ما هم با دادن هدیه ای از او تشكر كردیم. مطلب دیگری كه متوجه آن شدیم حضور شهید بهشتی در مراسم عروسی بود.



من برای انجام كاری به طبقه پایین كه مخصوص مهمانان مرد بود رفتم و دیدم برادرم با یك روحانی صحبت می كند و از برادرم پرسیدم "ایشان كی هستند؟" كه برادرم در جواب گفت: "‌ایشان آقای بهشتی هستند". من آن روز خیلی با ایشان آشنا نبودم ولی بعدها فهمیدم كه یكی از روحانیون مبارز و با سواد كشور می باشند». در دانشكده افسری همه گونه امكانات فرهنگی و رفاهی از جمله نمایش فیلم سینمایی و اجرای موسیقی فراهم بود. پخش فیلم سینمایی یا اجرای موسیقی بعضی وقتها با برنامه نمازخانه همزمان می شد و عده ای از دانشجویان به جای شركت در آن مراسم به نمازخانه می آمدند و در دعای كمیل و… شركت می كردند. شهید علی اكبر هاشمی نژاد از كسانی بود كه به عنوان ارشد دانشجویان، ‌آنها را به خط میكرد و برای شركت درمراسم نمازخانه به آنجا می‌آمد. تمام تلاش سید موسی بر این بود كه نمازخانه فعال بماند و او بتواند ارشاد و راهنمایی دانشجویان را ادامه بدهد. خودش نیز در قبال هر حركتی در دانشكده سعی می كرد طرحی بریزد و حركتی انجام بدهد. در این حال خبر بازدید شاه از دانشكده افسری به گوش موسی رسید و او طرحی برای ترور شاه ارائه كرد.



یكی از امرای ارتش كه در آن موقع دانشجو بود می گوید: «ما هر روز روی تختها یا اماكن عمومی تعدادی اعلامیه ضد رژیم پیدا می كردیم. در دل به شجاعت عاملین پخش این اعلامیه ها آفرین می گفتیم. پس از مدتی خودم تصمیم گرفتم در این كار سهیم باشم و به دنبال منبع اعلامیه ها گشتم. آن وقتها چون من دانشجوی بورسیه ای بودم و در دانشگاه تحصیل می كردم با توجه به حركتهای ضد رژیمی شهید آیت به سراغ او رفتم و از او خواستم كه تعدادی اعلامیه به من بدهد. شهید آیت با آن كه مرا می شناخت چند روز مرا معطل كرد و بعد از آن تعدادی اعلامیه به من داد و از من خواست كه با دقت آنها را در آسایشگاه پخش كنم. پس از انتظار زیاد، شبی كه نگهبان آسایشگاه بودم، فرصت را از هر نظر مغتنم داشته و اعلامیه ها را در سطح آسایشگاه پخش كردم. در حین پخش اعلامیه ها ناگهان صدای پایی شنیدم و وقتی به طرف صدا برگشتم افسر نگهبان را در مقابل خود دیدم. او اعلامیه را در دست من دید و آنها را از من گرفت و رفت. در آن لحظات تلخ تنها چیزی كه جلوی چشمم مجسم می شد این بود كه فرا مرا ضد اطلاعات احضار خواهد كرد و به غیر از آن كه مرا از دانشكده اخراج خواهد نمود برای مدت طولانی به زندان خواهد فرستاد.



آن شب با پریشانی تمام جوابهایی كه احتمال می دادم مناسب خواهد بود آماده نمودم و منتظر فردا شدم. فردا خبری نشد ولی هنوز نگران این مسأله بودم، ‌تا این كه سه روز بعد افسر نگهبان كه همان ستوان نامجوی بود و من اسمش را در این چند روز یاد گرفته بودم به سراغ من آمد و پس از آن كه مرا مدتی نصیحت كرد از من خواست كه روز پنج شنبه در یك جلسه مذهبی كه احتمالا در منزل مرحوم ناصر رحیمی بود شركت كنم و با این دعوت نامجوی مطمئن شدم كه مسأله اعلامیه منتفی شده است». سید موسی با آن كه اصول حفاظتی را در همه اعمال خود رعایت می نمود ولی به دلیل آن كه شخص متشرعی بود فرائض دینی خود را آشكارا انجام می داد. او حتی بعضی وقتها در وقت استراحت درس، وضو می ساخت و نماز می خواند. این مسأله شك عناصر ضد اطلاعات را برانگیخت و این شك آن قدر در آنها قوت گرفت كه او را از یك سفر خارج (فرانسه) منع نمودند.



سرهنگ ابتهاج چنین می گوید: «یك بورسیه سفر فرانسه به دانشكده آمد. شهید نامجوی پس از چند نوبت امتحان كه در هر نوبت نفر اول شد برای این سفر انتخاب شد. یكی از فرماندهان سعی داشت آجودانش را به این سفر بفرستد و لذا برای اعزام شهید نامجوی هر بار بهانه ای می آورد. سرانجام قرار شد كه یك امتحان دیگر بگیرند و نفر اول را برای این سفر اعزام نمایند و خوشبختانه باز هم شهید نامجوی نفر اول شد و باز آن فرمانده دست بردار نبود و بهانه ای آورد مبنی بر این كه شخصی كه اعزام می شود باید افسر ارشد (حداقل سرگرد) باشد و در آن ایام درجه شهید، سروان بود كه همزمان درجه سرگردی او ابلاغ شد و دیگر هیچ بهانه ای برای آن فرمانده نماند. این مأموریت به شهید نامجوی ابلاغ شد و شهید نامجوی كه در آن ایام مستأجر بود همه وسائل زندگیش را فروخت تا هم اجاره ندهد و هم مبالغی با خود ببرد كه بتواند از عهده مخارج همسر و فرزند دو ساله اش برآید.



روز موعود فرا رسید و ما برای بدرقه او و خانواده اش به فرودگاه رفتیم. دقایقی بعد نامجوی با خانواده اش برای سوار شدن به هواپیما از ما دور شدند. من هم فرودگاه را ترك كردم و به منزل آمدم. ساعاتی بعد برای عرض تبریك این سفر موفقیت آمیز او به منزل خواهرش تلفن زدم و با كمال تعجب صدای نامجوی را از آن طرف سیم شنیدم. وقتی با حیرت علت را پرسیدم گفت: "‌دژبان آمد و به من ابلاغ كرد كه به پادگان برگردم". نامجوی با آن كه از یك سفر مهم بازمانده بود ولی خم به ابرو نیاورد و با آن كه وسائل زندگیش را فروخته بود باز به تهیه وسائل پرداخت و این اسطوره مقاومت از فردای آن روز در دانشكده مشغول به كار شد و بدون آن كه روحیه اش را از دست بدهد موفق به اخذ مدرك فوق لیسانس در كشور خودمان شد».



حادثه دیگری در زندگی شهید نامجوی روی داد و آن از دست دادن ناصر رحیمی بود. و این برای نامجوی خیلی سنگین بود؛ چرا كه مرحوم رحیمی هم استاد نامجوی و هم محور كلاسهای عقیدتی دانشجویان در داخل و خارج دانشكده بود. با این حال نامجوی پس از تلاش فراوان كه برای مراسم ختم و یاد بود استاد نمود تمام هم و غم خود را برای ادامه كلاسها به كار گرفت و خوشبختانه با حضور تیمسار زندیان كه استادی كلاسها را به عهده گرفت، كلاسها حالت عادی خود را حفظ كرد. سید موسی به خاطر ارادتی كه به ناصر رحیمی داشت اسم اولین فرزندش را «ناصر» نهاد. اگر امروز از سید موسی نامجوی حرف می زنیم فریاد اسلام طلبی ارتشیانی است كه در داخل ارتش شاهنشاهی با اعمال و حركتهای خود تصویری از اسلام در ارتش كشیدند. نامجوی می خواست كه مسلمانی ارتشیان به مردم مسلمان ثابت شود و مردم بدانند پرسنل ارتش فرزندان آنها هستند و ریشه مذهبی دارند.



یكی از دوستانش می گوید: «من با نامجوی رفاقتی نزدیك داشتم. شبی در مورد شاه و وضعیت او با من صحبت كرد و در نهایت گفت كه اگر می توانستم او را می كشتم. من به او گفتم: "تو تنهایی نمی توانی كاری بكنی" ‌و نامجوی بی پرده گفت: "اگر تصمیم به این كار بگیرم كمكم میكنی؟" گفتم: "با دست خالی كه نمی شود كاری كرد" ‌و او گفت: "تو كه به عنوان شاگرد اول دارای یك قبضه كلت و 100 عدد فشنگ جنگی هستی. من هم كاری می كنم كه همان روز نگهبان باشم" و سرانجام هم قسم شدیم كه شاه را ترور كنیم. قرار شد در موقع ورود شاه هر دو هم زمان با هم وقتی كه شاه از درب جبهه به سمت میدان صبحگاه می رود به او تیراندازی كنیم. ما در روز موعود غسل شهادت كردیم و منتظر آمدن شاه شدیم. متأسفانه آن روز شاه بر خلاف همیشه از درب جبهه وارد نشد و در نتیجه تصمیم ما عملی نشد. در همین ایام نارضایتی مردم از حكومت علنی شد و مردم علیه ظلم و ستم حكومت به رهبری شاه شروع به راهپیمایی كردند.



نامجوی نیز با كمك یاران خود فعالیت ضد رژیم را در داخل دانشكده وسعت داد و شروع به پخش اعلامیه و نوار بین پرسنل دانشكده افسری نمود. یكی از كارهای مهمی كه نامجوی در این ایام انجام داد انتشار اعلامیه امام (ره) و تكثیر آن در دانشكده بود. یك روز نامجوی به من اعلامیه ی امام (ره) را داد و از من خواست با توجه به مسئولیتم در قسمت تكثیر و چاپ آموزش، ‌آنها را تكثیر كنم. من مقداری اعلامیه تكثیر كردم و آنها را در بین دانشجویان تقسیم نمودم. چند روز بعد مجددا تعدادی اعلامیه به من داد كه آنها را تكثیر و از پادگان خارج نمایم. این جا مشكل زیادتر شد ولی چون می خواستم نقشی در انقلاب داشته باشم آنها را انجام دادم و با تمهیدات زیاد از درب پادگان خارج نمودم. این كار روزهای اول خیلی سخت بود ولی به مرور طریقه خروج آنها را یاد گرفتیم و به راحتی هر روز تعداد كثیری اعلامیه ضد رژیم از درب پایگاه دانشكده افسری خارج می گردید».



سرهنگ كتیبه در این مورد می گوید: «فعالیت شهید نامجوی فقط منحصر به داخل دانشكده نمی شد بلكه در سطح وسیعتری بود. نامجوی در تهران نیز خودش رشته كارها را به دست گرفته و با بعضی از سران ارتش (علی رغم خطرات احتمالی آن) در تماس بود. یكی از یاران او می گوید: "یك بار من شهید نامجوی را در یگان خود دیدم. از او پرسیدم این جا چه میكنی؟ گفت: ‌آمدم با سرلشكر فلاحی صحبت كنم و او را كه دارای خانواده‌ای مذهبی و پای بند به ارزشهای اسلامی است، ‌دعوت به همكاری جهت ضربه زدن به رژیم طاغوت بنمایم. نامجوی در این مرحله چند كار انجام می داد. ابتدا به عنوان یك فرد عادی در راهپیماییها شركت می كرد و دین خود را ادا می نمود .



سپس به عنوان یك عضو معتبر اهل منزل و فامیل خود را برای مبارزه با شاه بسیج می كرد». خواهر زاده اش در این مورد می گوید: «‌یك روز دایی، ما را برای شركت در راهپیمایی سوار فولكس خود كرد و با هم به طرف دانشگاه حركت كردیم. آن روز چون دیر شده بود دایی لباس نظامی اش را عوض نكرد. در یكی از خیابانهای مسیر، دایی با دیدن این بچه ها آن قدر ذوق زده شد كه از ماشین پیاده شد و به طرف آنها رفت. بچه ها با دیدن دایی با لباس نظامی ترسیدند و دایی وقتی متوجه ترس بچه ها شد، ‌مشتش را گره كرد و مثل همان بچه ها شروع به دادن شعار مرگ بر شاه نمود كه بچه ها لحظاتی بعد ترسشان ریخت و دور دایی جمع شدند و با هم شعار مرگ بر شاه سر دادند». در سال 57 حكومت نظامی و اختناق به اوج خود رسیده بود.



مزدوران رژیم همه را زیر نظر داشتند و به همه مشكوك بودند. نامجوی نیز بیش از پیش زیر ذره بین عناصر رژیم قرار داشت و مسئولین ساواك و ضد اطلاعات امور را دقیقا زیر نظر داشتند. ضد اطلاعات برای كنترل بیشتر نامجوی یكی از ساكنین ساختمان سه طبقه ای را كه او نیز در آن سكونت داشت و جنب دانشكده افسری بود مأمور مراقبت نامجوی كرده بود و او در ساعات غیر خدمت مراقب رفتار نامجوی بود. آن شخص كه در طبقه سوم ساختمان مذكور بود برای آنكه خانواده نامجوی شبها برای هم صدایی در ذكر زیبای الله اكبر به پشت بام نیایند آن را قفل كرده بود. نامجوی برای این كار از ایوان منزل خود استفاده می نمود و شبها به همراه خانواده اش با اجتماع میلیونی مردم در گفتن الله اكبر هم صدا می شد. آن شخص بارها نامجوی را تهدید كرده بود ولی نامجوی به او اعتنایی نداشت.



در اواخر سال 57 نامجوی برای آن كه از قید و بند اداری و آمار روزانه رهایی یابد تقاضای بازنشستگی نمود كه در نهایت مورد قبول مسئولین قرار نگرفت ولی بهانه ای به دست نامجوی داد كه خود را از قید و بند آمار روزانه برهاند و پیوند خود را با بخش عظیم ارتش محكمتر كند. از طرفی نامجوی دستگاهی تهیه كرده بود كه می توانست با آن ارتباطات ساواك را دریافت كند و به این وسیله از فعل و انفعالات ساواك آگاهی می یافت و بلافاصله خود یا یكی از افراد مطمئن را برای بررسی به آنجا می فرستاد. نامجوی در ساعاتی كه خارج از منزل بود همسرش را مأمور ثبت فعل و انفعالات ساواك كرده بود. همسرش در این مورد می گوید: «بنده از اول صبح پس از آنكه همسرم از منزل خارج می شد مأمور بودم كه تمام خبرها و اتفاقات روزمره را از دستگاه ذكر شده بگیرم و به طور مرتب یادداشت نمایم و موقعی كه ایشان می آمد به ایشان تحویل می دادم. بسیاری از مقرهای ساواك و ماشینهای گشتی آنها از همین طریق شناسایی شد».



در لحظاتی كه روند انقلاب سرعت بیشتری گرفته بود نامجوی سر از پا نمی شناخت و شبانه روز در تلاش بود. او به غیر از همسرش كه یار همیشگی او بود از خواهران و خواهر زاده هایش نیز در پیشبرد انقلاب استفاده می نمود و توسط آنها طوری عمل می كرد كه نظر دیگران جلب نشود. خواهرش در این مورد می گوید: «یك روز موسی جان سر زده آمد و از من خواست كه با هم به انزلی برویم. من اول فكر كردم كه اتفاقی افتاده لذا با نگرانی پرسیدم: "موسی جان كسی طوری شده؟" و او با لبخند گفت: "‌نه می خواهم سری به دایی بزنیم." لحظاتی بعد من و دخترم آماده شدیم و با همان فولكس كهنه برادر به طرف انزلی به راه افتادیم. وقتی به قزوین رسیدیم دیر وقت بود. او جلوی مسجدی توقف كرد و در زد.



لحظاتی بعد خادم در را باز كرد و برادر با ‌آن لفظ گیرا و جذابش او را راضی كرد كه به ما اجازه بدهد داخل مسجد شویم و نماز بخوانیم. بلافاصله ما وارد شدیم و طبق برنامه برادر، ‌اعلامیه هایی كه از نجف رسیده بود به در و دیوار مسجد زدیم و از آنجا خارج شدیم. آن روز ماشین برادر پر از اعلامیه و نوار بود كه با خود به انزلی می بردیم. در یكی از پاسگاهها، سربازی جلوی ما را گرفت و خواست ماشینش را تفتیش كند. برادر بلافاصله كارت شناسایی خود را در آورد و خود را معرفی نمود. سرباز احترام گذاشت و ما از خطر جستیم». خواهر زاده اش نیز در مورد فعالیتهای دایی خود چنین می گوید: «ما وظیفه داشتیم هر روز مقداری اعلامیه برداریم و داخل خانه ها بیندازیم. برای این كار دایی طرحی زیبا ریخته بود؛ یعنی برای آنكه مأموران حكومت نظامی به ما مشكوك نشوند دست یكی از بچه های كوچك فامیل را می گرفتیم و خیلی راحت اعلامیه ها را پخش می كردیم. سرعت انقلاب آن قدر زیاد بود كه بوی آمدن امام (ره) مشام مردم ایران را پر كرده بود.



نامجوی با آن كه از مسئولیتهای پشت پرده خود با كسی حرفی نمی زد ولی فعالیتهای ایشان مشهود بود. شهید نامجوی یك روز بعضی از اعضای فامیل را سوار فولكس كرد و با خود به فرودگاه برد. ایشان در مسافتهای مشخصی پیاده می شد و بین تیرهای برق را اندازه می گرفت. این قضیه از جانب ما مبهم بود ولی بعد از پیروزی معلوم شد كه ایشان از طرف كمیته استقبال حضرت امام (ره) مأمور بررسی راههایی بود كه قرار بود امام (ره) از آن مسیرها بگذرند. سرانجام امام (ره) به وطن آمدند و طلیعه انقلاب چهره نورانی خود را عیان نمود». در این لحظات هر كدام از پرسنل نظامی لو می رفت مطمئنا اعدام می شد ولی نظامیان متعهد و مسلمان آنقدر در تب عشق امام (ره) و حكومت اسلامی می سوختند كه به این مسائل توجهی نداشتند.



ناگهان شایعه كودتا شدت گرفت و نامجوی به همراه سایر پرسنل دلسوز و خداجوی ارتش حركت جدیدی را آغاز كردند. آنها با اعزام شش نفر به حضور امام (ره)، نحوه اجرای كودتا را فاش كردند و امام (ره) پس از شنیدن سخنان آنها فرمودند: «‌من نه قمی هستم نه تهرانی. تا تكلیف انقلاب را روشن كنم جایی نمی روم». آخرین كاری كه پرسنل مسلمان ارتش توانستند انجام بدهند در روز 21 بهمن بود. در عصر آن روز مسئولین ارتش توانستند نظامیان را به داخل كلانتریها و پادگانها بكشانند و نگذارند بین مردم و ارتش درگیری ایجاد شود. سرتیپ حسنی سعدی در این مورد می گوید: «‌كاری كه فرماندهان كردند این بود كه عرصه را برای مردم خالی كنند و شهر را در اختیار مردم مقتدر قرار دهند تا آنها بتوانند بر مبنای فتوای امام (ره) به خیابانها بریزند. ما آن روز سربازان را به داخل كلانتریها و پادگانها كشاندیم تا تنشی ایجاد نشود.




آن روز برای آن كه با مردم درگیر نشویم حتی ماشین غذا را كه باید از خیابانها رد میشد و به پادگانها می رفت به خیابانها نفرستادیم و بهتر دیدیم كه آن شب خودمان و سربازان بدون غذا بمانیم ولی با مردم روبرو نشویم. چرا كه در آن لحظات ثابت كردن همسویی ارتش با مردم سخت بود و روبرو شدن ارتش با مردم احتمال درگیری را در پی داشت». بالأخره در روز 22 بهمن، خورشید انقلاب بر ایران مظلوم تابید و ایران اسلامی از یوغ حكومت دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی رها گردید و فصل جدیدی در تاریخ ایران گشوده شد .



وصیت نامه:

بسم الله الرّحمن الرّحیم «و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله بل احیا و لكن لا تشعرون. » وآن كسی را كه در راه خدا كشته شده كشته مپندارید لیكن او زنده است و لیكن همه ی شما این حقیقت را در نخواهید یافت. با درود وسلام بر امام زمان مهدی موعود و ریشه كن ظل م واستبداد و نایب بر حقّش ابراهیم زمان و رزمندگان اسلام كه جان خود را بر كف نهاده و از خانه وآشیانه ودنیا بریده و برای دفاع از میهن و وطن شرف ودین خود بر علیه كافران از خدا بی خبر یورش می برند و به ندا ی هل من ناصر ینصرنی حسین (ع) لبیك می گویند اسلام به مجروحین ومعلولین این عزیزانی كه با خون خود و با از دست دادن عضوی از بدن خود توانستند پیروزیهایی برای اسلام ومسلمانان به ارمغان آورند وسلام به امّت شهید پرورمخصوصاً خانواده های شهدا این امّتی كه با از دست دادن عزیزشان صبر را پیشه می كنند وخم به ابرو نمی آورند بلكه شادمان می شوند كه فرزندشان را در راه خدا و دین خدا هدیه می كنند.



ای پدرو ای مادر عزیزم، ای كسانی كه سالها در بزرگ كردن و تربیت و تعلیم می كوشیدید و سختی ها را پشت سرگذاشتید ودر برابر مشكلات همچون كوهی استوار نصر وشكیبایی به خرج دادید از مرگ من هیچ ناراحت نباشید و اشك نریزید بلكه افتخار كنید كه فرزندتان در راه خدا به جهاد رفته و شهید شده است وهر وقت جنازه ام را در مقابل دیدگانتان قرار دادند باز تكرار می كنم اشك نریزید مگر اشكی كه از روی شوق وشادمانی باشد مبادا به سر وسینه ی خود از روی ناراحتی و حسرت بزنید بلكه سر بالا گیرید وافتخار كنید كه توانستید امانت خدارا به خوبی باز گردانید.



خواهرم، یك توصیه به تو دارم و آن اینست تو باید درس آزادگی و زندگی كردن را از حضرت زینب كبری و فاطمه(س) یاد بگیری، حجاب رارعایت كن، حجابت را حفظ كن زیرا كه حفظ حجاب از خون هر شهیدی ارزشش بیشتر است . دوستان عزیزم ، تنها خواسته ای كه از شما عزیزان دارم این است كه تا جای كه می توانید وتوانستید بعد از من راهم را ادامه دهید به جبهه ها عزیمت كنید و سلاح بر دست گیرید و بر قلب كافرین گلوله شلّیك كنید و بر آنها یورش ببرید ور یشه كفر واستكبار را از ریشه بركنید و جهان را برای حكومت كردن حضرت مهدی (عج) آماده سازید كه خداوند وعدۀ پیروزی به شما داده است. اشهد انّ لا اله الی الله واشهد انّ محمّد رسول الله و اشهد انّ علـی ولی الله شهادت فقط نصیب مردان خدای می شود و از شما می خواهم از جانب خداوند برای من طلب آمورزش و بخشش كنید و بدانید خداوند لطفی درحق من كرده و من را در شمار شهدای اسلام به حساب آورد .



از این جهت بر من مگریید وزاری نكنید و اسلام بیش از اینها ارزش دارد و احتیاج به ریختن چنین خونهایی داردچنانچه اسلام از بعد ظهور تا كنون قربانیها داده و خونها به پای آن ریخته شده تا چنین استوار ومحكم به دست تو رسیده و ما باید نگهدار آن باشیم و آن را جهانی نماییم. پدر ومادرم ناراحت نشوید، وطاقت كنید، با ناراحتی شما وكم طاقتی وكم صبری شما دشمنان خوشحال ودوستان دلسرد می شوند پس صبر پیشه كنید وخداند نیز مدد شما خواهد بود. بر شهادتها زاری نكنید واز آنها غمگین نشوید، منتها الیه سرنوشت هر فرد مرگ است و هیچ یك از ما از آن رهایی نخواهیم داشت و فردی كه شهید می شود تقدیر آن است كه دفتر زندگی دنیوی او در آن زمان مقرّر بسته شود و در هر زمان و هر مكانی باشد دار فانی را وداع گوید پس چه بهتر خداوند مرگ مارا زمان راحتی وشهادت در راهش قرار دهد . روحش شاد و یادش همواره گرامی .



خاطرات

خاطره ای از مقام معظم رهبری همسر شهید نامجوی می گوید: شهید نامجوی در كنار حضرت آیت الله خامنه ای (مدظله العالی) حدود دو سه ماه متوالی در ستاد عملیات نامنظم فعالیت داشت. در طول این مدت كه ما دائماً زیر بمب و موشك بودیم، بعضی وقتها تماس تلفنی با ما داشت و جویای احوال ما می شد. یك بار در حین صبحت تلفنی متوجه شدم كه صدایش گرفته است. پرسیدم: «طوری شده؟» و او با لبخند گفت: «چیزی نیست نگران نباش، از دود و آتش است». پس از آن پیغام فرستاد كه پمادی برایش تهیه و ارسال كنیم. علتش را پرسیدم که گفت: «انگشتان پایم زخم شده است». پرسیدم: «چرا؟» گفت: «برای اینكه وقت نمی كنم پوتین هایم را از پایم در آورم». چند شب بعد ناگهان دیدیم شهید نامجو به منزل آمد. از او پرسیدم: «چطور شد كه به مرخصی آمدی؟ گفت: «آقای خامنه ای به من امر فرمود که «سید، دو سه شب برو خانه ».

نگارخانه تصاویر

Mousa Namjoo.jpg