شهید خیبرعلی گیاهی
شهید خیبرعلی گیاهی
تاریخ تولد :1339/06/20
تاریخ شهادت : 1363/12/18
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :اردبیل - خلخال - نوده
زندگینامه
ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص. و خداوند دوستدار جنگاورانی است که در راه او صف بسته و چون دژنفوذ ناپذیری در راه او نبرد می کنند. زندگینامه شهید خیبرعلی گیاهی: شهید خیبرعلی گیاهی در بیستم شهریور ماه سال 1339 در خانواده ای مذهبی و متدین از تبار زحمتکشان و مستضعفان در روستای نوده از توابع بخش خورش رستم شهرستان خلخال چشم به روشنایی هستی گشود. پدرش دوستعلی و مادرش قیصر محمدی او را که تنها پسرشان بود با عشق و علاقه ی تمام در آغوش گرم و پر مهر خویش پروراندند. خانواده ی کوچکش از راه کشاورزی و دامداری امرار معاش می نمودند و خیبرعلی کودکی پر نشاطش را در دامان سر سبز روستا سپری می کرد و آماده ی فراگیری علم و دانش می شد. پس از پشت سر گذاشتن کودکیش در هفت سالگی (1346) وارد مدرسه ی شمس تبریزی نوده شد و دوران ابتدایی را به اتمام رساند. سپس جهت ادامه تحصیل راهی مرکز بخش (هشتجین) شد و دوره ی راهنمایی را در خرداد ماه سال 1350 به پایان رساند. او بسیار مهربان و خوش اخلاق بود و به واسطه ی همین خوش رفتاری دوستان زیادی داشت. علاقه و احترام فراوانی برای والدینش قائل بود و در کشاورزی به پدرش کمک می نمود. مادرش می گوید:" پسرم خیلی خوش اخلاق بود و به همه مخصوصاً بزرگترها احترام می گذاشت. از کودکی تا زمانی که شهید شد حتی لحظه ای هم مرا اذیت نکرد. خواهرش بلقیس را خیلی دوست داشت و در کارهای خانه به من کمک می کرد. هر وقت بیرون می رفتم موقع برگشت می دیدم خانه را تمیز کرده و ظرفها را شسته و به پدرش هم خیلی کمک می کرد. همیشه نماز می خواند، به او می گفتم تو که جوان هستی و گناهی نکرده ای چرا اینقدر نماز می خوانی؟ در جواب به من می گفت: من شهید خواهم شد این نمازها را می خوانم (نشان پیشانی) توشه ی آخرت من باشد. پس از پایان دوره ی راهنمایی به ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان پرداخت. سال اول دبیرستان را در سال 1351 در هشتجین و سال دوم را در شهرستان کوثر گذراند و سپس راهی رشت شد و در آنجا نیز از درس خواندن غافل نشد و در ضمنِ آن، برای تأمین هزینه هایش مشغول کار شد. جوانی تنومند بود و اندامی زیبا و چشمانی نافذ داشت در برابر ناملایمات صبور بود و بر خدا توکل می نمود. در تمام این سالها به خاطر علاقه ی وافری که به دستگاه عزاداری امام حسین(ع) و شهدای کربلا داشت ماه محرم را به زادگاه خود بر می گشت و در دسته های سینه زنی و زنجیر زنی در مسجد جامع نوده شرکت می نمود. او بنا به درخواست خود دسته ی علمداری را انتخاب نموده و در ایام محرم پیشاپیش دسته های سینه زنی و زنجیر زنی با پوشیدن و آراسته شدن به لباس سیاه، علم سقای کربلا قمر بنی هاشم را با چشمانی گریان و مشتاقانه بدوش می کشید و پس از ابراز ارادت به سالار شهیدان باز به محل تحصیل خود مراجعت می نمود. خواب شهید: " شبی در خواب دیده بودکه یک نفر آمد و او را سوار اسب کرد و با خودش برد. آن فرد به او گفته بود که می خواهم تو را برای امام حسین (ع) به عنوان سرباز ببرم." وقتی پدرش تعبیر خواب خیبر علی را از مرحوم سید احمد معراجی پرسیده بود، ایشان در جواب گفته بود که او شهید خواهد شد. علاقه ی زیادی به شهادت داشت. به خانواده ی شهدا سر می زد مخصوصاً شهید شهرام جعفری و به آنها ابراز ارادت می نمود. در سال 1361 با دختری عفیفه بنام ظریفه که در روستای همجوار نوده (ویو) زندگی می نمود ازدواج کرد و با بر پایی مراسمی بسیار ساده و با رسوم و آداب روستایی زندگی مشترک خود را در خانه ی پدرش آغاز کرد و این زندگی تا سال 1363 ادامه یافت دراین مدت مخارج زندگی آنها از راه کشاورزی و دامداری پدرش تأمین می شد. با وجود مشکلات زندگی و پس از گرفتن دیپلم دیگر نتوانست ادامه تحصیل دهد. تا اینکه در محرم سال 1362 ساعت دو بعد از نصف شب عاشورا خداوند به وی پسری عطا نمود و نامش را قاسم گذاشت. سپس برای اخذ کفالت در قانون نظام وظیفه بعنوان یگانه فرزند اقدام به اخذ کفالت نمود اما در پی وقوع ماجرایی از این کار منصرف شد. ماجرا به نقل از آقای ارسطو کاظمی نوده از این قرار است که ریاست پاسگاه ژاندارمری سابق بنام استوار دوم کنعانی به اتفاق فردی به نام غریبی جهت انجام تحقیقات محلی در مورد درخواست وی برای کفالت در منزل و کلبه ی حقیرانه وی حاضر شدند در همان وقت اینجانب بعنوان معتمد محل در خانه ی ایشان حضور داشتم. رئیس پاسگاه با جسارت تمام درخواست رشوه نمود. شهید گیاهی در همان روزها موتور سیکلت تازه ای خریداری نموده بود. رئیس پاسگاه اظهار داشت یا ده هزار تومان پول یا موتور سیکلت را بدهید. اما درخواست آنها تأمین نشد زیرا شهید گیاهی با نهایت شجاعت خطاب به رئیس پاسگاه گفت: من به درخواست خلاف انسانی شما معترض هستم. (آن روزها ابتدای جنگ تحمیلی بود) اینجانب برای خدمت مقدس سربازی می روم اگر هم شهید شوم برای خود و خانواده ام افتخار می آفرینم اما این خواست غیر اخلاقی شما را نمی پذیرم." در شهریورسال 1363 برای انجام خدمت سربازی اعزام شد و آموزش نظامی را در پادگان عجب شیر گذراند و بعد از آن در لشگر 81 زرهی باختران مشغول خدمت و نبرد در جبهه های جنگ شد. در تمام مدت سربازی هرگز از سختیهای جنگ و زندگیش گله و شکایتی نکرد و هر بار که برای خانوداه اش نامه ای می فرستاد از خوب بودن اوضاع و احوال می نوشت و جویای حال آنها می شد و نامه هایش سرشار از احساسات و عواطف لطیف او نسبت به خانواده و آشنایان بود. همیشه از امیدواری برای دیدار مجدد سخن می گفت و به همسرش سفارش می نمود که از قاسم عزیزم خوب مراقبت کن و به پدر و مادرم هر چه قدر میتوانی احترام بگذار تا همیشه در پیشگاه خداوند رو سفید باشی. آخرین باری که برای مرخصی آمده بود سیزده روز در کنار خانوده اش ماند. موقع رفتن خانه را با نگاهی غریب از نظر گذراند، گویی با تمام خاطرات زندگیش وداع می کرد. شاید هم به او الهام شده بود که شهید می شود و دیگر آنجا را نخواهد دید. قاسمش را به سینه فشرد و نوازش کرد. بعد مادر با دیدگانی اشک بار برای آخرین بار تنها پسرش را در آغوش گرفت، بوسید، او را از زیر قرآن رد نمود و به خدا سپرد. با هم خداحافظی کردند و او رفت و دستی برای آنها تکان داد. انگار از تماشای آنها سیر نمی شد هر چند قدمی که می رفت برمی گشت و نگاهی پر معنا به آنها می انداخت تا اینکه دورتر شد و بر سینه ی جاده ها جای پای سبزش به جا ماند. آخرین ماه زمستان سپری شد و کم کم بوی بهار و تازگی فضا را پر می کرد. همه سر گرم خانه تکانی عید نوروز بودند و به پیشواز بهار می رفتند. لحظه شماری می کردند تا انتظارشان بسر آمد و با آغوش گرم پذیرای خیبر علی باشند که قرار بود عید نوروز را به مرخصی بیاید. اما نمی دانستند که این عطر دل انگیز و روح بخش شهادت عزیزشان است که با بوی بهار آمیخته و مشام جانشان را می نوازد. بهار از راه می رسید و کوله باری از غم بدوش داشت. از راه می رسید و لاله ای پرپر، پیغام آمدنش را می آورد. آری! در 19/12/1363 بر اثر ریزش سنگر در منطقه ی عملیاتی سومار زمان عروج آسمانی بزرگ مردی از طایفه ی سلحشوران و دلاوران فرا رسید و برگی از دفتر زرین از دفتر سالهای زندگانیش پیش تر از آنکه سال دیگری آغاز شود ورق خورد. مادرش می گوید:" بدون اطلاع قبلی یک روز ماشینی آمد و مرا به همراه شوهر و دخترم به خلخال بردند، وقتی علت را جویا شدم گفتند: خیبر علی گلوله خورده و زخمی شده است ولی من فهمیدم که پسرم به آرزوی دیرینه اش رسیده چون قبل از آن خبر خوابش را دیده بودم. همه از شهادت او ناراحت و محزون بودند ولی من از ته دلم خوشحال بودم و با این روحیه به شوهر و دخترم و سایر بستگان دلداری می دادم و از اینکه مادر شهید بودم خیلی مباهات و افتخار می کردم. در روز تشییع جنازه ی پسر شهیدم مردم روستاهای اطراف نوده جمع بودند و وداع با شکوهی با پسرم داشتند و در میان حزن و اندوه تشییع کنندگان پسرم در گورستان روستا در جایی که عمه اش آنجا را مشخص کرد به خاک سپرده شد. علت این امر خواب دیدن عمه اش بود، او در خواب دیده بود که خیبرعلی را در آن نقطه دفن می کنند به همین جهت بدون اینکه چیزی به ما بگوید دو روز زودتر از روز تشییع جنازه به نوده آمده بود و همان روز اظهار داشت که باید برادر زاده ام را همین جا دفن کنید ضمناً چون خبر شهادتش را به ما ناگهانی دادند پدرش در خلخال شوکه شد و 18 روز نتوانست حرف بزند و از آن روز به بعد گوشهایش نیز سنگین شد و بعد از اینکه حالش نسبتاً خوب شد او را بسیار دلداری و تسکین دادم و گفتم: زیاد ناراحت نباش، ما فرزندمان را به حضرت ابوالفضل (ع) به عنوان سرباز هدیه دادیم. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.