شهید محمد رضا سنجاقی‌

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۹ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۴۶ توسط Shams98 (بحث | مشارکت‌ها)

پرش به: ناوبری، جستجو
محمد رضا سنجاقی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد فریمان
شهادت ۱۳۶۷/۲/۱۰
محل دفن بهشت صادق
سمت‌ها جهادگر
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر:محمد


خاطرات: به خاطر دارم یکی از دوستان همرزمم محمد رضا سنجاقی نحوه ی شهادت ایشان را اینگونه برایم نقل می کرد؛ ظهر روز یکشنبه 1367/2/10 بود که ایشان بعد از صرف نهار از سنگرش بیرون آمد و به سمت سنگر ما می آمد ناگهان خمپاره ی 120 در نزدیکی ایشان فرود می آید و بر اثر اصابت ترکش به ناحیه ی شکمش مجروح می شود و بلافاصله ایشان را به بیمارستان فاطمه زهرا (س) منتقلش می کنیم و بعد از چند دقیقه ای به خیل عظیم عاشقان الله می پیوندد.

من و همرزمم محمد رضا سنجاقی مثل دو تا برادر بودیم و اصلا از هم جدا نمی شدیم و همیشه همراه هم بودیم و به هم قول داده بودیم که با همدیگر به شهادت برسیم. یک دفعه که من و همرزمم منصور در پاتک عراقیها مجروح شدیم ما را به بیمارستان اهواز و گرگان منتقل کردند و بعد از اینکه کمی بهتر شدیم به فریمان آمدیم. یک شب در خواب دیدم که رضا به خوابم آمد و از من شکایت کرد و گفت: حمید رضا مگر من وتو برادر نبودیم پس چرا مرا تنها گذاشتی و رفتی، گفتم: من تو را تنها نگذاشتم ما همدیگر را گم کردیم، و از بیدار شدم، بعد از دو روز به مشهد رفتم تا معالجات روی من انجام بگیرد، به همراه چند تا از دوستانم در مشهد در پارک خیابان امام خمینی (ره) بودیم من به دوستانم گفتم: شما اینجا باشید من الآن می آیم و خود به خود به خیابان بیسیم رفتم و در قسمت جهاد سازندگی به دیدن یکی از دوستانم رفتم که مسئولیت امور شهدا را برعهده داشت. بعد از احوالپرسی و چند دقیقه ای گفتن از خاطرات جبهه و جنگ به من گفت: بابا خانی دیروز یکی از بچه های هم شهرستانی شما هم به شهادت رسیده است. گفتم:کی؟ گفت: محمد رضا سنجاقی دیگر چیزی نفهمیدم.

زمانی که فرزندم محمد رضا خواست به جبهه برود سال اول دبیرستان بود و یک ماه قبل از اعزام به همراه کلاس سوم و چهارمی ها که سن همه ی آنها 16 سال به بالا بود برای دادن خون به کارخانه ی قند رفته بودند، در آنجا رئیس بیمارستان وقتی که به جثه ی ایشان نگاه می کند از خون گرفتن ایشان بدلیل سن وجثه ی کوچکش ممانعت می کند اما ایشانبا اصرار زیاد آن ها را وادار می کند تا از او خون بگیرند، هنگامی که به خانه برگشت خیلی خوشحال بود و در پوست خود نمی گنجید. ما که خبر داشتیم ایشان برای دادن خون به کارخانه ی قند رفته است به او خندیدیم و گفتیم: حتما مثل بچه ها کوچک گریه کردی تا از شما خون گرفتند. اما خیلی محکم و جدی گفت: چه اشکالی دارد آدم با گریه و زاری کار نیکی انجام دهد و ثواب آن را ببرد و با گفتن این جمله ما تحت تأثیر قرار گرفتیم و از آن روز به بعد حساب دیگری روی ایشان باز کردیم و مثل آدم بزرگها با ایشان رفتار می کردیم.

برادرم محمد رضا بازی کردن در تئاتر را خیلی دوست داشت. به خاطر دارم در یکی از تئاتر هایش باید نقش پیرمردی را ایفا می کرد و گاهی اوقات در خانه نقشش را بازی می کرد یک روز که وارد خانه شدم دیدم پیرمردی با ریش سفید و بلند و لباس پیرمردی که روستایی ها می پوشند در خانه نشسته است، تعجب کردم چون ما در فامیلهایمان پیرمردی نداشتیم با این شکل وقیافه وقتی نزدیک تر شدم متوجه شدم برادرم محمد رضا است که زد زیر خنده و خواستم ریشش را بگیرم و از صورتش جدا کنم ولی از دستم فرار کرد و من هم کلی خندیدم.

به خاطر دارم یک روز من به همراه همسرم برای انجام کاری بیرون رفته بودیم و فرزندم محمد رضا به همراه خواهر و برادرانش در خانه بودند و از آنجایی که به ائمه ی اطهار علاقه ی شدیدی داشت کتاب نوحه ای در دست داشت و ما از خانه بیرون رفتیم هنگامی که برگشتیم دیدیم که ایشان بالای درخت رفته است و در حال نوحه خواندن است وبا خودش سینه می زند.خواهران و برادرانش هم در حیاط مشغول بازی بودند یکی از فرزندان نزدیک من آمد و گفت: پدر جان محمد رضا در حیاط راه می رفت ونوحه می خواند و باعث شده بود که ما نتوانیم بازی کنیم و وقتی به ایشان گفتیم دیگر نوحه نخوان و جلوی ما راه نرو رفت بالای درخت و شروع کرد به نوحه خوانی و سینه زنی. ما واقعا با دیدن این صحنه متعجب شده بودیم.

قبل از اینکه فرزندم محمد رضا سنجاقی به جبهه برود خوابی دیده بود که اینگونه برایم نقل کرد؛ گفت: خواب دیدم که حضرت امام رضا(ع) به فریمان آمده است و مردم به استقبال ایشان بودند و کسی جلو نمی توانست برود و همه با ایشان فاصله داشتند تنها من نزد امام رفتم و با ایشان رو بوسی کردم و آقا یک چهره ی بسیار نورانی و خندانی داشتند و از ایشان طلب شهادت کردم و خداحافظی کردند و از میان مردم رفتند.

محمدرضا کتاب نوحه‌ای تهیه کرده بود و بیشتر اوقات تمرین نوحه‌خوانی می‌کرد. یک روز برای انجام کاری از خانه بیرون رفتم. وقتی برگشتم دیدم که محمدرضا روی درخت وسط حیاط نشسته و دارد نوحه می‌خواند و خواهران و برادرانش سرگرم بازی هستند. وقتی علت این کارش را پرسیدم، گفت: ‹‹من داشتم با صدای بلند نوحه می‌خواندم. بچه‌ها گفتند که نخوانم ولی من ادامه دادم آنها دنبالم کردند و من از دستشان فرار کردم و آمدم این بالا.›› خنده‌ام گرفت احساس کردم که او رابطه عمیقی با ائمه دارد.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا