شهید محمد رضا حمامی بیناباج
نام :محمدرضا محل تولد :مشهد نام خانوادگی : حمامیبیناباج تاریخ شهادت : 1361/11/22 نام پدر : غلامرضا مکان شهادت : فکه یگان خدمتی : لشکر 5 نصر مسئولیت : فرماندهعملیات گلزار : بهشترضا خاطرات: عروسی ایشان بسیار ساده برگزار شد. وقتی عروس را از آرایشگاه آوردند محمدرضا نماز امام زمان (عج) را خواند. بعد از نماز گفت: هر دعایی می کنم شما بلند آمین بگویید. آخرین دعایش این بود که خدایا شهادت را نصیب بندگان مؤمنت و من بگردان که ما حواسمان نبود و بلند آمین گفتیم. لبخند زد وگفت: انشاءا... دعایتان مستجاب است. بعضی اوقات که همدیگر را می دیدیم می گفت: برادر مجید تاریخ61/11/23 را فراموش نکنی. من همیشه با خود فکر می کردم منظور از این حرف چیست؟ بعضی وقتها از خود او سؤال می کردم منظورت از این تاریخ چیست؟ می گفت: بعداً خواهی فهمید. در روز 23/ 11 / 61 این شهید بزرگوار به شهادت رسید. یادم است در عملیات مسلم بن عقیل در خدمت آقای حمامی بودم. قار بود آن شب نیرویی از یک منطقه ای علیه عراق وارد عمل شود. آقای حمامی به من گفت: جواد، امشب همراه من می آی؟ گفتم: کجا؟ گفت: می خواهم جلو بروم. گفتم: بله، من در خدمت شما هستم. داخل یک سنگر تانک شدیم، قسمتی از زمین که به وسیله لودر گود شده بود آقای حمامی گفت: این جا استراحت کنیم سپس می رویم. خلاصه بدون هیچ پوششی یا تیوپی روی زمین دراز کشیدیم. البته محل امنی بود. بعد از حدود یک ساعت و نیم محمدرضا مرا صدا کرد و گفت بلند شوبرویم، سپس به سمت مواضع دشمن به راه افتادیم، ارتفاعات سومار دست عراقی ها بود و ما نیز در گودی قرار دشتیم، آن ها بر ما اشراف کامل داشتند، اتفاقاً آن شب هوا هم خیلی تاریک بود و عراقی ها هم به صورت کورکورانه به طور رگباری مرتب شلیک می کردند. به نحوی که هیچ جنبنده ای جرأت حرکت کردن نداشت. من مرتب باری خودم سنگر اختیار می کردم تا از اصابت تیرها در امان باشم. ولی آقای حمامی که انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است مستقیم و به صورت ایستاده راه می رفت. بدمن این که حتی سرش را خم کند، او هیچ هراسی به دل خود راه نمی داد. خوشبختانه توانستیم مأموریت خود را به خوبی انجام دهیم و نبردهای ایرانی با شجاعت افرادی چون آقای حمامی توانستند معبری باز کنند و به دشمن حمله کنند. آقای حمامی درس شهادت را به خوبی آموخته بود. 16- یکی ازدوستان و همرزمان آقای حمامی برایم تعریف می کرد یک روز محمد رضا به من گفت که این تاریخ را یادداشت کن، بیست وسه دوازده، پرسیدم این تاریخ را گوشه دفترت یادداشت کن و فراموش نکن، روزی که ایشان به شهادت رسید ناخود آگاه به یاد تاریخی که به من گفته بود افتادم وقتی دقت کردم متوجه شدم دقیقاً ایشان در همان تاریخی که از قبل گفته بود به شهادت رسیده بود آقای حمامی اینقدر به خدا نزدیک شده بود که از شهادت خود و تاریخ آن اطلاع داشت . آن روزی که آقای حمامی به شهادت رسیدند من نبودم ولی شنیدم که ایشان به تنهایی جلو رفته است و آنجا با چند عراقی برخورد کرده است. ایشان اسلحه اشرا می گذارد را مورد اصابت تیرهای زیادی قرار می دهند، تا چند شب هم پیکر ایشان همانجا مانده بود و بچه ها به خاطر سنگرهای کمین زیادی که عراقیها در آن منطقه داشتند برای انتقال جسد کاری نمی توانستند انجام دهند ولی خلاصه با شجاعت و دلاوری یکی از رزمندگان ایشان را بوسیله طناب به عقب می کشند یکی از بدترین لحظاتم درجبهه خبر شنیدن شهادت آقای حمامی بود، اصلاً باورم نمی شد. متاسفانه نتوانستم د رتشییع جنازه آقای حمامی شرکت کنم ولی از دوستانم شنیدم که مراسم بسیار با شکوه برگزار شده بود. حتی حاج احمد آقای خمینی نیز تصمیم داشتند در مراسم آقای حمامی شرکت کنند ولی چون نتوانسته بودند بیایند نماینده ای از طرف خود فرستاده و عذر خواهی کرده بودند آقای حمامی از محبوبیت خاصی بین دوستانش برخوردار بود. یکروز که برادرم به عکس یکی از دوستان شهیدش نگاه می کرد با حسرت گفت خدا می شود من هم یک روزی به مقام این دوستم دست پیدا کنم، آیا شهادت نصیب من هم می شود سپس به من گفت خواهر ما باید طوری عمل کنیم که خون پاک این شهدا پایمال نشود خیلی باید مواظب کردار و اعمالمان باشیم چون اینها (شهدا) برای من و امثال ما جان خود را کف دستشان قرار دادند ، در تمامی زمینه ها باید از شهدا الگو بگیریم یکی از دوستان نزدیک آقای حمامی برایم تعریف می کرد روز آ خری که می خواستیم به جبهه اعزام شویم محمد رضا به من گفت بهتر است قبل از رفتن برای خداحافظی به حرم حضرت رضا (علیه السلام) برویم. غروب بود با آقای حمامی به حرم رفتیم وقتی مقابل ضریح قرار گرفتیم هر دو حاجتمان را از امام رضا (علیه السلام) طلب کردیم. محمد رضا در حالی که بغض کرده بود از امام رضا شهادت می طلبید. دقیقاً یک شب قبل از اینکه از شهادت برادرم مطلع شوم خواب دیدم که او مجروح شده است و سپس به شهادت رسید صبح که از خواب بلند شدم خیلی ناراحت بودم ولی با خودم می گفتم خواب است، چیز مهمی نیست همان روز صبح در خانه ما رفت و آمد اقوام زیاد شده بود. همه از شهادت برادرم اطلاع داشتند به غیر از خانواده ما، ظهر پسر عمه ام به منزل ما آمد و با همسر برادرم کمی صحبت کرد. هیچ گاه سابقه نداشت که او این موقع روز و تنها به خانه ما بیاید برای همین تعجب کردم هنگام رفتن به من گفت برادرت مجروح شده است، گریه ام گرفته بود با توجه به خوابی که شب قبل دیده بودم مطمئن شدم که به شهادت رسیده است. آخرین باری که آقای حمامی را دیدم حدود چند ساعت قبل از شهادتش بود منطقه چون رملی بود روی زمین فلزهایی را که به همدیگر متصل شده بود پهن کرده بودند تا ماشین ها بتوانند از روی آن حرکت کنند آقای حمامی با یک تویوتا در حال حرکت بود. به او اشاره کردم که بایست ولی او در حالی که به راهش ادامه داد و گفت الان بر می گردم. دیگر ایشان را ندیدم تا اینکه برایم خبر شهادت این بزرگوار را آوردند. یکبار که برادرم در منطقه مجروح شده بود به مشهد آمد. ما هم که از آمدنش خبر داشتیم به استقبالش رفتیم در بین راه با یکدیگر صحبت می کردیم محمد رضا به من گفت آفرین خواهر، از اخلاقت خوشم آمد گفتم چرا محمد رضا؟ برادرم گفت از اینکه از مجروحیتم ناراحت نشدی خیلی خوشحال شدم دوست دارم همیشه همینطور مانند حضرت زینب (سلام الله علیه) استوار ، پایدار باشی ، همیشه رفتار و اخلاق این بانوی بزرگوار را سرمشق زندگیت قرار دهی. یکبار که همسرم می خواست به حرم برود محمد رضا گفت پدرجان برای من هم دعا کنید. اوایل جنگ بود. وقتی همسرم به خانه بازگشت محمد رضا از پدرش پرسید برای من هم دعا کردید؟ پدرش جواب داد بله دعا کردم محمد رضا گفت چه دعایی کردی؟ همسرم گفت دعا کردم که ان شاء الله پیروز شوید همیشه زنده و سلامت باشی، ...... محمد رضا گفت پدر این دعاها به درد من نمی خورد. دلم می خواهد وقتی دعا می کنی فقط از خدا شهادت مرا بخواهی، دوست دارم شهید شوم. آنجا بود که فهمیدم آرزوی پسرم به شهادت رسیدن است. هنوز خبر شهادت پسرم را نشنیده بودم. شب در خواب دیدم که تمامی بدنش را باند پیچی کردند فقط صورتش معلوم بود که بسیار هم نورانی بود. گفتم الهی بمیرم چرا اینطوری شدی؟ و سپس از خواب بیدار شدم با خودم گفتم محمد رضا یا مجروح شده یا به شهادت رسیده است. فردا صبح همسر پسرم گفت که محمد رضا مجروح شده است در حالی که او شهید شده بود. آنها می خواستند قضیه شهادت پسرم را آرام آرام به من بگویند برای همین اول گفتند که مجروح شده است تا ذهن من آمادگی شنیدن خبر شهادتش را داشته باشد گفتم برویم بیمارستان می خواهم او را ببینم وقتی سوار ماشین شدم برادرم کم کم قضیه شهادت پسرم را به من فهماند. یکی از همرزمان پسرم به نام آقای توکلی تعریف می کرد حدود یک ماه قبل از شهادت محمد رضا او مرتب با خود عدد بیست و سه یازده (23/11) را تکراری کرد از او پرسیدم محمد رضا این عدد چیست؟ چرا اینقدر تکرار می کنی؟ به من گفت مجید تو هم تکرار کن تا فراموش نکنی، من که از حرفهای محمد رضا سر در نمی اوردم دیگر چیزی نگفتم ولی عدد بیست و سه یازده در ذهنم بود. روزی که محمد رضا به شهادت رسید ـ عراقیها او را از پشت با تیر زدند ـ ناگهان یاد حرف محمد رضا افتادم که به من می گفت بیست و سه یازده را فراموش نکن چون آنروز دقیقاً بیست و سوم ماه بهمن بود. محمد رضا از مدتها قبل می دانست که در این روز به شهادت خواهد رسید. از چند ماه قبل آقای حمامی به بعضی از دوستانش، از جمله من اشاره کرده بود که تاریخ بیست و سه ، یازده را به یاد بسپاریم. خودش می گفت در این روز به شهادت خواهد رسید. با توجه به این که محمد آدم شوخ طبعی بود بچه ها کمتر حرف هایش را جدی می گرفتند و فکر می کردند که در حال شوخی کردن است. اما در عملیات والفجر من مجروح شده بودم، اذان ظهر بود شنیدم که آقای حمامی شهید شده است . ناگهان تاریخ بیست و سه یازده یادم آمد دقت که کردم متوجه شدم امروز بیست و سوم بهمن است. ایشان دقیقاً در همان تاریخی به شهادت رسید که از ماهها قبل خودش به دوستانش می گفت. خواهری داشتم که متاسفانه چند سال قبل به رحمت خدا رفت. یکروز محمد رضا به من گفت ما در بیا تا خانه خاله ام برویم بچه هایش صغیر هستند حالا که مادر ندارند بهتر است که به آنها بیشتر سر بزنیم و خوب است که شما جای خاله را برای انها پر کنید قبول کردم گفت مادر پس صبر کنید تا من به بازار بروم و برای دختر خاله ها چادر بخرم و به عنوان هدیه برای آنها ببریم گفتم باشد پسرم صبح از خانه خارج شد و ظهر خبری از او نشد نزدیکیهای ظهر به من زنگ زد. گفتم پسرم کجا هستی؟ گفت مادر من در جماران هستم گفتم تو رفتی بازار تا چادر تهیه کنی چگونه سراز جماران در آوردی؟ گفت مادر شنیدم که آقای بهشتی به شهادت رسیده است بر خودم واجب دیدم که در مراسم ایشان شرکت کنم به همین خاطر به جماران آمدم ولی شما حتماً به خانه خاله برو. یکشب در خواب دیدم که در اتاقی خوابیده ایم من و بچه کوچکم که در خواب بودیم با صدای در بیدار شدیم ولی بچه کوچکم دوباره خوابید محمد رضا با همان لباس پاسداری وارد خانه شد، می خواست برادرش را از خواب بیدار کند گفتم محمد رضا چکارش داری، می بینی که بچه خواب است. محمد رضا گفت مادر من این همه راه را آمده ام تا برادرم را ببینم. سپس از خواب بیدار شدم تازه یادم آمده بود که پسرم محمد رضا به شهادت رسیده است. پسرم سه بار به جبهه اعزام شد در بار دوم به سختی مجروح شد. در بیمارستان طالقانی تهران، وقتی با خانواده برای عیادتش رفتیم به خواهران خود گفت دوست دارم زینب وار سختی ها را تحمل کنید، همیشه الگویتان حضرت زینب (سلام الله علیها) باشد. آخرین باری که آقای حمامی را دیدم هنگام ازدواج ایشان بود بالاخره چون ایشان در بیت حضرت امام مشغول انجام وظیفه بودند بحث ازدواج را به یکی از دوستانش واگذار کرده بود تا خانواده ای مذهبی را برای وصلت پیداکند. دوست آقای حمامی هم خانواده ای متدین از قم معرفی کرد وخلاصه ایشان ازدواج کرد. مراسم ازدواج را هم بسیار ساده برگزار کردند تنها یک یا دو روز از ازدواجش گذشته بود که گفت می خواهم دوباره به جبهه برگردم هر چه گفتم حداقل یک هفته بمان بعد برو ولی او حرف خودش را می زد، در نهایت ساکش را بست و عازم جبهه شد. دیگر ایشان را ندیدیم تا خبردار شدیم در منطقه فکه به فیض عظیم شهادت نائل گشته است. آقای توکلی که از دوستان نزدیک آقای حمامی بود برایم تعریف کرد روزی که با همدیگر از مشهد بلیط گرفتیم و با قطار عازم منطقه شده بودیم درکوچه به من گفت توکلی، عدد بیست و سه یازده یعنی چه؟ گفت تو کاری به آن نداشته باش فقط این عدد را در تقویمت یادداشت کن، با اصرار ایشان بیست و سه یازده را یادداشت کردم هر چه گفتم این عدد چیست جوابی نداد روزی که ایشان به شهادت رسید ناگهان یاد تاریخی را که گفته بود افتادم. آن روز بیست و سوم بهمن ماه بود یعنی بیست و سه یازده، دقیقاً ایشان در همان روزی که پیش بینی می کردبه شهادت رسید آن موقع منظورش را از بیست و سه یازده متوجه شدم. یادم است در شبی که مراسم ازدواج برادرم برگزار شد جمعیت زیادی در مهمانی شرکت نکرده بودند مراسم بسیار ساده برگزار شد وقتی عروس را از آرایشگاه آوردیم برادرم در حال خواندن نماز امام زمان (عج) بود پس از اینکه نمازش را تمام کرد رو به مهمانان کردو گفت من دعا می کنم شما آمین بگوئید سپس چند دعا کرد و مهمانان نیز آمین گفتند در این لحظه برادرم گفت: یک دعای دیگر هم می کنم شما آمین را بلندتر بگوئید سپس به طوری که مهمانان از دعایش متوجه نشوند خیلی آرام زیر لب دعایش را کرد و مهمانان بلند آمین گفتند سپس برادرم خندید و گفت می دانید چه دعایی کردم؟ از خداوند خواستم که شهید شوم و شما هم آمین گفتید. - یادم است قبل از اینکه به جبهه اعزام شوم باید دوره آموزشی را می گذراندم دوران آموزشی را در پادگان حضرت رضا (علیه السلام) بودم و آنجا با آقای حمامی آشنا شدم، آن روزها امکانات خیلی کم بود ولی آقای حمامی که عنوان یکی از دبیرهای آموزشی بود کارش را بخوبی انجام می داد از ساختمان مرکزی آموزشی، طنابی آویزان کرده بودند و قرار بود بچه ها از پشت بام ساختمان سه طبقه بوسیله طناب پایین بیایند ابتدا هیچ کس نمی رفت ولی آقای حمامی که دید بچه ها کمی ترسیده اند خودش خیلی سریع این کار را انجام داد و پایین رفت سپس از پایین داد زد کاری ندارد سریع بیایید با این کارش بچه ها دل و جرأت پیدا کردند و یکی یکی پایین رفتند. یادم است که یکبار آقای حمامی قصد داشت به مرخصی برود. چون کمتر ایشان از مرخصی هایش استفاده می کرد، وقتی شنیدم که ایشان قصد ازدواج دارد و برای همین منظور هم به مرخصی می خواهد برود خیلی خوشحال شدم. خلاصه محمد رضا چند روزی مرخصی گرفت و به مشهد رفت. پس از سه یا چهار روز از جبهه با تماس گرفتند که به وجود شما نیاز است. آقای حمامی با وجودی که تنها یک روز از ازدواجش گذشته بود ولی هیچ توجهی به مادیات نکرد و فردای آن روز دوباره خودش را به منطقه رساند. اتفاقاً این بار آخری بود که به مرخصی رفت و پس از اینکه دوباره به جبهه آمد به شهادت رسید. ایشان فقط یک روز زندگی مشترک با همسرش داشت. آن روزی که انقلاب شکوهمند اسلامی پیروز شده بود با آقای حمامی از خانه خارج شدیم دقیقاً یادم است ساعت چهار بعد از ظهر بود آقای حمامی که در پوست خود نمی گنجید به من گفت این لحظه بهترین و شیرین ترین لحظات عمرم است. ایشان از اینکه می دید زحماتی که او و برادران مسلمانش کشیده اند به ثمر نشسته است بسیار خوشحال بود. یکبار که پسرم از منطقه برگشته بود از او درباره اوضاع جبهه پرسیدم گفتم شنیده ام آنجا به شما نان خالی می دهند پسرم با راحتی گفت مادرجان هر کس این حرف را به شما زده بیخود گفته است. آنجا نان هست، برنج، روغن، گوشت، همه چی است الحمدالله آنجا هیچ چیز کم کسر نداریم از این به بعد اگر کسی هم از این گونه حرفها به شما زد جوابش را بدهید. یکی از دوستان پسرم برایم تعریف می کرد بار آخری که محمد رضا می خواست به جبهه برود تصمیم گرفتیم به جماران برویم تا محمد رضا از حضرت امام خداحافظی کند ـ پسرم قبل از اعزام به جبهه در جماران محضر امام خدمت می کرد ـ خلاصه من بیرون ایستادم و محمد رضا به حضور امام رفت ولی رفتن او بیش از حد معمولی طول کشید به شک افتادم مگر این بار با دفعات قبل که برای خداحافظی پیش امام می رفت چه فرقی دارد ، او به حضرت امام چه می گوید خلاصه در دلم حدس زدم که حتماً اینبار اتفاقی برای محمد رضا خواهد افتاد چون رفتارش نیز کلی تغییر کرده بود و اینبار که عازم منطقه شد دیگر بازنگشت. یادم است وقتی ایشان برای ازدواج کردن مرخصی گرفت و به مشهد رفت من با خودم گفتم حداقل ده یا پانزده روز در مرخصی خواهد ماند ولی دو یا سه روز بیشتر نگذشت که ایشان دوباره به منطقه بازگشت کمتر از بیست چهار ساعت بیشتر پیش همسرش نبوده است. وقتی از ایشان سئوال کردم چرا اینقدر زود برگشته اید حداقل یک هفته پیش خانمت می بودی بعد می آمدی، آقای حمامی در جوابم گفت من آمده ام تا به هدف اصلی ام برسم، هدف من هم از ازدواج وظیفه و انجام تکلیف الهی بود. حالا که ازدواج هم کردم دیگر خیالم راحت شده است. حالا دیگر نوبت شهادت است. یادم است یکروز آقای حمامی به من گفت می خواهم به مرخصی بروم گفتم: چرا؟ گفت: قصد ازدواج دارم. گفتم: بسیار خوب و با مرخصی اش موافقت کردم. اتفاقاً همان ایام هم قصد داشتیم عملیات گسترده و وسیعی بر علیه نیروهای عراقی تدارک ببینیم یکی دو روز که گذشت با مشهد تماس گرفتم و گفتم محمد رضا خودت را به منطقه برسان که عملیات در پیش داریم البته قصد من این نبود که او فردا دوباره باز گردد، منظورم این بود که تا پایان مرخصی اش صبر نکند و زودتر بیاید ولی محمد رضا از آن جا که خود را همیشه معتقد به جبهه می دانست فردای همان روز با قطار خود را به منطقه رساند، بچه ها هم که با او شئخی داشتند به او گفتند دامادی یک شبه، چون فقط یک شب از ازدواجش می گذشت که دوباره به جبهه آمد. بعد از عملیات مسلم بن عقیل که آقای حمامی از مرخصی برمی گشت دیگر در جبهه ماندگار شد یادم است از منطقه سومار به سمت اسلام آباد حرکت می کردیم ایشان به بچه ها می گفتند این تاریخ بیست و سه یازده را فراموش نکنند هر چه بچه ها می گفتند این تاریخ چی است آقای حمامی جواب نمی داد می گفت شمافقط تاریخ را یادداشت کنید. خلاصه حدود دو یا سه ماه گذشت تقریباً از این جریان. بچه ها فراموش کرده بودند تا آقای حمامی در عملیات والفجر به فیض عظیم شهادت نائلگشت جالب اینکه ایشان در تاریخ بیست و سه بهمن ماه شهید شدند یعنی دقیقاً همانتاریخی که از چند ماه پیش می گفت. آن موقع بود که بچه ها منظور آقای حمامی را از بیست و سه یازده متوجه شدند. یادم است آخرین دیداری که با محمد رضا داشتم قبل از عملیات والفجر بود سوت خمپاره شنیدیم و همه روی زمین دراز کشیدیم وقتی بلند شدیم محمد رضا گفت می خواهم یکی از دیده بانهای دشمن را از بین ببرم گفتم آقای حمامی خودت را به کشتن ندهی لبخند می زد و گفت اگر دشمن مرا نکشد من خودم را به کشتن نمی دهم و سپس از هم خداحافظی کردیم متاسفانه ایشان در همان جریانی که برای از بین بردن دیده بان عراقی رفت به فیض عظیم شهادت نائل گشت. یکبار که با آقای حمامی نشسته و صحبت می کردیم از ایشان پرسیدم آینده را چگونه می بینی، دوست داری آینده ات چگونه شود؟ ایشان در جوابم گفت من فقط دو آرزو دارم اول که دوست دارم به زیارت آقا ابا عبدالله الحسین مشرف شوم و دومین آرزویم شهادت در جبهه های نبرد علیه باطل است. دلم می خواهد خونم در راه خدا ریخته شود. یکی از دوستان صمیمی آقای حمامی برایم تعریف می کرد ایشان چند ماه قبل از شهادتش تاریخ شهادتش را به من گفته بود. یکروز گفت تاریخ بیست و سه یازده را فراموش نکن من هم زیاد جدی نمی گرفتم ولی وقتی ایشان به شهادت رسید به تاریخ که توجه کردم دیدم امروز بیست و سوم بهمن است. او حتی ساعتش را نیز می دانست و در همان ساعت به فیض شهادت نائل گشت. از یکی از دوستانم که در مراسم تشییع جنازه آقای حمامی شرکت کرده بود شنیدم وقتی همسر ایشان از خصوصیات و اخلاق های آقای حمامی صحبت می کرده تمام شرکت کنندگان منقلب شده بودند به طوری که دیگر به خانم ایشان اجازه ندادند صحبت کند مخصوصاً وقتی همسر آقای حمامی به ازدواج اشاره می کند و می گوید ایشان به خاطر علاقه ای که به جبهه داشته است در حالی که تنها یک روز از ازدواجشان می گذشته دوباره راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل می شود و اینقدر می ماند تا به شهادت می رسد. یادم است آخرین دیداری که با محمد رضا داشتم قبل از عملیات والفجر بود سوت خمپاره شنیدیم و همه روی زمین دراز کشیدیم وقتی بلند شدیم محمد رضا گفت می خواهم یکی از دیده بانهای دشمن را از بین ببرم گفتم آقای حمامی خودت را به کشتن ندهی لبخند می زد و گفت اگر دشمن مرا نکشد من خودم را به کشتن نمی دهم و سپس از هم خداحافظی کردیم متاسفانه ایشان در همان جریانی که برای از بین بردن دیده بان عراقی رفت به فیض عظیم شهادت نائل گشت. دوستش مجید توکلی تعریف می کرد که شهید همیشه یاد آوری می کرد که تاریخ 11/23 را فراموش نکنی ما همیشه عکس او را وسط سنگر می گذاشتیم و به شوخی می گفتیم شهید 11/23 . روز 11/23 با هم بیرون رفتیم بعد دیدیم که محمد رضا نیست احساس کردیم با ما شوخهی می کند و در جایی پنهان شده است ولی وقتی یادمان آمد که امروز 11/23 است همه دلمان برای او به شور افتاد . فردا توانستیم پیکر او را پیدا کنیم در حالی که رو به قبله افتاده بود و اسلحه ااش که دیگر هیچ گلوله ای نداشت در کنارش افتاده بود . یک شب با ایشان به جماران رفتیم تا با دوستانش در بیت حضرت امام(ره) خداحافظی کند. حدوداً دو ساعت طول کشید. وقتی برگشت به او گفتم که قم چکار می کردی که اینقدر طول کشید؟ گفت: وصیتهایم را برای دوستانم گفتم و همین باعث شد که خداحافظیم اینقدر طولانی شود. دوستش مجید توکلی تعریف می کرد که شهید همیشه به ما یاد آوری می کرد که تاریخ 11/23 را فراموش نکنیم. ما همیشه به شوخی به او می گفتیم: شهید 11/23. روز 11/23 بود که با هم بیرون رفتیم. مقداری که با هم همراه بودیم. او از من جدا شد. بعد دیدم که سه تا عراقی را اسیر کرده و به طرف ما می آید.من او را با دوربین دنبال می کردم.که به ناگهان از طرف یکی از نیروهای دشمن به رگبار بسته شد.و همان تاریخی که خود برای شهادتش پیش بینی کرده بود به واقعیت پیوست. شب قبل از شهادتش در مراسم نماز جماعت شرکت کرد و با دوستان بسیار گرم گرفت.بعد از نماز نشست و نکات شیرینی را بیان کرد و حتی با بعضی از برادرها شوخی هم نمود و فردای آن شب به شهادت رسید. یکبار یکی از عکسهای خود را داده بود به یکی از برادران که نقاش بود و او عکسش را بزرگ کشیده بود. داخل ستاد تیپ زده بود. زیرش نوشته شده بود شهید محمد رضا حمامی. یکی از برادرها به او گفت: فلانی شهادت مبارک.گفت هنوز زود است، چند وقت دیگر مانده است. روز بعد از اینکه ازدواج کرد یکی از دوستانش مجید توکلی برای رفتن به جبهه دنبال محمدرضا آمده بود. هر چه مجید اصرار کرد که یکی دو روز دیگر پیش خانمت بمان گفت نه ما باید برویم منطقه را شناسایی کنیم. روز بعد از ازدواجش پیش او رفتم. تا حال و احوالش را جویا شوم. گفت: مجید برای رفتن به جبهه بلیط گرفته ای؟ گفتم: نه. گفت: زودتر بگیر که برویم. گفتم: شما تازه ازدواج کرده ای . گفت: نه شما زودتر بگیر تا برویم. یکبار در جبهه سوسنگرد مجروح شده بود چون پایش آسیب دیده بود او را به منزل آوردند همین که مقداری بهبودی حاصل کرد دوباره به جبهه رفت زمانی که او را از منطقه به مشهد فرستاده بودند تا کاری را در سپاه به او بسپارند بعد از چند وقت گفت: من باید برگردم زیرا دویست تا نیرو را باید در جبهه تجهیز کنیم. بودن من در جبهه مهمتر است و دوباره به جبهه برگشت. از بیت امام (ره) به جبهه رفته بود که پس از مجروحیت ایشان را به تهران انتقال داده بودند. عمل جراحی پای ایشان موفقیت آمیز نبود و دوباره ایشان را جراحی کردند. هنوز بهبودی کامل حاصل نکرده بود که گفت: دوباره باید به جبهه بروم زیرا هفتصد نیرو را به من سپرده اند و من باید آنها را تجهیز کنم. و آنقدر مخلص بود که پس از شهادتش ما مطلع شدیم که ایشان جانشین عملیات بوده اند. «نزدیک عصر من و شهید محمّدرضا حمّامی داشتیم می رفتیم تا مجدّداً خط را چک کنیم . دیده بان دشمن خیلی اذیّت می کرد . این برادرمان - شهید حمّامی - که از طرح و عملیّات تیپ یود ، گفت : من می روم گوش این دیده بان را می گیرم و می آورمش - پسر خیلی شجاعی بود . مدّتی هم مسئولیّت حفاظت از بیت امام را داشت و در اواخر محافظ حاج احمد آقا بود و در منزل حضرت امام رفت و آمد داشت - گفتیم ، بسیار خوب و خلاصه بعد از مقداری اصرار و با کسب تکلیف از فرماندهی تیپ جوادالائمّه ، ایشان تا نزدیکی های سنگر دیده بانی رفت که یک نفر بلند شد خودش را تسلیم کند . او روی زانو نشست و گفت : بارک الله ، بیا . علامت داد که عراقی بیاید و آن عراقی هم بلند شد و آمد امّا بعد از سمت راست ،برادر حمّامی به رگبار بسته شد . حدود 15 - 10 تیر به شکم و قسمت های دیگر بدنش خورد . نیروهای دشمن خیلی از جنازة او وحشت کرده بودند . سه نگهبان برای این جنازه گذاشته بودند . بعد بچّه ها آمدند طناب به کمرشان بستند و یک طناب هم دستشان گرفتند و پائین رفتند و جنازة او را بوسیلة طناب از زیر آتش عقب کشیدند .» عراقی ها کنار یک تنگه رفته و آنجا را خالی کرده و سنگر گرفته بودند و از آن سنگر بچّه ها را سیمینوف می زدند . شهید حمّامی از بچّه های طرح و عملیّات تیپ امام جواد (ع) بود و قبل از اینکه من بیایم ، کنار آن سنگر رفته بود . آن سنگر 7 الی 8 متری بیشتر فاصله نداشت و 4 نفر از عراقی ها درون آن بودند . کنار سنگر یک کانالی زده بودند که حدود 10 الی 15 متر این طرف تر می آمد و گاهی اوقات ما را از آنجا می زدند . شهید حمّامی به جلو رفته و آن ها را غافلگیر می کند . دو نفر از سنگر بیرون میآیند و دست هایشان را بلند می کنند و شهید هم فکر می کند که فقط همین دو نفرند امّا در این فاصله دو نفر دیگر از درون کانال وی را به رگبار می بندند و به شهادت می رسانند . روز بعد بچّه ها جنازه را به عقب می آورد . سال 56 بود در آخرین روزهای سال با همدیگر قرارگذاشتیم که به هر کس عیدی می دهیم روی عکس شاه را یک ضربدر قرمز بکشیم و هر دو نیز این کار را کردیم. در هفده دی ماه سال 56 قرار شد که خواهران مکتب عصمتیه راهپیمایی را انجام دهند زمانی که راهپیمایی شروع شد عده ای از مزدوران شاه به داخل جمعیت خواهران حمله ور شدند با این پیشامد ناگوار من و محمدرضا با آنها درگیرشدیم آنها من و محمدرضا را دستگیر کرده و به ماشین انتقال دادند. و بعد از اینکه آنها برای دستگیری دیگران رفتند ما فرارکردیم. یکبار یکی از شخصیتهای زمان طاغوت می خواست به مشهد بیاید و تمام شهر را با پرچمهای 3 رنگ تزئیین کرده بودند. محمدرضا شروع کرد به کندن و پاره کردن پرچمهای تزئینی را به پایین آوردند. در روز یک شنبه خونین (10 دی) در خنثی کردن و حمله مزدوران شاه نقش زیادی را به عهده داشت. او بر روی یکی از تانکها پرید و چند عدد اسلحه را از دست ایادی شاه خائن درآورد و به مردم بی دفاع داد. بعد از شهادتش دوستان او تصمیم گرفتند که حتی اگر به شهادتشان هم انجامیده پیکر مطهر محمد رضا را به عقب بیاورند . پیکر شهید در 30 متری بعثیها قرار داشت. با طناب و تجهیزات رفتند برادری خودش را بالای سر شهید حمامی رساند . صورتش را بوسید. اسلحه اش را برداشت بعد پایش را بست و جنازه اش را آورد زمان ورود حضرت امام به ایران در دوازده بهمن 57 قرار بود تلوزیون مراسم ورود ایشان را پخش کند . ما تلوزیون نداشتیم و آن هم به این دلیل بود که برنامه های تلوزیون فاسد بود ولی به هر صورت توانستیم تلوزیونی تهیه کنیم . همان ابتدای ورود حضرت امام به یکباره برنامه های تلوزیون را قطع کردند. ایشان خیلی ناراحت شده بود بغض گلویش را فشار می داد و می گفت این همه منتظر دیدن روی حضرت امام بودم ولی از دیدن آن محروم شدم. یک بار زمانی که بنی صدر به ملاقات حضرت امام (ره) آمده بود ایشان جلوی ماشین بنی صدر را می گیرد و ما شین را بازرسی می کند . در روستای ما زیارتگاهی به نام شاهزاده قاسم است . به علت اینکه سالها از ساختمان آن می گذشت کم کم رو به تخریب می رفت . محمد رضا وقتی دید زیارتگاه در حال تخریب است تصمیم به باز سازی آن گرفت . بولدوزری آورد و همراه با چند نفر دیگر از دوستان آن جا را مرمت کرد . یک شب خواب دیدم که تمامی سر و صورتش را باند پیچی کرده بود و فقط چشمانش دیده می شد . یک شب بعد از شهادت، پسرم را درخواب دیدم. در حالی که شدیدا گریه می کردم. دو نفر نقابدار آمدند و گفتند : چرا گریه می کنی؟ گفتم: پسرم شهیدشده است . گفتند : مقام او را نگاه نمی کنی؟ بعد با دست به سمت راست من اشاره کردند دیدم باغی پر از گل و میوه با خودم می گفتم اگر گل است میوه چیست و اگر میوه گل چیست؟ شبی که می خواستند ازدواج کنند باهم به جماران نزد حضرت امام (ره) رفتیم و حضرت امام صیغه عقد ایشان را جاری فرمودند. دیک بار ایشان را دعوت کرده بودم که نهار را با ما صرف کند . خانمم وقتی نهار را برای او کشید . او به شوخی گفت : این بشقاب مال من که نیست ولی برای هرکس کشیده اید کم است . یکبار با زیرپوش، منزل مراجعت کرد وقتی از او سؤال کردم که محمد رضا پس پیراهنت کجاست گفت: در راه که می آمدم برخورد کردم به شخصی که لباس نداشت به همین دلیل لباسم را به او دادم. زمانیکه وسایل جهیزیه خانمش را لیست برداری می کردند گفت: من احتیاجی به این وسایل ندارم . من می خواهم با زنم ازدواج کنم نه با وسایلی که او می آورد . جالب این که هیچ کدام از وسایل را باز نکردند و بعد از چهلم شهید وسایل را دوباره به خانه زنش در قم فرستادیم . روز شهادتش صبح از خواب بیدار شد و به پیش من آمد گفت: بیدار شو که برویم دارد دیر می شود من و ایشان و با دو سه نفر دیگر راهی خط مقدم شدیم. به آخرین جناح سمت راستمان رفتیم. یک مقداری از تپه های مشرف به منطقه را دیده بانهای عراقی تصرف کرده بودند. و هنوز خط پدافندی ما تکمیل نبود. تصمیم گرفتیم که کاری انجام بدهیم که دیده بانهای عراقی دیدشان روی منطقه کور شود. چند تا تک تیرانداز را آوردیم و در جناح راست گذاشتیم تا هر وقت دیده بان سرش را بالا آورد او را بزنند و یا لااقل دید او را روی منطقه کم کنیم. اما برادر حمامی اصرار داشتند که باید سرعت دیده بانها را از بین ببریم دوید و دو سه تا نیروی زبده را انتخاب کرد و بر روی تپه های مشرف به دیده بانها آنها را مستقر نمود اما آن روز انگار روز دیگر بود برادر رضا پیوسته در حال بالا و پایین رفتن از تپه ها بود و به نیروهای که برای از بین بردن دیده بانها مستقر کرده بود سر می زد. گفت من باید به جلو بروم و با دیده بانها درگیر شوم یا لااقل آنها را اسیر کنم. دشمن با ما حدود 200 متری فاصله داشت به یکباره دیدم که به سوی دشمن می دود. در سی متری دشمن نشست و به سوی آنها رگبار بست. خلاصه آنها مجبور شدند که خود را تسلیم نمایند. به چند متری برادر حمامی که رسیدند از پشت سر، عراقی دیگری برادر حمامی را به رگبار بست و ایشان صلوه ظهر روز 23/ 11/ 61 به شهادت رسید. زمانی که بازار رضا در مشهد ساخته می شد .من هم یکی از بنایانی بودم که در آنجا کار می کردم . محمد رضا را هم با خودم برای بنایی به بازار رضا می بردم . بعد از چند وقت مزد او هفتاد تومان شد در حالی که مزد من شصد تومان بود . مهندس پیمانکار می گفت : آفرین بر پسری که مزدش از پدرش بیشتر باشد . یک روز برادرم به من گفت خواهر جان برایم دعا کن گفتم چه دعایی؟ گفت اصلاً دوست ندارم در خانه بمیرم دوست دارم جانم را در جبهه از دست دهم و به مقام والای شهادت دست پیدا کنم همیشه برایم دعا کن تا خداوند شهادت را نصیبم کند. تنها آرزوی برادرم شهادت بود. آخرین باری که آقای حمامی را دیدم روزی بود که ایشان به شهادت رسید. محمدرضا عقب وانتی نشسته بود و می خواستند جلو بروند گفتم آقای حمامی مواظب خودت باش. ایشان لبخندی زد و دستی برایم تکان داد. از نوع لبخندش متوجه شدم که خبری است. انگار نوعی الهام به من شد که این بار آخری است که آقای حمامی را میبینم. یادم است یک بار نیمه های شب از خواب بیدار شدم و همراه چند تن از دیگر بچه ها به سمت مسجد حرکت کردیم تا نماز شب بخوانیم در آنجا آقای حمامی را دیدم که او نیز برای خواندن نماز شب به مسجد آمده بود. یکی از بچه ها ـ حالا نمی دانم به شوخی گفت یا جدی ـ گفت بیایید نماز شب را به جماعت برگزار کنیم. ثوابش خیلی بیشتر است، من هم که تا آن موقع نمی دانستم قبول کردم ناگهان صدای خنده محمدرضا در آمد و گفت: نماز شب را که به جماعت نمی شود خواند نماز شب زمزمه تنهایی انسان است با معبودش. هنوز این حرف زیبای آقای حمامی در گوشم مانده است. آقای حمامی به نماز اول وقت و مخصوصا جماعت تأکید بسیاری داشت. یکی از برادرها چند وقتی بود در نماز جماعت شرکت نمی کرد به همین خاطر آقای حمامی با او صحبت نمی کرد تا شاید از این طریق متوجه اشتباهش شود. همان فرد از من پرسید آقای هاشمی چرا آقای حمامی با من سرد بر خورد می کند، گفتم می دانی چرا؟ به این خاطر است که شما در نماز جماعت شرکت نمی کنید. گفت مگر آقای حمامی خبر دارد گفتم بله، از آن روز آن برادر در نماز جماعت شرکت فعالی داشت و آقای حمامی با این کارش به او آموخت که نباید نماز جماعت را ترک کند. پسرم آخرین باری که اعزام به جبهه شد هنگام رفتن خواهرانش را به حجاب توصیه کرد و گفت تنها هدفتان حفظ انقلاب باشد، دوست دارم مانند زینب ( سلام الله علیها ) باشید. بعد از شهادت محمدرضا یک شب خواب او را دیدم. دقیقاً مانند قبل از شهادتش با یکدیگر صحبت می کردیم و می خندیم با این تفاوت که بسیار نورانی بود. در عالم خواب ناگهان یادن آمد که محمدرضا شهید شده است. با خود گفتم اگر ایشان شهید شده است چگونه من با او صحبت می کنم، غرق در همین افکار بودم که ناگهام جمعی وارد اتاق شدند. محمدرضا به محض دیدن این افراد خود را به خواب زد، هر چه او را صدا زدند جوابی نداد. برادرم پس از ازدواجش بی تاب تر از همیشه برای رفتن به جبهه بود وقتی دوستش برای احوالپرسی به منزلمان آمده بود به او گفت سریع تر بلیط تهیه کند تا دوباره عازم منطقه شوند. دوستش به او گفت شما کمی دیرتر بیا هنوز یک روز از ازدواجت گذشته است ولی برادرم در جواب دوستش گفت نه الان در جبهه به من نیاز است. نمی توانم اینجا بمانم و همان روز عازم منطقه شدند و دیگر بازنگشت. یادم است که یک روز بچه ها دور هم جمع شده بودند و با یکدیگر صحبت میکردند دو سه نفری از وضع موجود به آقای حمامی شکایت کردند، گله داشتند آقای حمامی با خونسردی و لبخندی که بر لب داشت گفت: مگر این دنیا چقدر ارزش دارد که انسان بخواهد به خاطر آن رنج و ناراحتی بکشد یا اخمهایش را در هم کند. دنیای گذران هیچ ارزشی ندارد و سپس کمی با بچه ها شوخی کرد و روحیة آنها را عوض نمود. یادم است در پادگان امام رضا (علیه السلام) آسایشگاهی در اختیار ما گذاشته بودند که مربوط به سپاه دانش بود. چون وضعیت خیلی بدی داشت قرار شد با کمک هم کمی آسایشگاه را تعمیر و رنگ کنیم. صبح ها که کلاس های آموزشی می دیدیم و بعد از ظهر ها، موقع استراحت به کارهای آسایشگاه می پرداختیم در بین بچه هایی که آسایشگاه را آماده می کردند آقای حمامی از فعالیت بیشتری برخوردار بود. پشتکارش از همه بیشتر بود. اگر لحظه ای هم ما می نشستیم سریع به ما تذکر می داد که بلند شوید، درست نیست بنشینید وقتی مسئوولیتی را قبول می کنید لحظه ای نباید درنگ کنید. یادم است در منطقه، عراق دیده بانی داشت که بچه ها را خیلی اذیت می کرد. یکروز آقای حمامی به من گفت باید بروم و گوش این دیده بان را بکشم، منظورش این بود که او را از بین ببرد. همان روز ایشان به تنهایی جلو رفت، اینطور که شنیدم دو سنگر کمین عراقی را نیز از بین برده بود و دیده بان را نیز به هلاکت رسانده بود. آقای حمامی از شجاعت خاصی بهره می برد. یک شب در خواب دیدم که با برادرم به سمت منزل امام خمینی (قدس سره) حرکت می کنیم. منزل امام روضه بود. مردها و خانم ها از هم جدا بودند. من به سمت اتاق زنانه رفتم و برادرم نیز به اتاق آقایان، دالانی بود که پله های زیادی داشت. از پله ها بالا رفتم قبل از اینکه به اتاق خانم ها برسم در اتاق دیگری نارنجک درست می کردند،یک نفر به من گفت خانم به برادرت بگو ما این ها را چه کار کنیم، رفتم و برادرم را صدا کردم و موضوع را به او گفتم. او گفت بگو صبر کنند. در همین حین انگار که دشمن حمله کرد به دنبال برادرم رفتم، وقتی به او رسیدم دیدم مانند پرندگان بال درآورد و به آسمان پرواز کرد. بعد از چند روز خبر شهادتش را شنیدم. مدت زیادی بود که همراه با آقای حمامی در بیت حضرت امام خمینی(ره) خدمت می کردم روز تنفیذ ریاست جمهوری آقای خامنه ای من و محمدرضا دم درب ایستاده بودیم هنوز مراسم شروع نشده بود. کنار درب ایستاده بودیم و افرادی را که رفت و آمد می کردند کنترل می کردیم. فردی که آنجا مسئول فیلم برداری از مراسم بود دوست آقای حمامی درآمد آنها مشغول صحبت شدند آقای حمامی لهجه ی مشهدی را خیلی شیرین می کرد و فیلمبردار هم از شوخ طبعی ایشان آگاه بود فقط می خندید. آقای حمامی به فیلمبردار گفت مرد حسابی، مدت زیادی است که ما این جا در خدمت حضرت امام هستیم شما حتی یک بار هم از ما فیلمی نگرفته ای که مادرم در مشهد مرا ببیند. فیلمبردار هم همان طور که می خندید گفت بسیار خوب امروز از هر دو نفر شما فیلم خواهم گرفت. آقای حمامی گفت خوب ما باید چه کار کنیم. فیلمبردار نقطه ای را به ما نشان داد و گفت مراسم که شروع شد شما آنجا بروید. منظورش مکانی بود که حضرت امام می نشستند ما چون لباس شخصی به تن داشتیم معمولا هنگامی که آقا سخنرانی می کردند در بین جمعیت می نشستیم و بچه هایی که لباس کار داشتند در جایگاه می ایستادند ولی آن روز ما هم به جایگاه رفتیم و در سمت راست حضرت امام قرار گرفتیم هنگامی که مراسم شروع شد اصلا فراموش کرده بودم که فیلمبردار قرار است از ما فیلمبرداری کند ظهر که اخبار مراسم را نشان می داد ناگهان خودم و آقای حمامی را دیدم حتی چند لحظه ای روی صورت ما دو نفر زوم کرده بود یادم است اوایل انقلاب حزب های گوناگونی وجود داشتند آنها برای این که مردم را از اهداف و تفکرات خودشان مطلع کنند در کنار دانشگاه ها مستقر می شدند و به محض تعطیل شدن دانشگاه ها اعلامیه ها و نشریه هایشان را پخش می کردند بعضی ها نشریه هایشان را به نرده های دانشگاه آویزان می کردند و تبلیغات خود را انجام می دادند، افرادی هم که اهل بحث کردن بودند همان اطراف می ایستادند و شروع به بحث با دانشجوها می کردند، عده ای اسم گروه هایشان را روی شومیزهای بزرگ می نوشتند و به دیوارها آویزان می کردند، خلاصه سر تا سر خیابان انقلاب تهران را همین افراد پر کرده بودند در آن زمان من به همراه چند تن دیگر از دوستان از جمله آقای حمامی در بیت حضرت امام خمینی(ره) بودیم. در آن لحظاتی که پست داشتیم که هیچ. اما در اوقات بیکاری در خیابان ها راه می رفتیم(مخصوصا خیابان انقلاب) و از نزدیک اوضاع سیاسی را کنترل می کردیم تا اگر جایی خلافی یا اهانتی صورت بگیرد مقابله کنیم. یک روز که به اتفاق آقای کاوه،حمامی و چند نفر دیگر مشغول راه رفتن بودیم آقای کاوه کمی جلوتر حرکت می کرد دیدم کنار بساطی که مربوط به مجاهدین خلق بود ایستاد و مشغول صحبت کردن با آنها شد به آنها گفت این نشریه ای که شما این جا نصب کرده اید در آن اراجیف نوشته شده است، اهانت به نظام مقدس جمهوری اسلامی کرده اید شما به مقام رهبری اهانت کرده اید. چند دختر و پسری که آن جا بود جواب آقای کاوه را دادند ولی آقای کاوه صحبت های دیگری انجام داد در این لحظه چند نفر دیگر از افراد مجاهدین بودند برای حمایت از دوستانشان به سمت آقای کاوه رفتند آنها فکر می کردند که آقای کاوه تنها است، خلاصه کار به جر و بحث کشید و صداها بالا رفت در این لحظه آقای عباسی و آقای حمامی و من جلو رفتیم تا مبادا آنها فکر کنند که آقای کاوه تنهاست. آقای حمامی که از قد و بالای بلندی برخوردار بود به محض این که جلو رفت آن افراد کمی صدایشان را پایین تر آوردند آقای حمامی گفت، آقای کاوه مشکلی پیش آمده است؟ در همین حین دیدم که آن چند نفر مشغول جمع کردن بساطشان شدند و به اصطلاح عقب نشینی کردند. از هیبت آقای حمامی ترسیده بودند چون می دانستند افرادی مانند آقای حمامی و کاوه حاضر هستند برای انقلاب حتی از جانشان نیز بگذرند به همین خاطر سریع تر بساطشان را از آن جا جمع کردند و رفتند. با شهید حمامی رفت و آمد خانوادگی داشتیم. همسر ایشان باردار بود و چون دکتر اعلام کرده بود که بچه در چه تاریخی ممکن است به دنیا آید، محمدرضا چند روز قبل از شروع عملیات والفجر مقدماتی با یک تویوتا لنگروز از جبهه به مشهد آمد تا هم یکسری کارهایی که به او واگذار شده بود را انجام دهد و هم هنگام تولد فرزندش حضور داشته باشد. همسر ایشان در بیمارستان بستری بود. بچه زودتر از آن تاریخی که دکتر اعلام کرده بود به دنیا آمد. هنگامی که محمدرضا را دیدم، گفت من کارهایم را انجام داده ام و هرچه سریعتر باید برگردم گفتم خدا به شما یک دختر داده، نمی خواهی بروی او و مادرش را ببینی؟ گفت: نه. من در این لحظه نمی توانم چنین کاری را انجام دهم. گفتم خوب علتش چیست؟ باید بگویی برای چه نمی خواهی آنها را ببینی؟ گفت: اگر من بروم و دختر و همسرم را ببینم ممکن است همین ملاقات با آنها مرا گرفتار کند و موفق نشوم به جبهه برگردم و از عملیات و هدف اصلی خود دست بکشم ان شاءالله می روم، عملیات که انجام شد باز در فرصتی مناسب می آیم و آنها را می بینم. هر چه به محمدرضا اصرار کردم که این کار درست نیست، الان که هیچ کاری نداری، نیم ساعت وقت گذاشتن برای دیدن دختر و همسرت که زمان زیادی نیست، بعد می روی. هیچ فایده ای نداشت. او به خاطر حساسیت عملیات، با هواپیما برگشت و در همان عملیات به شهادت رسید و هرگز فرزند خود را ندید. آقای حمامی دقیقا در کنار مواضع دشمن به شهادت رسید و این کار را برای برادرانی که می خواستند پیکر این شهید را به عقب انتقال بدهند مشکل می کرد بقدری نزدیک دشمن قرار گرفته بود که اگر کسی در آن محل می ربود نفس کشیدن عراقیها را هم حس می کرد .جلسه ای گذاشتیم تا چگونگی انتقال جنازه به عقب را بررسی کنیم .محبوبیت و شخصیت آقای حمامی بقدری زیاد بود که همه افراد حاضر در جلسه اعلام آمادگی کردند تا برای آوردن جنازه پیش قدم شدند با این که کار بسیار خطر ناکی بود و حتی احتمال اینکه تلفات هم بدهیم زیاد بود ولی هیچ یک از بچه ها دوست نداشت جنازه به همان حالت باشد .همه می خواستند سریعتر پیکر محمدرضا را به عقب انتقال دهند .به هر حال یک تیم شش نفره تشکیل دادیم حدود ساعتهای دونیم سه بود که عملیات را آغاز کردیم بچه ها با یک شور و شوق خاصی و از جان ودل خود را آماده کرده بودند .یکی از برادرها یک طناب را به خود بست و آرام آرام به سمت جنازه حرکت کرد سردیگر طناب نیز به دست بچه ها دیگر بود ایشان طناب را به آقای حمامی می بنند.سپس علامت دهد و بچه ها جنازه را بوسیله طناب بکشند .خلاصه کار با موفقیت انجام شد و جنازه به آرامی از ارتفاع تپه به پایین آورده شد خوشبختانه هیچ گونه مشکلی هم پدید نیامد و پیکر پاک این شهید بزرگوار برای تشییع به مشهد انتقال یافت. زمانی که در بیت حضرت امام خمینی (رضوان الله علیه)خدمت می کردم یکبار تصمیم گرفتم که مرخصی بگیرم و به مشهد بیایم آقای حمامی وقتی که از تصمیم من مطلع شد گفت من هم همراهت می ایم خلاصه قرار شد دو نفری عازم مشهد شویم بلیط تهیه کردیم و سوار اتوبوس شدیم و از سمت جاده شمال به راه افتادیم حدود نیمی از راه را طی کردیم فکر می کنم نزدیکهای بابل بود که اتوبوس متوقف شد وقتی سوال کردیم که چرا ایستاده ایم و حرکت نمی کنیم راننده گفت جلوتر منافقین درگیری به وجود آورده اند و راه را بسته اند. هم من و هم آقای حمامی مسلح بودیم هر دو کلت کمری همراه داشتیم کلت آقای حمامی حدود دوازده گلوله و کلت من هم شش گلوله داشت. آقای حمامی گفت کارتهای شناسائیمان را باید مخفی کنیم همین کار را انجام دادایم سپس به من آموزشهای لازم را داد و طرحی ریخت که اگر درگیر شدیم چه باید بکنیم. در همین افکار بودیم که خوشبختانه بچه های سپاه بابل سررسیدند و درگیری فیصله یافت. ولی اگر اتفاقی هم می افتاد ما آمادگی کامل را داشتیم. آقای حمامی در لحظات حساس تصمیم می گرفت. وقتی مطلع شدم که آقای حمامی به شهادت رسیده است خیلی ناراحت شدم جنازه ایشان روی تپه ای که در دید عراقیها بود مانده و بچه ها موفق نشده بودند جنازه ایشان را به عقب منتقل کنند اینطور که از بچه ها شنیدم او می خواسته یکی از دیده بانهای عراقی را از بین ببره که متاسفانه به شهادت رسیده است. همه همرزمان آقای حمامی مصمم بودند که هر طور شده جنازه را از تپه پایین بیاورند خلاصه پس از اینکه دو روز گذشت هوا تاریک شد یکی از برادرها با شجاعت خود را به جنازه آقای حمامی رساند سپس طناب را به پای ایشان بست و بچه ها سر دیگر طناب را کشیدند و به این ترتیب جنازه آقای حمامی را از آن منطقه خارج کردند وقتی جنازه را آوردند من برای تماشایش رفتم مثل همیشه لبخند زیبایی بر لب داشت متاسفانه تیر زیادی به پیکر ایشان اصابت کرده بود ولی صورتش سالم بود. خلاصه ایشان را داخل آمبولانس گذاشته و به خارج از جبهه منتقل کردند. آقای حمامی قبل از اینکه به جبهه های جنگ بیاید در بیت حضرت امام خمینی مشغول انجام وظیفه بود .ایشان در آنجا مسولیت حفاظت برعهده داشتند و جز افراد بسیار نزدیک به حضرت امام و حاج احمد آقا بود. یکی از دوستان آقای حمامی برایم تعریف می کرد که از ایشان پرسیدم همه پاسدارها و بسیجی ها آرزو دارند که روزی در بیت حضرت امام باشند و از نزدیک ایشان را ملاقات کنند آنوقت شما که آنجا شخصیت مهمی بودی و رابطه نزدیکی هم با حضرت امام داشتی چه شد که همه چیز را ول کردی و به جبهه آمدی این کار شما همت بالایی را می طلبد ایشان به من گفت وقتی حضرت امام دستور داداند که جوانان باید به جبهه بروند ،هر کس که در خود می بیند که می تواند در جبهه باشد از لحاظ شرعی بر او تکلیف است که در جبهه خدمت کند من هم خدمت حاج احمد آقا رسیدم به ایشان گفتم اگر اجازه می دهید من به جبهه می روم حاج احمد آقا در جوابم گفتند اگر احساس می کنی که می توانی تکلیف خود را انجام دهی به همان جا برو ،به همین خاطر و دستور حضرت امام عازم جبهه های جنگ شدم. یادم است آخرین باری که آقای حمامی را دیدم در منطقه فکه بود. در آن ایام من بین منطقه سومار و فکه رفت و آمد داشتم قبل از عملیات والفجر مقدماتی بود در آن زمان آقای حمامی در تیپ جواد الائمه بودند ایشان را مثل همیشه بشاش و لباس تمیز و مرتب دیدم ، آقای حمامی با آن شرایط سخت رملی همیشه مرتب و تمیز بود. سلام و احوالپرسی کردیم و دوی همدیگر را بوسیدیم و سپس از هم جدا شدیم و او را به خداوند سپردم دیگر به خاطر موقعیت و وظیفه ام از منطقه خارج شدم و پس از عملیات شنیدم که ایشان به فیض عظیم شهادت نائل گشته است. یادم است زمانی که در بیت حضرت امام و در کنار آقای حمامی خدمت می کردم اکثر افرادی که آنجا بودند را جوانان تشکیل می دادند یکروز آقای حمامی به من گفت ببین اکثر نگهبانان جوان هستند باید از جوانی شاناستفاده کنند ما که پاسدار حضرت امام هستیم باید خودمان را در مسیری که ایشان طی می کند قرار دهیم گفتم چه باید بکنیم ؟ اقای حمامی گفت شما که دارای خط زیبایی هستی ،طرز نماز شب خواندن را روی کاغذ بنویس و به دیوار آسایشگاه نصب کن شاید همه جوانان نماز شب را یاد نداشته باشند.شب ها هنگامی که از پست بر میگردند خوب است که نماز شب بخوانند من هم گفتم باشد. چند روزی گذشت و من تقریبا موضوع یادم رفته بود که دوباره آقای حمامی این موضوع را تذکر داد.ایشان خیلی روی مسئله نماز شب تاکید داشت ،خلاصه کاری را که گفته بود انجام دادم از آن شب هر وقت که نبمه های شب بلند می شدم می دیدم که هفت یا هشت نفر در حال خواندن نماز شب هستند. در زمستان سال پنجاه و نه بنی صدر ملعون ریاست جمهوری ایران اسلامی را در اختیار گرفته بود در آن زمان گردهمایی در سطح شهر و دانشگاهها برگزار می شد یادم است یکبار برای یکی از سخنرانی های صدر خیلی تبلیغ شد قرار بود او در روز چهارهم اسفند در دانشگاه تهران سخنرانی کند بچه ها هم خیلی حساس بودند که در این گونه جلسات حتما شرکت کنند کسانی پست داشتند سر پستشان بودند ولی بقیه بچه ها هماهنگ کرده بودند که در جلسه حضور یابند از جمله آقای عباسی ،آقای حمامی و ... چند نفری نیز از جمله خودم با وجود اینکه خیلی دوست داشتم بروم نتوانستم کلا بچه ها از میتینگ های بنی صدر خیلی رنج می بردند سخنرانی هایی که انجام می داد اکثرا با آشوب و بلوا همراه بود به همین خاطر بچه ها حزب الهی خیلی تاکید داشتند تا در این گونه جلسات شرکت و آن را سرکوب کنند عمده ی طرفداران بنی صدر افرادی که در گروه محارب بودند، مخصوصا منافقین و افراد ضد انقلاب در اطراف جلساتش به چشم می خوردند که با سر و وضع بسیار بدی ،دختر و پسر مخلوط شعار های بد و زننده علیه نظام ،علیه قوای مملکت به اسم حمایت از بنی صدر سر می دادند به همین دلیل لازم بود که بچه های حزب الهی نیز در اینگونه مراسم ها شرکت داشته و مقابله به مثل کنند ،شب شد و بچه ها از مراسم سخنرانی برگشتند آقای حمامی با سر و وضع بهم ریخته ای برگشت، صورتش خونی و قسمتهایی از لباسش پاره شده بود اکثر بچه هایی که به جلسه رفته بودند به همین وضع بودند ترسیدم، گفتم چه شده است؟ شما چرا زخمی هستید؟ چرا لباسهاتیان خونی است؟ متاسفانه از همان واقعه ای که می ترسیدم اتفاق افتاده بود و درگیری به وجود آمده بود از آقای حمامی جریان را سوال کردم ایشان گفت وقتی به جلسه رفتیم نزدیک جایگاه نشتیم شاید فقط ما بودیم در جمع شرکت کنندگان که وضعیت مناسبی داشتیم اکثر افراد با وضعیت های نا مناسب و زننده در مراسم شرکت کرده بودند و از همان اول دست و سوت و شعار های از این قبیل بنی صدر حمایت می کنیم را سر می دادند همان لحظه متوجه شدیم ما در این جمع بیگانه هستیم ،سخنرانی شروع شد-آن موقع رسم بود در سخنرانیها بعضی از اوقات تکبیر گفته شود -بعضی اوقات که ما تکبیر می فرستادیم بقیه جمع شروع به کف و سوت زدن می کردند،مرتبه سوم یا چهار بود که تکبیر می فرستادیم ناگهان دیدیم جمعیت به سمت ما هجوم اوردند خود بنی صدر هم از آن بالا مرتب می گفت بگیریید اینها را،ببریید... خلاصه افراد زیادی به ما حمله ور شدند و کتک مفصلی زدند فقط به خاطر اینکه ما تکبیر گفته بودیم خیلی ناراحت شده بودیم که چرا یک مسول مملکت اینگونه رفتار میکند البته ان زمان هم ما می دانستیم که بنی صدر خائنی بیش نیست ولی مردم هنوز کامل اور را نمی شناختند تا اینکه چهره واقعی او برای همه رو شد. یکبار که آقای حمامی به تنهایی جلو رفته بود متاسفانه مورد اصابت گلوله قرار گرفته و به شهادت رسیده بود حدود دو روز هم جنازه ایشان، در محل شهادتش مانده بود تا اینکه چند نفر از بچه ها از جمله آقای گل پرور و آقای شاملو جلسه ای ترتیب دادند و قرار گذاشتند به هر نحوی که است پیکر پاک آقای حمامی را به عقب انتقال دهند آقای گل پرور گفت من طنابی به خودم می بندم و جلو می روم اگر کشته یا مجروح شدم مرا به عقب بکشید و اگر سالم ماندم طناب را به آقای حمامی می بندم شما او را بکشید من هم خودم برمی گردم، جنازه آقای حمامی دقیقاً چسبیده به خط عراقیها بود و دیده بانها و سنگرهای کمین کاملاً به آن منطقه تسلط داشتند کار بسیار خطرناکی بود ولی بچه ها که علاقه خاصی به آقای حمامی داشتند حاضر بودند که به خاطر جنازه ایشان، حتی جان خود را فدا کنند. خلاصه آقای گل پرور با شجاعت تمام طناب را به خود بست و به سمت جنازه رفت خوشبختانه برای ایشان اتفاقی هم رخ نداد و توانست با موفقیت کارش را به پایان برساند و طناب همراه خود را به آقای حمامی بشت و با علامتی که داد بچه ها شروع به کشیدن طناب کرد و چون جاده نیز صاف و هموار بود خوشبختانه مشکلی پیش نیامد و جنازه ایشان به عقب آورده شد یکی از بچه ها نیز به نام آقای باغبان که در نقاشی مهارت داشت در همان حال عکسی را از آقای حمامی کشید بسیار زیبا شده بود تا مدتها به دیوار سنگر آویزان بود. حتی عکس آقای حمامی که به دیوار سنگر زده شده بود برای بچه ها روحیه بود. یادم است شب ازدواج برادرم خانواده عروس به خاطر اینکه در مجلس مرتب صلوات فرستاده می شد شاکی بودند بعضی از اقوامشان گفتند اگر فردا هم عروسیتان اینگونه باشد ما نمی آئیم، نه دستی می توانیم بزنیم، نه دایره ای، … برادرم گفت مراسم ازدواج ما به همین گونه است سپس به نماز ایستاد. نمازش کمی طولانی شد و قتی که به پایان رسید چشمم به صورتش افتاد که پر از اشک بود چشمهایش سرخ شده بود سپس گفت همه دور تا دورم بنشینید، هر چه گفتم شما هم آمین بگوئید و مشغول دعا خواندن شد در حالی ک مهمانان آمین می گفتند پس از اینکه چند دعا کرد گفت این دعای آخری را بلندتر آمین بگوئید و از خداوند شهادت را طلب کرد. ما هم که حواسمان پرت بود همه گفتیم آمین در این لحظه محمد رضا شروع به خندیدن کرد من از خداوند شهادت خواستم و شما همه آمین گفتید. دو روز بعد نیز عازم جبهه شد و دیگر باز نگشت تا اینکه در عملیات والفجر یک به فیض عظیم شهادت نائل گشت. آقای حمامی با وجود اینکه نیروهای زیادی زیر دستش بودند ولی روی تک تک بچه ها شناخت داشت، همه را زیر نظر می گرفت و از هیچ یک غافل نبود. یک روز به من گفت آقای موسوی یک هفته است که کاملاً شما را زیر نظر دارم گفتم بسیار خوب، اشکالی هم در کار ما دیده ای؟ گفت بله، آن روز بدون اجازه ترشی های یکی از بچه ها را برداشتی و چیزی هم به او نگفتی. در آن زمان مصرف ترشی در پادگان ممنوع بود و بر همه واجب بود که از غذای پادگان استفاده کنند ولی اغلب اوقات بعضی از بچه ها پنهانی با خود ترشی می آوردند و مصرف می کردند یکروز یکی از نگهبانها به من خبر داد که یکی از بچه ها در کمدش ترشی قایم کرده است و من هم بدون اینکه به او اطلاع بدهم شیشه ترشی اش را برداشتم از آنجا که آقای حمامی مراقب تمام حرکاتم بود این کار مرا دیده بود و به من گوشزد نمود. به من گفت شما نباید این کار را انجام می دادی، یا حداقل پس از آن به او می گفتی. خلاصه ایشان کلی مرا نصیحت کرد. در نهایت فردی که ترشی آورده بود نیز از سپاه اخراج شد ولی با همه ی این احوال آقای حمامی به دلیل اینکه حساسیت خاصی روی اینگونه مسائل داشت نتوانست اشتباهم را به من نگوید و مرا راضی کرد که حرکت زشتی انجام داده ام. یادم است در منطقه فکه در ستاد نصر بودم آقای حمامی شب به سنگر ما آمد. ایشان فرد بسیار شوخ طبعی بود و با اکثر بچه ها شوخی داشت وقتی به سنگر ما آمد گفت بچه ها شام چی دارید؟ گفتیم می خواهیم املت درست کنیم ولی ذره ای به تو نمی دهیم محمد رضا گفت من هم احتیاجی به غذا شما ندارم امشب سنگر بهروز ـ یکی از دوستانش ـ دعوت هستم آنجا به من شام می دهند. سپس در حالی که لبخند بر لب داشت انگار نظرش عوض شد دوباره گفت بچه ها من فردا شهید می شوم به من هم شام بدهید تا دلم ناراحت نباشد گفتم بسیار خوب حالا که قرار است فردا شهید شوی کمی از املتمان را به تو می دهیم خلاصه آقای حمامی همانجا در سنگر نشست تا غذا حاضر شد و دور هم شام را خوردیم، فردا صبح حدود ساعتهای ده یا یازده بود که خبردار شدم محمد رضا به شهادت رسیده است. باورم نمیشد انگار که خودش از شهادتش مطلع بود. یادم است برادرم در کمدش همیشه اسلحه و مقداری مهمات داشت روز آخری که می خواست عازم جبهه شود حالتش تغییر کرده بود. هنگام خداحافظی سه مرتبه از در حیاط بیرون رفت و باز دوباره برمی گشت و به خانه نگاه می کرد. مادرم گفت بچه ها شماها بیایید بیرون، شاید محمد رضا می خواهد صحبتی با خانمش بکند و جلوی شماها رویش نمی شود برادرم گفت نه مادرجان هیچ صحبت خاصی ندارم، صورتش نورانی شده بود و خلاصه از خانه خارج شد من که برای تمیز کردن کمدش رفته بودم متوجه شدم تمام مهمات و اسلحه اش را نیز با خود برده است در حالی که دفعات قبل که عازم جبهه می شد تمام مهماتش را با خود نمی برد. ولی اینبار انگار که می دانست می خواهد شهید شود همه چیزهایی که مربوط به جبهه بود را با خود برده بود. برادرم با وجود اینکه تنهایک روز ازدواجش گذشته بود ولی به محض اینکه با او تماس گرفتند متوجه شد که در جبهه به او نیاز است از همه چیز دل برید و عازم منطقه شد و در عملیات والفجر یک نیز به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت رسید. همان اوایلی که پسرم به شهادت رسیده بود یکشب در خواب دیدم در باغی راه می روم و از شهید شدن محمد رضا بسیار ناراحت بودم به طوری که اشک تمام صورتم را پر کرده بود. در این لحظه خانمی که نقاب بر صورتش زده بود و بسیار نورانی بود به من نزدیک شد گفت چه شده است خانم چرا اینقدر گریه می کنی؟ گفتم خانم پسرم شهید شده است. گفت پسر شما شهید نشده است. گفتم شهید شده است گفت نه، همراهم بیا تا نشانت دهم همراه ایشان راه افتادم ناگهان پنجره ای در مقابل صورتم ظاهر شد. ایشان در پنجره را باز کرد. ائمه اطهار(علیهم السلام) دور تا دور اتاقی نشسته بودند و پسرم نیز ما بین آنها قرار گرفته بود و مشغول صحبت کردن بود. ایشان که بعداً متوجه شدم حضرت فاطمه (سلام الله علیه) هستند به من گفتند حالا دیدی که پسرت شهید نشده است. سپس به من گفتند کجا از اینجا بهتر سراغ داری و سپس از خواب بیدار شدم در حالی که در گلویم بغض داشتم افسوس خوردم که چرا چادر حضرت زهرا را نگرفتم تا برایم دعا کنند. در منطقه دیده بانی عراقی وجود داشت که باعث مزاحمت و تلفات زیادی برای نیروهای ایرانی شده بود. بچه ها جریان را به آقای شاملو فرمانده تیپ ویژه جوادالائمه گزارش می دهند آقای شاملو به آقای حمامی مأموریت می دهد که این قضیه را بررسی کند و با خود بیاورد. به همین منظور به تنهایی از نقطه ای که در دید دیده بان نبوده و جهتی که راه فرار نداشته باشد حرکت می کند. خلاصه او را اسیر می کند و با خود مقداری راه می برد. همه بچه ها آرزو داشتند این دیده بان هر چه زودتر از بین برود چون او هدایت آتش را بسیار خوب انجام می داد و باعث تلفات زیادی برای نیروهای ایرانی شده بود. در همین حین که آقای حمامی دیده بان را با خود می آورده یکی از نیروهای عراقی که در سنگر کمین بوده است شروع به تیراندازی به سمت آقای حمامی می کند و متاسفانه این سردار دلیر اسلام به فیض عظیم شهادت نائل می گردد پیکر آقای حمامی که به طور غافلگیرانه به شهادت رسیده بود حدود سه شب در همان منطقه باقی مانده ولی خلاصه به هر ترتیبی بود بچه ها جنازه پاک ایشان را به عقب جبهه منتقل کردند. آقای محمد رضا حمامی مدتی را در بیت حضرت امام بود و مسئولیت حفاظت از بیت را بر عهده داشت پس از مدتی ایشان عازم جبهه شد.یکروز که با او صحبت می کردم از خاطراتش در بیت حضرت امام خمینی برایم تعریف می کرد .یکی از خاطراتش را اینگونه نقل کرد گفت:یکروز صبح رفتم به باغ پشت منزل حضرت امام ،آنها با چند نفر از بچه ها مشغول تمرین تیراندازی شدیم در همین حین حضرت امام هم برای قدم زدن وارد باغ شدند من به محض اینکه امام تشریف آوردند به حضور ایشان رفتم و گفتم اگر می شود شما هم تیراندازی کنید حضرت امام قبول نمی کردند ولی دوباره اصرارکردم تا راضی شدند ،پس از تیراندازی حضرت امام به من گفتند شما در هنگام تیراندازی ،طرز ایستادنت درست نیست وسپس حالت صحیح ایستادن را به من آموزش دادند من فضولی کردم و گفتم،آقا شما هم مگر تیرادازی بلدید؟ حضرت امام پاسخ دادند من تاکنون هشت جلدکلت پاره کردم ـ منظور ایشان این بودکه از کلت های زیادی استفاده کرده اندودراین کاردارای تبحرخاص هستند ـ یکی از همرزمان پسرم برایم تعریف می کرد روز شهادتش محمدرضا، به من گفت: مجید بلند شو برویم جلو بچه ها در وضعیت بدی قرار دارند گفتم بشین صبحانه ات را بخور بعد می رویم.محمدرضا گفت:نه یک دقیقه هم،یک دقیقه است نباید معطل کنیم سپس به تنهایی جلو رفت ساعتی بعد از پشت خاکریز با دوربین که نگاه می کردم محمدرضا را دیدم که دو اسیر عراقی با خود به سمت خاکریز خودی می آورد ولی ناگهان بر زمین افتاد .دوباره بلند شدولی هنوز چند قدمی نرفته بود که دوباره بر زمین افتادودیگر بلند نشد .اسیرهایش نیز فرار کردند فهمیدم که به شهادت رسیده است با یکی دو تا از بچه ها سریع رفتیم تا جنازه اش را به عقب برگردانیم متوجه شدم که هر چه تیر در خشابش بود خالی کرده است واسرارا نیز با اسلحه بدون فشنگ می آورده است که متأسفانه نیروهای رژیم بعث او را از پشت زده و با لاخره او را به آرزوی دیرینه اش رساندند. یکبار که عملیاتی تمام شده بود من و آقای حمامی مرخصی گرفتیم وبه مشهد آمدیم وقتی به مشهد رسیدیم من به خانه خودم رفتم و آقای حمامی نیز به خانه خودش،ولی قرار گذاشتیم تافردا همدیگر را در خیابان کوهسنگی ببینیم آقای حمامی درآن زمان ساعت صفحه بسیار زیبایی داشت من هم یک ساعت کامپیوتری داشتم که از لحاظ کاری بسیار عالی بود.فردا که همدیگر را دیدیم آقای حمامی پس از احوالپرسی گفت:بیا ساعتهایمان را عوض کنیم سپس دستش را روی ساعتش گذاشت وفقط گوشه ای از آن را به من نشان داد من هم که دیدم ساعت بسیار زیبایی است قبول کردم وساعتم را باز کردم وبه آقای حمامی دادم.محمد رضا فرد بسیار شوخ طبعی بود،تا ساعت را گرفت به دستش بست وساعت خودش را به من دادورفت پس از یک ساعت که به ساعت نگاه کردم متوجه شدم عقربه ها یش کار نمی کند،دیگر دسترسی به محمد رضا هم نداشتم تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم.خلاصه ساعت را هم به ساعت سازی دادم ودرستش کردم وهنوز هم به عنوان یادگاری از این شهید بزرگوار به دست دارم. آقای حمامی وقتی ازدواج کرد فقط یک شب توانست درمشهد دوام بیاورد و فردای آن روز دوباره عازم منطقه شد . هر چه دوستان و فامیل به او گفتند بمان، حداقل یک هفته صبر کن، تازه ازدواج کرده ای بعد برو ولی محمد رضا قبول نمی کرد می گفت منطقه به من نیاز دارد نمی توانم اینجا بمانم اتفاقاً این آخرین باری بود که ایشان عازم جبهه شد و بعد از آن در عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسید روزی که ایشان را تشییع می کردند روی تابوتش نوشته بود داماد یک شبه، شهادتت مبارک، اکثر افرادی که در مراسم تشییع این شهید بزرگوار شرکت کرده بودند تحت تاثیر این جمله زیبا قرار گرفته بودند. در آن مقطعی که در جبهه افتخار داشتم و با آقای حمامی بودم ایشان خاطرات زیادی از حضرت امام برایم تعریف می کردند ـ آقای حمامی قبل از اینکه عازم جبهه شوند در بیت حضرت امام مسئولیت حفاظت از ایشان را داشتندـ از آقای حمامی پرسیدم وداعتان با حضرت امام چگونه بود ، لحظات آخر به امام چه گفتید؟ ایشان در جوابم گفت آن روزی که می خواستم از بیت امام بیرون بیایم رفتم تا از حضرت امام خداحافظی کنم ولی در اتاق ایشان بسته بود، به نظرم استراحت می کردند و موقعیت مناسبی نبود به همین خاطر در اتاق حضرت امام را بوسیدم و با خودم گفتم خدا کند امام از من راضی باشند، در آن لحظه تنها آرزویی که داشتم این بود که یکبار دیگر آقا را ببینم ولی نشد به همان بوسیدن در اتاق ایشان بسنده کردم. بعضی اوقات که با آقای حمامی در سنگر تنها می شدیم با یکدیگر صحبت می کردم یکبار به ایشان گفتم آقای حمامی مسئله ای برایم بوجود آمده است گفت بپرس گفتم چطور شد که شما به جبهه آمدی، ـ آقای حمامی قبل از اینکه به جبهه بیاید در جماران و در بیت حضرت امام خمینی خدمت می کرده است ـ همه آرزو دارند در کنار حضرت امام باشند، افتخاری است که نصیب هر کسی نمی شود آن وقت یک نفر که این سعادت را پیدا کرده است آن را رها کند و به جبهه بیاید نشان از گذشت و ایثار زیادی می باشد. آقای حمامی در حالی که لبخند می زد گفت نه، من فقط مدتی اینجا هستم، می خواهم اینجا خودم را صیقل دهم تا مخلص تر شوم و سپس برای همیشه خواهم رفت. ان موقع حرفهای این بزرگوار را نمی فهمیدم ولی حالا که به فیض عظیم شهادت نائل گشته است متوجه می شوم که آن روز به من چه می گفت وقتی گفت برای همیشه خواهم رفت فکر می کردم می خواهد دوباره به جماران بازگردد ولی اکنون متوجه شده ام که هدف او فقط شهادت بود. -یادم است یکروز که از خانه بازگشتم خواهر خانمم که منزل ما بود گفت:آقای حمامی به تهران نمی روی؟گفتم چرا باید به تهران بروم نکند اتفاقی برای محمد رضا افتاده و من بی اطلاع هستم .خواهر خانمم گفت اتفاق مهمی نیفتاده است مجروحیت مختصری برایش پیش آمده است. اتفاقاً نهار هم حاضر بود ولی از بس نگران بودم همان لحظه شناسنامه ام را بر داشتم و به راه آهن آمدم از آنجا سوار قطار شدم وخودم را به تهران رساندم در تهران به من گفتند که محمد رضا اینجا نیست باید به قم بروی . دوباره راهی قم شدم خلاصه او را در قم پیدا کردم از ناحیه پا مجروح شده بود خود دکتر هم تعجب می کردند با وجود اینکه تیر به پایش اصابت کرده بود ولی دوستانش در جبهه پای محمد رضا را بسته بودند و به طور کلی خونریزی قطع شده بود .معجزه ای صورت گرفته بود .دکترها به او اجازه دا دند تا از بیمارستان خارج شود به او گفتم پسرم بهتر است همراه من به مشهد بیایی ولی قبول نکرد گفت من باید به تهران بروم در جماران کمی کار دارم ولی به شما قول می دهم فردا با هواپیما به مشهد بیایم.من همان روز به مشهد آمدم و فردایش نیز محمد رضا خود را به مشهد رسانید ولی بیشتر از یکروز نماند و گفت می خواهم به جبهه بروم گفتم پسرم تو تازه آمده ای ولی محمد رضا قبول نکرد وگفت آنجا خیلی کار دارم من و مادرش آن موقع نمی دانستیم که پسرم در جبهه جزو فرماندهان است ولی او هیچ گاه از مسؤلیتش برای من و مادرش چیزی نمی گفت و هر بار که از او در این مورد سوًال می کردیم می گفت آنجا کار خاصی انجام نمی دهم. دوران آموزش را در پادگان امام رضا (علیه السلام) گذراندم روز آخر ما را به اردویی در اطراف وکیل آباد بردند قلعه قدیمی بود که در وسط آن استخر پر از آبی قرار داشت، برف هم به شدت می بارید و هوا بسیار سرد بود بچه ها در چادر های انفرادی قرار گرفته بودند،ایشان در بین بچه ها از محبوبیت خاصی برخوردار بود.نیمه ها ی شب آقای کاوه بچه ها را بیرون کشید وگفت همه باید وارد استخر آب شوند. استخر عمق کمی داشت ولی آب آن بسیار سرد بود.آقای کاوه گفت همه باید لباس و تجهیزات کامل وارد استخر شوند و از آن طرف بیرون آیند همه به هم نگاه می کردند یکی از بچه ها گفت هوا خیلی سرد است همه مریض می شوند ولی آقای کاوه گفت همه باید از دستور اطاعت کنند یادم است اولین نفری که پیشقدم شد آقای حمامی بود ایشان با لباس و تجهیزات همراهش به وسط استخر پرید و از آن طرف بیرون آمد ، بچه ها که جراًت پیدا کرده بودند یکی یکی وارد شدند واز آن خارج شدند .ناگهان خود آقای کاوه نیز از استخر پرید وهمان جا مانده دیگر بیرون نیامد تا تمامی بچه ها از استخر خارج شد ند همه بچه ها خیس شده بودند و از سرما به خود می لرزیدند آقای کاوه از استخر خارج شد وبچه ها را به بلندیهای اطراف برد وحسابی دواند ،روی زمین غلط می داد ،با این کارش بچه ها هم گرم شدند وهم لباس هایمان کمی خشک شد ،آب آن گرفته شد .با توجه به امکانات کمی که داشتیم دو دستگاه اتو بوس آوردندو داخل هر اتوبوس حدود 70 نفر نشستند و به سمت پادگان راه افتادیم و آنجا بچه ها لباسهایشان را عوض کردند. یکروز صبح زود دائی وبرادر و پدر خانم محمد رضا به منزل ما آمدند هرگز سابقه نداشت که آنها این موقع روز به خانه ما بیایند گفتم اتقاقی افتاده است ؟پدر خانم محمد رضا گفت نه صبح به حرم رفته بودیم با خودمان گفتیم بعد از زیارت احوالی از شما بپرسیم .همسرم در حیاط مشغول کاشتن نهال بوداز وقتی شنیده بودیم که محمد رضا در راه است و می خواهد به مشهد بیاید در پوست خود نمی گنجیدیم برادر خانم پسرم از من پرسید آقا رضا با شما تماس نگرفته است گفتم اتفاقاً چند روز قبل با پدرش تماس گرفته و گفته است قصد دارد چند روزی را به مر خصی بیاید عروسم گفت مادر جان می خواهی تماس بگیریم ببینم رضا کجاست گفتم بیا برویم تلفن بزنیم وقتی با جماران تماس گرفتیم به من گفتند آقا رضا در راه است -همسر محمد رضا از قبل با جماران هماهنگ کرده بود و آنجا سپرده بود اگر مادر محمد رضا تماس گرفت به او بگویید پسرش در راه است و من از این موضوع بی اطلاع بودم -فردای آن روز از جماران با منزل ما تماس گرفتند همسرم گوشی را بر داشت از او سوًال کردند که محمد رضا به مشهد رسیده است یا نه ؟ همسرم گفت نه ،سپس آنها گفته بودند امشب یا فردا پسرتان می آید همسرم که از این موضوع خوشحال شده بود تصمیم گرفت این خبر را به برادرش نیز بدهد .همه اقوام و پسر عموهای پسرم از شهادت او خبر داشتند فقط من و پدرش بی اطلاع بودیم ظهر که همسرم به خانه آمد گفت صبح که به دیدن برادرم رفتم حالش خیلی بد بود رنگ صورتش کبود شده بود گفتم برادر اتفاقی افتاده است ؟گفت شما از محمد رضا خبری نداری ؟من هم گفته بودم نه ولی در دلم شک کردم به همین خاطر به سپاه رفتم آنجا به من گفتند تا عصر به شما خبر می دهیم .تا این حرفها را از زبان همسرم شنیدم من نگران شدم.ظهر شد بچه خواهر شوهرم به منزل ما آمد گفت :آمدم احوالپرسی .گفتم چه شده است گفت هیچی امدم از رضا خبر بگیرم.او می خوست بیداند من از شهادت پسرم خبر دارم یا نه .خیلی نگران شده بودم.گفتم شما از پسرم خبر دارید؟ گفت نه وسریع از خانه خارج شدم وپیش همسر پیسرم امدم و گفتم منصوره به امام رضا قسم می دهم اگر اتفاقی افتاده است به من بگو گفت نه اتفاقی نیافتاده است .گفتتم هر چه شده است به من بگو گفت مادر محمد رضا مجروح شده است ودر بیمارستان بستری است فردا به ملاقاتش می روم . عصر جوان سیدی به منزل ما آمد.از طرف سپاه بود. به من گفت که با همسر آقای حمامی کار دارمگفتم تورا به خدا اگر اتفاقی افتاده است به من بگو گفت نه اتفاقی نیافتاده است فقط چند کلام صحبت با ایشان دارم خلاصه عروسم چند لحظه ای با این مرد صحبت کرد و سپس وارد خانه شد گفتم منصوره چه شده به من بگو گفت چیزی نشده فقط درباره مجروحیت رضا با من صحبت کرد .صریح به کوچه دویدم وخودم را به ان جوان رساندم گفتم چرا به من نمی گویی چه شده تورو به جدت قسم اگر شهید شده است به من بگو گفت نه مادر جان هیچ اتفاقی نیافتاده است وسپس رفت. با اینکه هنوز کسی چیزی از شهادت پسرم نگفته بود ولی دیگر مطمئن شدم که او شهید شده است. ظهر برادرم به منزل ما امد وگفت خواهر آلبوم عکس محمد رضا را بیاور یکی از دوستانش شهید شده است می خواهم عکس او را بردارم .گفتم:برادر فهمیدی چی شده است گفت نه گفتم پسرم شهید شده وشروع به گریه کردم برادرم گفت چه کسی چنین حرفی را به تو زده کی گفته محمد رضا شهید شده ؟در این لحظه نیز برادرم به گریه افتاد دیگر مطمئن شده بود م پسرم به شهادت رسیده است. یکروز برادر شوهرم به اتفاق همسرش به منزل ما آمدند، برادر شوهرم به همسرم گفت داداش نمی آیی تا به قم برویم پدر محمد رضا گفت نه، قم کاری ندارم، برادر شوهرم گفت خوب است هم زیارتی می کنیم و هم محمد رضا را می بینم همسرم قبول نکرد و آنها رفتند ساعتی همسرم به سر کارش رفت من هم از خانه خارج شدم وقتی باز گشتم خواهرم به منزل ما آمده بود پسر خواهرم که عضو سپاه است نیز همراهش بود بعد از احوالپرسی دیدم هر دو ساکت هستند و هیچ صحبتی نمی کنند گفتم خواهر اتفاقی افتاده است. خواهرم گفت که محمد رضا از ناحیه پا مجروح شده است اکنون هم در بیمارستان در قم بستری است. در همین حین پدر محمد رضا به خانه آمد از او پرسیدم از محمد رضا چه خبری داری؟ گفت با قم تماس گرفته ام گفتند که فردا با هواپیما به مشهد می آید فردا صبح زود به فرودگاه رفتیم خیلی نگران بودم با خودم فکر می کردم که حتماً یکی از پاهایش قطع شده است. تا او را دیدم که روی هر دو پای خود راه می رود خدا را شکر کردم همینطور که به سمت من می آمد نگاه من به پاهایش بود. وقتی به ن رسید گفت چه شده است مادر می بینی که پاهایم سالم است خلاصه به خانه آمدیم، پدرش نیز گوسفندی کشت و مرتب ممد رپا را تقویت می کردیم تا حالش بهتر شد از او پرسیدم پسرم چگونه پایت مجروح شد گفت مادر در منطقه و در حین درگیری به پایم ترکش و تیر اصابت کرد و به شدت خونریزی داشت تنها بودم که متوجه شدم سیدی پایم را با پارچه بست سپس به من گفت بلند شو و راه بیفت دیگر پایت خوب شده است وقتی بلند شدم هیچ احساس ناراحتی نداشتم حتی وقتی به تهران آمدم تا پایم را بیشتر مداوا کنم دکترها تعجب می کردند از اینکه خونریزی پایم با یک دستمال کاملاً قطع شده بود. خلاصه پسرم پس از اینکه چند روزی گذشت و حالش بهتر شددوباره عازم منطقه شد. عملیات والفجر مقدماتی بسیار سنگین بود. جبهه ها از تبلیغات خوبی که صدا و سیمای آن زمان انجام داده بود نیروهای بسیار زیادی برای دفاع از کشور عازم منطقه شده بودند، وحدت بسیار خوبی بین مردم پدیده آمده بود، عملیات والفجر مقدماتی بسیار خوب شروع شد ولی کم کم کمی مشکلات پدید آمد صبح عملیات من مجروح شدم. یگانهای همجوار مادر منطقه طاووسیه بخاطر موانع زیادی که نیروهای عراقی پیش روی نیروهای ایرانی گذاشته بودند با مشکل مواجه بودند عراق از نظر امکانات از ما بهتر بود اما به هر حال بچه های گردان ما موق شدند با تمامی مشکلات خط را بشکنند اما متاسفانه جناحین ما به اصطلاح نظامی باز بود ، یعنی عملیات یگانهای جناحین ما موفق نبود به همین خاطر از فرماندهی کل سپاه دستور رسید که عقب نشینی کنید و دستور برگشت به عقب صادر شد متاسفانه اخبار خوبی از خط نمی آمد، جناحین ما اصلاً وضعیت مطلوبی نداشتند و دشمن با پدافندهای که کار گذاشته بود بچه ها را اذیت می کرد در آن زمان آقای شوشتری مسئول خط بود. ایشان خودش به خط رفت تا به اصلاح آخرین بررسی را صورت دهد دیدبانهای عراقی در جناح راست کاملاً هوشیارانه عمل می کردند آقای توکلی برایم تعریف می کرد که آقای حمامی به او گفته می روم و این پدافند را خاموش می کنم ولی ظاهراً آقای توکی با رفتن محمد رضا مخالفت می کند ولی آقای حمامی که دیگر جسم خاکی اش توان نگه داشتن روح بلندش را نداشت به حرف آقای توکلی توجهی نمی کند و به تنهایی و سینه خیز خود را به دیده بان عراقی می رساند حرکت ایشان شجاعت زیادی را می طلبید. چون در روز روشن این کاری که آقای حمامی انجام داد تقریباً غیر ممکن بود. به هر حال ایشان دیده بان را می زند ولی انگار دوستان دیده بان که در سنگرهای کمین اطرا بوده اند ایشان را به رگبار می بندند. انگار ازقبل به ایشان الهام شده بود چون تاریخ شهادتش را به چند نفر از دوستانش گفته بود. به انها یاد اوری کرده بود بیست و سه یازده را فراموش نکند وایشان نیز دقیقا در همان روز به شهادت رسید . خبر شهادت محمد رضا با توجه به محبوبیت زیادی که در بین بچه ها داشت به سرعت در گردان بخش شد همه بچه ها از شهادت ایشان محزون بودند از انجایی که روز بود و جنازه ایشان نزدیک دیدبان عراقی قرار داشت کوچکترین حرکتی را برایه انتقال این شهید بزرگوار به عقب نمی توانستیم انجام دهیم.دشمن هم که حساس شده بود چون واقا هم سابقه نداشت کسی در روز روشن چنین کاری انجام دهد بچه ها وقتی به من خبر دادن که قصد داریم به هر صورت است جنازه اقایه حمامی را به عقب انتقال دهیم مخالفت کردم چون میدانستم با کوچکترین حرکتی فقط تلفات می دهیم. از طرفی هم اصلا دوست نداشتیم جنازه این عزیزانجا بماند. حدود دهها نفر از دوستانش با شجا عتی غیر قابل وصف اعلام کردند که داوطلبانه حاضر هستند بروند و جنا زه اقای حمامی را بیاورند ولی من قبول نمی کردم شرایط سختی بود. در فشار بودم از طرفی دوست نداشتم دیگر تلفات بدهیم واز طرفی هم بی تابی میکردم تا سریعتر بیکر باک ایشان را به عقب بیاوریم. چهل و هشت ساعت گذشت یک طرح عملیاتی برایه انتقال جنازه به عقب طراحی کردیم. چندین دوربین مادون قرمز را بکار گرفتیم بشتیبانی اتش را نیز بیش بینی کردیم ساعت یک بعد از نیمه شب بود. چند تن از بچه ها شهادت را به جان خریده بود خود را اماده کرده بوددند تا محمد رضا را به عقب بیاورند. من اصلا امید برگشت بچه ها را نداشتم خط انتقال دهند خوشبختانه عملیات با موفقیت صورت گرفت فردی که این کار را انجام داد برایم تعریف می کرد وقتی به جنازه ایشان رسیدم دلم نیامد که اول طناب به بایش ببندم .اول رفتم وصورتش را بوسیدم سبس طناب را به ایشان بستم و به بچه ها علامت دادم تا طناب را بکشند خلاصه پیکر آقای حمامی به عقب آورده شد در معراج به زیارت پیکر ایشان رفتم مثل همیشهلبخند زیبایی بر لب داشت حدود سی تیر به بدنش زده بودند ولی او همچنان لبخند بر لب داشت یادم است اوایل انقلاب پسرم به خاطر توصیه های اسلام در مورد ازدواج تصمیم به انجام آن گرفت. در آن زمان او در قم بود به من زنگ زد وگفت پدر آب دستت است به زمین بگذار و به قم بیا من هم همراه با مادرش عازم قم شدیم یکی از دوستانش خانواده خوب و متدینی را به او معرفی کرده است تا با دختر خانواده ازدواج کند .ما هم پس از کمی تحقیق و صحبت با خانواده دختر برای خواستگاری رفتیم پس از اینکه صحبتهای مربوط به ازدوج تمام شد وتوافقات لازم انجام گرفت محمد رضا گفت دوست دارم خطبه عقدم را حضرت امام خمینی(قدس ره) بخواند خانواده عروس هم با این کارراضی بودند و به علت اینکه پسرم در بیت حضرت امام خمینی بود توانست مقدمات این کار را فراهم کند و خطبه محرمیت بین پسر و عروسم را حضرت امام شخصًا خواندند و برای این دو جوان آرزوی موفقیت کردند. بعد از اینکه عملیات والفجر مقدماتی انجام شد 48 ساعت بعد اکیپی از پادگان امام رضا در حدود ده یا پانزده نفر به عنوان تحقیقات و پژوهش که بعد از عملیات صورت می گرفت به سمت منطقه حرکت کردیم در آن موقع فرمانده تیپ ما جناب آقای شاملو بود در آنجا به گروهای دو و سه نفره تقسیم شدیم ،سراغ آقای حمامی را گرفتم ولی از هرکس که سوًال می کردم از ایشان اظهار بی اطلاعی می کرد یکی از دوستانش گفت محمدرضا چندروزاست که با خود زمزمه می کند و می گوید باید بروم و گوش این دیده بان را بکشم و بیاورم -یکی از دیده بانهای عراقی خیلی بچه ها را اذیت می کرد ،هر کس وارد آن منطقه می شد به شدت زید آتش قرار می گرفت -آقای حمامی هم که از این موضوع بسیار ناراحت بود به دوستش می گوید می روم و گوش این دیده بان را می گیرم ومی آورم .وقتی که آقای شاملو از جریان با خبر می شود با تصمیم آقای حمامی مخالفت می کند ،به او پیشنهاد های دیگری می دهد ولی آقای حمامی تصمیم خود را گرفته بود ،خلاصه با وجود اینکه آقای شاملو با او مخالفت کرده بود ولی ایشان به تنهایی و بدون اطلاع قبلی می رود تا دیده بان را اسیر کند اتفاقاً همین کار را نیز انجام می دهد ، هنگامی که دیده بان را خلع سلاح کرده بود و با خود به سمت نیروهای ایرانی می آورد از طرف یکی از سنگر های کمین دشمن مورد هدف رگبار قرار می گیرد و به فیض عظیم شهادت نائل می گردد. دوستانی که آنجا بودند برایم تعریف می کردند ما از پشت خاکریز می دیدیم که آقای حمامی عراقی را با خود می آورد ولی هنوز مسیری را طی نکرده بود ند که تیراندازی شدیدی صورت گرفت وایشان شهید شدند ایشان تا آخرین لحظات نیز مقاومت می کرد ولی بالاخره به زمین افتاد و روح بزرگش به آسمان پرواز کرد . در زمان قبل از انقلاب مرکز تجمع منافقین و احزاب مخالف حدفاصل چهارراه دکترا و میدان تقی آباد بود. اکثر روزها من به هماره آقای حمامی به همین مکان می رفتیم. آقای حمامی که از نشر جثه بسیار خوب بودند اکثر اوقات درگیری ایجاد می کردیم . به خاطر تنومندی آقای حمامی همیشه منافقین از دیت ایشان فرار می کردند یا سعی می کردند کمتر درگیر شوند یکروز که از درگیری باز می گشتیم به آقای حمامی گفتم: آقا رضا چطور شما با این همه لبخندی که همیشه بر لب داری و شوخ طبعی که با دوستان از خود نشان می دهید هنگامی که سر بحث مبارزه با منافقین پیش می آید چهره ات کاملا عوض می شود و آن لبخندی که همیشه بر لب داری از بین می رود. چهره ات خشن و با صلابت می شود؟ ایشان طبق معمول لبخندی زد و گفت بحث مبارزه با دشمن و منافق از همه چیز جداست با آنها باید با خشونت برخورد کرد. سایت یاران رضا http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7504