شهید حاج احمد متوسلیان

نسخهٔ تاریخ ‏۳۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۰۵ توسط Jafarnezhad98 (بحث | مشارکت‌ها)

بسم الله الرحمن الرحیم

نام شهید: حاج احمد متوسلیان

محمد متوسلیان: یک بار او را در تلویزیون دیدم که در عملیات در پاوه زخمی شده بود. ما اینها را از تلویزیون می دیدم. واقعا اطلاعی از فعالیت های احمد نداشتیم.

انتظار برای بازگشت برادر کوچکتر را به راحتی می توان در چهره اش دید. او خود می داند سال ها مادر بزرگوارش در انتظار یوسفش چشم به راه دارد. خاطراتی از دوران نوجوانی و جوانی احمد متوسلیان که یاد روزهای دور را برای ما زنده کرد.

پدر از چه سالی به تهران آمدند؟ پدر زمانی که ازدواج می کنند، در یزد با عموهایم کسب و کاری داشتند که بعد از مدتی جدا می شوند و سال 1327 به تهران می آیند. یک مغازه نبش بازار سید اسماعیل اجاره می کنند و منزلی را هم به نزدیکی حمام گلشن مولوی اجاره می کنند که رو برویش کوچه ای بود که الان شهید لولاگر نام گرفته است. این منزل به مساحت 400 متر و دارای 12-14 اتاق بود. چند کارگر مغازه را هم به همراه زن و فرزندشان به خانه راه داده بودیم و هر یک در یکی از اتاق ها زندگی می کردند.

کارشان را با اجناس خوب شروع کردند که کم کم رونق گرفت. به طوری که در طی سال ها تلاش توانستند چند مغازه را در همین بازار سید اسماعیل خریداری کنند و به حاج یزدی معروف شدند.
  • تفاوت سنی شما با حاج احمد چقدر بود؟

من متولد 1329 هستم و ایشان 1332 است، سه سال با هم تفاوت داشتیم.

  • رفاقت شما با حاج احمد چگونه بود؟

ما در اعضای یک خانواده بودیم و همه با هم خوب و صمیمی بودیم. اما خوب به دلیل اینکه من با حاج احمد اختلاف سنی کمی داشتیم بیشتر با هم بودیم. یادم هست ابتدا به یک مدرسه دولتی می رفتیم که نزدیک منزلمان بود که شرافت نام داشت، بالاتر از کوچه گلشن بود. من به کلاس سوم می رفتم که حاج احمد به کلاس اول رفت. به خاطر اینکه ما از خیابان رد می شدیم تا به مدرسه برسیم و یا حتی برای رفتن به مغازه پدر باید از خیابان رد می شدیم، مادرم همیشه نگران بود.لذا به همین دلیل منزل را عوض کردیم و در محله چهل تن، کوچه علوی نزدیک مسجد امین الدوله که حاج آقا حق شناس در آن دست اندرکار بودند، خانه خریدیم. بابا تصمیم گرفت به دلیل ضعف مدارس دولتی ما را در مدرسه مصطفوی که مدیرس آقای آقا سید جوادی بود که بعدا مدرسه علوی را بنیان گذاشت ثبت نام کنند. اینجا دیگه حاج احمد به کلاس دوم می رفت و من به کلاس چهارم. مدیر مدرسه مصطفوی با پدرم خیلی صمیمی بود. شهریور ماه بود که برای ثبت نام به ایشان مراجعه کردیم. مدیر مدرسه قبل از ثبت نام می خواست ما را تست کند. به من گفت بنویس« روباه». من هم «و» روباه را نگذاشتم. مدیر مدرسه رو به پدر کرد و گفت: ببین حاج آقا، مدرسه دولتی اینطوری است. به بچه ها زیاد سواد یاد نمی دهند. شما می خواهید بچه هاتون فقط مدرک بگیرند یا می خواهید علمشان هم خوب باشد؟ پدرم گفت: دوست دارم اینها با معلومات جلو بروند. گفت: خوب من ایشان را که می خواهد به کلاس سوم برود یکسال برمی گردانم عقب و به کلاس دوم می برم. احمد را هم به کلاس اول می فرستم. شب به خانه آمدیم.مادرم وقتی جریان را شنید ناراحت شد که چرا این شرایط را قبول کردیم. آن سال با سال بعدش من درس خواندم و از بین 60 دانش آموز کلاس، شاگرد اول شدم.چون مسئولین مدرسه عکس مرا نداشتند عکس احمد را روی دیوار زدند و زیرش نوشتند:«محمد متوسلیان شاگرد اول».

  • شخصیت کودکی حاج احمد چگونه بود؟

احمد بسیار مودب و به اندازه خودش هم زرنگ بود. پدرم انسان خیلی متشرعی بود و این مسائلی که در مورد احمد گفتم در مورد پدر هم صدق می کرد. مثل تمیز و مرتب بودن، به مد روز گشتنو خب آن زمانها ما در خانه حمام نداشتیم، ایشان یک روز در میان به حمام عمومی می رفت. حتی احمد در امور مذهبی هم از پدر تاثیر گرفته بود.

  • به کدامیک از اعضای خانواده بیشتر نزدیک بود؟

ما 4 برادر و 3 خواهر بودیم. یک رسمی هم داشتیم که در خانه هر برادر یک خواهر را برای خودش جدا کرده بود. احمد هم یکی از خواهرها را انتخاب کرده بود که در امور مدرسه هم خیلی کمکش می کرد و سبب می شد در مدرسه نمره خوب بگیرد. ولی در کل ما همه با هم صمیمی بودیم. چندسالی که گذشت پدر در خیابان آریانمهر سابق، دکتر فاطمی فعلی یک شعبه قنادی زد و پسرها برای کمک باید به آنجا می رفتند. به همین خاطر مثلا خود من یک دو سالی ترک تحصیل کردم تا قنادی را اداره کنم. اما خوب بعد از دو سال به دلیل اینکه رفت و آمد به انبار سخت بود. از طرفی هم صاحب ملک بهایی بود و بیشتر مشتری ها ارمنی و کلیمی بودند . پدر آن مغازه را فروختند. این اختلاف دو سال عقب افتادن از تحصیل باعث شد تا به مدرسه شبانه بروم. حاج احمد هم یکی دو سال از تحصیل دور بود. اما به مدرسه شبانه رفت و سپس وارد هنرستان شد. احمد به کارهای فنی علاقه زیادی داشت و به همین دلیل از هنرستان، دیپلم برق گرفت و به خدمت سربازی رفت.

  • حاج احمد اخل ورزش هم بود؟

ما در منزل با هم کشتی می گرفتیم. وسایل ورزش باستانی مثل میل، چوب و تخته شنا در خانه داشتیم. بیرون از منزل هم فوتبال و دیگر بازی های بچگانه را انجام می دادیم. مدام تحرک داشتیم. تابستان 2-3 ساعت به باشگاه نیرو محله قیام برای ورزش بوکس می رفتیم و ورزش می کردیم اما به صورت حرفه ای نبود. ما با هم به کوه می رفتیم. دو سه بار در محیط کوه گفت: چشمم سیاهی می رود. به دکتر قلب مراجعه کرد که دکترها تشخیص دادند قلب احمد دچار مشکل است و باید عمل شود. احمد را به بیمارستان قلب رجایی فعلی بردیم که 20 الی 30 روزی آنجا بستری شد تا برای عمل آمادگی پیدا کند، 4 نفر از نزدیکانش هم گروه خونی او بودند خون می دادند. من و اخوی و یکی دوتا از همشیره ها برای او خون دادیم و پزشکان نیز عملش کردند. سرتاسر سینه اش را شکافته و استخوانها را باز کرده بودند که آثار بخیه هایش تا مدتها وجود داشت. بعد از اخذ دیپلم هم به خدمت رفت. یک دوره خدمتش در شیراز بود که دوره های آموزشی تانک چیفتن را گذرانده بود. در کل احمد بچه باجنم و متشرعی بود. به مسجد محل که در ان آیت الله حق شناس هم حضور داشتند رفت و آمدی داشت.

  • بعد از پایان مدت سربازی مشغول به چه کاری شدند؟

احمد بعد از اتمام خدمت سربازی به تهران برگشت اما چون به کار قنادی علاقه نداشت، در یک شرکت تاسیساتی مشغول به کار شد. مدتی که گذشت آن شرکت پروژه ای در خرم آباد را گرفته بود. حاج احمد درخواست کرد به خرم آباد برود، اما مادرم ناراضی بود. با هر دردسری بود مادر را راضی کرد. سال 56 بود که ایشان به خرم آباد رفت و ما مدتها از او خبری نداشتیم. حدود7-8 ماه مانده به انقلاب، خبردار شدیم که احمد دستگیر شده است. من و پدرم به خرم آباد و زندان فلک الافلاک رفتیم و با خواهش و تمنا توانستیم احمد را پیدا کنیم. مامورین رژیم بخصوص در مورد مسائل سیاسی سخت گیری زیادی می کردند، به طوری که ملاقات با افراد معتاد، دزد و ... راحت تر از زندانیان سیاسی بود. با مشکلات فراوان موفق شدیم احمد را از پشت شیشه ببینیم و حدود یک دقیقه با او صحبت کنیم.

  • دلیل دستگیری اش را نپرسیدید؟

بعدها دوستانش گفتند که احمد به همراه تعدادی از همکارانش در آن شرکت فعالیت های سیاسی و پخش اعلامیه هایی که از پاریس می آمده دست داشتند. آنها توسط دستگاه پلی کپی اعلامیه ها را تکثیر و بین اهالی پخش می کردند. ساواک در این برنامه ها خیلی حساس بود. اینها که تعدادشان چهار نفر بوده را شناسایی می کند و برای دستگیریشان اقدام می کند. حاج احمد به بقیه می گوید شما بروید من جوابگوی ساواک خواهم بود.آنها را از راه پشت بام فراری می دهد و خودش می ماند و مسئولیت کل برنامه را به گردن می گیرد. 3 الی 4 ماه در زندان بود و حتی تا پای اعدام هم پیش رفت. در آنجا شکنجه های زیادی شده بود. به طوری که بعد از آزادی برای استحمام به حمام خصوصی می رفت تا کسی جراحت های بدنش را نبیند. ولی الحمدالله محاکمه هایش به زمان انقلاب و باز شدن زندانها برخورد کرد و آزاد شد. در این مدت 4-5 ماه مرتبا به ملاقاتش می رفتیم و پدر یا مادر را با خودمان می بردیم. در آنجا با افراد گردن کلفت و بی رحمی به عنوان مامور برخورد داشتیم و با خود می گفتیم احمد چطور اینجا دوام می آورد.در یکی از همین ملاقات ها پدرم با یکی آشنا در آمد و از او در مورد احمد پرس و جویی کردیم. او می گفت ساواک احمد را از سقف آویزان کرده بودند تا او اقرار کند. اما او هیچ یک از هم دستانش را لو نداده بود. بعد هم که الحمدالله زندانها باز شد ایشان آزاد شد و به تهران آمد.

  • قبل از بازدداشت در خرم آباد، سابقه سیاسی نداشت؟

در مدرسه اسلامی یا مساجد فعالیت داشت. شب های ماه رمضان به نماز و احیا می رفت.اما کار سیاسی اش را رها نمی کرد. او فرد توداری بود. حتی به من که برادرش بودم چیزی نمی گفت.حتی بعد از انقلاب کمیته محل را رهبری می کرد که ما باز هم خبر نداشتیم. بعدها از مسئولیت هایش در کردستان هم بی خبر بودیم. یادم هست یک بار یکی از برادرانمان به شوخی به او گفت: تو در کردستان چیکار می کنی؟ مستخدم آنجا هستی؟ اما احمد هیچ چیزی نگفت. پوزخندی زد و گفت:آره، همین طور است. (با گریه) یکی دو ماه بعد از آن روز که ایشان به تهران آمده بود، بچه های سپاه آمدند و برایش دسته گل آورده بودند که بر روی روبان آن عنوان فرماندهی تیپ محمد رسوال الله (ص) را به او تبریک گفته بودند. او بسیار بی ادعا بود.

  • حاج احمد بیشتر به چه کاری علاقمند بود؟

به انجام کارهای فنی علاقمندی زیادی داشت. زنگ در و آیفون درست می کرد.رشته تحصیلی اش هم برق صنعتی بود.

  • اهل مطالعه هم بود؟

بله زمانی که در بیمارستان قلب بستری بود کتابهای مذهبی می خواند. کتابهای دکتر شریعتی و شهید مطهری را مطالعه می کرد. مطالعه اش خیلی بیشتر از ما بود.

  • اهل شوخی بود؟

زیاد شوخی نمی کرد. لطیفه نمی گفت. اگر هم کسی برایش لطیفه تعریف می کرد در حد معقول تبسمی می زد.

  • در مورد مسائل روز برای خانواده صحبت می کرد؟

بله، حتی قبل از انقلاب هم برای ما حرفهایی می زد که برایمان قابل لمس نبود و زیاد تحویلش نمی گرفتیم. به خاطر مطالعاتی که داشت صاحب ایده ونظر شده بود اما ما به حد او نبودیم.

  • نزدیکترین دوست حاج احمد چه کسی بود؟

کمتر می توانستیم احمد را ببینیم. حتی شب ها تا دیر وقت بیرون بود و در کمیته هایی که تشکیل شد حضور داشت.

  • چه زمانی متوجه شدید که جذب سپاه شده اند؟

عرض کردم او خیلی تودار بود و ما بعدها متوجه شدیم.

  • با لباس نظامی به خانه نمی آمد؟

گاها زمانی که از کردستان می آمد یا وقتی در کمیته بود در محل لباس نظامی می پوشید. حتی بعضی از اوقات با دوستانش (کردهای پیشمرگ)از کردستان به خانه می آمد. یادم هست یک بار احمد با 10-12 نفر از پیش مرگ ها آمد و شب در منزل ما خوابیدند. شب هم نماز خواند و فردا صبح صبحانه ای خوردند و گفتند به نماز جمعه می رویم. اسلحه هم همراه خود داشتند. گویا در مسیر، جلوی آنها را گرفته بودند و بازداشتشان کرده بودند که با حاج احمد تماس گرفتند و ماجرا را تعریف کردند. حاج احمد هم لباس نظامی پوشید و رفت آزادشان کرد. مامورین فکر کرده بودند اینها عراقی هستند که حاج احمد گفته بود اینها از پیش مرگهای خودمان هستند.

  • آخرین باری که حاج احمد را دیدی چه زمانی بود؟

زمانی که حاج همت به مکه رفت و برگشت.من سه سال با جهاد دانشگاهی در ارومیه و سه سال در فرودگاه یزد بودم.احمد 2-3 بار آمده بود اما من تهران نبودم و او را ندیدم. وقتی که می آمد حداکثر 2-3 روز می ماند و سریع بر می گشت.حتی یک بار او را در تلویزیون دیدم که در عملیات پاوه زخمی شده بود. ضد انقلاب را شکست داده و تدارکاتشان را گرفته بودند. ما اینها را از تلویزیون می دیدیم. واقعا اطلاعی از فعالیت های احمد نداشتیم.زمانی که فرمانده پاوه و مریوان بود 30-40 روز یکبار به تهران می آمد و گاهی موقع رفتن چند جعبه شیرینی می برد. یادم هست ازش علت این کار را پرسیدم،می گفت مردم آنجا محروم هستند و از زمان پهلوی فرهنگ شان عقب نگه داشته شده است. خود حاجی تعریف می کرد که یک شب یک کرد به نیروهای ایرانی تعرض کرد و قصد خرابکاری و تیراندازی داشت اما ما او را گرفتیم. خودم از او سوال و جواب می کردم.از او پرسیدم: مگر تو ایرانی نیستی ، چرا با ما که هم وطنت هستیم چنین می کنی؟ چرا دوست داری ما از بین برویم؟ او جواب داد چون شما به اینجا آمدید تا لباس کردی را از ما بگیرید. اوضاع طوری بود که وقتی یک کرد با لباس کردی به تهران می آمد، مورد تمسخر قرار می گرفت.

  • چه زمانی خبر اسارت حاج احمد را شنیدید؟

حاجی دو مرتبه به لبنان رفته بود. بار اول خودش تعریف می کرد که فالانژها خواسته اند او را دستگیر کنند که از دستشان فرار کرده و بعد از مدتی به تهران برگشته بودند.اما اخبار مرحله دوم سفر ضد و نقیض بود. به نظرم سپاه مقداری کوتاهی کرده بود چون مجله پاسدار اسلام روی جلد خودش عکس حاج احمد را انداخته و زیرش نوشته بود: فرمانده نیروهای اعزامی به لبنان. آن موقع آقای وزیر دوست وزیر سپاه بود که ما برای این کار به ایشان اعتراض کردیم که در پاسخ گفتند ما مجله ها را جمع کردیم در صورتی که مجله به دست ما که افراد عادی بودیم هم رسیده بود.

  • در خانواده صحبت ازدواج احمد پیش آمده بود؟

بارها صحبت پیش آمده بود.چون همه ما ازدواج کرده بودیم.من خودم سال 59 ازدواج کردم. 2-3 روز قبل از ازدواج من احمد تهران بود. حتی به او گفتم احمد عروسی ما بیا، تنها یک بار در زندگی اتفاق می افتد اما او گفت: رسیدگی به کار غرب کشور واجب تر است، مسئولیت من واجب تر از عروسی شماست. هر زمان که صحبت ازدواج می شد،می گفت: من موقعی ازدواج می کنم که جنگ و درگیری وجود نداشته باشد و کشور احساس امنیت کند. به همین دلیل هیچ وقت ازدواج نکرد.

  • غیر از حس برادریتان چه حسی نسبت به اسم «احمد متوسلیان» دارید؟

ایشان در وهله اول برادر کوچکتر من بود. اما خب کارهایی که در زندگیش انجام داده، چه کارهایی که ما می دانستیم و کارهایی که از ما پوشیده بود و بعدها از آن اطلاع پیدا کردیم، همه نشان از شجاعت و ایمان و اراده اوست. ایمان او خیلی قوی بود و این دنیای نبود.(با گریه)

  • دوست دارید یک بار دیگر حاج احمد را ببینید؟

این اتفاق را ضعیف می دانم. اگر هم او را ببینم، این احمد دیگر احمد آن موقع نیست.[۱]

پانویس

  1. فرازی از خاطرات شهدا2
آخرین تغییر ‏۳۱ فروردین ۱۳۹۹، در ‏۰۶:۰۵