بسم الله الرحمن الرحیم
نام شهید: سعید علی مددی
- مادر شهید علی مددی می گوید:این که شما می پرسی انتظار چگونه بود مثل این است، حال کسی را بپرسی که در آتش آنقدر سوخته که فقط خاکسترش باقی مانده و در این شرایط به او بگویند چه حالی داری؟ چه جوابی می شنوید؟ از این حال بدتر هم هست؟
- چندی است خبرهای زیادی از شناسایی شهدای گمنام می آید که پس از خاکسپاری خبر شناسایی شان می آید و تکلیف هویت نامعلومشان روشن می شود. شهدایی که هویتشان به وسیله آزمایش DNA مشخص می شود. « شهید علی مددی» شهید گمنامی بود که 4 سال پس از تدفینش شناسایی شد و مادرش را از دنیای دلنگرانی ها و چشم انتظاری ها رها کرد. سعید علی مددی، متولد سال 1343 از محله زرگنده تهران که با عضویت در پایگاه محمدرسول الله مسجد زرگنده با علاقه به جبهه و فرمایشات امام به استقبال مبارزه رفت.پس از مدتی در سن 18 سالگی در سال 1361 در جبهه های خرمشهر به شهادت رسید.
- شهید علی مددی در اردیبهشت ماه سال 89 به عنوان یک شهید گمنام در ستاد نیرو هوایی ارتش در مرکز فرماندهی آموزش های هوایی سرلشکر خلبان شهید محمود خضرایی به همراه پیکر گمنام 18 ساله شهیدی دیگر به خاک سپرده می شود بی آنکه نشانی از او به جا باشد. پس از گذشت 3 سال و چندماه با پیگیری های مکرر براساس جواب آزمایش DNA هویت این شهید شناسایی شده و در 28 مردادماه به او خبر داده می شود.
روز اول که خبر شناسایی اش آمد؛ بچه ها به ما چیزی نگفتند
- زهرا ترک، مادر شهید شناسایی شده «سعید علی مددی» از نحوه شناسایی پسرش می گوید: با آزمایش خون پدر و آزمایش از پیکر شهید این هویت شناخته شد. 32سال است که شهید شده، 10 سال پیش از پدرش آزمایش گرفتند. از این شهدا هم وقتی به تهران آورده شدند، آزمایش گرفته شد اما فاصله هایی افتاد که جواب آزمایش را دیر بررسی کردند. برادر شهید مهرایی،از آنجاییی که برادرش با سعید همرزم و رفیق بود جواب آزمایش را پیگیری کرد. روز دوشنبه دکتری که جواب آزمایش را به دست آورده بود به آقای مهرایی خبر داد. سردار مهرایی از دوستان نزدیک ما هستند. او به پسران من خبر داده بود و گفته بود شهید در پایگاه نیروی هوایی به خاک سپرده شده است. آن روز 27 مرداد ماه بود دوشنبه. اما بچه ها به من هیچ چیز نگفتند دسته جمعی بر سر مزار هم رفتند. تولد یکی از پسرها بود زنگ زدم تا تولدش را تبریک بگویم گفت میخواهد بیاید و من و پدرش را به امامزاده صالح ببرد. می خواست فضا را مهیا کند تا مثلا یک جور خبر را به ما بدهد. ساعت 10 شب از امامزاده برگشتیم. صبح روز بعد یعنی سه شنبه یکی از بچه ها گفت مهمان عزیزی دارد می آید.
گفتند سعید را آسمانی کردیم می خواهیم لباس آبی تنش کنیم/با ارزش ترین گمشده ام پیدا شد
- مادر شهید علی مددی روزی را که خبر شناسایی شدن پسرش آمد، توصیف می کند و می گوید: ساعت 10 چند خبرنگار و فیلمبردار آمدند، حوالی ساعت 11 و نیم بود که چند تن از برادران نیروهایی با یک آقای روحانی آمدند،نشستند کمی صحبت کردند در آخر یکی از درجه داران نیروهوایی گفت: ما سعید را آورده ایم پیش خودمان و آسمانی اش کردیم، سه سال و نیم است که همراه یک جوان 17 ساله به خاک سپرده شده است. گفتند سعید را آسمانی کردیم و به نیروی هوایی آوردیم می خواهیم لباس آبی تنش کنیم. وقتی خبر شناسایی اش آمد احساس عجیبی داشتیم. هم خوشحال هم ناراحت.خوشحال بودم چون باارزش ترین گمشده ام پیدا شد. به ما کسی صد در صد خبر شهادت سعید را نداده بود اما دوستانش گفته بودند.امیدوارم نبودم سلامت یا زنده برگردد اما دوست هم نداشتم اسیر شده باشد.
سال های سخت انتظار مثل کسی که در وسط شعله های آتش است، خاکستر شدم
- زهرا ترک از انتظار 32 ساله اش می گوید و توضیح می دهد: روزهای سخت این سال ها دلتنگی اش هم زیاد بود. وقتی دلتنگ می شدم بر سر خاک شهیدان گمنام می رفتم. سخت بود تحمل اش نیروی زیادی میخواست. اینکه شما می پرسی چه حالی داشتم مثل این می ماند که حال کسی را پرسیده باشی که در وسط آتش آنقدر سوخته که فقط خاکسترش باقی مانده و در این شرایط به او بگویند چه حالی داری؟ چه جوابی می شنوید؟ از این حال بدتر هم هست؟ من هم در سال های سخت انتظار مثل کسی که در وسط شعله های آتش باشد، خاکستر شدم سوختم.
روحیه مقاومت مادران شهدا از مقاومت سیدالشهدا در کربلا نشات می گیرد
- او علت استقامتش در برابر سختی انتظار را صبری می داند که خداوند به او عطا کرده است، در این باره می گوید: احساس می کردم که خداوند مقاومت را به من عطا کرده است هیچوقت احساس نارضایتی و ناراحتی نکردم چون به راهی می رفتند که امام زمان گفته بود برای همین راضی بودیم. احساس صبر و مقاومتی که خدا داه بود از آنجایی نشات می گرفت که امام حسین (ع) با وجود اتفاقاتی که در کربلا برایش اتفاق افتاد فقط یک جمله گفت: «رضاً برضائک تسلیماً بامرک». روحیه مقاومت مادران شهدا هم از مقاومت امام شهیدمان در کربلا نشات گرفته است.
- این مادر شهید تازه شناسایی شده از اخلاق حسنه فرزند شهیدش می گوید و رفتارش را اینگونه توصیف می کند: سعید مهربان و نجیب بود. با همه برخورد خوبی داشت. درس خوان بود. خیلی به نظافت و پاکیزگی اهمیت می داد. فرزند اول من بود. وقتی شهید شد سه فرزند دیگر داشتم. با فرزند دومم 19 ماه، با فرزند سوم 9 سال و با فرزند چهارمم 10 سال فاصله سنی داشت.
خیلی ها می گویند به رهبری علاقه داریم اما در عمل اینطور نیست
- او معتقد است شهدا را خدا تربیت کرده که عاقبتشان اینگونه ختم به خیر شده است، می گوید خدا شهدا را برای خودش یرگزید نه تنها فرزند ما را، بلکه همه شهدا را. حتی همه آنها که الان هم پیرو خط امام و رهبری هستندهم انتخاب شده اند. الان هر کسی لیاقت پیروی از حضرت آقا را ندارد. ما الان چند جور ملت داریم برخی پیروی حقیقی هستند اگه می گویند به رهبری علاقه داریم واقعا گوش به فرمان ایشان هستند. اما برخی نیمه پیرواند، می گویند علاقه داریم اما در عمل اینگونه نیست. برخی ضد ولایت و خط امام و رهبری اند. و گروه آخر نه تنها این مسیر را نمی پذیرند بلکه منتظر فرصت هستند تا هر جور از دستشان برمی آید به نظام لطمه وارد کنند.توی این عرصه چند رنگه بودن، آنهایی که پیروی واقعی ولایت اند به انتخاب خدا پیرو شده اند و پیرو مانده اند.
- اول مراقب رفتار خودمان بودیم بعد فرزندمان/ یک لقمه حرام هم نخوردیم
- مادر شهید سعید علی مددی از نکاتی که در تربیت فرزندش رعایت کرده بود می گوید و توضیح می دهد: من سعی داشتم به همه احکام اسلامی پایبند باشم از اول همیشه در پوشش و طرز حرف زدنم دقت می کردم.برای خوب تربیت کردن اول مراقب رفتار خودمان می بودیم بعد مراقب فرزندانمان. هر حرفی را نمی زدیم. هر کاری را انجام نمی دادیم. یک لقمه حرام هم نخوردیم. نمی خواهم از خودم تعریف کنم اما تا جایی که توانستم به اصول پایبند ماندم تا تربیت بچه ها هم اصولی و اسلامی باشد.
- 14 روز جنگید و شهید شد
- زهرا ترک می گوید که وقتی پسرش حرف جبهه را به میان آورد اصلا مخالفتی نکرد، او در این خصوص می گوید: خودش خواست که به جبهه برود. حرف و خواسته خودش بود. نکات اولیه و شیوه سلاح دست گرفتن را می دانست وقتی امام گفت جبهه ها را پر کنید، تصمیمش جدی شد. یک شب در مسجد به پدرش گفت من می خواهم ثبت نام کنم پدرش گفته بود درست مانده آخر سال است باید امتحان بدهی، کمی ممانعت کرده بود اما سعید آخر راضی اش کرد گفت من صبح زود می روم بعدا برای امتحانات برمی گردم به پادگان امام حسن عسگری رفت. او فقط 14 روز جنگید. رفت و بعد از 14 روز در خرمشهر شهید شد.
وقت رفتن دلم می لرزید اما چیزی نگفتم/روز خداحافظی؛ سخت بود
- او ادامه می دهد: همان روزی که از من خداحافظی کرد دیگر نیامد. آن روز چندنفری جمع شدند و با عجله به لانه جاسوسی و از آنجا به جنوب رفتند. روز سختی بود.برایش قرآن گرفتم تا از زیر آن رد شود؛ صورتش را بوسیدم و رفت. وقتی بچه ها به جبهه می رفتند دل همه می لرزید همه می دانستیم در جبهه ها چه خبر است. چقدر شهید داده ایم اما نمی شد بگوییم نه. دلم می لرزید ولی چیزی نمی گفتم تا به فرمان امام عمل کرده باشد.
- می گفت با آزادی فکرم به جبهه می روم
مادر شهید تازه شناسایی شده در انتهای سخنانش از خوابی که پیش از شناسایی هویت شهید تدفین شده در نیروی هوایی دیده بود می گوید: حدود 20 روز پیش خواب دیدم یک هیئت سینه زنی دارد از جلوی خانه ما رد می شود و سینه زنان یه سوی مسجد می روند، همه شان پرچم بلند به دست داشتند به دنبالشان رفتم از یکی پرسیدم چه خبر شده الان که نه محرم است نه برنامه مذهبی، چه خبر شده؟ گفتند انگار سعید می خواهد بیاید و من بیدار شدم. یک جورهایی به دلم افتاده بود اما مطمئن نبودم. قسمت اینطور بود که برگردد. سعید در قسمتی از وصیت نامه اش نوشته بود من با آزادی فکرم به جبهه می روم، می روم تا جواب ندای هل من ناصر ینصرنی امام حسین را بگویم که در کربلا سر داد.[۱]
پانویس
- ↑ فرازی از خاطرات شهدا 2