شهید محمد رضا خوش دل

نسخهٔ تاریخ ‏۴ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۰۷ توسط Arameshi9706 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

کد شهید: 6111210 تاریخ تولد : نام : محمدرضا محل تولد : چناران نام خانوادگی : خوشدل‌ تاریخ شهادت : 1361/02/12 نام پدر : علی‌ مکان شهادت : خونین شهر

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌زینب‌

خاطرات

عید 56 نزدیک عید همان سال 56 بود و ما تازه از مسافرت برگشته بودیم . اما همسرم هنوز به فکر تنقلات و میوه عید نبود وقتی به وی یادآوری کردم ، گفت: (ما امسال عید نداریم چون به گفته امامم خمینی(ره): (عید زمانی است که مسلمانان و محرومین جهان خوشحال باشند ) و امسال هم امام از مردم خواسته اند که به دلیل مشکلاتی که اکنون برای مسلمانان جهان و ایران وجود دارد عید را جشن نگیرند . من که حرفهای همسرم را گوش می کردم بسیار خوشحال شدم و حرفهای ایشان را پذیرفتم ، چون مطابق با عقاید خودم می دیدم . بالاخره آن سال وقتی آشنایان برای بازدید عید به خانه ما می آمدند ، تعجب می کردند . چون در خانه ما خبری از جشن عید و شیرینی نبود . در آن سال ما تا یکی دو هفته اول سال را برای بازدید اقوام بیرون نرفتیم . در یک شب سرد زمستانی با چشمان گریان به خانه مادرم رفتم چون اطباء از پسرم قطع امید کرده بودند تا پیش از این چند فرزند دیگرم نیز در طفولیت از بین رفته بودند. پسر یک ساله ام که عباسعلی نام داشت را به کناری گذاشتم و با ناامیدی نشستم وقتی برادرم از درب مغازه برگشت سبب ناراحتی من را پرسید وقتی از ماوقع اطلاع یافت، برخاست و بچه را بغل کرد و به من گفت: بلند شو برویم. گفتم براتعلی جان محمدرضا این موقع شب در این برف و بوران کجا برویم شهید محمد رضا خوشدل که در آن زمان 15 سال بیشتر نداشت به من گفت: پیش حکیمی که دوای همه دردها را دارد. با شنیدن این حرف به دنبال او راه افتادم وقتی به درب مسجد صاحب الزمان رسیدیم در زد، خادم مسجد وقتی براتعلی را دید، پس از احوالپرسی ما را به داخل مسجد راه داد، برق مسجد قطع بود فرشها را جمع کرده بودند، براتعلی بچه را زیر منبر بچه را گذاشت و خواست که کمی آب به او بخوراند اما دهان بچه از شدت بیماری قفل شده بود و نمی توانست چیز بخورد. برادرم آب را کنار گذاشت و در حالی که برمی خاست گفت: خدایا به بیگناهی و معصومیت این بچه رحم کن شروع به نیایش و نماز حاجات کرد. پس از اتمام نماز دوباره آب را به عباسعلی داد و این بار به لطف خداوند و شفاعت صاحب الزمان(عج) کودک تمام آب را خورد و بهبود یافت. بعد از آن برادرم با لبخندی به شکر خداوند به شکر خدا پرداخت و به شکرانه این نعمت در نیمه شعبان جشنی در محل مسجد تدارک دید و در حد توانش به مستخدمان انفاق کرد. به راستی که او حکیمی می شناخت که طبیب تمام دردهاست.

در یکی از تابستانهای اوایل انقلاب بود که داشت فصل درو می گذشت وماهنوز به دلیل وضع نابسامان اقتصادی اوایل انقلاب ونبود کارگر موفق به درو محصول غلّه نشده بودیم . به همین دلیل بسیار نگران بودیم یک روز صبح براتعلی به در خانة ما آمد و به شوهرم گفت آقا ملا داس ها را برادروبه سر زمین بیاور وقتی سر زمین رفتیم دیدیم براتعلی که در آن زمان مغازة پنچرگیری داشت شاگردهایش وچند نفر دیگر را آورده است وبسرعت تمام محصول را جمع آوری کردند براتعلی آنقدر سعی وتلاش کرده بود که پس از یک هفته که اورا دیدم دستها وگردنش تاول زده بود وپوست سوخته وسیاه شده بود اوحتی در آن حال وحین کار نیز با شوخ طبعی همه را شاد می کرد و خاطره هایی خوش از خودش به جا می گذاشت. در تاریخ 59/10/1 از طریق جهاد سازندگی و به عنوان نیروی تخصصی برای تعمیر وسایل و ماشین آلات به جبهه رفت و این خاطره ای از هما ن زمان می باشد که خود ایشان و همرزمانشان برای من تعریف کرده و من نقل می کنم : همرزمانش نقل می کردند که قرار شد برای تعمیر یکی از بلدوزرها ازاهواز به سوسنگرد که زیر آتش مستقیم بعثیها بوده بروند و باید از جاده ای که زیر دید دشمن بوده عبور می کردند. در آن هنگام متوجه می شوند که خمپاره ای به سمت ماشین حامل آنها می آید . اما خمپاره آنطرفتر به زمین می خورد و ماشین نیز از جاده خارج شده و وارونه می گردد که باعث زخمی شدن همه می شود . به همین خاطر آنها را به بیمارستان اهواز منتقل می کنند . اما ایشان با آن حال چون تعداد مجروحین زیاد بوده و تخت نیز به اندازه کافی نداشته اند ، از روی تخت بلند می شود و جای خود را به مجروحین دیگر می دهد و با اصرار زیاد دوباره به پایگاه بر می گردد و در همان شب عملیات بوده است . ایشان در همان شب به دوستان خود می گوید که (( شما هم آن آقای سوار بر اسب را که با پرچم سبز رنگ از سمت قبله می آید می بینید ؟!)) دوستان شهید فکر می کنند که ایشان بدلیل مجروحیت دچار هذیان شده اند اما فردای همان شب که خبر پیروزی رزمندگان اسلام را در عملیات شب قبل می آورند همه می فهمند که ایشان دچار هذیان نشده بود و این یک معجزه بود ....![۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۴ اردیبهشت ۱۳۹۹، در ‏۰۰:۰۷