شهید علامرضا بداغ آبادی
| غلامرضا بداغ آبادی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | سبزوار |
| شهادت | ۱۳۶۷/۹/۲۰ |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرابوالقاسم |
خاطرات:
یکسری برادرم که به جبهه رفته بود زود برگشت . از ایشان پرسیدم غلام رضا چرا این دفعه زود آمدی . گفت تو چه کار داری که زود آمدم . لطف کرده اند نامه داده اند زودتر آمدم . گفتم نه تو را خدا داداش کی شهید شده که آمدی . پس چرا این دفعه با قطار نیامدی . تو که همیشه با قطار می آمدی . هی من می گفتم و ایشان می خندید . همان طور که به صورتم نگاه می کرد لبخند می زد . من هم دلم می لرزید و با خود می گفتم چرا این جور شده . می گفت عکس بچه ام را می خواهم . گفتم برای چه می خواهی . گفت عکس بچه ام را بیاور . گفت عکس خودت را هم بیاور . دو عکس را آوردم و به ایشان گفتم برای چه می خواهی . هیچی نگفت . بعد گفت به من نگاه کن . گفتم به شما نگاه کنم . گفت چرا پیش گو شدی . گفتم نه من پیش گو نشده ام . نکند می خواهی شهید شوم . گفتم نه داداش . راستش می ترسم به صورتت نگاه کنم . خیلی می ترسم داداش . خندید و گفت نترس . گفت باید توی شمال باشم . از اینکه می روم و برگشتی ندارم . گفتم به خدا نه طاقت ندارم . من اگر تو را از دست بدهم دیگر نمی توانم زندگی کنم . چرا دنیا این جوری است . برادرم گفت : تو پس بنده من هستی و نه بنده خدا . پس نماز نخوان . این حرفها چیه شما می زنی . بعد که من گریه می کردم گفت : امیدت به خدا باشد بعد همان سری که جبهه رفت مجروح شد . از ناحیه پا . روز بعد که مادرم به ملاقاتش رفت در حالی که می خندید گفت : پا خوب می شود ولی مادر رضا شهید شده است . مادر گفت : مسلما سوزش پای شما خوب می شود ولی سوزش دل مادر حمید رضا نه . بعد گفت : چرا گریه می کنی . تو هم دعا کن من هم مثل او شوم . بروم او . ن دنیا راحت می شوم . بعد از اینکه غلام رضا بهبود پیدا کرد آمدیم سبزوار و کارمان که تمام شد رفتیم روستا بعد برادرم هم آمد و توی حیاط نشسته بودیم . رفت جلو و گفت مادر بیا از سر من قسم بخور . بگو جان خودت هر چه بخواهی بهت می گویم . مادر زمانی که مرا حامله بودی و یا شیر می دادی لغمه حرام به من ندادی . بعد همین سوال را از پدرم پرسیدم . پدرم جواب داد . من هیچ وقت نان حرام نیاوردم خانه مگر اینکه از باغ پدرم کمی انگور می آوردم بدون اجازه خانه . بعد غلام رضا گفت : بابا همان است . بابات راضی نبوده . بعد پدرم پرسید چرا این سوالات را می کنی؟ چون می خواستم بدانم اگر نان حلال به من میدادی من شهید می شدم . آن انگور ها را اگر به من نمی دادی من شهید می شدم . بعد پدرم گریه کرد و گفت : چرا این حرف را می زنی . مادرم هم گریه کرد . بعد هر دو تا گفتند چرا این کار می کنی ؟ ما دوست نداریم اینقدر سختی و بدبختی بکشیم . برادرم گفت نمی دانید چقدر برایتان خوب است اگر من شهید شوم . ( ناهید بداغ آبادی )
شبی که فرزندم غلامرضا از خانه رفت خواب دیدم که با ایشان در جبهه هستم . در جبهه یک میدان بزرگی است . یک تپه خاک در داخل این زمین بزرگ بود . به این تپه که رسیدیم من به پسرم گفتم مادر بیا از پایین این تپه خاک برویم . خمپاره ای می آید و شهید می شویم . گفت بیا مادر از طرف قبله برویم که قبله خوش نما است . گفتم از طرف قبله خمپاره می آید . گفت نترس . اگر خدا بخواهد هیچ کار نمی شود . بیا از این جا برویم . ما رفتیم . به نصف راه این خاک رسیدیم یک خمپاره آمد و این تپه خاک نصف شد . دود بلند شد . بچه ام درون دود گم شد . من فریاد زدم در داخل این دود مادر جان چه می کنی . دود تمام شد . زمین باز شد و سر بچه ام بیرون آمد . اینقدر سفید شده بود گوئی برق می زد . مثل آفتاب روشن شده بود . گفت مادر من شهید نشده ام . من دودی ام و رفتم دستانم را دراز کردم که سر بچه ام را بگیرم که بیاید . یکباره راه گم شد . هر چه میان این دود خاک دویدم او را ندیدم . از خواب بیدار شدم و خواب از یادم رفت . صبح بر خواستم گفتم یک خواب دیدم هر چه فکر می کنم یادم نمی آید . صدقه برداشتم به یک نفر دادم و تا شب همین طور گیج می خوردم . گفتم هر کاری هست به سر بچه ام آمده است . دیروز چه خواب بدی دیدم . هر کاری کردم این خواب از یاد رفت . روز دیگرش برادرم با 2 الی 3 نفر از بچه های سپاه آمده بودند که مرا به سبزوار ببرند . بچه ام شهید شده بود . او را در سرد خانه گذاشته بودند . من در خانه بودم یکدفعه عمویش آمد و گفت ابوالقاسم کجاست . گفتم امشب نوبت آبگیریمان است . رفته سر زمین یک باره دید حاج محمد علی آمد خانه . من تا رفتم خانه چادرم را بردارم ، دیدم عمو تاج محمد گفت : عروس نگفتم بله . گفت کجاست ابوالقاسم . گفتم در صحراست . عمو پرسید : نمی آید؟ گفتم چرا . شام بخورد . چائ بخورد . بعدا می رود . گفت بلند شو یک نفر را به دنبالش بفرست . بگو برادرت آمده کارت دارد . تا این حرف را گفت یکدفعه خوابم به یادم آمد . گفتم خوابی که من دیدم هر خبری هست هست . بدون اینکه چادرم را سر هم کنم آمدم بیرون دیدم برادرم با سه تا از بچه های سپاه ایستاده اند . تا این صحنه را دیدم خوابم یادم آمد . گفتم مادر بیایید من خواب بچه ام را دیدم شهید شده بود . در سرد خانه گذاشته اند و آمده اید دنبال ما . دروغ نگویید من نمی ترسم . میدانم بچه ام شهید شده است . گفتم داداش جان بچه ام خمپاره خورد و در میدان دود گم شد . ( راوی شهربانو کلاته ملایی )
ما با زن عموی یمان که خاله مان بود زندگی می کردیم . یک روز غذائی درست کردند و غذا ته گرفت و سوخت و برای آنکه پدرمان نبیند ظرفها را شستم . وقتی پدرمان آمد گفت بوی سوختنی می آید . خاله مان گفت : نه چیزی نسوخته اما غلام رضا برادرم که آنجا بود گفت بابا دروغ می گویند . غذا سوخته است . به زن عمو گفتند چرا دروغ می گوئی ( ناهید بداغ آبادی ) .
وقتی عموی پدرم فوت کرد همه برای تشیح جنازه او رفته بودند ولی من نرفتم . ولی موقعی که غلام رضا و برادرم از سر خاک برگشتند آنقدر گریه کرده بودند که چشمهایش پوف کرده بود . وقتی از ایشان پرسیدم چرا اینقدر گریه کرده اید . گفتند مگر شما دلت سوخت برای عمو . گفتم نه . پیر بود که مرد . اما ایشان گفتند که من دلم اینقدر سوخت که حاضر بودم به جای عمو توی خاک می گذاشتند .
یادم نمی رود یک شب پدرم به من گفت : بلند شو برو از آن اطاق میوه بیاور . چون برق ها رفته بود من گفتم می ترسم . غلام رضا هم بگویید با من بیاید . غلام رضا گفت من نمی روم . بابا گفت ناهید خودت برو . من هم رفتم تا میوه بیاورم . پرتقال و سیب بود و من رفتم میوه آورم و میوه درست آن را برای خودم برداشتم . همین طور که داشتم میوه را پوست می کردم این میوه را پرت کردم . رفت به چشم برادرم غلام رضا خورد . من از ترس پدرم رفتم و توی تاریکی پنهان شدم . برادرم گفت بابا تو رو خدا او را نزنش . او از تاریکی می ترسد . خودش بلند شد توی تاریکی آمد جای من و گفت : نمی گذارم بابا تو را بزند . ( ناهید بداغ آبادی ).
غلام رضا بداغ آبادی خاطره ای را این گونه نقل کرد : روزی با بچه ها دور هم جمع شده بودیم و کتری بزرگی را روی آتش گذاشته بودیم تا آب آن جوش بیاید و با بچه ها چائی بخورند که ناگهان خمپاره ای آمد و درست در وسط بچه ها و داخل کتری اصابت کرد و تعدادی از بچه ها مجروح شدند . ( ناهید بداغ آبادی ).
راوی
غلام رضا بداغ آبادی در پادگان آموزشی در 5 کیلومتری سبزوار بنام پادگان شهید داور زنی بچه ها را آموزش می داد . در بین روز آمد نارنجک ها را از انبار تحویل گرفت و کلاس را شروع کرد . داشت نارنجک آموزش می داد ، در آنجا ما نارنجک آموزشی داشتیم . ولی اشتباها به ایشان نارنجک جنگی تحویل دادند . در هنگام آموزش متوجه شد که چاشنی عمل کرده است . برای اینکه به بسیجی هائی که در آنجا بودند آسیبی نرسد خود را با شکم روی نارنجک انداخت و به شدت زخمی شد و چون در پادگان امکانات پزشکی کم بود ایشان را با آمبولانس به شهر منتقل کردند که در بین راه به شهادت رسید . ( سید حسن فخرایی راد )
یک شب خواب دیدم که برادرم شهید غلامرضا آمده من رفتم وهمدیگر را بغل کردیم بعد گفتم داداش آمدی؟ گفت : بله آمدم گفتم داداش چرا رفتی پسرت را تنها گذاشتی؟ چرا پدر و مادرت را تنها گذاشتی در عالم خواب نمیدانم برادرم شهید شده بعد گفت : خواهر تو برای بچه هایت چه کار کردی؟ گفتم هیچ . گفت : خوب چه کارشون می کنی؟ گفتم حمامشون می برم تمیزشان می کنم پرسید دیگر چی؟ گفتم اگر مریض بشوند از آنها پرستاری می کنم گفت : دیگر چی؟ گفتم هیچی گفت : اگر بچه ها بخواهند بمیرند چی؟ گفتم مرگشان دست من نیست گفت : خواهر خدا کارسازه تو یک وسیله ای هیچ وقت برای بچه من غصه نخور هیچ وقت برای بچه من ناراحت نشو گفت : خوب دیگر چه کار می کنی؟ گفتم برای نبودن شما غصه می خورم گفت : برای من هیچ وقت غصه نخور . ( ناهید بداغ آبادی ).[۱]