کد شهید: 6216229 تاریخ تولد : نام : غلامرضا محل تولد : کاشمر نام خانوادگی : عابدیان تاریخ شهادت : 1362/08/28 نام پدر : عباس مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : باغمزار خاطرات عشق به جهاد راوی اکبر عابدیان متن کامل خاطره
روزی معلّم در مورد فلسفه تاریخ مطالبی را بیان کرد و گفت: تاریخ شاهد قتل، غارت و چپاول است چه خونهایی که به ناحق در جهان ریخته شده و چه ظلم ها و جنایاتی در جامعه شده است و اکنون وظیفه ماست که برای حفظ دیانت میهنمان به دفاع از کشور پرداخته اسلحه به دوش گیریم و به میدان نبرد برویم و از مرز و بوم کشورمان دفاع نماییم. بعد از اتمام درس همه کلاس را ترک نمودند. امّا رضا آهسته به خانه آمد و در گوشه ای نشست و همه از کارهایش متعجب ساخت و سئوالاتی در مورد احوال او پرسیده شد. با این مضامین که چرا حرف نمی زنی؟ رضا در آن موقع سکوت را شکست و با خوشحالی گفت: پدرم وظیفه ماست که به جای قلم اسحله به دوش بگیریم و به جای مدرسه در سنگر از ایران دفاع نماییم. باید در مساجد جمع شویم و از برادران سپاه کمک گرفته تا فنون نظامی را یاد بگیریم. لذا از آن موقع رضا برای فراگیری فنون نظامی در مسجد محل ثبت نام نمودند و یکی از برادران سپاه به آموزش نظامی آنها پرداخت تا اینکه مدّت آموزش آنها به اتمام رسید و همگی عهد کردن که با اولین اعزام به جبهه بروند. آنها برای خداحافظی به مدرسه رفتند و معلّم تاریخ مطالبی را بیان نمود. سپس از سوی برادران سپاه به هریک از دانش آموزان پیشانی بندی که روی آن نوشته شده بود یا حسین دادند و رضا با خوشحالی به خانه آمد و پدر او را در آغوش گرفت و با ریختن اشک گفت: پسرم من از تو راضی هستم انشاءالله خدا هم از تو راضی باشد. روز بعد با هماهنگی بسیج ناحیه دستور اعزام آنها صادر شد که یک هفته بعد آنها به جبهه بروند. روز موعد که همان 62/3/28 بود فرا رسید. بسیج ناحیه شلوغ از افرادی بود که برای خداحافظی بسیجیان گرد آمده بودند و در آن وقت رضا و دیگر دوستان با پوشیدن لباس رزم و بستن پیشانی بند عازم جبهه شدند و پدر رضا بعد از بدرقه به خانه باز گشت. مدتی از اعزام رضا گذشت که پدر رضا خوابی دید و صبح آن روز خبر شهادت رضا را آوردند و مادر به صحرا رفت تا او را در جریان شهادت با خبر سازد و با دیدن او گفت: فرزنمان به آرزویش رسید و در آن موقع پدر دو رکعت نماز شکر به جای آورد و گفت: فرزندمان به آرزویش رسید و به خانه باز گشت تا مراسم تشییع جنازه را بر گزار نمایند اما همین که پدر جنازه رضا را بوسید چشمش به کاغذ آغشته به خون افتاد که همان وصیت نامه او بود. تولد و کودکی موضوع تولد و کودکي راوی فاطمه عابدیان متن کامل خاطره
درزمانیکه برادر شهیدم هنوز کودک بود وسن کمی داشت ،روزی من یک اسکناس صد تومانی به او دادم و گفتم که برو و برای منزل کمی خرید کن. او به مغازه رفت تا خرید کند ،ولی مغازه دار به او گفت که من پول خرد ندارم و برو پولت راخرد کن . شهید از مغازه بیرون می رود ودربرخورد بایک نفر پولش را خرد می کند . ولی آن مرد ضمن اینکه پولش را خرد می کند ،دو عدد اسکناس قلابی به او می دهدوقتی به منزل آمد ،متوجه شدم و به او گفتم که اینم پولها قلابی است . ایشان دوباره به بازار رفت وآن مرد را پیدا کرد . و پول های قلابی را به او پس داد و پول درست از آن مرد گرفت.و این خاطره همیشه در ذهن من است. منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14086