شهید عباس عباسی

نسخهٔ تاریخ ‏۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۱۸ توسط Bagheri9711 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

rId4

کد شهید : 6216477

نام : عباس‌

محل تولد : سبزوار

نام خانوادگی : عباسی‌

تاریخ شهادت : 1362/12/19

نام پدر : محمدعلی‌

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار :

خاطرات

لحظه و نحوه شهادت

موضوع لحظه و نحوه شهادت

راوی

متن کامل خاطره


یکی از همرزمان عباس تعریف می کرد : من با عباس در جبهه در یک منطقه بودم یکروزعباس به حمام رفته بود وقتی برگشت متوجه شدم کمی مریض است گفتم : عباس تومریض هستی این بار به عملیات نیا گفت : نه درست است که من مریض هستم ولی می آیم ما با هم تا پای کوهی که قرار بود وارد عملیات شویم رفتیم درآنجا فرمانده مان گفت : ما نمی توانستیم از این جا به بعد با کسی صحبت کنیم ونباید ازکسی صدایی بلند شود هر کس می تواند خودش را بدون سر و صدا بلا بکشد و گرنه همین جا بماند . عباس گفت : خدا یکی بنده هم یکی اسلحه را برداشتم همراه با عباس به بالای تپه رسیدیم آنجا متوجه یک بوته خار شدیم به عباس گفتم : مواظب بوته خارباش مثل اینکه پشت آن کسی است همین که عباس سرش را بلند کرد گلوله ای از پشت بوته ی خار به پیشانی اش خورد وشهید شد .

عشق شهادت

موضوع عشق شهادت

راوی

متن کامل خاطره


وقتی عباس از پیش گله برگشته بود من به او پول دادم واو هم به شهر رفت و عکس گرفته بود من هم قاب عکس او را به دیوار زدم عباس قاب عکس را از روی دیوار برداشت وگفت : مگر من این عکس را گرفته ام که به دیوار آویزان کنی این قاب عکس برای این است که زمانی که من شهید شدم آن را روی قبر و خاک من بگذارید .

پرهیز از گناه

موضوع پرهيز از گناه

راوی

متن کامل خاطره


یک روز مادرش گفت : برای عروسی پسرخاله ی عباس مارا دعوت کرده اند باید برویم وشرکت کنیم . وقتی ما وارد مجلس شدیم صدای موسیقی وضبط بلند بود و عباس با دیدن این صحنه با حالت قهر گفته بود که یا نوار را خاموش کنید یا من می روم و برنمی گردم آنها هم نوار را خاموش نکرده بودند و او هم از منزل خاله اش بیرون آمد دایی اش به دنبال اورفته و اورا برگردانده بود عباس وقتی آمد مواظب بود و نگاه می کرد که نوارها کجا گذاشته اند وشب که مجلس تمام شد نوار را برداشته بود آن را به علامت اعتراض شکست .

عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد

راوی

متن کامل خاطره


عباس یک روز به من گفت : من خواب دیده ام باید به جبهه بروم تا شهید بشوم شما می خواهید بگذارید یا نگذارید یک روز ظهر وقتی به خانه آمدم گفتند : با پسر حاجی موسی یکی از همسایگاه که پاسدار است می خواهد به جبهه بروند . ما ( من و حاجی موسی ) به دنبال آنها به بدشکان رفتیم و به آنها رسیدیم موسی گفت : موتورا نگه در اینها به حرف نمی کنند . گفتم : شما به کجا می روید ؟ گفتند : شما نمی گذارید ما با هم به جبهه می رویم مگر نمی بینید امام چه می گوید شماکه نمی گذارید باید خودما برویم . موسی یک کمربند داشت درآورد و دوسه ضربه به آنها زد و آنها را باخود به روستا آوردیم .

عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد

راوی

متن کامل خاطره


عباس برای ثبت نام به جبهه رفته بود مسئولان اعزام گفته بودند توبچه هستی نمی توانی به جبهه بیایی عباس ناراحت شده بود و در جلوی ماشین دراز کشیده بودو گفته بود باید مرا ببرید یا باید ماشین از روی من رد شود آنها گفته بودند : حالابرو و دفعه ی بعدی اسمت را می نویسیم .

عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد

راوی

متن کامل خاطره


زمانی که عباس برای مرخصی می آمد 5 روز بیشتر نبود و زود می رفت یکبارکه عباس به مرخصی آمده بود و من درحال گوش دادن رادیو بودم اخبار مربوط به جنگ را از رادیو پخش می شد و من از شنیدن آنها ناراحت شدم و اشک از چشمانم جاری شد عباس گفت : مادرچرا گریه می کنی ؟ گفتم : بخاطر تو گریه می کنم تو قصد رفتن به جبهه داری ودرآنجه شهید خواهی شد من نمی خواهم تو به جبهه بروی گفت : مگر جبهه رفتن وشهید شدن گریه دارد .

عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد

راوی

متن کامل خاطره


عباس پانزده ساله بود که پدرش سه بار به جبهه رفت بود بار چهارم که پدرش قصد اعزام به جبهه را داشت عباس به پدرش گفت : نمی گذارم شما به جبهه بروی وحق من است که به جبهه بروم پدرش گفت : من به جای تودو سه بار به جبهه می روم . عباس گفت : پدر یک تعهدنامه بنویس که وقتی برگردی من بروم پدرش هم یک کاغذ نوشت و عباس آن را پنهان کرد هنگامی که پدرش از جبهه آمد به پدرش گفت : سر قول خودهستی یا نه ؟ وقتی جواب مثبت را از پدرش گرفت راه افتاد تابه جبهه برود گفتم : بگذار تا نیشابور همراهت کنم تا ببینم به کجا می روی ؟ گفت : نه اگر شما بیایی نمی گذاری من بروم وقتی به نیشابور رفتم گفتم آمده ام تا پول همراهت کنم گفت : آمد ای چکار کنی من خجالت می کشم شما برو وخداحافظی کرد ورفت .

پشتیبانی نیرو مالی و فرهنگی

موضوع پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي

راوی

متن کامل خاطره


پدر عباس در جبهه بود . برای جبهه پول جمع می کردند . عباس به نزد من آمد و گفت : " مادر پول بده تا برای کمک به جبهه ببرم ." گفتم :" مادر جان پدرت نیست پول ندارم ." گفت :" پول نمی دهی؟ " این را گفت و رفت . وقتی آمد گفت : یا پول بده یا این گوسفند را که آورده بودم می برم و می فروشم و پول آن را به جبهه می دهم . من دیدم گوسفند را تا سر کوچه برد . وقتی این صحنه را دیدم 200 تومان پول به او دادم تا برای کمک به جبهه ببرد .

دقت در حلال و حرام

موضوع دقت در حلال و حرام

راوی

متن کامل خاطره


به یاد دارم ما خودمان جالیز هندوانه داشتیم و وقتی از گله می آمد ( چرا گوسفندان ) می گفت : هندوانه از خانه بیاور تا بخورم . گفتم : از جالیزها می کندی و می خوردی . گفت : مگر میشود از جالیز کی هندوانه بکنم و بخورم .

منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14305

آخرین تغییر ‏۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹، در ‏۰۴:۱۸