شهید حمید عبدی دهسرخ
rId4
کد شهید : 6120382
نام : حمزه
نام خانوادگی : عبدیدهسرخ
نام پدر : محمدقاسم
تاریخ تولد :
محل تولد : مشهد
تاریخ شهادت : 1361/01/02
مکان شهادت : شوق
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی : تیپ 21 امامرضا
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردان
گلزار : بهشترضا
خاطرات
عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
راوی اصغر عباس نژاد
متن کامل خاطره
یکی از آشنایان بنده که اقوام ایشان نیز هستند تعریف می کردند که : موقعی که در عملیات بستان زخمی شده بودم در بیمارستان نجمیه بستری بودم شهید قبل از عملیات آمد و کنار تخت من رو به قبله نشست و مشغول دعا کردن شد گویی همانجا از خداوند در خواست شهادت می کرد . که بعدا در همان عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت نائل آمد .
محبوبیت شهید نزد دیگران
موضوع محبوبيت شهيد نزد ديگران
راوی نصرت عبدی
متن کامل خاطره
موقع تشییع جنازه شهید جمعی از شهدای دیگر ، جمعیت زیادی آمده بودند . یک خانمی را دیدم که خیلی بیش از حد گریه و زاری می کرد . بنده گفتم : خانم آنقدر گریه نکنید . اینجا جای گریه کردن نیست . شما که طاقت ندارید نباید به تشییع جنازه می آمدید . ایشان از حرف من ناراحت شد و گفت : شما نمی دانید که من چه کسی را از داده ام، اگر می دانستید این حرف را نمی گفتید . گفتم : مگر شما چه کسی را از دست داده اید، ایشان گفتند : من استادم را از داده ام . گفتم : استادتان کیست، گفت : استاد من جناب آقای عبدی بودند که از دست دادم . من گفتم : من خواهر شهید عبدی هستم، ایشان مرا در آغوش کشید و گفت : پس به چه خاطر گریه نمی کنید، من گفتم : برای اینکه اینجا منافق زیاد هستند و ما نباید خودمان را ببازیم .
عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
راوی محمد جواد فاضلی
متن کامل خاطره
یادم هست گاهی اوقات درباره ازدواج با ایشان صحبت می کردیم یک بار به ایشان گفتم اگر شما می خواهی داماد شوی من خودم حاضرم که هر جا خودت می گویی برایت خواستگاری بروم . من خودم هم دختر دارم اگر خواسته باشی من حاضرم که شما را دامادبنده بشوید . آن روز ایشان هیچ چیزی نگفت : ایشان بعد از مدتی شهید شد بعدا در وصیت نامه اش خواندم که نوشته بود بعضی از دوستان به من پیشنهاد ازدواج می دهند ولی من قبول نمی کنم چون می خواهم با شهادت ازدواج کنم .
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
راوی نصرت عبدی
متن کامل خاطره
ایشان را در منطقه نیروهای عراقی اسیر کرده بودند و چشم هایش را از حدقه در آورده بودند و به شهادت رسانده بودند
محبوبیت شهید نزد دیگران
موضوع محبوبيت شهيد نزد ديگران
راوی سید هاشم موسوی
متن کامل خاطره
دورانی که با همدیگر به مدرسه می رفتیم . ایشان همیشه مقداری شکلات می خرید و توی جیبش می گذاشت و وقتی با دوستان بودیم ایشان چیستان های مذهبی مطرح می کرد، هر کدام از بچه ها که می توانست صحیح جواب بدهد، یک شکلات از ایشان می گرفت و این کار باعث شده بود که نفوذ عجیبی در بین بچه ها پیدا کند و آن قدر والدین بچه ها از ایشان مطمئن بودند که هر وقت فرزندانشان می خواستند جایی بروند، اول از آنها می پرسیدند آیا حمزه عبدی با شماست یا نه
محبوبیت شهید نزد دیگران
موضوع محبوبيت شهيد نزد ديگران
راوی سید هاشم موسوی
متن کامل خاطره
یک بار خانوادهای محل علاقه مند شده بودند که با همدیگر به کوه پیمایی بروند به همین خاطر چند تا آقایان معتمد محل کاندیدا شده بودندکه برای مراقبت از آنها بروند آنموقع هنوز حمزه ازدواج نکرده بود ولی با همین حال خانوادهها مثر بودند که ایشان هم همراهشان باشند .
تولد و کودکی
موضوع تولد و کودکي
راوی فاطمه پورحمید
متن کامل خاطره
موقعی که شهید حدودا " 6 سالش بود یک روز که ساواک برادر روحانی را گرفتند و داشتند می بردند ، ایشان با همان سن وسال کمش رفته بود و گفته بود که با این روحانی کار نداشته باشید او که کاری نکرده است . به همین خاطر ایشان را هم گرفته و برده بودند کلانتری محل تا از او باز خواست کنند .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی فاطمه پورحمید
متن کامل خاطره
اولین باری که ایشان به جبهه رفته بود آمدند دنبال من که بروم پای تلفن با ایشان صحبت کنم . من دلم برایت تنگ شده . ایشان گفتند : مادر جان من توی باغ گل هستم اینجا اینقدر گل هست . هرگلی را خواسته باشی می توانی بچینی من توی گلها گم شده ام .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی تقی اربابی
متن کامل خاطره
آخرین باری که شهید عازم جبهه های جنوب بودند . آمده بودند تا از بنده خداحافظی کنند مادرشان هم همراه آورده بودند مادر شهید از بنده تقاضا کردند که شهید را از رفتن به جبهه منصرف کنم تا ازدواج کند من با حمزه صحبت کردم البته مانع ایشان نشدم فقط تقاضای مادراشن را مطرح کردم شهید گفت : فعلا زمان جبهه رفتن است نه زمان ازدواج کردن بعدها هم بنده در وصیت نامه شهید خواندم که نوشته بودند : بعضی از دوستان به من پیشنهاد ازدواج می دهند ولی من جبهه را بر ازدواج کردن ترجیح دادم .
خاطرات سیاسی
موضوع خاطرات سياسي
راوی سید هاشم موسوی
متن کامل خاطره
دوران انقلاب یک بار ساواک دنبال من بودند که مرا دستگیر کنند . بنده 3 تا سینما عوض کردم، بعد از اینکه در عرض یک ساعت 3 بار جا عوض کردم، آخرش هم مرا گرفتند . موقعیکه می خواستند مرا به کلانتری ببرند، شهید عبدی با چند نفر دیگر آمدندو سر آنها را گرم کردند ومن توانستم فرار کنم .
[۱]