شهید محمد رضا حشمتی

نسخهٔ تاریخ ‏۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۲۴ توسط Arameshi9706 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

نام : محمدرضا

نام خانوادگی : حشمتی‌

نام پدر : یوسف‌

تاریخ شهادت : 1361/05/07

مکان شهادت : کامیاران

یگان خدمتی : سپاه کامیاران

محل تولد : مشهد

مسئولیت : جانشین

گلزار : خواجه‌ربیع‌

خاطرات

  • محمد رضا همانطور که از نامش پیداست ، ارادت خاصی به حضرت رضا (ع) داشت یادم است یک بار که دنبال ایشان رفته بودم تا با همدیگر جایی برویم گفت : مسیر را طوری انتخاب کن تا از جلوی حرم رد شویم و سلامی خدمت حضرت رضا (ع) عرض کنیم.
  • یادم است در زمان انقلاب ایشان با اینکه خود جوان بود ولی جوانان دیگر را نصیحت می کرد یک روز ایشان به چند سرباز گفت : من هم مثل شما سرباز بودم و در گارد شاه خدمت می کردم ولی چون حضرت امام خمینی فرمودند پادگانها را ترک کنید من هم از خدمت فرارکردم و از تهران به مشهد آمدم شماهم همین کار را انجام دهید و پادگانتان را ترک کنید این افرادی که از خیابانها داد می زنند پدر شما هستند برادر و خواهر خودتان هستند مواظب باشید بقدری آنها تحت تاثیر سخنان محمد رضا قرار گرفتند که اسلحه خود را به زمین انداختند و به طرف تظاهر کنندگان رفتند و به آنها پیوستند .
  • یادم است محمد رضا آخرین باری که می خواست به جبهه برود . موقع رفتن به من گفت : این انقلاب به آسانی به دست نیامده است آن را به راحتی از دست ندهید . سپس گفت : اگر خواستی به جبهه بروی اول هدفت را مشخص کن اگر بدون هدف به جبهه بیایی عملیت فایده ندارد .
  • یک شب بعد از شهادت محمد رضا خواب دیدم ، در محور کامیاران - محل شهادت محمد رضا - ایشان در حال پایین آمدن از قله است . صورتش بسیار نورانی و جذاب شده بود در همان حال که پایین می آمدم برایم دست تکان می داد و لبخند می زدن وقتی پایین آمد گفتم : کجا هستی ؟ گفت : جایم خوب است سپس از پسرش سوال کرد و حال او را پرسید .
  • یادم است یک روز محمد رضا به دخترانم گفت : اگر شماها حجابتان را رعایت نکنید من می دانم و شما ها همان روز وقتی فرزندانم به مدرسه رفتند محمد رضا هم از خانه خارج شد وپس از ساعتی دوباره بازگشت.گفت : تا فلکه ی احمد آباد دنبال فاطمه رفتم ، گفتم : برای چه دنبالش رفتی ؟ گفت : می خواستم ببینم با چه وضعیتی در خیابان راه می رود از نظر حجاب چگونه است ؟ محمد رضا تاکید خاصی بر مسئله حجاب داشت .
  • محمد رضا حشمتی یادم است هنگام دفن محمد رضا لباسهای سپاه تنش بود همچنین پوتین نیز پایش بود و به همان صورت به خاک سپرده شد . سه شب بعد از به خاک سپردن محمد رضا او را در خواب دیدم ، دست مرا گرفته بود و کالیبر 45 به کمرش بسته بود . من هم کلتی همراه داشتم و در تعقیب دو نفر دیگر بودیم . پس از طی مسافتی آن دو نفر را از بین بردیم . آقای حشمتی رو به من کردو گفت : آقای احمدی ممنون ، زحمت کشیدی گفتم : خواهش می کنم سپس گفت : آقای احمدی گفتم : بله گفت : لباسهایم یادت نرود برو خانه و لباسهایم را بگیر وتحویل سپاه بده آنجا کسانی هستند که به آن نیاز داشته باشند . صبح که از خواب بیدار شدم طبق گفته ی محمد رضا لباسهای سپاه ایشان را از خانمش گرفتم و به انبار سپاه تحویل دادم و رسیدی نیز گرفتم رسید را هم به خانم ایشان دادم .
  • محمد رضا حشمتی یادم است یک بار به همراه محمد رضا به زاغه مهمات رفتیم .تا کمی سلاح و تجهیزات تحویل بگیریم ، ولی هر کاری کردیم به ما مهمات ندادند مسئول آنجا گفت: با همان مهماتی که دارید با دشمن بجنگید ما مهماتی نداریم که به شما بدهیم . محمد رضا خیلی ناراحت شده بود وقتی برگشتیم به بچه ها گفت : درست است که سلا حهایمان فشنگ ندارد ، درست است که تعداد نارنجک هایمان کم است ولی باید مقاومت کنیم. یکی از بچه ها گفت: اگر تعداد نارنجکهایمان بیشتر باشد می توانیم مقاومت کنیم . ولی شهید حشمتی گفت : چاره ای نیست ، ان شا ءا… خداوند ما را یاری دهد . آقای حشمتی از روحیه عجیبی برخوردار بود و بسیا ردلاورانه با کمترین تجهیزات تا آخرین نفس در مقابل دشمن مقاومت کرد تا به فیض عظیم شهادت نائل گشت.
  • محمد رضا حشمتی آخرین باری که محمدرضا به جبهه رفت ابتدا قرار بود آقای بزم آرا و آقای بابانظر بروند ولی ایشان گفت : شما اینجا باشید من دوست دارم بروم من به محمد رضا گفتم : نمی خواهد شما بروی با مشکل خانمت ، همسرش باردار بود - بهتر است که در مشهد و کنار ایشان باشی . محمد رضا در جوابم گفت : نه ، اصلاً نمی توانم بمانم باید به جبهه بروم دلم هوای منطقه و بچه ها را کرده است انشاءا… اگر توفیقی باشد همانجا خواهم ماند تا به شهادت برسم واگر توفیقی نباشد پس از مدتی باز خواهم گشت . من چون با محمد رضا شوخی داشتم گفتم : نترس ، بادمجان بم آفت ندارد توهیچ کارت نمی شود گفت : تا هرچه قسمت باشد ببینیم چقدر لطف خداوند شامل حالم می شود سپس گفت : آقای احمدی گفتم : بله گفت : خواهشی از شما دارم دوست دارم اگر شهید شدم موظب خانواده ام باشی چون شما از همه به ما نزدیکتری وبا خصوصیات خانواده ام آشناهستی . در حینی که محمد رضا صحبت می کرد به صورتش می نگریستم ، چهره اش بسیار نورانی شده بود و از صحبتهایش بوی شهادت می آمد انگار که خودش می دانست این بار به آرزویش خواهد رسید .
  • محمد رضا در سپاه ثبت نام کرده بود و می خواست به عضویت سپاه پاسداران درآید ولی مادر ایشان مخالفت می کرد و گفته بود من راضی نیستم که شما عضو سپاه شوی من شما را به سختی بزرگ کرده ام و دوست ندارم جانت در خطر باشد . خود محمد رضا برایم تعریف می کرد، پس از چند روز از صحبتهای مادرش که با سپاهی شدن او مخالفت کرده بود مادر محمد در خواب می بیند که آقایی نورانی به خانه ی ایشان آمده است مادر محمد به آقا سلام می کند ولی آقا رویش را آنطرف می کند . مادر محمد دوباره سلام می کند ولی بازهم آقا جواب نمی دهد . برای بار سوم که مادر سلام می کند باز هم جوابی از آقا نمی بیند و آن آقا از خانه خارج می شود. مادر محمد حدس می زند که خوابش مربوط به مخالفتی که با سپاهی شدن محمد رضا کرده است می باشد و بعد از آن خواب ، با سپاهی شدن محمد رضا موافقت می کند و به پسرش می گوید : برو پسرم به امید خدا هر کجا که دوست داری ثبت نام کن.
  • یادم است در نزدیکی روستایی که مستقر بودیم مقری قرار داشت یک روز همراه آقای حشمتی به آنجا رفتیم مسئولین مقر خیلی گله مند بودند وضع مواد غذایی ومهماتشان اصلاً خوب نبود یادم است وقتی مسئول آنها صحبت می کرد آقای حشمتی به خاطر عطوفت و دلسوزی که داشت گریه می کرد و از اینکه نمی توانست کاری برای آنها انجام دهد خیلی ناراحت بود.
  • محمد رضا حشمتی یادم است بعد ارظهری ساعتهای 5/4 یا 5 قرار بود آقای حشمتی با نیروهایش عازم قله ای که شب قبل نیروهای زیادی در آنجا از دست داده بودیم شود. من هم راه افتادم تا همراه آقای حشمتی عازم منطقه شوم ایشان به من گفت : نه ، تو مسئول تدارکات هستی ، حق نداری بیایی باید اینجا بمانی چون ممکن است هرلحظه به وجود شما نیاز باشد وسپس رفتند حدود ساعتهای 8 ، 5/8 بود که ماشین برای برداشتن مهمات به مقر آمد . من هم مقداری مواد غذایی برداشتم و با ماشین به محل مورد نظر آمدم . از بس که به آقای حشمتی علاقه داشتم دوست داشتم تا زودتر ایشان را ببینم اگر یک روز محمد رضا را نمی دیدم فکر می کردم چیزی را گم کرده ام . سراغ محمد رضا را گرفتم گفتند در عملیات است بروجلو . خلاصه هرچه گشتم نتوانستم ایشان را پیدا کنم حدود ساعتهای 1 بود که خبر آوردند قله را بچه های ایرانی پس گرفتند .و خوشحال شدم حدود ساعتهای 3 بود که خوابیدم نزدیکیهای صبح با تکانهایی که به من داده می شد بیداز شدم وقتی نگاه کردم محمد رضا حشمتی را دیدم که به پشت من می زند تا متوجه شد بیدار شدم گفت : بلند شو از خواب گفتم : آقای حشمتی گفت : بخواب روی زمین سینه خیز برو بعد گفت : مگر من به شما نگفتم نیازی نیست شما به جلو بیایید چرا همانجا نماندی ؟ گفتم : وقتی ماشین مهمات آمد من هم موادغذایی با خود آوردم . دوباره گفت : سریع سینه خیز برو . اصلاً توقع نداشتم که محمد رضا به من بگوید سینه خیز برو واصطلا حاً تنبیهم کند ولی چون نظام بود و در نظام باید از مافوق اطاعت کرد چاره ای نداشتم ازدستورش اطاعت کنم . کمی که سینه خیز رفتم گفت : بلند شو جلو آمد در حالی که می خندید مرا بوسید و گفت : پاشو برویم صبحانه بخوریم دوباره گفت : چرا آمدی ؟ ومن دوباره برایش توضیح دادم بعد گفت : خوب کاری انجام دادی . برای این تنبیهت کردم تا ببینم چقدر جرات داری و به حرف من نیز توجه می کنی یا نه ؟ خلاصه خوشحال از موفقیت عملیات دیشب به یکدیگر برای صبحانه خوردن رفتیم .
  • محمد رضا حشمتی هنگامی که محمد رضا به شهادت رسید ، من در منطقه بودم چون خانواده ی ما و خانواده آقای حشمتی رابطه بسیار نزدیکی داشتند خانواده ام توسط خانواده ی حشمتی از شهادت محمد رضا مطلع شده بودند و من نیز از طریق برادرم که با من تماس گرفته بود خبر دار شدم . از آقای آذرینوا پرسیدم شما از چگونگی شهادت محمد رضا اطلاع دارید ؟ گفت : بله ، وقتی ضد انقلابیون پایگاه محمد رضا را تسخیر کردند سر محمد رضا را با سنگ و موزاییک جدا کردند .
  • محمد رضا حشمتی آخرین دیداری که با محمد رضا داشتم مربوط به روز قبل از شهادتش بود بادم است آنروز چهره عجیبی پیدا کرده بود تا به حال او را اینگونه ندیده بودم بسیار نورانی و جذاب شده بود سرو صورتش را نیز اسلاح کرده بود انگارخودش می دانست شهید خواهد شد. حدود ساعت 3 بعد از ظهربود که آمد و گفت : امروز قرار است بچه های قرارگاه بیایند و مشکلات خود را در میان بگذارند بعدار ظهر همه جمع شدند و اکثراً شروع به انتقاد کردند البته بعضی ازآنها نیز بهانه می آوردند. مثلاً می گفتند چرا اینجا یخچال نداریم ؟ در بین تپه ها یخچال داشتن کاری بعید بود ولی آقای حشمتی بسیار با حوصله گوش می کرد ودر مقابل پرخاش بعضی از بچه ها فقط لبخند می زد ومی گفت : چشم انشاءا.. درست می شود. شما همه مثل برادرانم هستید من هم دوست دارم امکانات داشته باشیم به هر حال سعی داشت همه را متقاعد کند حدود ساعت 5 جلسه تمام شد . دیدم بلند شد گفتم : کجا می خواهی بروی ؟ گفت : می خواهم به محور 105 ، 106 بروم . گفتم : الان جاده تامین ندارد نمی خواهد بروی صبح برو. گفت : نه دلم برای بچه های آنجا تنگ شده است باید همین امشب بروم دلم هوای آنجا را کرده است . امشب هر طوری که شده است باید بروم . گفتم : میثم - در جبهه بخاطر اینکه برای سر محمد رضا حشمتی جایزه تعیین کرده بودند بچه ها به او میثم می گفتند - چقدر نورانی شده ای ؟ گفت : امروز غسل شهادت کرده ام خیلی اصرار کردم که نرود ولی هر کار کردم نتوانستم جلویش را بگیرم . واقعاً از اینکه می رفت ناراحت بودم چون از طرز رفتار و نورانی شدنش به من الهام شده بود که به شهادت خواهد رسید گفتم: پس من هم همراهت می آیم گفت : نه ، شما همین جا بمان هر لحظه ممکن است اینجا به وجود شما نیاز پیدا شود به هر حال نگذاشت که همراهش بروم. آن شب تا صبح وحشت داشتم می ترسیدم اتفاقی برای حشمتی افتاده باشد . صبح که بیدار شدم زودتر حرکت کردم و با مینی بوسی که از روستا آمده بود رفتم نزدیک پادگان که رسیدم بچه ها را دیدم که با پای برهنه و لباسهای خونی اطراف پادگان هستند . عده ای از دوستانم نیز آنجا بودند تا مرا دیدند گفتند: خبر داری حشمتی به شهادت رسیده است ؟ گفتم : چه می گویید ؟ کی ؟ کجا؟ گفتند : دیشب درگیری شد و به محض اینکه ایشان رسید سرو صدا و درگیری شروع شد محمد رضا (میثم) سعی در آرام کردن بچه ها داشت ولی متاسفانه به علت کمبود مهمات بچه ها یکی یکی شهید شدند از جمله آقای حشمتی نیز به فیض عظیم شهادت رسید.
  • محمد رضا عشق زیادی به سپاه وانقلاب داشت.یادم است یکبار برایم تعریف می کرد.اوایل جنگ به ماموریتهای طولانی مدت می رفتیم یکبار که از ماموریت باز گشتم آخر شب بود که به منزل رسیدم.وقتی در زدم صاحبخانه دررابازکردوبه من گفت:آقای حشمتی همسرت ازاینجا رفته ودر مکان دیگری سکونت گزیده است.خلاصه شب را آنجا ماندم وصبح به خانه ی مادرم رفتم تا ببینم همسرم کجا رفته است -خلاصه وقتی به محمدرضاماموریتی داده می شد بقدری حواسش به انجام وظیفه خود بود که از همسر و فرزندانش فراموش می کرد.
  • یادم است آخرین لحظه ای که از آقای حشمتی جدا شدم،به شوخی به ایشان گفتم:محمدرضاتاریخ مصرفت تمام شده است،فکرمی کنم دیگرباز نمی گردی. محمد رضا گفت نه شما نورانی شدی.گفتم:نه نورانیت شما بیشتر است،انشاءا… می خواهی به دیدار حق بشتابی.چهره ی محمد رضا درآن زمان از بشاشیت خاصی برخوردار بود و ازچهره ورفتارش می شد فهمید که خودرابرای شهادت آماده کرده است.خلاصه بعداز صحبتهایمان محمد رضا عازم منطقه شد ودر عملیات شرکت جست وبه فیض عظیم شهادت نائل گشت.[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، در ‏۰۲:۲۴