شهید احمد عطاردی بزدی

نسخهٔ تاریخ ‏۱ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۴ توسط Bagheri9711 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

rId4

کد شهید : 6613366

نام : احمد

محل تولد : تربت جام

نام خانوادگی : عطاردی‌ بزدی‌

تاریخ شهادت : 1366/03/29

نام پدر : محمد

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : رزمنده‌

گلزار :

خاطرات

عشق شهادت

موضوع عشق شهادت

راوی مریم عطاردی

متن کامل خاطره


چند روز قبل از اینکه احمد می خواست به جبهه برود حال و هوای دیگری داشت و مدام به من می گفت : برای شهید شدن من دعا کن . وقتی در جواب او گفتم : نه برادر عزیزم انشاءالله ایران پیروز می شود و شما و بقیه دلاوران با شادی به خانه هایتان برمی گردید ولی باز او می گفت : برای شهید شدن من دعا کنید و از صمیم قلب دعا کنید . در آخرین نامه اش که فرستاده بود، گفته بود که من این دفعه حتما " شهید می شوم .

عشق شهادت

موضوع عشق شهادت

راوی مریم عطاردی

متن کامل خاطره


چند روز قبل از اینکه احمد می خواست به جبهه برود برای خداحافظی به منزل ما آمد . او از من خواست تا چند عکس یادگاری با ایشان بگیرم . من هم موافقت کردم . چند روز بعد که احمد عکسها را آورد دیدم که چند عکس بزرگ از خودش چاپ کرده است . از او پرسیدم چرا این 3 عکس را بزرگ کرده ای؟ فقط یکی کافی بود . ایشان در جواب گفت : مریم جان از این عکسها یکی برای خودت، یکی برای مادر بردار و یکی دیگر هم یک جای مناسب بگذار بعدا " استفاده خواهد شد . وقتی من از ایشان پرسیدم که چرا این کار را بکنم؟ ایشان در جواب گفت : این دفعه که به جبهه بروم شهید می شوم . برای همین گفتم وقتی جنازه من را آوردند این عکس را جلوی تابوت بگذارید . من از این حرف ایشان ناراحت شدم . ایشان به من گفت : خواهرم برای شهید شدن من دعا کن چون این آرزوی قلبی ام است .

عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد

راوی مریم عطاردی

متن کامل خاطره


احمد کلاس سوم راهنمایی بود که دوستان بزرگتر از او برای رفتن به جبهه نام نویسی کردند و چند روز بعد احمد با اشتیاق فراوان برای ثبت نام جبهه رفت که آن روز به او گفته بودند سن شما برای رفتن به جبهه قانونی نیست و والدین شما هم باید راضی باشند . احمد که می ترسید پدرم با رفتن او مخالفت کند از من خواست که شناسنامه پدرم را بردارم و همراه او بروم تا مشکلی برای رضایت نداشته باشد . اما من پدرم را از قبل راضی کرده بودم و ایشان وقتی قضیه را فهمید خیلی خوشحال شد .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی محمد علی عطاردی

متن کامل خاطره


خواهر احمد یک شب خوات دیده بود که احمد با چند نفر دیگر لباسهای تمیز به تن دارند . از او می پرسد که تو کجا هستی ؟احمد گفته بود : ما در یک باغ هستیم و 12 امام هم در آنجا هستند پس یک ظرف خرمارا به خواهرش داده و گفته بود که این را به مادر بده تا در سفره حضرت ابوالفضل که نذر دارداستفاده کند .

حالات معنوی قبل از شهادت

موضوع حالات معنوي قبل از شهادت

راوی مریم عطاردی

متن کامل خاطره


برادر عزیزم احمد چند روز قبل از آخرین اعزامش به جبهه حال و هوای دیگری داشت و مدام به من می گفت : برای شهید شدنم دعا کن و من می گفتم : ان شاءالله ایران پیروز می شود و تو و تمامی رزمندگان با شادی به خانه و کاشانه ی خود باز می گردید اما همچنان احمد در آن روزها فکر و ذکر شهادت از سرش بیرون نمی رفت و می گفت : برای شهید شدن من دعا کنید و خالصانه از صمیم قلب از خداوند بخواهید که من شهید بشوم اگر مرا دوست دارید این دعا را در حق من بکنید تا من به آرزوی خود برسم در آخرین نامه اش نوشته بود که من این دفعه حتما شهید می شوم چون در این چند روز پسر عمویم را می بینم که به کنارم می آید و در کارها کمکم می کند . از آن نامه ی احمد خیلی متعجب شدم چون پسر عموی ما دو سال پیش در جنگ به شهادت رسیده بود اما احمد در نامه اش نوشته بود که من پسر عمو را می بینم و روزی که می خواستیم جواب نامه اش را بدهیم خبر شهادتش را آوردند .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی محمد علی عطاردی

متن کامل خاطره


یک شب خواهر احمد خواب دیده بود که احمد با چند نفر دیگر با لباسهای تمیز هستند و از او می پرسد کجا هستی؟ احمد می گوید که ما در یک باغی هستیم و دوازده امام علیهما السلام هم در آنجا هستند بعد ظرف خرمایی را می دهد و می گوید این را به مادر بده تا در سر سفره ی حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام خرج کند و من هم سفره ای برای فرزند شهیدم احمد انداختم .

آخرین وداع با خانواده

موضوع آخرين وداع با خانواده

راوی مریم عطاردی

متن کامل خاطره


آخرین مرتبه ایی که برادرم احمد عازم جبهه بود برای خداحافظی به منزل ما آمد و من در آن زمان یک فرزند دختر داشتم که نام دخترم را به پیشنهاد احمد فاطمه گذاشتم روزی که احمد برای خداحافظی به منزل ما آمد از من خواست که چند عکس یادگاری با ایشان بگیرم و من هم با نظر ایشان موافقت کردم بعد که احمد فیلمها را ظاهر کرد و آورد دیدیم که همراهش چند عکس بزرگ از خودش علاوه بر عکسهای دیگر وجود دارد، پرسیدم این سه عکس را چرا بزرگ کردی؟ فقط یکی کافی بود . در جواب گفت : مریم جان از این عکسهای یکی برای خودت، یکی برای مادر و یکی دیگر را هم جای مناسبی در دسترس بگذارید وقتی از ایشان پرسیدم چرا یکی از عکسها را در جای مناسبی و در دسترس بگذارم ایشان در جواب گفت : همین دفعه که من به جبهه بروم به شهادت می رسم به همین خاطر می گویم در دسترس بگذارید که وقتی جنازه ام را آوردند این عکس را در جلوی تابوتم نصب کنید و من از این حرف احمد ناراحت شدم و ایشان به من گفت : خواهرم برای شهید شدنم دعا کن چون این آرزوی قلبی من است، بعد با هم خداحافظی کردیم و ایشان عازم جبهه شد .

منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14809

آخرین تغییر ‏۱ خرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۱:۰۴