تاریخ تولد : نام : سیدعباس محل تولد : چناران نام خانوادگی : رضوی تاریخ شهادت : 1363/12/24 نام پدر : سیدمحسن مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشتزینب
خاطرات اولین مرحله ای که می خواست به جبهه برود با هم به زیارت مرقد مطهر امام رضا (ع) رفتیم بعد از زیارت که از حرم بیرون آمدیم به من گفت: رزمنده هر آرزویی که داشته باشد خدا به او می دهد من از او پرسیدم چه آرزویی داری باز هم مثل همیشه با لبخند شیرین به من گفت: از شما آرزوی دارم من با تعجب پرسیدم برای من چرا از من لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت: برای این که اگر روزی من در راه خدا شهید شدم خدا به شما صبری بدهد که بتوانی فرزندانتان را بزرگ کنی من ناراحت شدم و گفتم: برای خودت چه آرزویی کردی او در حالی که به راهش ادامه می داد گفت: برای خودم هم آرزوی شهادت کرده ام. شبی خواب دیدم که شخصی پشت پنجره است و مرا صدا می زند. در عالم خواب پنجره را باز کردم و دیدم که سید عباس ایستاده و افسار یک اسب سفید در دستش می باشد. به داخل اتاق دعوتش کردم اما وی جواب رد داد و گفت که می خواهد برود. او که قد متوسط و هیکلی تقریباً چهارشانه با چشمان سیاه که با هر لبخندی ریز می شد و صورتی ریش دار و نورانی داشت با صدای ملایمش از من پرسید کاری نداری؟ من گفتم: نه! ... این اسب برای چیست؟ گفت: می خواهم با همین به جبهه ها بروم و در همان عالم رؤیایی که داخل حیاط بود، سوار بر اسب شده و به طرف قبله حرکت کرد. دیوار حیاط بلند بود و او همین که نزدیک دیوار رسید با اسب پرواز کرده و در لابه لای دیوار پنهان شد. من ناگهان از خواب پریدم و با ترس اطرافم را جستجو کردم. او در کنارم نشسته و نماز شب می خواند. همانطور که نشسته بود رو به من کرد و گفت: ترسیدی؟ گفتم: نه. گفت: خواب دیدی؟ گفتم: نه. گفت: پس چرا از خواب پریدی؟ چیزی نگفتم. نگاهش تیز و مرموز بود بطوریکه احساس می کردم که همه چیز را از چهره وحشت زده و عرق کرده ام فهمیده است، اما چیزی نگفت![۱]