شهید محسن حیدری

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۲۲ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۴ توسط Bagheri9711 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

نام : محسن‌ محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : حیدری‌

تاریخ شهادت : 1366/11/01

نام پدر : محمد

مسئولیت : رزمنده‌

خاطرات:

- دفعه آخری که محسن می خواست به جبهه اعزام شود در حالی که شیرینی پخش می کرد، باخنده به آقای کاوشی و صالح آبادی که آنها هم عازم جبهه بودند. گفت: ما سه نفر با جعبه برمی گردیم که اتفاقاً همین طور هم شد و هر سه نفرشان به درجه رفیع شهادت نائل گردیدند .

- یک روز محسن به من گفت: پدر تا بحال چند مرتبه به جبهه رفته ای ، من گفتم: پنج مرتبه گفت: آیا شما برای توزیع به جبهه می روید که افتخار شهادت را به این خانه نمی آورید . من گفتم: ما برای تبلیغ میرویم. محسن گفت: ولی اگر ما بچه بسیجی ها به جبهه نرویم افتخار شهادت را به خانه می آوریم .

- دو روز بعد از عملیات کربلای 2 در منطقه حاج عمران نزدیک صبح بود که در حال برگشتن از عملیات بودم. در نزدیکی بیمارستان مادر، حدود 200 متر جلوتر از من صدای انفجار شدیدی من را متوقف کرد و پس از چند لحظه که سرم از موج انفحار به درد آمده بود کمی بهتر شد. به طرفم حل انفجار رفتم که دیدم 20 الی 30 نفر از رزمندگان در محل انفجار افتاده اند. بعضی مجروح و بعضی هم به شهادت رسیده بودند و از جمله آن شهداء آقای مرتضی صالح آبادی بود. من در حالی که متحیر شده بودم صدای آشنایی نظرم را به خود جلب کرد و آن آقای کاوشی بود که قسمت زیادی از ران پایش جدا شده بود و روی زمین افتاده بود و ناله می زد تا نزدیک ایشان رسیدم دوباره صدای دیگری شنیدم که مرا صدا می زد. برگشتم و نگاه کردم که محسن حیدری را دیدم که مجروح شده و شکستگی دو پایش او را زمین گیر کرده و در این حال ذکر (( یا مهدی )) و (( یا حسین )) می گفت. مقداری آب به او دادم و پاهایش را بستم و در کنارش نشستم تا ا اینکه آمبولانس آمد و من زیر بغل ایشان را گرفتم و به طرف آمبولانس می بردم که ناگهان سرش به یک طرف افتاد و من به خیال اینکه شهید شده است و به علت کثرت مجروحین او را روی زمین گذاشتم و بقیه مجروین را با کمک امدادگران به محل آمبولانس حمل نمودیم، آمبولانس رفت و من همانجا ایستادم تا آمبولانس مجدداً برگردد. چند لحظه بعد از رفتن آمبولانس آقای حیدری که بیهوش شده بود به هوش آمد و گفت: آمبولانس نیامده و من نیز حقیقت را برایش گفتم و در کنارش بودم تا اینکه آمبولانس آمد و ایشان را به عقب منتقل کردیم ولی بعد از مدتی که در نیشابور بودم خبر شهادت ایشان را شنیدم .

- قبل از پیروزی انقلاب اسلامی یک روز دیدم کسی درب می زند. وقتی رفتم درب منزل را باز کردم دیدم فرزند یکی از مأمورین شاه است. به من گفت: چرا جلوی بچه ات را نمیگیری ؟ روی دیوار نوشته مرگ بر شاه. درود بر خمینی ، من با او پرخاش کردم و او را از آنجا دور کردم.


سایت یاران رضا

http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7642