شهید قربانعلی جلیلی‌ جشن آباد تاریخ شهادت 1361

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

کد شهید: 6133458 تاریخ تولد : نام : قربانعلی‌ محل تولد : درگز نام خانوادگی : جلیلی‌ جشن آباد تاریخ شهادت : 1361/01/15 نام پدر : عزیزاله‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار :

خاطرات

یک دفعه فرزند عزیز شهیدم قربانعلی به من گفت: مادر برایم دعا کن که شهید شوم اگر در لبنان به شهادت رسیدم و جنازه ام را نیاوردند ناراحت نباش گفتم: چه طوری من ناراحت نباشم شاید اصلا هیچ کس جنازه ات را به خاک نسپرد و حیوانات تکه پاره ات کردند، قربانعلی می گفت: مهم نیست برای شما چه فرقی می کند من که شهید شوم بدنم که به دردتان نمی خورد اصلا هم گریه و زاری نکنید و اهمیت ندهید که جنازه ام باز گردد یا نه فقط از من راضی باش! یک شب خواب دیدم که در حیاط خانه چاهی است و قربانعلی از چاه آب می کشد و به پشت سرش می ریزد رفتم جلو گفتم قربانعلی: مردم که می گویند تو به شهادت رسیدی تو که داری از چاه آب می کشی گفت: مادر مگر هر حرفی را که مردم شما باید باور کنی؟

زمان انتخابات که بنی صدر هم جزء کاندیدها بود وقتی برای رای گیری به روستا آمدند ظاهرا یکی از مسئولین در جمع آوری رای ها تقلب کرده بود آن هم به نفع بنی صدر خائن. قربانعلی،‌فرزند شهیدم متوجه می شود و به آن شخص اخطار می دهد که چرا به نفع کسی کار می کنید که شایسته انتخاب نیست بعد وقتی آن شخص به حرف قربانعلی توجه نمی کند و گوش نمی دهد طوری با او برخورد می کند که دیگران از شدت برخوردش جلوگیری می کنند. آخرین باری که قربانعلی به مرخصی آمد به خاطر این که به مجروحان خون داده بود حالش کمی بد بود پب کنارش خوابیدم گفت: مادر امشب تا صبح نخواب بیا بیدار باشیم و با یکدیگر حرف بزنیم بعد گفت: مادر جان بعد از شهادت من این لحظات را به یاد آور که چه طور در کنار هم خوابیدیم و با هم صحبت کردیم تمام این لحظه ها همه یادگاری در ذهنت می ماند همین طور که در حال صحبت کردن با پسرم قربانعلی بودم ناگهان خوابم برد و خواب دیدم که دیوار خانه روی دو تایی ما خراب شد فورا از خواب پریدم قربانعلی گفت: مادر چه شد؟ گفتم هیچ چی خواب دیده ام. دوباره دستهایش را به دور گردنم گره زد و کلی با هم حرف های زیادی زدیم .صبح که شد گفتم قربانعلی نمی شود حالا نروی؟ دفعه ی بعد برو، گفت: چرا؟ گفتم هیچی همین طوری چون نمی خواستم فکر کند که مخالف غیبتش هستم گفتم اگر دفعه ی بعد بروی بهتر است گفت: نه مادر الان وقتش است شما اشتباه می کنی؟[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش

رده‌ها