شهید حیدر ترابی نشتباه
شهید حیدر ترابی نشتباه تاریخ تولد :1342/10/20 تاریخ شهادت : 1365/10/27 محل شهادت : سومار محل آرامگاه :شهرستان های استان تهران - اسلامشهر - امامزاده عقیل
زندگی نامه
« احساس كردم كه در زندگي چيز بزرگي را از دست دادهام، من فقط يك سال از او بزرگتر بودم. ما علاوه بر برادري دوست هم بوديم، حال نميبايست ميگذاشتم پرچم برادر شهيدم در زمين بماند. ديگر نتوانستم در اسلام شهر بمانم، به جبهه رفتم.» اين پرچم بر زمين افتاده، از آن سرباز چترباز تيپ هوابرد شيراز، حيدر ترابي است كه در تاريخ 1342/10/20 در بيمارستان فرخ، در تهران به دنيا آمد. هشتمين فرزند خانوادهاي رو راست و صميمي بود كه در تهران، محله فلاح، خيابان شانزده متري حسني منزل داشتند. خانوادهاي معمولي و متوسط داشت كه هر كدام از اعضاي آن به نحوي درگير كار بودند تا معاش خود را تأمين كنند. مادر حيدر، خانم فاطمه اسلامي او را زير بال و پر مهر و محبت خود بزرگ كرد. جوجه زيرك، زيركي خود را در همان تخم مرغ نشان ميدهد. حيدر بچهاي بود پر دل و جرأت و نترس بود كه از آزمون و خطا نميترسيد. سه ساله بود كه آوازه اصلاحات ارضي و اجراي آن در مغان به متقاضيان زمين زراعي در نقاط دور و نزديك رسيد. يكي از اين متقاضيان خانواده ترابي بود. خانواده كه سرابي الاصل بود به منظور اخذ زمين به مجيد آباد در شرق پارس آباد نقل مكان كرد اما متأسفانه چيزي به دست نياورد. پس از دوران كودكي حيدر، پدر او را در مدرسه ابتدايي ادب در مجيد آباد ثبت نام كرد. حيدر، دانشآموزي متوسط بود كه با برادر ارشدش جبار با هم به مدرسه ميرفتند. كودكي بود خيلي صميمي و بر عكس آن كه درسش متوسط بود، رابطه دوستانهاش عالي بود و ميتوانست دوستانش را نگه دارد و در عين حال اجازه نميداد كسي حق او را پايمال كند. معلمي داشتند به نام آقاي غيور كه از جسارت و جرأت حيدر خوشش نميآمد. روزي به بهانه شلوغي در كلاس كه البته بي ربط هم نبود با چوب سر حيدر را شكست. فرداي آن روز غيور با زنش به خانه اكبر ترابي آمدند تا در مورد شكستن سر حيدر عذرخواهي كنند. خانواده البته عذر او را قبول كرد. اما حيدر سخت بر افروخته بود و در همان حالت به آقاي غيور گفت: "در هر حال من تو را از اين روستا اخراج خواهم كرد." در اواخر دوران كودكي حيدر، در حالي كه خانواده نتوانسته بود زمين زراعي به دست آورد و از آن گذشته شغل اصلي آنها نانوايي بود كه در مجيد آباد خريداري نداشت ناچار به تهران بازگشت و در محل اوليه زندگي خود سكني گزيد. بدين ترتيب هنگامي كه حيدر وارد دوران نوجواني شد خانواده در همان محله دوران خردسالي او ساكن بود. حيدر سالهاي دوره راهنمايي را در مدرسه راهنمايي فلاح گذراند و سپس به ياري پدر در امر تأمين معاش خانواده در نانوايي پدرش به كار پرداخت. انقلاب در حال شكل گيري بود حيدر اگر از كار نانوايي و عرقريزي در آن فرصتي مييافت با برادرش به پارك ميرفتند يا در دايره فلاح گشتي ميزدند و يا در يك فضاي خلوت پارك فوتبال بازي ميكردند. از برادرش كوچك تر اما نيرومندتر و قويتر بود؛ چه خاطرات شيرين برادرانهاي در همين بازي ها وجود دارد. اين كه برادر كوچكتر به برادر بزرگتر زور بگويد؛ سر راه مدرسه كرايه درشكه را خودش بدهد تا نشان دهد بزرگتر است. اهل صله ارحام بود و به خواهرانش مرتب سر مي زد و جوياي احوال آنها بشود. انقلاب داشت قرصتر و محكمتر ميشد حيدر كه ذاتاً دل و جرأتي فراوان داشت برادر و دوستان و همسايهها را به شركت در راهپيمايي تشويق و ترغيب ميكرد. به نوعي رهبر انقلابي كوچه شده بود. خود بدون واهمه در راهپيماييها شركت ميكرد و براي آن كه به هم سن و سالانش جرأت دهد ميگفت: كلانتر، دژبان و نگهبان هم آدمي است مثل من و تو، اين كه ترسي ندارد. با شروع جنگ، برادرش بسيجي بود و داراي عيال و اولاد. يك پايش در جبهه بود و اين حيدر بود كه بهتر از خود برادر از خانواده او مراقبت ميكرد. به همين دليل او عليرغم تمايل باطني نتوانست قبل از خدمت به جبهه برود. به سن خدمت كه رسيد به سوي خدمت خيز برداشت و با شوق و اشتياق فراوان راهي جبهه شد. او آدمي بود مقاوم و درصدد رفاه خانواده، و ميخواست ازدواج كرده و در خانهاي مستقل رفاه فرزندانش را تأمين كند. هيجده ساله بود كه ازدواج كرد، زنش سه سال از او كوچك تر بود، جشن عروسي صلواتي برگزار شد، زندگي مشترك آنها چهار سال طول كشيد و حاصل آن سه فرزند بود. زن و شوهر جوان با هم صميمي بودند و در خانه پدري حيدر زندگي ميكردند كه اكنون در اسلام شهر قرار دارد. اكنون جواني بود با ابروهاي طاق كشيده، گاهي سبيل ميگذاشت، قد نسبتاً بلند و اندام متناسبي داشت و موهاي سرش را كمي بلند نگه ميداشت؛ اهل ورزش بود، فوتبال بازي ميكرد و از ميان ورزشهاي رزمي و بدنسازي كونگ فو را انتخاب كرده بود، سر و وضعش هميشه مرتب و منظم بود و مهماننوازي و حرمت به ديگران را از خانواده خود كسب كرده بود. در شيراز آموزش نظامي ديد و چترباز جبهه بود. آدمي بود صبور و متهور كه ناگهان بر قلب دشمن فرود ميآمد و آتش ميگشود. حدود پانزده ماه خدمت كرد كه خبر شهادت دوست دوران كودكي و محرم اسرار روزگار جواني و نوجواني خود سيد حسن حبيبي را شنيد و به شدت متأثر گشت. دو روز بعد با چشمهاي اشكبار به خانه دوستش آمد و در مراسم او شركت كرد. در همين مراسم بود كه با نزديكانش از شهادت خود گفت و گفت كه زندگي بدون حسن براي او سخت است. ساعتها بر سر قبر او نشست و ياد دوستيها و خاطرات مشترك را با اشك چشم شست و طراوت بخشيد. چترباز نيروي مخصوص هوابرد ارتش جمهوري اسلامي ايران، داوطلب حضور و فرود در موقعيتهاي خطرناك بود. در يكي از اين فرودها او را با تير زدند و نارنجك و خمپاره به سويش پرتاب كردند. در تاريخ 27/10/1365 بود كه در منطقه سومار به شهادت رسيد. كل نواحي سمت راست بدن و همچنين سمت چپ گردن پر از تير و تركش شده بود. پيكر مطهرش در گلزار شهداي اسلام آباد دفن شد. آخرين بار هنگاميكه به مرخصي آمد، دخترش نه روز بود كه به دنيا آمده بود. او ليلاي نه روزهاش را فقط يك بار ديد. ليلايي كه اكنون در غياب حضور جسمي پدر، جوان شده و در رشته تجربي ديپلم گرفته است. او تنها ليلا را نداشت صادق و يوسف را نيز داشت كه اكنون كاملاً جوان شدهاند. هنگامي كه از مرخصي بر ميگشت به برادرش سفارش كرد كه از ليلا بيشتر مراقبت كند. روز اربعين حسن بود كه جسد حيدر را آوردند و درست در كنار دوست و همرزمش در گلزاز شهداي امامزاده عقيل (عليه السلام) به خاك سپردند. بدين ترتيب ارواح به هم پيوسته جسمها را به هم نزديك كرد. آنها دفن شده و از ديده نهان گرديدند اما صميميتشان، عواطف شيرين و روح بلندشان، واقعيتهاي عيني جهان ماست. چه ميتوان كرد خدا هميشه بهترينها را به بهترين نحو از ما ميگيرد و اساساً بهترينها از آن خدا هستند.[۱]