شهید سید علی حسینی-متولد سال 1334
تاریخ تولد : 1334/01/08
نام : سیدعلی محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : حسینی تاریخ شهادت : 1359/08/26
نام پدر : سیدعباس مکان شهادت : جادهچهارشیر
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشتفضل
خاطرات
- به خاطر دارم هنگامی که سید علی برای آخرین بار از جبهه به مرخصی آمده بود، حال و هوای دیگری داشت و چهره اش نورانی شده بود. یک روز مشاهده کردم که ایشان داخل حیاط نشسته و گریه می کند وقتی که چشمش به من افتاد اشکهایش را پاک کرد، نزد او رفتم و گفتم چرا گریه می کنی ناراحتی از این که می خواهی به جبهه بروی. سید علی گفت: نه من نگران پدر، مادر و همسر و فرزندم هستم . به او گفتم: ناراحت نباش شما می روی و ان شاء ا... صحیح و سلامت برمی گردی . در جواب من گفت: این بار که بروم دیگر برنمی گردم و به من الهام شده که به شهادت می رسم و همین طور هم شد و در آخرین مرتبه ای که به جبهه اعزام شد، در یک عملیات به فیض عظیم شهادت نائل گشت و به آرزوی دیرینه اش رسید .
- به خاطر دارم آخرین باری که سید علی به جبهه رفت، زمانی بود که پدر و مادرم از سفر بیت ا... الحرام برگشته بودند و از طرفی همان روزها جبهه نیاز فراوانی به نیرو داشت. مردم در قالب دسته و کاروان گروه گروه به منطقه می رفتند. شهید بزرگوار هم به نیشابور آمده بود. هرچه با ایشان صحبت کردم قانع نشد. برگة اعزام را از دستش گرفتم و پاره کردم و گفتم: پدر و مادرت تازه از سفر آمده اند و شما چندین بار به جبهه رفتی. شهید در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: از شما که یک جهادگر هستید انتظار نداشتم چنین برخوردی با من داشته باشی. به علت عدم تکمیل مدارک از رفتن به جبهه باز ماندم. اما روز دیگر معلوم شد که ایشان خودش را با اتوبوس به مشهد رسانده و با التماس پیش مسئولین کاروان به جبهه رفته است .
- به خاطر دارم یک روز با ماشین شوهر خاله ام به نیشابور می رفتیم. صحبت از جبهه و انقلاب شد ما می خواستیم سید علی را امتحان کنیم. با توجه به اینکه سنش کم بود. خاله جانم گفت: علی آقا می خواهی به جبهه بروی. سید علی گفت : بله. من به ایشان گفتم: اولاً سنت کم است، دوماً : پدر و مادر تازه از سفر برگشته اند. دوست دارند شما نزدشان باشی. چرا برای رفتن به جبهه اینقدر عجله داری. شهید گفت: خاله جان می دانی برای چه می خواهم به جبهه بروم . خاله گفت: نه؛ علی پاسخ داد: به خاطر اینکه از اولاد و فامیل ما که به علمدار مشهور است کسی شهید نشده و باید من در راه کشورم شهید شوم و بالاخره عازم جبهه شد و به آرزویش که شهادت در راه اسلام و کشور بود رسید .
- به خاطر دارم یک مرتبه همسرم سید علی در منطقه شیمیایی شده بود و مدتی را در بیمارستان بستری بود، ما از ایشان هیچ خبری نداشتیم . بعدها متوجه شدیم که ایشان در بیمارستان بستری بودند و آخرین نامه اش بعد از شهادتش به دست ما رسید و شب خواب دیده بود و به همرزمانش نیز گفته بود که شهید می شوم و گفت : خواب دیده ام پدرم آمد و مرا روی شانه اش گذاشته و می برد. دوستانش نمی گذاشتند که او از سنگر بیرون برود ولی ایشان هر طوری بود از سنگر بیرون رفت و هنوز چند قدمی نرفته بود که یک خمپاره آمد و به سنگر اصابت کرد و مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و به فیض شهادت نائل گشت .
- به خاطر دارم زمانیکه پدرم و مادرم به مکه رفته بودند، سید علی پیش من آمد و گفت: فردا قرار است عازم جبهه شوم. در همان لحظه برادر بزرگم آمد و گفت : نرو که بچه ها اینجا تنها هستند، ولی ایشان قبول نکرد و نامة اعزام را به برادر بزرگم نشان داد تا ثابت کند فردا به جبهه می رود. او هم نامه را گرفت و پاره کرد. علی گفت: چرا نامه را پاره کردی و اشک در چشمانش حلقه زد من هم خیلی ناراحت شدم. بالاخره هر طوری بود فردا خودش را به جبهه رساند و در همان اعزام بود که به درجة رفیع شهادت نائل آمد.[۱]