شهید عبدالحمید انشایی

نسخهٔ تاریخ ‏۲۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۵۹ توسط Jafarnezhad98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

زندگینامه

شهيد عبدالحميد انشايي فرزند برومند محمد کاظم ، در تاريخ، 1336/04/14 در شهرستان فسا (در استان فارس) و در خانواده اي مذهبي پا به عرصه وجود نهاد، جد بزرگوارش شيخ احمد علي انشايي از روحانيون و علماي به نام فسا بود. پدر عبدالحمید که روحاني زاده و فردي معتقد و مذهبي بود از همان ابتدا او را با مباني دين مبين اسلام آشنا نمود، اين افسر رشيد اسلام، در سال 1342 در سن 6 سالگي جهت دوره آموزش ابتدايي به مدرسه راه يافت، از شروع دوران تحصيل به علت آشنايي با قرائت و درک مفاهيم قرآن کريم، همواره زبانزد خاص و عام بود به نحوي که اغلب اوقات فراغت را صرف آموزش دين مبين اسلام به دوستان و آشنايان مي نمود.



از همان دوران کودکي نمازش را اول وقت مي خواند و همواره قبل از رفتن به مدرسه زودتر از خواب بر مي خواست و وضو مي گرفت و نماز صبح را اول وقت به جا مي آورد و سپس چند دقيقه اي به خواندن قرآن مشغول مي شد. از مدرسه هم که بر مي گشت بلافاصله نماز ظهر را مي خواند. معتقد بود بهترين کار در نزد خداوند، احسان به والدين و کمک کردن به آن ها مي باشد، به همين دليل همواره در کارهاي خانه به پدر و مادرش کمک مي کرد، بسيار انسان مکلف و مسؤوليت پذير بود، هيچ وقت به خود اجازه نمي داد که کارهاي شخصي خود را به ديگران وا گذارد و هر مسؤوليتي را که به وي مي سپردند به نحو احسن انجام مي داد.



از همان کودکي علاقه خاصي به ائمه اطهار و پيامبر اسلام داشت، همواره در مراسم عزاداري سعي مي کرد جزو اولين نفرات حاضر باشد تا بتواند در کارها کمک کند، در حسينيه ها نوحه خواني مي کرد و با وجود سن کم در ماه مبارک رمضان تا جايي که مي توانست روزه مي گرفت و بعد ها که بزرگ تر شد کودکان فاميل را به اين امر تشويق مي کرد، به طوري که هر روز در موقع افطار پولي را به عنوان هديه به بچه ها مي داد و در پايان ماه مبارک نيز براي آن ها هديه مي خريد و مي گفت: بايد بچه ها را از کودکي با اسلام آشنا کرد. هميشه سعي اش بر اين بود که نمازش را به جماعت بخواند، اگر در ميهماني يا مجلسی بود که امکان حضور در مسجد براي خواندن نماز جماعت ميسر نبود، سعي مي کرد با تشويق افراد حاضر در آن جمع به نماز جماعت، به اين فرضيه مهم دست يابد و يکي از افراد حاضر در جمع را که از لحاظ اعتقادي قوي تر از بقيه بود با صلوات هاي پياپي به عنوان امام جماعت به جلو مي فرستاد.



از مجالس لهو و لعب دوري مي کرد حتي از شب نشيني هاي دوستانه يا فاميلي هم که تا دير وقت برگزار مي شد پرهيز مي نمود، وقتي علت را از او مي پرسيدند مي گفت: نکند خداي نا کرده براي نماز صبح به موقع بيدار نشوم، هميشه قبل از اذان صبح بيدار مي شد و تا وقت اذان به نماز شب مي ايستاد. او پس از اخذ مدرک ديپلم رياضي از دبيرستان حکمت شهرستان فسا، در سال 1354 وارد مدرسه عالي مديريت و حسابداري کورش اصفهان شد و به علت قدرت فراگيري مطلوب، از سوي مسئولان وقت دانشگاه به عنوان دانشجوي دانشکده آمار و اقتصاد برگزيده شد، اوقات فراغت خود را به ورزش و مطالعه مي پرداخت، بسيار قانع بود و به هيچ کس چشم داشتي نداشت، به کسي تهمت نمي زد و اگر چنين چيزي را مي ديد به شدت فرد تهمت زننده را مورد نکوهش قرار مي داد، فوق العاده انسان مورد اعتماد و راز داري بود، او حضرت علي (ع) را الگوي خود قرار داده و معتقد بود که انسان با وجود داشتن چنين الگويي، نياز به هيچ کس ديگري براي خوشبختي ندارد و اعتقاد داشت که در جامعه در تمام امور بايد مساوات رعايت گردد و هيچ تفاوتي ميان فقیر و غني نباشد.



در دوران دانشجويي از همان ابتدا از بقيه يک سر و گردن بالاتر بود و جزو دانشجويان ممتاز، به شمار مي رفت، همواره سر وقت در کلاس هاي درس حاضر مي شد و شيفته علم و دانش بود، از کساني که نظم دانشکده را به هم مي زدند بي زار بود، در دوراني که اختناق و ظلم و ستم در دانشگاه ها نيز بيداد مي کرد دانشجويي منظم و مقيد به اصول اسلامي بود، در درس ها به ساير دانشجويان کمک مي کرد و معتقد بود که بنا به گفته امير مؤمنان حضرت علي (ع): زکات علم در نشر آن است. در انجام کارها فقط رضاي خدا براي او مهم بوده و بس، و سعي مي کرد که تمام کارهايش بر مبناي رضاي خدا باشد، در دوران تحصيل نيز پيرو خط و انديشه امام (ره) بود و مخفيانه با همکاري دوستان نزديکش، جلسات و مباحث سياسي ـ اعتقادي به راه مي انداخت به طوري که توانست بسياري از کساني که هيچ آشنايي با اسلام نداشتند را در مدت کوتاهي چنان علاقمند به دين اسلام سازد که همواره در نماز جماعت شرکت مي کردند و شخصاً در اکثر جلسات با توجه به صداي دلنشين و روح نوازي که داشت قرآن تلاوت مي کرد. هم زمان با اوج گيري مبارزات حق طلبانه امت اسلامي ايران به رهبري امام خميني (ره)، به صفوف انقلابيون پيوست؛ همزمان با ورود به مدرسه عالي مديريت و حسابداري اصفهان (کوروش کبير سابق) با تعدادي از دوستان نزديکش يک گروه ک



وچک تشکيل داد، اين گروه فعاليت خود را در جهت ترويج مسائل اعتقادي و اخلاقي و پايبند کردن بعضي دانشجويان که از نظر اعتقادي مقداري سست بودند شروع کردند. با توجه به جوّ و شرايط سياسي کشور در آن موقع، عده اي از وابستگان به رژيم طاغوت و منافقين، سعي بر اين داشتند که بين دانشجويان سراسر کشور به طرق مختلف تفرقه و آشوب بيندازيد، به نوعي آن ها را نسبت به اوضاع سياسي مملکت بي تفاوت، و نسبت به اسلام بي زار کنند، اسلام را ديني معرفي کنند که به درد جامعه امروز نمي خورد، تعاليم اسلامي در اين دوره و زمان ديگر کارايي ندارد و از اين طريق دانشجويان را نسبت به دين مبين اسلام دلسرد و بي تفاوت کنند، گروه گرايي به وجود آوردند و گاه با ترور و زنداني کردن دانشجويان مذهبي در اين ميان، رعب و وحشت ايجاد کنند.



شهيد انشايي، با توجه به هوش و فراست بالا، با فعاليت هاي گروهي خود دانشجوياني را که احتمال داشت تحت تاثير اين شرايط قرار گيرند آگاه مي ساخت و نقشه هاي شوم آنان را خنثي مي نمود؛ وي سپس به فعاليت هاي سياسي و انقلابي روي آورد، با توجه به سختگيري هاي موجود و حکومت نظامي ها و خطرات بالا، عکس ها و اعلاميه هاي حضرت امام (ره) را چاپ و تکثير مي کرد و همراه با دوستانش در محله هاي اطراف، شبانه پخش و يا به ديوارهاي محل نصب مي کرد. در سال 1357 با پيروزي انقلاب در جمع دانشجويان پيرو خط امام (ره) رسماً فعاليت سياسي را آغاز نمود، در اين سال طي حکمي جهت تشکيل کميته انقلاب اسلامي در شهر گلپايگان و حومه، ماموريت يافت و طي آن در چندين رشته عمليات، براي مبارزه و دستگيري افراد ضد انقلاب شرکت کرد.



در تاريخ، 1359/03/26 به اخذ مدرک کارشناسي از دانشکده آمار و اقتصاد دانشگاه اصفهان نايل، و بلافاصله در همان سال به اتفاق تعدادي از هم دوره هاي زمان دانشجويي، جهت طي دوران خدمت مقدس سربازي در مرکز پياده شيراز مشغول انجام وظيفه شد، پس از طي دوره آموزش به درجه ستوان دومي نائل آمده و به گردان 191 پياده همان مرکز اختصاص يافت. در اين ايام با توجه به تهاجم وسيع دشمن بعثي عراق به ميهن اسلامي، داوطلبانه در قالب يگان مربوطه عازم جبهه هاي نبرد حق عليه باطل در مناطق مرزي خوزستان گرديد. پس از انجام ماموريت سه ماهه، همراه يگان از خوزستان به مرکز پياده شيراز مراجعت، و پس از سازماندهي، مجدداً جهت مبارزه با گروهک هاي ضد انقلاب و منافقين و پاکسازي منطقه کردستان، به سقز اعزام، و پس از طي ماموريت شش ماهه به شيراز مراجعت نمود، و با سازماندهي جديد عازم جبهه هاي گيلان غرب در مناطق مرزي غرب کشور گرديد.



سرانجام اين شهيد گرانقدر، در تاريخ، 1360/10/15 در عمليات آزاد سازي ارتفاعات سر به فلک کشيده شياکوه با کفار بعثي درگير، و پس از جنگي نمايان، شجاعانه و تن به تن، جان به جان آفرين تسليم، و مردانه به شهادت رسيد. پيکر مطهر اين شهيد عزيز، پس از هشت ماه باقي ماندن در منطقه عملياتي کشف، و در زادگاهش آرام گرفت، ايشان در طول اين نبرد نابرابر براي تهييج عناصر دسته جمعي تحت امر، همواره در دل ارتفاعات بلند شياکوه فرياد مي زد: «شياکوه از آتش دشمن مي لرزد اما ستوان انشايي و واحد تحت امرش نمي لرزند». رهبر کبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني (ره) در سخنان گهرباري در سال 1360 به مناسبت شهادت اين افسر رشيد نيروهاي ارتش جمهوري اسلام ايران فرمودند: «در صدر اسلام هم از اين افسرها بوده است، مثل انشايي ها». روحش شاد ويادش گرامي باد



وصیت نامه

بسمه تعالى خدمت خانواده سلام عرض مى كنم، اميدوارم كه به سلامت باشيد، از حال ما بخواهيد بحمدلله خوبيم و دشمن زبون در حال نابودى است، امروز زمان آن رسيده كه مسلمان به عهد خود وفا كند و با توكل به خدا، بر دشمن اسلام و محرومان جهان بتازند و نصر من الله و فتح قريب، نبرد ما نبرد اسلام با جنود شيطان است و عزت و عظمت مسلمانان بستگى به صبر و مقاومت ما دارد، به يارى خدا خواهيم ايستاد تا تاريخ فردا به نيكى از ما ياد كند و خداى عالم راضى از ما باشد، خدايا ما را يارى‌ فرما و گام هايمان را در ره خود استوار گردان.



خانواده عزيزم، زمان كوتاه است و مسئوليت سنگين، از من راضى باشيد و ببخشيد و برايم نماز برپا داريد و روزه بگيريد، هر چه توان داريد تا خدا به همه مان اجر فرمايد؛ شيطان هميشه در كمين است و آن چنان نافذ، كه احساس نمى كنيد؛ از خدا مى خواهم كه خود و همه شما را در پناه خود از شر شيطان نگاه دارد تا راه درست را انتخاب كنيم و در مسير فطرت الهى حركت نماييم، اماممان كه اميد محرومان است يارى كنيم و شكر نعمت خدا را به جاى آوريم تا دچار غضب الهى نشويم. به خواهرانم كه مهربانند و برادرانم نيز سلام مى رسانم و توفيقشان را از خداوند خواستام، خداوند همه مسلمانان را پيروز و با عزت گرداند تا پرچم يكتا پرستى و لا اله الا الله در جهان بر افراشته گردد. قربان شما، والسلام 09/10/1360، گيلان غرب



خاطرات

در منطقه شادگان بودیم.قرار بود شبانه برای شناسایی مواضع دشمن پیشروی کنیم.اما راهنما به اشتباه مارا به دل عراقی ها برد جایی که نه راه پیش داشتیم نه راه پس.اولین کسی که که جریان را فهمید حمید بود بدون هیچ ترس و نگرانی ما را از محاصره دشمن بیرون کشیداما راه بازگشت را گم کرده بودیم.به فرمان حمید در چاله ای زیر خاک ها پنهان شدیم تا از دید عراقی ها درامان بمانیم.آن شب با اینکه تعدادی از بچه ها اسیر شدنداما بیشتر افراد گروه با درایت حمید نجات یافتند. وقتی به مرخصی آمده بود خواستم لباسش را بشویم دیدم درزها و جیب هایش پر از خاک است گفتم: "حمید مگه کجا بودی؟" گفت:"در میان خاک خوابیده بودم در آن شرایط بحرانی تنها چیزی که حامی من بود و به من دلگرمی میداد این قرآن کوچک و این عکس امام بودکه روی سینه ام گذاشته بودم" خاطره از شهید عبدالحمید انشایی


خاطره دوم (از زبان خانواده شهيد): پس از رفتن شهید انشايي به گیلان غرب، به شیاکوه منتقل شد. يكي از سربازانش برای من تعریف کرد عده ای که به شیاکو رفته بودند شکست خورده و منتظر نشسته بودند تا گروهان انشایی پیشروی کند و پیشاهنگ تیپ باشد. در حالی که منتظر نشسته بودیم شهید انشايي شعری را با خود زمزمه می کرد، که این معنی را می داد تابوت من را جایی بگذارید که بوی وطنم به من بخورد و شما هم از جدار تابوت من، بوی من را حس کنید. یکی از سربازانش که کنار او بود، از او پرسید که چرا این شعر را خواندی؟ گفت: همین طوری شعر را خواندم سربازانش به او گفته بودند که ما نمی گذاریم که شما اول بروی. شهید در جواب گفته بود من باید پیشقدم باشم. شهید عبدالحمید در جلگه شیاکوه، خودش جلودار شده بود و سربازانش پشت سر او حرکت می کردند. عده ای از دوستانش تعریف می کردند که ما دویست متر بیشتر تا قله شیاکوه فاصله نداشتیم که مهمات تمام شد و افراد زیادی هم شهید شده بودند. آنها فقط سه نفر بودند که یکی از آنها هم زخمی بوده و آن را با خود حمل می کردند. با بی سیم به قرارگاهشان اطلاع می دهند که برای ما مهمات بفرستید. اول به آنها گفته بودند که خودتان را از کوه پرت کنید. شهید عبدالحمید به آنها گفته بود که تا انشایی زنده است، شیاکوه هم که در آتش باشد من می جنگم. تا آخرین لحظه با وجودي كه ترکش خورده بود گفته بر تاریخ بنویسید شیاکوه از آتش دشمن می لرزد، اما انشایی نمی لرزد و شهادتين خود را گفته بود. از پشت بی سیم به او گفته بودند که خود را پرت کند ولی شهید گفته بود که کار از کار گذشته و با آنها خداحافظی کرده بود و بعد صدایش قطع مي شود.

  • خاطره سوم (از زبان خانواده شهيد):

شهید برای بار آخر که می خواست به جبهه برود خواب دیده بود که به سرش ترکش خورده و سرش در دستش است و سر خود را می بیند. نمی دانست که چگونه خواب را برای مادر تعریف کند، تا آن که خرید را بهانه کرد و به مادرم گفت: بیا به خیابان برویم و در راه کم کم برای مادرم تعریف کرده بود. هر وقت بعد از شهادت حمید از همان قسمت خیابان عبور می کردیم، مادرم مي گفت: حمید همین جا خوابش را برایم تعریف کرد.

  • خاطره چهارم (از زبان خانواده شهيد):

وقتی می خواست به مدرسه برود تا دعای وان یکاد را نمی خواند از خانه خارج نمی شد و خواندن این دعا برای او عادت شده بود، اگر زمانی کسی ایستاده بود که به خاطر کم رویی نمی توانست دعا را بخواند، به مدرسه می رفت و زنگ تفریح به خانه برمی گشت، دعا را می خواند و مجدداً به مدرسه باز می گشت. ماه مبارک رمضان همیشه موقع اذان صبح و اذان مغرب با صدای بلند و رسا در حیاط منزل اذان می گفت. همسایه ها می گفتند: با صدای اذان حمید روزه می گیرم و با صدای اذان حمید روزه خود را باز کنیم. هرگاه که به مشکلی بر می خورد بلند اذان می گفت. از همان کودکی این عادت را داشت و جالب است بدانید که مشکل حل می شد. حتی زمانی که در جبهه بود تعریف می کرد که بعد از شهادت دوستانش، نزديك بود كه کشته شود بلند اذان گفته و بعد از تمام شدن اذان، خودش را بین جنازه ها انداخته بود و تظاهر به مردن کرده بود. می گفت: که احساس کرد تانک از پایین پایش عبور کرد و بعد از آن که هوا تاریک شده، سینه خیز خودش را به دوستانش رسانده بود. وقتی که به فسا آمد اورکتش پر از شن بود، به طوری که هر چه مادرم لباس را می شست اصلاً پاک نمی شد.[۱]

پانویس

  1. سایت نوید شاهد
آخرین تغییر ‏۲۰ تیر ۱۳۹۹، در ‏۱۰:۵۹